مهرنامه/
متن پيش رو در مهرنامه منتشر شده و انتشار آن به معني تاييد تمام يا بخشي از آن نيست.لازم به ذکر است که هر روز يک مطلب از نشريات مهم داخلي به صورت برگزيده در کاشي تحليل ها ارائه خواهد شد.
جنگ جهاني اول همچون آواري بر سر ايرانيان بود. ايران با وجود اعلام بي طرفي اشغال شد که البته پيش از اين، به ويژه در مناطق شمالي روس ها به استناد قرارداد 1907 خود را فعال مايشاء مي دانستند و انگليسي ها هم در جنوب کشور سياست هاي خود را پيش مي بردند. يک سالي پس از آغاز جنگ (1915) روس و انگليس با تجديدنظر در قرارداد 1907، اجازه تملک و اشغال مناطق تحت نفوذ خود را يافتند. انقلاب اکتبر 1917 روسيه و سقوط تزارها، براي ايرانيان چون معجزه اي مي مانست که لغو قرارداد1915 و نجات ايران را به همراه داشت. با اين همه، تهديد بريتانيا همچنان وجود داشت و اوضاع داخلي کشور نابسامان بود. در اين زمان سياسيون ايراني ايجاد يک دولت مقتدر را درمان اين وضعيت مي دانستند. دولتي که به نظر آنان، توسط حسن وثوق الدوله مجال تحقق مي يافت. نکته اي که بريتانيا به عنوان قدرت غالب با آن توافق داشت. با غيبت روسيه تزاري در عرصه بين الملل و ايران، همراهي بريتانيا به عنوان پيروز جنگ با دولت وثوق و اجماع نسبي نخبگان ايراني در خصوص وي به نظر مي رسيد مي توان درباره خساراتي که از قبل جنگ به کشور وارد شده، طلب غرامت کرد و همچنين به بازگشت برخي از اراضي از دست رفته اميدوار بود. سفر هيات ايراني به فرانسه براي حضور در کنفرانس صلح ورساي با چنين اميدي آغاز شد. هيات با رياست عليقلي خان مشاورالممالک انصاري، وزير امور خارجه، در سه شنبه، هفدهم دسامبر 1918/سيزدهم ربيع الاول 1337 ه.ق از منزل مشاور الممالک سفر خود را آغاز کرد. از اين سفر روايات و گزارش هاي متعددي به يادگار مانده است. مشاورالممالک شرحي از سفر هيات نگاشته که خود آن را «کتاب سياه» نام نهاده است. پسرش، عبدالحسين مسعود انصاري، که در هيات اعزامي سمت منشي داشت و بعدها در سفارت هاي گوناگون تجربه ها اندوخت و اين سفر اغاز اين تجربه ها بود، در خاطراتي که در دوره بازنشستگي نوشت، به ماموريت پاريس اشاره و شرحي در اين باره آورده است. يکي ديگر از اعضاي هيات، محمدعلي فروغي، رييس ديوان تميز، که در واقع مسووليت امور حقوقي را برعهده داشت، نيز يادداشت هايي از اين ماموريت از خود به جا گذاشته است. يادداشت هاي فروغي که در آستانه يکصدمين سال اين ماموريت منتشر شده است روايتي دست اول از سفر به فرانسه و فارغ از مجامله و مداهنه در حق ديگران است. از همين رو از خلال يادداشت هاي او مي توان به جزييات رفتار اعضاي هيات، اختلافات اعضا با يکديگر و همچنين با رييس الوزرا پي برد. اختلافاتي که پيش از آغاز سفر رخ عيان کرد. چرا که مشاورالممالک خود را نه نماينده وثوق الدوله که نماينده احمدشاه مي دانست(ص47) و بر اين اساس براي خود اين حق را قايل بود که اعضاي هيات را بر مبناي نظر خود تعيين کند نه رييس الوزرا. چنان چه از پذيرش افراد معرفي شده توسط رييس الوزرا از جمله سيدضياءالدين طباطبايي، روزنامه نگار نزديک به وي و هوادار بريتانيا، استنکاف ورزيد. (ص46) هياتي هم که مشاور انتخاب کرده بود با هم چندان مرافق و موافق نبودند. به طوري که آدولف پرني، عضو فرانسوي هيات و مستشار عدليه ايران، مورد سوءظن ديگر اعضا بود که سعي دارد «ما را از مقاصد سياسي مايوس و منصرف کند و به مسايل اقتصادي متوجه ساخته و در اين مورد هم ما را فقط به دامن فرانسوي ها بيندازد و حرف هايي مي زند که مبني هم بر تخويف و هم بر تحبيب است...»(ص27)
حتي ميرزا حسين خان معين الوزاره (علاء) به مشاور گفته بود «ما با حضور مسيو پرني نمي توانيم کار بکنيم...»
(صص30-29) ميرزاحسين خان هم مورد انتقاد فروغي بود که «بچه است و افکارش عميق نيست» (ص48) مشاورالممالک نيز از کاريزماي رياست برخوردار نبود. چه به جهت رفتارهاي خودش به اعتقاد فروغي، در قامت يک رييس مدير و مدبر ظاهر نمي شد:«مشاور سبکش اين است که بنشيند و فکر کند و منتظر شود ببيند از آسمان چه وقت لقمه پخته به دهانش مي افتد.»(ص36) همين ويژگي هم موجب کدورت ميان اعضاي هيات با او شد که «هيچ کار نمي کند»(ص37)
هيات که از همان تهران تکليفش مشخص شده بود که رييس الوزرا دل به آن ندارد در نخستين روزهاي ورود به پاريس دريافت که ايران به جهت آن که در عداد دولت هاي بي طرف است، به کنفرانس راه ندارد.(ص28) تنها نقطه اميد که بهانه اي براي ادامه ماموريت شد تلاش براي عضويت در مجمع ملل بود. همچنين جان گو، مدير امور شرقي وزارت امور خارجه فرانسه، اين اميد را به مشاورالممالک داده بود که «در کارهاي ايران هم يقين داشته باشيد که بدون استماع حرف هاي شما تصميمي نخواهند کرد»(همانجا) با اين همه، نمايندگان ايران به تنظيم لايحه هشت گانه براي ارايه به کنفرانس پرداختند. در اين لايحه اذعان شده بود با وجود عدم پذيرش دولت هاي بي طرف در کنفرانس، ايران به جهت خساراتي که از درگيري ميان دولت هاي درگير جنگ ديده است، بايستي به کنفرانس راه يابد. مجادله برانگيزترين بخش لايحه اما خواست هاي ارضي آن بود که الحاق مجدد ماوراي خزر و مرو و خيوه تا رود جيحون، چند منطقه در قفقاز و مناطق کردنشين تا رود فرات به مرزها و اراضي ايران تقاضا شده بود. در اين ميان در 27ربيع الثاني 1337/ژانويه 1919 از تهران تلگراف رييس الوزرا رسيد که «در استخدام معلمين فرانسوي دست نگه دارند. در کارهاي هيات هم اقدامي نکنيد، چون بعضي نظريات پيدا شده که بعد دستورالعمل خواهيم فرستاد.» در واقع بلاتکليفي و سرگرداني ماموريتي بود که از جانب تهران ابلاغ شد. وضعيتي که در يادداشت هاي فروغي اين گونه توصيف شده است:«خدا به خير بگذراند. نمي دانم چه خبر است . عجب است که از طهران اجمالا مي گويند اقدام نکنيد و هيچ نمي گويند ترتيب از چه قرار است تا ما بدانيم اصلا چه حالتي بايد اختيار کنيم. نتيجه اين که بايد دست روي دست گذاشته، بنشينيم وقت تلف کنيم. ضمنا احتمال کلي دارد مسايل ايران عن قريب مطرح شود و ما هيچ نمي دانيم چه بايد کرد.»(ص39) جالب اين که نمايندگان ايران نه از جانب دولت متبوع خود که از سوي مقامات خارجي به ويژه انگليسي ها دريافتند که در تهران ميان دولت ايران و سفارت بريتانيا مذاکراتي در جريان است.(ص45) مشاورالممالک هم در انفعال به سر مي برد. به طوري که به روايت ممتازالسلطنه، سفير ايران در پاريس،«در موقع، کار نمي کند و حرفي که بايد بزند، نمي زند چنان که پيش بالفور [وزير خارجه بريتانيا] که رفته بود، هم حرفي که راجع به ايران و کنفرانس باشد نزد و حتي اين که بالفور گفت سفارت ما با دولت شما مشغول گفتگو و قرارداد است، هيچ نپرسيد که اين گفتگوها از چه قبيل است.» (ص47) چنين انفعالي را وزير امور خارجه ايران در مقابل تهران هم داشت. به طوري که فروغي تلاش بسيار کرد تا او را راضي کند به تهران تلگراف کند «چرا ما را اينجا سرگردان گذاشته ايد؟» مجادله او و مشاور در بيان و قلم فروغي صورتي طنزآميز يافته است که «ابتدا نمي فهميد، بعد که به او حرف زدم، به چرت رفت.»(صص62-61)
با اين همه، هيات اوقات به تهيه لايحه اي مي گذراند که هيچ اميد به پذيرش آن در کنفرانس صلح نداشت و جالب اين که بر مبناي همان لايحه نقشه اي طرح کردند که مطابق آن اراضي مورد ادعا مشخص شده بود. همچنين با برخي از نخبگان و روشنفکران اروپايي ملاقات مي کردند تا از طريق آنان بتوانند درباره ايران و مظالم رفته بر آن در مطبوعات غربي مطلب و مقاله اي بنويسند يا نوشته شود. بخش مهمي از اوقات آنان اما به گردش و عيش مي گذشت. گزارش کنايه آميز فروغي از يکي از فعاليت هاي روزانه اعضاي هيات خود مجملي از مفصل است: «ميرزا حسين خان هم بدکار مي کند و وقت تلف مي کند و نمي گذارد به کارهاي اسياسي بپردازيم. مشاور هم که ماشاءالله يک پارچه جواهر است و چيزي را که به فکر نيست، اصل کاري است که در پيش داريم. تلگراف ها و نوشتجات راجع به کار را درست هم نمي خواند و جواب صحيح تهيه نمي کند تا چه رسد به اين که فکري بکند و طرحي بريزد و کاري انجام دهد. غالبا مهمان است و بيرون ها به گردش و عيش و تفنن مشغول است يا درس انگليسي مي خواند. امشب ميرزاحسين خان هم مهمان بود. بعد از شام من و انتظام الملک تلگرافي تهيه و مسوده کرديم براي طهران. ضمنا قدري درددل کرديم و حسرت خورديم . در ميان هيات ما کسي که بالنسبه عقل موزوني دارد؛ انتظام الملک است اما چه فايده.»
البته فروغي ذکري از گردش هاي روزانه خود در پارک، تئاتر و مکان هاي تاريخي پاريس هم دارد. گردش و تماشايي که گاه با نگاه جامعه شناختي همراه است: «حقيقه از لباس شب زن هاي فرنگي خوشم نيامد. تقريبا تمام بدن نمايان است. نمي فهمم اين چه سليقه است که فرنگي ها دارند.»(ص50) يا در ذکر ديدار از پارلمان فرانسه مي نويسد:«جاي وکلا البته مفصل تر و زيادتر از مجلس ماست، اما بهتر نيست . جاي تماشاچيان خيلي بهتر است زيرا که ترتيب لژهاي تئاتر است جاي هيات رييسه خيلي کوچک تر از ماست. نظم و ترتيب مجلس هم از ما خيلي بدتر است. عجب اين که وکلا نطق هاي مفصل را هم از سر جاي خود مي کردند، حرف هاي مختصر را نشسته هم مي گفتند و با هم مشاجره و حرف يکديگر را قطع مي کردند» (ص98) به گفته فروغي، او در تفريح مراعات مي کرده و بر خلاف مشاور و پسرش که به جهت «خراجي» زيادشان صداي مسيو پرني را درآورده بودند(ص95)، او چندان احتياط داشت که مسيو پرني اصرار داشت او را به عياشي وادارد. جالب اين که بخش عمده اي از مکاتبات هيات با تهران که امروزه در آرشيو مرکز اسناد و تاريخ ديپلماسي وزارت امور خارجه نگهداري مي شود مربوط به تقاضاي بودجه است. تقاضاهايي که گويي چندان در تهران گوش شنوا نيافت. در حالي که هيات اعزامي ايران روزگار به گردش و سرگرداني در پاريس مي گذراند، وثوق الدوله در تهران با سفارت بريتانيا مذاکرات مربوط به قرارداد 1919 را به سرانجام مي رساند. از همين رو از همان ماه هاي اول اقامت هيات در پاريس، نشانه هايي از توافق با بريتانيا حس مي شد:«تلگراف طهران چيز غريبي است و در واقع صريحا مي گويند بايد ما مطيع انگليس ها باشيم و نسبت بي مبالاتي و بي احتياطي به ما مي دهند.» (ص84) آن چه در يادداشت هاي فروغي در ابراز نگراني هايش از حوادث به چشم مي خورد بدبيني او نسبت به سياست هاي انگلستان است. در واقع اين يادداشت ها خلاف آن چيزي است که درباره اين رجل سياسي شايع و رايج است. به طوري که در ذکر ملاقات مشاورالممالک با هاردينگ و اطلاع از رخدادهاي تهران، مي نويسد:«انگليس ها دنيا را مي خواهند بخورند. آسيا را که مال خود مي دانند اما هندوستان و مصر منقلب است. خدا کند که اين فرعون هم دماغش ماليده شود. اما ما چه خواهيم شد؟» (ص100) يا در جايي که نگران توافق تهران با لندن است چنين شکوه مي کند:«ديپلومات هم که نداريم. صمد خان خائن است. مشاور جامد است. علاءالسلطنه عاجز و بيچاره و شايد اسير دست ناصرالملک است. طهران هم نوکر انگليس است.»(ص113) در واقع تجربه کنفرانس پاريس براي فروغي تجربه اي گران بود. بي جهت نبود که در دوره نمايندگي در جامعه ملل در زمان سلطنت رضاشاه، به تيمورتاش وزير دربار، توصيه مي کرد در سياست بين الملل بايستي به يکي ازقدرت ها نزديک شد تا از اين طريق منافع کشور را تامين کرد و در مقابل شوروي، نزديکي به انگلستان را به مصلحت ايران مي دانست. همچنين بر مبناي تجربه همين ايام پاريس بود که در شهريور بيست به عنوان نخست وزير ايران با وجود اشغال کشور توسط متفقين، تن به اتحاد سه جانبه داد چرا که دريافته بود عنوان بي طرفي با وجود اشغال کشور تنها مي تواند بهانه اي براي فرار اشغال گران از پرداخت غرامت باشد. لااقل پس از پايان جنگ جهاني دوم، ايران هم توانست تضميني براي خروج متفقين به ويژه روس ها داشته باشد و هم براي بخشي از امکانات کشور که مورد استفاده متفقين قرار گرفته بود مبالغي دريافت کند.
نهايت، ماموريت هيات با تغيير مشاورالممالک و جايگزيني نصرت الدوله فيروز در مقام وزير امور خارجه به پايان رسيد. از گروه پيشين تنها محمدعلي فروغي به خواست نصرالدوله بيشتر در پي مذاکره با انگليسي ها درباره قرارداد 1919 بود. قراردادي که وثوق الدوله و يارانش در پي آن بودند استقلال ايران و مشروطه در آن مورد تاکيد قرار گيرد. بدان معنا که هم استقلال ايران تضمين شود و ديگر آن که قرارداد به تصويب مجلس شوراي ملي برسد.(ص217)درباره نتايج ماموريت هيات سخن بسيار گفته شده ، اما فروغي خود در همان زمان اقامت در پاريس در نامه اي که به دوستانش در تهران نوشته و گزارشي از اقدامات هيات داده، بهترين قضاوت را کرده است. اين نامه که به عنوان پيوست اول کتاب آمده، نکات جالبي در بردارد. او در اين نامه، ادعاهاي ارضي را يک ادعاي زيادي مي داند که مبالغه آميز بود و نقشه اي را هم که در اين باره کشيده بودند. «مزخرف» بيان مي کند. (ص468) نکته اساسي اين نامه اما در اين سخن است که به گفته فروغي نمي توان تنها به گذشته افتخار کرد، شعر خواند و عرفان بافت. (ص460) به اعتقاد او، ايران بايستي با انگلستان دوستي داشته باشد اما بي اراده نباشد. اين امر اما زماني ميسر است که ملت ايران بايد صدا داشته باشد افکار داشته باشد ايران بايد ملت داشته باشد. اگر جز اين باشد به فرض دست برداشتن انگلستان از سر ايران، با دولت هاي ديگر دنيا و همسايگان چه بايد کرد؟(ص466)
بايد توجه داشت يادداشت هاي روزانه همچون اسناد هستند. از همين رو بايستي در استنساخ، تصحيح و انتشار آن ها همان قواعد انتشار اسناد را لحاظ کرد، از آن جا که يادداشت ها به طور روزانه و بداهه و به سرعت نگاشته شده اند ممکن است اغلط املايي، انشايي و دستوري در آن ها وجود داشته باشد. بر اين اساس در برخي از موارد با اضافه کردن واژه يا واژگان در قلاب [] مي توان جمله را رسا و قابل فهم ساخت. همچنين گاهي در نگارش واژه اي، حرفي سهوالقلم افتاده است که يا با نگارش صحيح آن، اصل نگارش يافته را در پاورقي ذکر مي کنند يا با آوردن آن حرف در قلاب به تصحيح آن مي پردازند. در اين باره اما در کتاب از يک شيوه استفاده نشده است. گاهي واژه به همان صورت غلط آورده شده و در پاورقي نوشته شده «در اصل چنين است» گاهي هم واژه صحيح آورده شده و در پاورقي از شکل نادرست آن گفته شده است. در حالي که بايستي از شيوه يکساني استفاده مي شد. همچنين در بعضي موارد نه تنها واژگان نادرست اصلاح نشده اند که توضيحي هم آورده نشده است. مانند واژه گراندهتل به شکل گران هتل در صفحات متعدد يا انالله و انا عليه راجعون بدون توضيح به جاي انالله و اناليه راجعون.(ص190) در مورد رسم الخط هم بر خلاف آن چه مصححان گفته اند که «رسم الخط معيار امروز» را برگزيده اند، به نظر مي رسد در اکثر موارد همان رسم الخط فروغي به کار رفته است. متن هم بدون هرگونه سجاوندي استنساخ شده در حالي که اين امر از لوازم استنساخ اسناد و يادداشت هاي روزانه است. در خصوص برخي از اسامي و وقايع نيز شايسته بود توضيحي در پاورقي داده مي شد و براي شناخت اسامي فرنگي هم تنها به ضبط لاتين و سال تولد و مرگ بسنده نمي شد. همچنان که درباره برخي از اشخاص ايراني که نامشان بدون هر لقبي آمده (مانند علامه قزويني با نام ميرزامحمدخان) بهتر بود مشخص مي شد منظور کيست. البته اين موارد به معناي ناديده انگاشتن کارسترگ و در خوري نيست که در انتشار اين يادداشت ها انجام يافته و محققان را در بررسي اين برهه از تاريخ ايران ياريگر است.
*رضا مختاري اصفهاني پژوهشگر تاريخ معاصر
***********
به در آي تا ببيني سه کتاب آدميت!/ نگاهي به سه کتابي که به تازگي از فريدون آدميت منتشر شده است
شادروان فريدون آدميت ديپلماتي برجسته و فرهيخته و پرورده در خانداني فرهنگ مدار بود که چه در دوره خدمات سياسي و چه پس از آن به تحقيق و پژوهش عالمانه و واقع بينانه درباره رخدادهاي مهم سياسي دوران پرنشيب و فراز قاجار مشغول بود و حاصل آن تلاش يادگارهاي ارزنده اي است که به صورت چندين کتاب ارزشمند براي نسل هاي آينده از او باقي مانده است. شايد «اميرکبير و ايران» را بتوان مشهورترين اثر او دانست. زماني که نويسنده اين سطور در مقام دبير دوم در نمايندگي ايران نزد اتحاديه اروپايي در بروکسل خدمت مي کرد براي ارتقا به مقام دبير اولي بايد از عهده امتحانات کتبي و شفاهي مهمي برمي آمد. در آن زمان اداره آموزش وزارت امور خارجه فهرست بلندي از کتاب هايي را که ديپلمات هاي جوان بايد براي آمادگي مي خواندند، به نامزدهاي ترفيع مقام سياسي ابلاغ مي کرد و کتاب هاي مورد نظر را نيز به کتابخانه سفارت مي فرستاد. يکي از کتاب هايي که به آن مناسبت در اختيارم قرار گرفت، کتاب فراموش نشدني اميرکبير و ايران اثر فريدون آدميت بود. پاسي پس از نيمه شبي که در غياب خانواده آن را به پايان رساندم، چنان تحت تاثير قرار گرفته بوديم که مانند ديوانه ها سر به خيابان خالي سنگفرش و مه آلود نزديک خانه ام نهادم واز آن چه بر اين کشور رفته است و از فرصت هاي سوخته افسوس مي خوردم و بي اختيار شک مي ريختم. دست کم ده بار تجديد چاپ آن کتاب مفصل، پاسخ تاييد آميز نخبگان ايراني به آن اثر جاودانه اين ايراني وطن پرست بوده است. بعدها «انديشه ترقي و حکومت قانون (عصر سپهسالار)،«آشفتگي در فکر تاريخي» و «انديشه هاي طالبوف» و همچنين آثار و مقالات ديگران را درباره او و نقش و اهميتش را در تاريخ نگاري ايران خواندم.
خوشحالم که اخيرا سه کتاب تازه از تنور چاپ درآمده از آثار فريدون آدميت به دستم رسيد که خواندن آن ها را براي خود مغتنم دانستم. سه کتاب بسيار خوب، با چاپ و نگارش و صحافي خوب در شان آثار آدميت. در اينجا به همان ترتيب که آن ها را خواندم:«جزاير بحرين (بررسي حقوقي و ديپلماتيک مناقشه ايران و انگليس)»، «فکر آزادي و مقدمه نهضت مشروطيت» و «انحطاط تاريخ نگاري در ايران» نگاهي به آن ها مي اندازم.
کتاب نخست جزاير بحرين: راستش دليل اين که نخست اين کتاب را برگزيدم اين بود که گمان مي کردم اصل موضوع آن با روشن شدن تکليف بحرين و به رسميت شناخته شدن آن کشور جديد، موضوعي مختومه است و زودتر از آنا مي گذرم تا به دو کتاب ديگر بپردازم. اما وقتي کتاب را خواندم ديدم موضوع فقط ادعاهاي ناکام مانده ايران نيست. پژوهشي تاريخي از فرايند شکل گيري ديپلماسي انگليس در قبال جزاير قشم و بحرين و ساير جزاير ايراني و سواحل عربي خليج فارس در اين کتاب مطرح است و نيز به اوضاع عبرت انگيز دوران انحطاط و ضعف ايران و تلاش هاي ميهن پرستانه اي که در همان شرايط ضعف از سوي برخي از رجال ايراني به عمل مي آمد و نقش زيرکانه و استعماري انگليس در کل منطقه و در ايران طي دو قرن مي پردازد. روش انگليسي ها گشودن دريچه هاي نفوذي با توجه به ضعف فرهنگ و تربيت ملي و ميهن پرستانه، با پرداخت رشوه و خريد شيوخ و صاحبان قدرت خصوصا در بخش هاي عربي و در ميان برخي از خوانين محلي ديگر بود. يک و نيم قرن جنگ و اغتشاش، از سقوط اصفهان در 1722 و قيام ها و شورش ها تا جنگ هاي ايران و روس و درگيري هاي داخلي و منازعات در مرزهاي ترکستان و دو سه بار تلاش براي باز پس گيري هرات که نهايتا منجر به دخالت نظامي انگليس و قرارداد پاريس شد، رمقي براي ايران باقي نگذاشت و گسستي در تداوم صنعتي و فرهنگي ايران ايجاد کرد که تلاش هاي بسياري لازم بود تا بتوان بر آن گسست تاريخي پلي زد که ايران آماده ورود به قرن بيستم شود . کتاب جزاير بحرين در اصل رساله دکتراي فريدون آدميت بوده است که با وسواس بسيار در اثبات حقانيت کشورش تنظيم و ارايه شده و پس از تکميل در سال 1955 به زبان انگليسي در نيويورک به چاپ رسيده است. نسخه فارسي ترجمه ويراسته و خوبي است از آقاي عليرضا پلاسيد. در اين کتاب مروري مي شود بر سوابق و روابط پيش از اسلام خليج فارس و جزاير بحرين با ايران و تحولات اين جزاير پس از اسلام و قيام ها و تاثيرگذاري قرمطيان و... تا پس از مهاجرت اعراب عتوبي (حکام کنوني) از حجاز به بحرين و در اختيار گرفتن حکومت آن ايالت و اين که چگونه شيوخ تازه که در اقليت بودند خود را با فرهنگ و تمايلات بومي که از فارس و عرب رنگي ايراني داشت، تطبيق دادند و اغلب، حتي در دوران هاي ضعف دولت مرکزي ، از وفاداري و تبعيت دست نکشيدند. در اين کتاب همچنين روايت مي شود زماني که سر و کله انگليسي ها پيدا مي شود چگونه باز هم بارها ارتباط بحرين با ايلات فارس برقرار بوده و پرچم ايران بر قلعه شيخ برافراشته بوده است و حتي نماينده انگليس در تفاهم نامه اي با والي فارس حقانيت ايران را تاييد مي کند و سکه زدن شيخ بحرين به نام شاه ايران و اعلاميه هاي وفاداري شيخ بحرين که متن آن در پايان کتاب نيز پيوست شده است تا زماني که بوي نفت و اکتشاف آن به مشام مي رسيد.آن وقت حضور انگليس رنگ جسورانه تري به خود مي گيرد. کتاب حاوي مقاومت ايران در برابر تحريکات و توطئه ها و ادعاهاي بيشتر انگليس نسبت به ساير جزاير و سواحل ايران است که مي دانيم سرانجام منجر به چشم پوشي ايران از جزاير بحرين با نوعي سنجش افکار از جمعيتي شده که اکنون رنگ عربي آن تشديد شده بود و مي دانيم که درباره استرداد جزاير ايراني ديگري که براي زماني طولاني در اشغال بريتانيا قرار داشتند و جمعيت و ديوان سالاري جداگانه اي هم نداشتند که بهانه اي مانند رجوع به افکار مردم مطرح باشد، تا حصول نتيجه مقاومت شد. به طوري که در متن کتاب شاهديم انگليس ها براي ايجاد زمينه و بهانه حقوقي براي ادعاهاي خودشان با هر شيخ و کدخدايي در هر روستا يا شهر ولايت و جزيره اي که دستشان مي رسيد و پول شان اثر مي کرد، قراردادي با وعده حمايت و کمک و غيره امضا مي کردند که بتوانند بعدها ادعاهاي خودشان را مستند نشان دهند. مانند قراردادي که با شيخ خزعل بسته و به او عنوان و نشاني هم داده بودند تا در صورت مقاومت دولت مرکزي ايران در امر نفت که در آن دوره اهميت يافته بود، بتوانند بدي محلي رو کنند. از اين گونه قراردادهاي تحت الحمايگي بسيار بود که وقتي هم براي حمايت در مقابل تجاوزگري قبيله با شيخ ديگر به آن ها مراجعه مي شد بسته به منافع خودشان به آن استناد مي کردند يا اصلا به روي خودشان نمي آوردند. براي نشان دادن نوع برخورد ايران قبل از جنگ روسيه، يعني در دهه نخست قرن نوزده اين نمونه را مي آورد. به رغم همه دشواري ها، هنگامي که انگليسي ها ژنرال ملکم را براي بار دوم در 1808 از طرف حکومت بمبئي به ايران مي فرستند، وي نامه اي تند براي واگذاري کميسري هايي در مسقط و بوشهر و بصره و بغداد به دولت ايران مي نويسد و خواهان ديدار شاه مي شود. دربار به شاهزاده حکمران فارس که اختياراتش امور خليج فارس و روابط با حکومت بمبئي را در برمي گرفت، اختيار پذيرايي و مذاکره با فرستاده را درباره مسايل موجود داد. ملکم آزرده از اين توهين که تنها او را به مذاکره با حکومت فارس و نه خود دربار دعوت کردند، در 12 جولاي 1808 به ناگهان و با خشم بوشهر را به قصد بمبئي ترک کرد. البته ملاحظه مي کنيم که چگونه دولت انگليس بي درنگ سرهارفورد جونز را به سفارت به دربار ايران مي فرستد. در متن به کرات به تلاش هاي ميهن پرستانه برخي از رجال ايراني و نيز به نيرنگ ها و نفاق افکني هاي انگليس ها و دودوزه بازي هاي شيوخ محلي برمي خوريم که براي امروز نيز عبرت انگيز است.
کتاب دوم، فکر آزادي و مقدمه نهضت مشروطه در واقع برايم جالب تر بود زيرا به زمينه هاي پژوهشي خودم مرتبط است. اين کتاب که به اهتمام سيدابراهيم اشک شيرين و توسط انتشارات گستره،1394 انتشار يافته و قبلا در سال 1340 در انتشارات سخن (مرحوم عليرضا حيدري بنيان گذار انتشارات خوارزمي) به چاپ رسيده است به راستي از منابع درجه يک براي تاريخ پژوهان و علاقه مندان به جنبش بزرگ فکري و فرهنگي نخبگان ايراني در دوران تاريک قاجاريه در پديد آوردن يکي از بزرگ ترين و افتخارآميزترين نهضت هاي تاريخي، يعني فکر مشروطيت، نه فقط در ايران بلکه در جهان است. جنبشي که دولت روسيه را که يک سال پيش از آن نهضت مشابهي را در سرزمين خودش به شکستي خونين کشانده بود نگران مي کند که مبادا آتش آن دامنگير خودش بشود و آن دولت استبدادي را به مقاومت و خرابکاري در آن جنبش وامي دارد. اين مقاومت نخست به قرارداد1907 با انگليس منجر مي شود تا از اقتدار دولت مرکزي ايران بکاهند و در شمال و جنوب کشور مناطق نفوذ اختصاصي پديد آورند و سپس تحريک محمدعلي شاه را به عدول از مشروطه در پي دارد. در آغاز کتاب مطابق معمول فريدون آدميت به بحثي از تحول تاريخي فکر آزادي از يونان تا عصر تاريکي و دوران روشنگري و تجدد در اروپا مي پردازد، سپس وارد بحث اصلي يعني آشنايي ايران با تمدن غربي و پيشروان تجدد و ترقي مي شود. به اين ترتيب به درس هايي که ايران از جنگ هايش با روسيه گرفت توجه مي کند و چگونگي اعزام نخستين دانشجويان ايراني به فرنگ را براي آموختن علوم و فنون جديد شرح مي دهد. نکته قابل توجه در اين کتاب نقش ماموران وزارت خارجه ايران از بدو تاسيس در انتقال افکار نو و ترقي خواهانه در گزارش هاي مفصل و زيرکانه به بالاترين سطوح حکومتي از وزير تا صدر اعظم و تا شخص شاه بوده است. اين که نويسنده اين سطور و فريدون آدميت نيز در شمار آن گونه ماموران بوده اند، اين بررسي را برايم جالب تر و غرورآفرين مي سازد. ميرزا صالح شيرازي سفير ايران در انگلستان که برخي شخصيت او را الهام بخش کتاب «حاجي باباي اصفهاني» جيمز موريه مي دانند، در گزارش هاي خود به نوع حکومت پارلماني انگلستان و نظم و ترتيب و قانون گذاري آن اشارات بسيار دارد [همچنان که در گزارش هاي حسينقلي صدرالسلطنه يا حاجي واشينگتن نيز بر خلاف داستان هاي تحقيرآميزي که به او مي بندند، ملاحظه مي شود]. طبيعتا نويسنده اميرکبير و ايران، سپس اشاره اي به دوران اميرکبير و نقش دارالفنون دارد. اما آن چه اصل اين کتاب را تشکيل مي دهد موثرترين چهره هاي تاثيرگذار در رنسانس فکري ايرانيان است. در اين باب به طور مبسوط به ميرزاحسين خان مشيرالدوله سپهسالار مي پردازد، و نشان مي دهد که چگونه آن جنبش بزرگ به راستي از بالاترين سطوح اجتماعي ايران آغاز شد. در واقع عقب ماندگي و فقر چنان بود که از طبقات فرودست انتظاري نمي رفت. ميرزاحسين خان که براي تحصيل با برادرش به فرانسه اعزام شده بود در 23 سالگي از طرف ميرزاتقي خان، که خودش نيز سابقه ديپلماتيک داشت، به بمبئي اعزام و سپس ژنرال قنسول در تفليس و وزير مختار در استانبول مي شود. سپس به وزارت عدليه مي رود و بعد با لقب سپهسالاري وزير جنگ و فرمانده سپاه و سرانجام صدراعظم ايران مي شود. پس از عزال از صدارت وزير خارجه و وزير جنگ، والي و توليت آستانه خراسان و سپس در 55 سالگي مسموم مي شود! او که در قسطنطنيه شاهد تحولات فکري تاريخي بود مي کوشد آن افکار را به دربار ايران نيز وارد و تلقين و زمينه را براي حاکميت قانون آماده کند. ميرزا ملکم خان ناظم الدوله ديپلمات ديگر از دوستان الهام بخش سپهسالار بود که روابط و مکاتبات و افکار آنان بخش مهمي از اين بخش کتاب را در باب قانون تشکيل مي دهد. در گزارش هاي ميرزا ملکم خان ماهرانه از سلطنت مطلقه شاه دفاع مي شود و سپس براي تقويت آن شيوه هايي را در تفکيک قوا و تفکيک قانون گذاري از اجراي آن و واگذاري اجراييات حکومت به وزرا ومسووليت آنان مطرح مي کند که عملا در قالب مشروطه قرار مي گيرد. در اين فصل نمي توانم از نامه اي از ميرزانصرالله ناييني (مشيرالدوله وزير خارجه) ياد نکنم که به همت پسرش ميرزاحسن خان مشيرالدوله بعدي، مدرسه علوم سياسي را در تهران تاسيس کرد و 9 سال پيش از مشروطه به ميرزاملکم خان سفير ايران در رم مي نويسد:«شنيدم وقتي در دربار ايران مذاکره از اين بود که بعضي کارخانجات در ايران تشکيل بکنند جنابعالي مي فرموديد که در اروپا اول کارخانه آدم سازي ايجاد کردند، بعد به تشکيل ساير کارخانه ها پرداختند. افسوس که اسلاف ما... لکن باز خدا را شکر که امروز اين کارخانه [مدرسه سياسي] را داير کرده ايم...»
و سپس به شرح مبسوطي از چگونگي تاسيس بانک و نقشه منظم اصلاح و پيشرفت اقتصادي ايران مي پردازد مقولاتي که گويي هنوز هم بايد تکرار شود. در کتاب افکار و عقايد نامداراني آمده است که در مقالات راجع به تحولات سياسي و مشروطيت ايران از آن ها نام برده مي شود و در فصل چهارم به ميرزا يوسف خان مستشارالدوله ديپلماتي ديگر اشاره مي شود که آزادانديشي، سرانجام کارش را به زندان هم مي کشاند اما چون در وطن پرستي او ترديد نبود باز هم او را به کار دعوت مي کردند. مستشارالدوله نويسنده رساله يک کلمه، که در واقع همان قانون است که در برابر آن شاه و گدا مساوي باشند. مي کوشيد براي اجراي نظرات خود با تبليغ و مشاوره با مراجع نوعي مشروعيت هم ايجاد کند. مستشارالدوله به توسعه اقتصادي خصوصا ايجاد راه آهن، همچنين به شيوه هايي که اروپاييان قبلا پيموده بودند بسيار اهميت مي داد. در اين باب درباره افکار پيشرو مستشار الدوله به تفصيل سخن رفته و به مدارک و مکاتباتش استناد شده است.
فريدون آدميت در باب آخر اين کتاب به تشکيل «جامع آدميت» به رياست و مباشرت پدرش مرحوم ميرزاعباسقلي خان آدميت مي پردازد که مرامنامه بسيار اخلاقي و ترقي خواهانه آن برگرفته از افکار و نوشته هاي ميرزاملکم خان ناظم الدوله است. با اين که ميرزاملکم خان پس از اقدام ناشايست گرفتن امتياز لاتاري و فروش آن به بيگانه که البته باطل هم شد مطرود شده بود باز هم افکار و آثارش مورد تاييد و قبول کساني بود که آن مقولات را وسيله نجات ايران از پيله اي مي دانستند که در قرون و اعصار در آن محبوس و از جهان متمدن عقب مانده بود. تشکيل «جامع آدميت» بي شباهت به فراموش خانه ملکم خان نبود. اما فريدون آدميت تاکيد مي کند که بر خلاف برچسب زني هاي برخي مخالفان تجددخواهي هيچ گونه ارتباط با فراماسونري و سامانه هاي بيگانه نداشت. کسان بسياري به اين مجمع پيوستند که از جمله ديپلمات هاي ديگر که در اين بخش مطرح مي شوند ميرزامحمودخان احتشام السلطنه است که وزير مختار ايران در برلين و اسلامبول بود و به رياست مجلس رسيد و از دوستان ميرزاملکم خان به شمار مي رفت، پس از استعفا از رياست مجلس، وزير مختار ايران در لندن مي شود. در اين بخش نيز خود را ناچار مي بينم که به متن کتاب رجوع کنم:«در برلن بود که محمدعلي شاه مجلس را برانداخت... احتشام السلطنه در مهمان خانه سر ميز ناهار بود که خبر به توپ بستن مجلس به او رسيد. از شنيدن آن برآشفت و بي درنگ از همانجا به يکي از جرايد برلن تلفن کرد و خواستار مصاحبه شد. با وجود آن که نماينده رسمي دولت بود در مصاحبه خود از هيچ بدگويي و انتقادي عليه محمدعلي شاه فروگذار نکرد و به دنبال آن استعفا داد.»
در بخش نهايي به فلسفه سياسي و کارنامه «جامع آدميت» پرداخته است. که به تاثيرگذاري آن در تنظيم متمم قانون اساسي مشروطه «در حقوق ملت ايران» مي پردازد که با مقاومت هاي واپس گرايانه بسيار رويارو بود. به نقش اصلاح طلبانه جامع آدميت و تلاش براي ديدار با محمدعلي شاه و تضمين گرفتن از او در دفاع از مشروطه و حتي قبول عضويت در مجمع آدميت اشاره مي کند که بعدا با انتقادهايي مواجه مي شود و نيز مي کوشد در ديدار با اتابک اعظم او را به مشروطه مقيد سازد. اتابک در آن گفتگو مي گويد «... در دوره استبداد و در آن اوقات هر چه توانستم ظلم مي کردم و کردند، اغلب محکوم بود. حاشا ندارم. شاهي مثل ناصرالدين شاه ... محکوم به حکم چنين ظالمي بودم...
مظفرالدين شاه آمد من به هيچ کس از صميم قلب فحش نمي گويم ولي در اين موقع بي اختيار لعن مي کنم زيرا شاهي به اين حماقت نيامده است و چنين ابلهي کمياب بود(!) در دوره او هر چه توانستند با ايران کردند، خزانه دولت و عرض و شرف ملت را بر باد فنا دادند.» که البته ديده ايم که منحصر به آن زمان نبود. اين کتاب برايم آن قدر جالب بود که در نقد آن قلم از دست برفت.
کتاب سوم: مقالات تاريخي انحطاط تاريخ نگاري در ايران است. البته اثر فريدون آدميت به اهتمام سيد ابراهيم اشک شيرين. در واقع تنظيم مقالاتي است که آدميت طي بيست سال از اواسط دهه چهل تا اواسط دهه شصت نوشته است. کتاب جالبي است با اطلاعات بسيار درباره موضوع انحطاط تاريخ نگاري در ايران که تا پيش از آشنايي با برخورد ايران با مدنيت غرب بر مدار سنتي هزار ساله خود مي چرخيد و زماني بسيار هم مترفي بود و سپس انحطاط يافت. تواريخ قديمي از هبوط حضرت آدم به پادشاهي کيومرث و ايلغار تازي و ترک مي رسد. در عصر قاجار نيز همان سنت ادامه داشت تا جنگ ايران و روسيه و... ، تاسيس دارالفنون و سير تحولي که منجر به اصلاح تاريخ نگاري به شيوه نزديک به مکاتب جهاني مي شود و تحليل و ارزشيابي متون تاريخي گذشته و در بخش بعد به آشفتگي در فکر تاريخي اشاره دارد که قبلا به صورت مقاله و سپس جزوه اي چاپ شده بود. به استاد فرديد اشاره مي کند که مشروطيت را دفع فاسد با افسد و کلا غرب زدگي مي پنداشت و به تخطئه و ستيز با روشنگري اشاره دارد. باب سوم بر خلاف بخش دوم شيوه هاي معقو را بررسي مي کند و در تفکر تاريخي و روش تحقيق است. منابع و مستندسازي علمي را بازار کار تاريخ نگار مي داند. برخورد انديشه ها و تمدن ها و باب پنجم درباره «آشنايي ايران با تمدن غربي و پيشروان ترقي جديد» است. در بخش دوم مقالات به موضوعات و افراد و مصاديق خاص مي پردازد. مانند سرنوشت قائم مقام. دستور محمدشاه در سفارت نظام الدوله به فرنگستان، فرار حاجي آغاسي . از دارالخلافه. اسناد و آگاهي هاي تازه از اميرکبير ، طرح قرارنامه ايران و انگليس در بازگرداندن هرات...عقايد و آراي شيخ فضل الله نوري. بخش سوم شامل سه مکتوب ميرزافتحعلي و سه مکتوب و صد خطابه ميرزاآقاخان و کتاب جالب فکر آزادي است. بخش چهارم ضمائمي است . در باب آزادي بيان و قلم به عنوان سد تجاوز قدرت سياسي، درباره وظايف کتاب جمعه که در زمان خود شهرتي داشت. روشنفکران و انقلاب و گفتگويي با فريدون آدميت . درباره کتاب سوم که بيشتر حاوي افکار آدميت است و مجموعه مقالات است جز توصيه به خواندن جاي نقد جداگانه در هر باب نيست که بسط آن مي تواند خود کتابي شود.
**فريدون مجلسي پژوهشگر و ديپلمات اسبق