آمریکا چگونه مخالفان خود را سرنگون می‌کند؟

منبع
برهان
بروزرسانی
آمریکا چگونه مخالفان خود را سرنگون می‌کند؟
برهان/ متن پيش رو در برهان منتشر شده و انتشار آن به معني تاييد تمام يا بخشي از آن نيست. کودتا هنوز، مصداقي از دخالت آمريکا در امور کشورهاي ديگر است؛ آنچه که به باور «نوام چامسکي» در ساختار سياسي ايالات متحده نهادينه گرديده است و در نتيجه رفتار آن کشور در حوزه‌ي نظام‌ بين‌الملل، برآيندي از منافع و انگيزه‌هاي داخلي و آمادگي محيط بين‌الملل براي تجاوز و مداخله را نشان مي‌دهد. مداخله‌گري از اصول موجود در سياست خارجي کشورهاي بزرگ است. ايالات متحده‌ي آمريکا نيز با توجه به اهداف، انگيزه و منافع ملي، منطقه‌اي و بين‌المللي‌ خود و با توجه به ابزارهاي در دسترس آن کشور، سطح گسترده‌اي از مداخله‌ها را در مناطق‌ مختلف جهان مورد پي‌گيري قرار مي‌دهد. کودتاهاي نيابتي يکي از نمودهاي مداخله‌ي اين کشور در سطح جهان است. کودتا شگردي سياسي و کوششي از سوي يک ائتلاف سياسي غيرقانوني براي براندازي رهبران حکومت موجود است که از راه خشونت يا تهديد به آن انجام مي‌گيرد. اين خشونت معمولاً محدود و ناگهاني است و از سوي عده‌اي اندک (برخلاف انقلاب که از سوي بيشتر مردم انجام مي‏‏گيرد) به کار بسته مي‌شود.[1] در کودتاي نيابتي نيز افرادي در کشور با هدف حمايت ابرقدرت‌ها، دولت‌هاي ملي و مردمي را به واسطگي و نيابت از طرف آنان ساقط و خود قدرت را به دست مي‌گرفتند. در اين دست کودتاها رهبران و افراد کودتاهاي نيابتي بيشتر از ميان نظاميان انتخاب مي‌شدند که توسط مستشاران قدرت‌هاي استعماري گزينش شده و سرسپردگي آنان تضمين شده بود. با توجه به اين موارد، اين نوشتار مروري دارد بر مصاديق کودتاهاي آمريکايي که اصل مداخله در سياست خارجي ايالات متحده‌ي آمريکا را در عرصه‌ي عيني تبيين مي‌نمايد. تورق يک تجربه: کودتا در ايران با آغاز نهضت ملي شدن صنعت نفت ايران در سال 1329، ايران به نخستين کشوري بدل شد که خود را از سيطره‌ي استعمار غرب، نجات داده و براي کسب استقلال سياسي و اقتصادي تمامي نيروهاي خود را بسيج کرده بود. در اين مبارزه‌ها ابتدا آمريکا به طرفداري از نهضت ملي‏ ايران پرداخت و از انگلستان خواست تا از راه‌هاي مسالمت‏آميز اختلاف‌هاي خود با ايران را رفع و به توافق برسد. اين مطلب بارها در ديدارهاي مصدق و دولتمردان آمريکايي نيز بيان شده بود. اما به تدريج با ايجاد شکاف در صفوف نهضت ملي و نفوذ برخي عناصر توده‏اي وابسته به شوروي در آن، آمريکايي‌ها در حمايت از نهضت ملي دچار ترديد شدند.[2] در نهايت نيز احساس خطر از نفوذ کمونيسم به ايران و نگراني موجود در خصوص سرنوشت ذخاير نفتي ايران در کنار تلاش‌هاي انگليس در جهت تغيير ديدگاه ايالات متحده نسبت به جريان نهضت ملي‏ شدن نفت، آمريکا وادار به تغيير موضع در اين خصوص شد. در واقع ملاحظه‌هاي سياسي و خطرهايي که در صورت ادامه‌ي نهضت ملي-ضد انگليسي، منافع ايالات متحده در منطقه‌ي خاورميانه را تهديد مي‌کرد؛ اين کشور را در اواخر دهه‌ي 1320 به اتخاذ سياست جديد در قبال ايران واداشت و بنابراين اين کشور هم‌رأي انگلستان در براندازي حکومت مصدق گرديد. بدين صورت بازيگران اصلي نظام بين‌الملل در مقابل چنين حرکت استقلال‌طلبانه‌اي که براي ديگر کشورهاي دربند، الگوي بسيار مناسبي بود واکنش نشان دادند و در انديشه‌ي براندازي حکومت ايران افتادند و طرحي مشترک را با نام رمز «آژاکس» آماده ساختند که اجراي آن بر عهده‌ي «کرميت روزولت» گذارده شد. ساير بازيگران اصلي کودتا «آلن دالس» رئيس سيا، «جان فاستر دالس» وزير امور خارجه، ژنرال «والتر بيدل اسميت»، «سلف آلن دالس» و «فرانک ونيستر» بودند. با اين حال نقش کرميت روزولت در براندازي مصدق از ديگران برجسته‌تر بود. او در عمل دو کودتاي 25 و 28 مرداد را هدايت کرد و با تمامي شخصيت‌هاي سرشناس مخالف مصدق از شاه گرفته تا نظاميان و سياستمداران و حتي مردم عادي تماس داشت.[3] 9 اسفند 1331 اولين ثمره‌ي اتحاد آمريکا-انگليس برضد حکومت مصدق با ربودن سرتيپ «افشار طوس» رئيس شهرباني کل کشور و قتل او در 2 ارديبهشت 1332رخ نمود. طراحان توطئه قصد داشتند که عده‌اي از وزيران و ديگر مقام‌هاي ارشد دولت مصدق از جمله «حسين فاطمي، تقي رياحي، علي شايگان، عبدالله معظمي» و برخي ديگر را به بهانه‌ها و روش‌هاي گوناگون غافل‌گير کرده؛ ابتدا با ناکارآمد کردن دولت و در مرحله‌ي بعدي استيضاح و رأي عدم اعتماد توسط همفکران خود در مجلس، آن را ساقط کنند و سپس از محمدرضا پهلوي بخواهند که زاهدي را به جاي مصدق به مقام نخست‌وزيري برگزيند.[4] در مرحله‌ي نخست، کودتاي 25 مرداد با اطلاع يافتن مردم و حکومت از برنامه‌ي کودتا شکست خورد و شاه از ايران گريخت اما روزلت در ايران ماند تا با استفاده از ضعف سازمان‌هاي اجرايي و آوردن نظاميان اخراجي، سلطنت طلبان واپس‌گرا و عوامل ساده لوح و ناآگاه پس از 3 روز، کودتاي 28 مرداد را به کودتايي موفقيت آميز بدل کند.[5] اين آخرين طرح کودتاي آمريکايي-انگليسي در ايران نبود. سال‌ها بعد و پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران، آمريکا به اجراي کودتايي ديگر دست يازيد. چرا که اين بار انقلاب اسلامي، در مقياسي گسترده‌تر نظم بين‌المللي را به چالش طلبيده و پازل غرب را بر هم زده بود. عوامل اين کودتا که از افسران «شاپور بختيار»، به همراه «اويسي» بودند با هماهنگي برخي عناصر داخل کشور درصدد برآمدند نظر آمريکا را درباره‌ي يک کودتا در ايران جويا شوند. در بهار سال 1358 سرهنگ «محمدباقر بني‌عامري» سازماندهي نيروها را در داخل کشور بر عهده گرفت و به واسطه‌ي سرهنگ «باي احمدي» - يکي از افسران ارشد - تمايل خود را براي انجام اين مهم به اطلاع سرويس‌هاي جاسوسي بيگانه رساند.[6] سازمان‌هاي اطلاعاتي آمريکا نيز بني‌عامري را به تشکيلات بختيار معرفي کردند و اين چنين همکاري بني‌عامري با بختيار و هواداران او در حزب «مردم» ايران براي پي‌گيري طرح‌هاي براندازي آغاز شد. هنوز هيچ طرح مشخصي براي کودتا وجود نداشت. علت اين مسئله را مي‌توان در گزارش «دونالد پگويين» - رئيس سابق پايگاه سيا در تهران - سراغ گرفت که مي‌گويد: «در صورتي‌که ارتش از کسي طرفداري کند، اوضاع مي‌تواند صورت ديگري پيدا کند، اما آن‌ها (ارتشي‌ها) هنوز کاملاً وحشت‌ زده‌اند. انضباط‌شان ضعيف است و اشتياق حرفه‌اي هم عملاً وجود ندارد. رهبران احتمالي که به نظر برسد بتوانند اعتماد به نفس را به ارتش بازگردانند هنوز پديدار نشده‌اند.»[7] اما به تدريج توافق نيروهاي شاهنشاهي و مخالف انقلاب ايران با کشورهاي خارجي بر انجام کودتايي در داخل با هدف سرنگوني جمهوري اسلامي ايران ايجاد شد. در نظر کودتاگران ضربه‌ي اصلي بايد به تهران زده مي‌شد تا با سقوط آن به‌عنوان مرکز سياسي - اداري کشور، ديگر شهرها نيز تسليم شوند. بنابراين در ابتدا نظر بعضي از افراد شاخه‌ي نظامي و سياسي بر اين بود که پايگاه هوايي مهرآباد مرکز ثقل کودتا باشد، اما نگراني از حضور و واکنش مردم در برابر پايگاه مهرآباد آنان را واداشت تا پايگاه ديگري را که از شرايط مناسبي برخوردار باشد، انتخاب کنند. سرانجام پس از بررسي‌هاي نظامي و استراتژيکي، پايگاه هوايي شهيد «نوژه» همدان - در 60 کيلومتري اين شهر - براي آغاز انجام عمليات مناسب تشخيص داده شد. اين پايگاه علاوه بر دوري از شهر و دور بودن از دسترس مردم‌، به دليل نزديکي به مرزهاي غربي - که به علت تهاجم‌هاي پراکنده‌ي زميني و هوايي عراق هواپيماهاي پايگاه دائماً مسلح بودند - به نفع کودتاگران بود. موضوع ديگري که انتخاب پايگاه هوايي نوژه را براي آغاز عمليات اولويت بخشيد، اين بود که تعدادي از سران کودتا، از جمله تيمسار «محققي، مهدويون و سروان نعمتي» در آنجا خدمت کرده بودند.[8] اين کودتا در چند مرحله پيش‌بيني شده بود: مرحله‌ي اول بمباران مناطق حساس، مرحله‌ي دوم عمليات نيروي زميني و تصرف بعضي نقاط حساس و سپس مدت 3 شبانه روز اعلام حکومت نظامي و در آخر تأييد کودتا به‌وسيله‌ي روحانيون همسو با کودتاگران، تثبيت قدرت و ايجاد يک حکومت نظامي.[9] اين کودتا با فاش شدن برنامه‌ي آن توسط نيروهاي جمهوري اسلامي به شکست منجر شد. در واقع درک نکردن تدوين کنندگان طرح کودتاي نوژه از وضعيت سياسي-اجتماعي ايران و برآورد خطاي آن‌ها، شکست در راهبردشان را باعث شد. ايران تنها مصداق عيني راهبرد مداخله در چارچوب کودتاي نيابتي نبوده بلکه آمريکاي لاتين شاهد مصاديق متعددي از اين راهبرد بوده است. حتي پس از جنگ سرد و فروپاشي شوروي نيز حفظ نظم نوين جهاني توجيهي براي مداخله بود. بنابراين کودتاهاي نيابتي هنوز، مصداقي از دخالت آمريکا در امور کشورهاي ديگر است؛ آنچه که به باور «نوام چامسکي» در ساختار سياسي ايالات متحده نهادينه گرديده است. مروري بر مصاديق کودتاي نيابتي طراحان سياسي در ايالات متحده‌ي آمريکا به خصوص از نيمه‌ي‏ دوم دهه‌ي 70م. از سياست تغيير دادن حکومت‏هاي ناهمخوان با سياست‌هاي غربي، حمايت و پيروي‏ کرده و آن را تا حدّ زيادي در جهت اهداف خود مي‏دانند؛ شرط اوليه‌ي اين تفاهم در تغيير حکومت‌ها، نفوذ و مداخله‌ي (مستقيم و يا غيرمستقيم) آمريکاست که آن را هدايت کرده تا بتواند متحد و دوست‏ جديدي با چهره‏اي خوشايند غرب در کنار خود داشته باشند. کوبا، اندونزي، شيلي و نيکاراگوئه مصاديقي از مداخله‌ي آمريکا در تغيير رژيم کشورهاي ناهمخوان است. کوبا سپتامبر 1933م. «فولخنسيو باتيستا» شورش گروهبانان را در کوبا ايجاد کرد که منجر به برکناري رئيس جمهور «خرادو ماچادو» و روي کار آمدن «گراو مارتين» شد. اقدام‌هاي گراو مارتين نظم اقتصادي، اجتماعي و سياسي که از 1898م. منافع نخبگان کوبا و ايالات متحده را تأمين مي‌کرد؛ به چالش کشيد. گراو مارتين با القاي يک جانبه‌ي متمم پلات که از 1903م. بر روابط دو کشور حاکم بود، خشم آمريکا را برانگيخت و اين کشور را به خلع وي از قدرت مُصر کرد. اين نقطه‌ي ائتلاف آمريکا و باتيستا گرديد. در ژانويه‌ي 1934م. مارتين از قدرت خلع شد و «کارلوس مندي» به قدرت رسيد. هر چند در فاصله‌ي 1934 تا 1940م.، باتيستا قدرت اصلي پشت پرده بود که با حمايت آمريکا خود را به عنوان «مرد نيرومند» کوبا تثبيت کرد. او در اين 6 سال در پشت پرده‌ي سياست کوبا قرار داشت و با قدرت رو به تزايد خويش‌ رؤساي جمهور ناهمسو با ملاحظه‌ها و تمايل‌هاي خود را مجبور به کناره‌گيري کرد. وي سرانجام در سال 1940م. به صورت رسمي وارد عرصه‌ي سياست شد و مقام رياست‌جمهوري را از آن خويش ساخت. مطابق قانون اساسي کوبا، باتيستا نمي‌‌توانست دو دوره‌ي متوالي رئيس‌جمهور باشد. هم از اين رو او تصميم گرفت باند سياسي خود را در ساختار قدرت نگه دارد و مجدد به پشت صحنه‌ي سياست باز گردد. اما «رامون گرو»، رهبر ائتلاف مخالف باتيستا، در انتخابات سال 1944م. پيروز شد و البته باتيستا ناگزير از ترک قدرت شد. باتيستا در سال 1952م. دوباره کانديداي رياست‌جمهوري شد اما پس از آنکه فهميد در ميان 3 کانديداي حاضر در انتخابات، سومين فرد محبوب ملت است، با اقدام به کودتا قدرت را به چنگ آورد. باتيستا اقدام خود را، کنار گذاشتن رياست جمهوري فاسد کشور توجيه کرد و سپس در انتخاباتي بدون رقيب با 40 درصد آرا بر کرسي رياست جمهوري نشست.[10]پس از در دست گرفتن قدرت، باتيستا به پشتيباني ارتش کوبا حکومت کرد که توسط ايالت متحده تجهيز مي‌شد. در مقابل وي نيز به باور «استفان امبروز» با اين واقعيت کنار آمد که وي رهبري ملت کوچکي را داراست که در آن آمريکا سرمايه‌گذاري بزرگ است.[11] گواتمالا «گواتمالا» نمونه‌ي ديگري از اين مداخله است. در گواتمالا نيز «ژاکوب آربنز گازمن» رئيس‌جمهوري متمايل به حزب کمونيست‌ها بود. وي که اصلاحات ارضي مهمي را آغاز کرده بود با طراحي سازمان سيا در سال 1954م. سرنگون و به يک دهه عمر حکومت اصلاح‌طلب وي خاتمه داده شد.[12] عوامل سيا در گواتمالا کلنل «کارلوس کاستيلو آرماس» را براي رهبري کودتا انتخاب کردند. وي در هندوراس مستقر و حمايت‌هاي لازم را دريافت کرد. هنگامي که تهاجم با ناکامي روبه‌رو شد، آلن دالس بمب افکن‌هاي قديمي جنگ جهاني دوم را براي آرماس ارسال کرد. هواپيماها مأموريت خود را بر فراز گواتمالا سيتي انجام دادند و بدين ترتيب آربنز استعفا کرد.[13] شيلي نسخه‌ي ديگري از کودتا در شيلي در سال 1973م. رخ داد. هدف کودتاي صنفي 1973 در شيلي ساقط کردن «آلنده» و رئيس‌جمهور منتخب مردم و طرفداران چپ‌گراي وي بود. در واقع فرماندهان نيروهاي مسلح سه گانه و سپس رئيس پليس ملي بر روي کاغذ به انجام کودتا توافق کرده بودند. در سپيده دم 11 سپتامبر نيروي دريايي کنترل شهر بندري والپاريزو را در دست گرفت. در پايتخت نيز، ارتش ايستگاه‌هاي راديو را تعطيل کرده و اعلاميه‌اي در تأييد کودتا منتشر ساخته بود. ساعاتي بعد تانک‌ها در برابر کاخ رياست‌جمهوري مستقر شدند. محاصره‌ي کاخ رياست‌جمهوري، حمله‌ي موشکي نيروي هوايي را نيز در پي داشت. آلنده پيشنهاد تبعيد را نپذيرفت و خودکشي کرد و «آگوستو پينوشه» قدرت را در دست گرفت. اين کودتا با حمايت آمريکا صورت گرفت و بدين ترتيب کشور ناکوک ديگري از دور خارج شد. ونزوئلا کودتايي شبيه به کودتاي شيلي در ونزوئلا در سال 2002م. برضد «هوگو چاوز» رخ داد. چاوز از شخصيت‌هايي بود که به ستايش چهره‌هاي ضد آمريکايي همچون «فيدل کاسترو» مي‌‌پرداخت. وي خواستار حکومتي بود که نظم موجود بين‌الملل را بر نمي‌تابيد و بر مبناي معيارهاي غربي، غيرليبرال محسوب مي‌شد. بدين ترتيب رويه‌ي حذف چاوز در اواخر ماه ژانويه‌ي 2002م. آغاز شد. در اين راستا جمعيتي از اتحاديه‌هاي کارگري و جامعه‌ي تجاري اين کشور به خيابان ريخته و خواستار برکناري وي شدند. در ماه آوريل نيز عناصري از ارتش که مورد حمايت جامعه‌ي تجاري بودند تلاش کردند تا وي را از قدرت برکنار کنند اما 2 روز بعد تسليم شدند.[14] عامل مهم در شکست کودتا پشيماني برخي از حاميان ارتشي کودتا از دخالت در اين پروژه بود. پس از شکست کودتا، آمريکا به عنوان حامي سازمان‌هاي فعال ضد چاوز و به ويژه حمايت از اتحاديه‌هاي کارگري به عنوان کشور خارجي مداخله‌گر شناخته شد.[15] افزون بر اين، کمک‌هاي ارائه شده توسط مؤسسه‌ي ملي آمريکا براي دموکراسي به واسطه‌ي روابط برخي از دريافت کنندگان کمک با عوامل توطئه در کودتاي آوريل 2002م. در کشور[16] ، نمود ديگر نقش اين کشور در طراحي کودتا در ونزوئلا است. اندونزي مورد ديگر مداخله‌ي ايالات متحده‌ي آمريکا، کودتاي ژنرال «سوهارتو» برضد «سوکارنو» در اندونزي است که از خون‌بارترين کودتاهاي انجام گرفته در جهان است. پس از استقلال اندونزي، سوکارنو با تمايلاتي کمونيستي به حکومت رسيد. در سال 1966م. سوکارنو اختيارات حکومتي گسترده‌اي به ژنرال سوهارتو فرمانده‌ي ارتش اعطا کرد که منجر به استقرار نظاميان در اطراف کاخ رياست جمهوري شد.[17] اين امر به بهانه‌ي خنثي کردن توطئه‌ي کودتا از طرف حزب کمونيست، صورت گرفت که در پي آن صدها هزار نفر از اعضاي حزب کمونيست اندونزي قتل عام شدند. نظاميان پس از به دست گرفتن قدرت، سوکارنو را به صورت تشريفاتي در منصب خود باقي گذاردند تا اينکه يک سال بعد، از اين مقام تشريفاتي نيز مستعفي شد و ژنرال سوهارتو قدرت را در دست گرفت. سوهارتو که از طرف قدرت‏هاي غربي حمايت مي‏شد پس از به قدرت رسيدن، فعاليت حزب کمونيست اندونزي را به سبب کشتار فراوان غيرقانوني اعلام کرد و از آن پس قدرت مطلق را در کشور در دست گرفت. برکناري حکومت سوکارنو که از مؤسسين جنبش عدم تعهد است نشان دهنده‌ي برنتابيدن حکومت‌هاي مستقل از سوي آمريکا به دليل تأمين نشدن منافع اين کشور است. نيکاراگوئه «نيکاراگوئه» پس از انقلاب سانديسيت‌ها، نيز به کشوري بدل شد که بر خلاف ايده‌آل‌هاي آمريکا قرار داشت و بنابراين نمي‌توانست از سوي اين کشور تحمل شود. در سال 1981م. «رونالد ريگان» رئيس‌جمهور وقت آمريکا به سازمان سيا اجازه داد از گروه‌هاي ضد سانديسيت‌ها حمايت کند و عمليات‌هاي مخفي برضد نيکاراگوئه انجام دهد. دولت ريگان ارتشي ضد انقلاب تحت عنوان کنترا را بدون تصويب کنگره، سازماندهي و تأمين مالي کرد. اين ارتش متشکل از اعضاي سابق گارد ملي سوموزا، حکمران پيشين نيکاراگوئه بود. علاوه بر اين، آمريکا يک رهبري غير نظامي را از ميان برخي شخصيت‌هاي برجسته‌ي بورژوازي مخالف شکل داد که تحت کنترل ارتش ضد انقلاب بود. به موازات اين امر واشنگتن سعي کرد نيکاراگوئه را به لحاظ سياسي و اقتصادي در سطح بين‌المللي منزوي سازد.[18] افزون بر اين، آمريکا با استفاده از پايگاه داخلي سلسله مراتب کليسايي و به ويژه بورژوازي، فشار داخلي را بر سانديسيت‌ها اعمال مي‌کرد. شکست کنترا در برابر سانديسيت‌ها پايان اين تقابل نبود. در سال 1990م. محدوديت‌هاي اقتصادي که آمريکا بر سانديسيت‌ها تحميل کرد موجب شکست آن‌ها در انتخابات 1990م. شد[19] که کودتاي آرام آمريکا در اين کشور بود. طراحان سياسي در ايالات متحده‌ي آمريکا به خصوص از نيمه‌ي‏ دوم دهه‌ي 70م. از سياست تغيير دادن حکومت‏هاي ناهمخوان با سياست‌هاي غربي، حمايت و پيروي‏ کرده و آن را تا حدّ زيادي در جهت اهداف خود مي‏دانند؛ شرط اوليه‌ي اين تفاهم در تغيير حکومت‌ها، نفوذ و مداخله‌ي (مستقيم و يا غيرمستقيم) آمريکاست... فرجام بحث دکترين‌هاي سياست خارجي آمريکا از «ترومن» تا آموزه‌ي «ريگان»، همواره مدعي حق حمايت از منافع «جهان‌ آزاد» در برابر کمونيسم شده‌اند، حتي اگر چنين حمايتي متضمن مداخله در خارج بوده باشد. پس از فروپاشي شوروي نيز گويا هنوز تفسير گسترده‌ي تئودور روزولت در دکترين مونرو، مداخله در امور ساير کشورها را توجيه مي‌کرد. هر چند اين کشور اصل مداخله نکردن را از پيش‌ترها در دستور کار خود قرار داده بود اما ايالات متحده‌ از هنگامي که مداخله نکردن را به عنوان سياست ثابت و قطعي خويش برگزيده، بيش از هر زمان ديگر، مداخله‌گر شده است. ب ه خصوص در دوره‌ي پس از جنگ، مداخله‌گري آمريکا پنهاني(به وسيله‌ي سيا) و يا غيرمستقيم(از راه کمک نظامي و اقتصادي) بوده و کاربرد آشکار و مستقيم نيروي نظامي کمتر صورت پذيرفته است. در اين راستا کارکرد سياست خارجي بايد با انتظارات درون‌ ساختي، توقعات افکار عمومي و گروه‌هاي ذي‌نفوذ و همچنين نقشي که يک کشور در صحنه‌ي بين‌المللي ايفا مي‌کند، هماهنگي داشته باشد. ايالات متحده نه تنها در شرايط مختلف زماني در قرن بيستم به انجام چنين نقشي مبادرت ورزيد، بلکه در ايفاي نقش مداخله‌گرايانه‌ي خود در نقاط مختلف جهان از جمله آمريکاي لاتين و به خصوص در آمريکاي مرکزي و درياي کاراييب، با بهره‌گيري از نقش‌هاي شناخته‌ شده، مقررات بين‌المللي و نهادهايي که موازنه‌ي رفتار را عهده دارند، رفتارهاي منطقه‌اي و بين‌المللي خود را تنظيم، تثبيت و تداوم بخشيد. اين رفتارها با نوعي مداخله‌گرايي گسترش‌ يابنده در دوران بعد از جنگ سرد همراه گرديده است. به اين ترتيب نهادهايي که ايفاي نقش‌ مداخله‌گري در روند سياست خارجي آمريکا را امکان‌پذير مي‌سازند، در فرآيند زماني 1898 تا 1938م. ايجاد و تثبيت گرديدند تا بر مبناي آن ايالات متحده براي دستيابي به اهداف، تمايلات و ارزش‌هاي ساختاري و بين‌المللي از مداخله‌گرايي به عنوان يکي از ابزارهاي سياست‌ خارجي خود سود جويد.[20] کاربرد کودتاي نيابتي که در قالب مداخله‌ي پنهان تحليل مي‌گردد نيز از جمله راهبردهاي سياست خارجي آمريکاست که در آن يک عامل مياني که بيشتر نيروهاي نظامي و ارتش بودند مجري طرح کودتا مي‌گردند. اين راهبرد در سياست خارجي آمريکا به طور کل برخاسته از ديدگاهي است که اين کشور نسبت به خود دارد. در واقع به تدريج و با پيشرفت‌هاي اين کشور، آمريکا تبديل به يک قدرت بزرگ شد که براي خود مسئوليت‌هايي در مقياس يک ابرقدرت قائل بود. از سويي تقابل دو ديدگاه مداخله‌گرايانه و انزواگرايانه در ميان تدوين کنندگان سياست خارجي آمريکا از گذشته‌اي که به بحران اقتصادي 1929م. باز مي‌گردد موجود بوده است. بر مبناي گرايش مداخله‌گرايان که شامل صاحبان صنايع نظامي، صنعتي و روشنفکران وابسته به آن‌ها بودند رهايي از بن‌بست اقتصادي با شکل دادن به نظم نوين جهاني ممکن است؛ نظمي که در آن، آمريکا قدرت تعيين کننده‌ي اقتصادي و سياسي باشد. اين گرايش به مرور و بر اساس مقتضيات زماني و به خصوص ارائه‌ي آموزه‌ي نظم نوين جهاني به گرايش حاکم بر سياست خارجي آمريکا تبديل شد. ايالات متحده در دوران جنگ سرد براساس همين گرايش که به تفسير موسع دکترين مونرو انجاميد به مداخله در کشورهاي جهان سوم پرداخت. به گونه‌اي که «جان فستر دالس»- وزير امور خارجه‌ي جمهوري‌خواه «آيزنهاور»- در بحبوحه‌ي ايجاد پيمان سنتو اعلام کرده بود که هر تجاوزي به جنوب شرقي آسيا براي امنيت و صلح ما خطرناک خواهد بود و آمريکا براي جلوگيري از آن به مقابله برخواهد خواست. بنابراين آمريکا در دوران جهان دوقطبي، تحولات اجتماعي را به عنوان تهديد و تجاوز کمونيستي تعريف مي‌کرد که برخورد با آن ضروري بود. در همين راستا، کودتاهاي نيابتي در اين دوران به منزله‌ي اقدامي براي محافظت از نظم موجود در سياست خارجي اين کشور جاي داشت. در واقع با توجه به نياز تجارب آمريکا در فراهم آوردن يک اقتصاد استثماري در جهان سوم و با توجه به تمايل نظامي براي تثبيت پايگاه‌هايي در اطراف روسيه و چين، اين کشور در مقابل هر انقلاب و تغييري در حکومت موضع مي‌گرفت.[21] پس از جنگ سرد و فروپاشي شوروي نيز حفظ نظم نوين جهاني توجيهي براي مداخله بود. بنابراين کودتاهاي نيابتي هنوز، مصداقي از دخالت آمريکا در امور کشورهاي ديگر است؛ آنچه که به باور «نوام چامسکي» در ساختار سياسي ايالات متحده نهادينه گرديده است و در نتيجه رفتار آن کشور در حوزه‌ي نظام‌ بين‌الملل، برآيندي از منافع و انگيزه‌هاي داخلي و آمادگي محيط بين‌الملل براي تجاوز و مداخله را نشان مي‌دهد. پي‌نوشت‌ها: [1]. هانتينگتون، ساموئل؛ سامان سياسي در جوامع دست‌خوش دگرگوني. ترجمه‌ي محسن ثلاثي. تهران: علم، 1386، صفحه‌ي 320 [2]. جميز بيل، عقاب و شير (تراژدي روابط ايران و آمريکا) ترجمه: مهوش غلامي، جلد اول، تهران، کوبه، 1371، ص129 [3]. علي‌رضا ازغندي ،ج، روابط خارجي ايران20-57 دولت دست نشانده، قومس،1376، ص239 [4]. حسينقلي سر رشته، خاطرات من، تهران، کتيبه، 1367، ص37 [5]. علي‌رضا ازغندي،ج، روابط خارجي ايران20-57 دولت دست نشانده، ص239 [6]. کودتاي نوژه، مؤسسه‌ي مطالعات و پژوهش‌هاي سياسي، تهران، 1368، ص103 [7]. اسناد لانه‌ي جاسوسي، جلد 55، مرکز نشر لانه‌ي جاسوسي، تهران، 1365، صص31و30 [8]. آرشيو مرکز اسناد انقلاب اسلامي، کدهاي 18352 تا 18349، اسناد سعيد مهديون. [9]. کودتاي نوژه، صص156-159 [10]. توماس لئونارد، انقلاب کوبا 1959-61، کتاب انقلاب‌ها، ويراستاري گلدستون، ترجمه‌ي محمد تقي دلفروز، تهران: کوير،1387،صص292-293 [11]. استفان امبروز، روند سلطه گري، ترجمه‌ي احمد تابنده، تهران: چاپخش،1363، ص248 [12]. تيمتي ويکم کراولي، جنبش‌هاي چريکي آمريکاي لاتين: به سوي جامعه‌شناسي تطبيقي، کتاب انقلاب‌ها، ص408 [13]. استفان امبروز، روند سلطه‌گري، ترجمه‌ي احمد تابنده، تهران: چاپخش،1363، ص 223 [14]. مارينا اوتاوي، گذار به دموکراسي يا شبه اقتدارگرايي، سعيد ميرترابي، تهران: نشر قومس، صص105-106 [15]. مارينا اوتاوي، پيشين، ص108 [16]. پيشين، ص293 [17]. پل بروکر، رژيم‌هاي غيردموکراتيک، ترجمه‌ي علي‌رضا سميعي، تهران: کوير، 1384، ص 113 [18]. جان فوران جف گودوين، ديکتاتوري يا دموکراسي: پيامدهاي انقلاب در ايران و نيکاراگوئه، کتاب انقلاب‌ها، صص172-173 [19]. پيشين، ص174 [20]. ابراهيم متقي، الگوي مداخله‌گرايي آمريکا در 1994م. بررسي موردي: مداخله‌ي ‌هاييتي، راهبرد، ش 6، 1374، صص117-118 [21]. استفان امبروز، روند سلطه‌گري، ص213 *محمد پورمحمد