تاريخ ايراني/
متن پيش رو در تاريخ ايراني منتشر شده و انتشار آن به معني تاييد تمام يا بخشي از آن نيست
در سالهاي ۱۷- ۱۹۱۶ سايهٔ تفکرات وودرو ويلسون رئيسجمهور آمريکا با طرح چهارده مادهاي خود بر آمال استعماري لويد جورج در خاورميانه افتاد؛ نخستوزير پروتستان بريتانيا که با تمام قوا براي شکلگيري کشوري در ارض موعود، يهوديان را مصممتر و همپيمان با خود کرد.
اشغال فلسطين توسط صهيونيستها موضوعي است که بخش مهمي از تاريخ جهان را به خود مشغول کرده و مضمون اصلي بسياري از کتابهايي است که به تاريخ خاورميانه اختصاص داده شده است. «صلحي که همه صلحها را بر باد داد» يکي از تازهترين کتابهايي است که با محوريت قرار دادن فروپاشي امپراتوري عثماني به شکلگيري تفکر صهيونيسم پرداخته است. ديويد فرامکين، نويسنده اين کتاب که نامزد جايزه پوليتزر هم بوده، با اشاره به چگونگي باز شدن پاي قدرتهاي بزرگ جهاني به خاورميانه به بهانه نفت، معتقد است رقابت ميان اين دولتها براي کسب منافع، فروپاشي مرد بيمار آسيا يعني امپراتوري عثماني را سريعتر کرد.
به اعتقاد فرامکين تغيير و تحولاتي که در پي به هم ريختن نظم کهن و شکلگيري نظمي جديد در قالب ملتها و کشورهاي تازه با قرارداد سايکس - پيکو آغاز شد، از دل امپراتوري عثماني کشورهاي ريز و درشتي را پديد آورد که در زمانه ما بازيگران مهمي هستند. ترکيه (به عنوان ميراثدار امپراتوري سابق) با جنبش ترکان جوان با اصلاحاتي در راستاي ايجاد حکومتي سکولار بر پايه جدايي دين از سياست، يکي از بازيگران اصلي در اين رقابت تازه بود.
مسئله يهوديان و تشکيل دولت مستقل اما در شکلگيري اتفاقات و منازعات بعدي در منطقه نقش اساسيتري بازي کرد و شايد گفت مهمترين اتفاق بعد از فروپاشي عثماني به شمار ميرفت. بريتانياييها که بازيگر اصلي اين نظم در خاورميانه بودند بازي مشهور تفرقه بيانداز و حکومت کن را پيش بردند. آنها از يک سو به اعراب وعده و وعيد ميدادند و از سوي ديگر از يهوديان که انديشه تأسيس کشوري يهودي در دل خاورميانه و همسايگي با اعراب را در سر ميپروراندند حمايت ميکردند.
انکار سايکس - پيکو
منطقه فلسطين به خاطر قرار گرفتن اماکن مقدس اديان مختلف اهميت زيادي داشت و انگلستان و آمريکا در معاهده محرمانه سايکس - پيکو بر سر بينالمللي کردن آن منطقه به توافق رسيده بودند. اما اين قراري نبود که براي انگليسيها که خود سايکس - پيکو را امضا کرده بودند کفايت کند.
سايکس - پيکو توافقي سري ميان بريتانيا و فرانسه بود که در روز نهم مه ۱۹۱۶ در خلال جنگ جهاني اول و با رضايت روسيه براي تقسيم امپراتوري عثماني منعقد شد. بر اساس اين معاهده سري سر مايک سايکس و فرانسوا ژرژ پيکو بخشهاي مهمي از عثماني را ميان خود تقسيم ميکردند. بر اين اساس قرار شد لبنان، سوريه، آدانا، ديار بکر در ترکيه و شمال عراق و موصل به فرانسه و جنوب سوريه، اردن، مناطق مرکزي و جنوبي بينالنهرين شامل بغداد و بصره تا ساحل خليج فارس و دو بند عکا و حيفا زير نظر انگلستان باشد. استانبول و تنگههاي بسفور و داردانل و ولايتهاي ارمنينشين عثماني هم زير نفوذ روسيه بود. اين بند آخر البته با وقوع انقلاب اکتبر روسيه ملغي شد. اما در اين ميان بيتالمقدس و فلسطين به عنوان ناحيه بينالمللي نظارت ميشد.
اما اين معاهده يک سال بيشتر دوام نياورد و در روز ۱۹ ماه مه ۱۹۱۷، لويد جورج نخستوزير بريتانيا در جلسهاي غيرعلني در مجلس عوام اعلام کرد که انگلستان قصد ندارد فلسطين را بعد از جنگ به عثماني بازگرداند. نخستوزير مصمم بود فرانسه را از موقعيتي که سر مارک سايکس در خاورميانهٔ بعد از جنگ برايش در نظر گرفته بود محروم کند. او قرارداد سايکس- پيکو را بياهميت ميدانست و فقط به تملک عملي اهميت ميداد. دربارهٔ فلسطين، در آوريل ۱۹۱۷ به سفير بريتانيا در فرانسه گفت که فرانسويها در مقابل عمل انجام شده قرار خواهند گرفت: «ما آنجا را ميگيريم و در آنجا خواهيم ماند.» لويد جورج هميشه آرزو داشت فلسطين را براي بريتانيا بگيرد. آرزوي ديگر او تأسيس وطني براي قوم يهود در فلسطين بود.
انديشه پيورتنها
لويد جورج برخلاف بسياري از همکارانش در دولت بريتانيا با کتاب مقدس بزرگ شده بود و ميگفت آن قدر که درباره مناطق جنگي در کتاب مقدس ميداند درباره نبردهاي انگلستان در جنگ جهاني نميداند. او در دفتر خاطراتش نوشت با تقسيم فلسطين در قرارداد سايکس - پيکو که بيشترش را تقديم به فرانسه ميکرد يا تحت نظارت بينالمللي قرار ميداد به اين دليل مخالفت کرده است که منطقه را تجهيز ميکرد و ميگفت نميارزد ارض موعد را فقط براي اين بگيريم که پيش چشم خدا تکهتکهاش کنيم. او معتقد بود فلسطين اگر باز پس گرفته شود بايد يکپارچه و بخشناپذير بماند تا همچون موجود زندهاي شکوه گذشتهاش را به دست بياورد
جورج برخلاف همکارانش به خوبي ميدانست که مسيحيان مخالف کليساي انگليکان قرنهاست که خواهان بازگشت يهوديان به کنار کوه صهيون هستند. او هم از همين پروتستانهاي مخالف کليساي انگليس بود. او تازهترين حلقه سلسله دراز صهيونيستهاي مسيحي بريتانيا بود که سرآغازش به دوران پيورتنها برميگشت، به دورهاي که ميفلاور (کشتي پيورتنها) راهي بّر جديد شد. آن روزها ارضهاي موعود خواه در آمريکا و خواه در فلسطين هنوز حضور فعالي در اذهان داشتند.
اين تفکر از زماني شکل گرفت که در اواسط قرن هجدهم دو پيورتن انگليسي مقيم هلند در نامهاي از دولت بريتانيا خواستند: «ملت انگلستان با سکنهٔ هلند نخستين و آمادهترين کساني باشند که پسران و دختران اسرائيل را با کشتي خود به ارض موعد، ميراث ماندگار نياکانشان ابراهيم و اسحاق و يعقوب حمل ميکنند.»
پيورتنها به استناد کتاب مقدس معتقد بودند بازگشت مسيح زماني رخ خواهد داد که ملت يهود به زادگاه اوليهشان بازگردند. اين تفکر در قرن نوزدهم در عقايد افرادي چون آنتوني کوپر و ارل شافتسبري بار ديگر زنده شد و جنبش تبشيري نيرومندي در کليساي انگلستان پديد آورد که هدفش بازگرداندن يهوديان به فلسطين و دعوت آنها به مسيحيت براي ظهور سريعتر مسيح بود. لرد پالمرسون، سياستمدار انگليسي هم از آن دفاع ميکرد. او در جريان قيام محمدعلي خديو در مصر که نخستين تهديد امپراتوري عثماني بود موجوديت فلسطين يهودي را در بازي بزرگ با فرانسه به عثماني تحميل کرد.
پالمرسون اعتقاد داشت که انگلستان بايد در استقرار يهوديان در ارض موعد و گرفتن اين سرزمين از عثمانيها پيشقدم شود. در اين راه نيز همفکراني وجود داشت. سر هربرت سيمويل، رئيس کل پست که يهودي بود در نامهاي به اسکوييت، نخستوزير پيشنهاد کرد که بريتانيا قيموميت فلسطين را برعهده بگيرد. اين خواست هم براي بريتانيا ارزش راهبردي داشت و هم ميتوانست به بازگشت يهوديان به آن سرزمين کمک کند.
اين تفکر در دولت انگلستان با مخالفت اسکوييت و هربرت کيچنر وزير جنگ مواجه شد. اما لويد جورج از تلاش براي القاي ارزش راهبردي فلسطين دست برنداشت. او سالها بود که با اين انديشه زندگي ميکرد. جورج در منچستر بزرگ و به عنوان وکيل انتخاب شد. او با کساني چون خائيم وايزمن شيميدان يهودي روسي و چارلز اسکات سردبير روزنامه ليبرال منچستر گاردين آشنا بود. اسکات نزديکترين معتمد سياسي جورج بود. در شماره بيست و ششم نوامبر ۱۹۱۵ مقالهاي در اين روزنامه منتشر شد که در آن آمده بود: «همهٔ آيندهٔ امپراتوري دريايي بريتانيا در گرو آن است که فلسطين دولت حائلي شود با جمعيتي از قومي سخت ميهنپرست.»
اين روزنامه در جنگ جهاني اول مواضع کاملاً صهيونيستي به خود گرفت. اما لويد جورج يک دهه پيش با اين مفهوم آشنا شده بود. در ۱۹۰۳ او را به وکالت جنبش صهيونيستي و بنيانگذارش دکتر تئودر هرتسل برگزيده بودند، براي دفاع از پروندهاي که شکافي دردناک در صفوف صهيونيستها پديد آورده بود. دعوا سر اين بود که آيا دولت يهود بايد لزوماً در فلسطين تأسيس شود يا نه. در زمان تصميمگيري، او وکيل هرتسل بود و دشواريهاي جنبش را درک ميکرد.
سال آينده در اورشليم
در ابتداي قرن ۱۹ صهيونيسم جنبشي نوظهور بود که ريشههايش را به عهد عتيق و زماني ميرساند که روميها استقلال قوم يهود را از آنها گرفتند و به سرزمينهاي ديگر رانده شدند. اهل يهوديه حتي در تبعيد نيز دين خود را با قوانين و آداب خاص خود حفظ کردند و در نتيجه از مردماني که در ميانشان زندگي ميکردند متمايز ماندند. آنها هميشه در آرزوي بازگشت به سرزمين موعود بودند و در مراسم ساليانه و دعاهايشان تکرار ميکردند سال آينده در اورشليم.
اين دعا و انتظار اما در قرن نوزدهم شکل يک برنامه سياسي جديد به خود گرفت. در فضاي ناسيوناليستي که در کشورها شکل ميگرفت مساله يهوديان به شکلي تازه مطرح شد که يهوديان هر کشوري آيا يهودي هستند يا ساکن آن کشور. اين سؤال براي يهوديان در مناطق مختلف دنيا آزارهايي را به همراه داشت و اينجا بود که راهحلي براي آن پيشنهاد شد. وحدت ملي و حق تعيين سرنوشت در يک کشور مستقل يهودي در کتابهاي مستند بسياري مطرح شد که نويسندگانش هريک جداگانه به اين نتيجه رسيده بودند. در نتيجه اين تئودور هرتسل نبود که براي نخستين بار اين تفکر را بيان کرد اما او اولين کسي بود که با بيان سياسي ملموسي به تشکيل دولت يهود مستقل از ساير کشورها پرداخت؛ آن هم زماني که پيشگامان يهود بيآنکه هيچ توافق سياسي صورت گرفته باشد، از روسيه کوچ به فلسطين را آغاز کرده بودند.
هرتسل تصور ميکرد که يهوديان به يک دولت ملي از آن خود نياز دارند. او از يهود و يهوديت تقريباً هيچ نميدانست. روزنامهنگاري متجدد بود و از پاريس براي روزنامهاي ويني خبر ميفرستاد. اصل و نسب يهودي خود را پاک فراموش کرده بود تا اينکه از بهت يهودستيزي در پرونده دريفوس به خود آمد و لزوم نجات قوم يهود را از شوربختي تاريخياش با همه وجود احساس کرد.
او مردي دنيا ديده و آشنا به سياست اروپا بود و براي همين در نخستين گام بناي آژانس صهيونيست را گذاشت و بعد شروع به مذاکره با مقامات حکومتها کرد. تنها بعد از آنکه وارد رابطه کاري با ديگر يهوديان و سازمانهاي يهودي شد که از سالها پيش مهاجرت به ارض مقدس را تبليغ کرده بودند، به جاذبه بيبديل سرزميني پي برد که جهانيان آن را فلسطين ميناميدند، اما يهوديان به آن اسرائيل ميگفتند.
هرتسل از مذاکرات با عثماني به اين نتيجه رسيد که آنها پيشنهادهاي صهيونيستها را نميپذيرند و بايد به سراغ ديگران رفت. در سال ۱۹۰۲ با جوزف چمبرلين وزير قدرتمند مستعمرات در دولتهاي سالرزبري و بالفور و پدر امپرياليسم مدرن انگليس ملاقات مهمي داشت. چمبرلين نيز به راهحل ملي براي مسئله يهود معتقد بود و به گزينهٔ پيشنهادي هرتسل گوش سپرد. پيشنهاد هرتسل اين بود که ابتدا جامعهٔ سياسي يهود را بيرون از فلسطين تشکيل دهند تا بلکه بعدها به نحوي خود فلسطين را به دست آورند. نظر هرتسل جزيرهٔ قبرس يا باريکه العريش در حاشيهٔ شبهجزيره سينا در همسايگي فلسطين بود. هر دو نقطه اسماً جز امپراتوري عثماني ولي عملاً تحت اشغال بريتانيا بودند. چمبرلين قبرس را رد کرد، اما گفت کمک ميکند هرتسل موافقت مسئولان انگليسي سينا را جلب کند.
اينجا بود که هرتسل به وکيلي نياز داشت که او را ياري کند و اين وکيل لويد جورج بود؛ هرچند اين طرح با مخالفت دولت انگليسي مصر مواجه شد و وزارت امور خارجه انگلستان در نامههايي که نوزدهم ژوئن و شانزدهم ژوييه ۱۹۰۳ براي هرتسل فرستاد به او اعلام کرد.
چمبرلين براي پيشبرد اهداف هرتسل به او پيشنهاد کرد که کشور ديگري را براي استقرار يهوديان برگزيند. اين مکان جايي در مستعمرات انگلستان در آفريقاي شرقي و کشور اوگاندا بود. نخستوزير آرتور جيمز بالفور که او نيز به مسئله يهود بسيار انديشيده و راهحل ملي را چارهٔ کار ديده بود از پيشنهاد چمبرلين حمايت کرد. هرتسل پذيرفت. لويد جورج منشوري براي استقرار يهوديان پيشنويس کرد و رسماً براي تصويب به دولت بريتانيا تسليم کرد. در تابستان ۱۹۰۳ وزارت خارجه با لحن محتاطانه ولي مثبتي پاسخ داد که چنانچه مطالعات و مذاکرات در سالهاي بعد به نتيجه برسد، دولت طرحهاي تأسيس مستعمرهٔ يهودي را با نظر مساعد بررسي خواهد کرد. اين پاسخ نخستين اعلاميهٔ رسمي يک دولت درباره جنبش صهيونيستي بود و اولين بيانيه رسمياي که شان ملي براي قوم يهود قائل ميشد. اين اولين اعلاميهٔ بالفور بود.
اندکي بعد کنگره جهاني صهيونيسم جهاني برگزار و هرتسل پيشنهاد چمبرلين را مطرح کرد و گفت که اين سرزميني است که يهوديان را از آزار و کشتار محافظت ميکند و ايستگاه و پناهگاهي ميان راه ارض موعود است. استدلالهاي هرتسل، هرچند کارگر افتاد، اما دلها را به دست نياورد. اغلب نمايندگان با آنکه به سود رهبرشان رأي دادند، هيچ سرزميني مگر وطن نياکانشان را نميخواستند. جنبش صهيونيستي به بنبست رسيده بود. هرتسل نميدانست چگونه آن را به فلسطين ببرد، ولي با او به هيچ کجاي ديگري هم نميرفت. او در تابستان سال ۱۹۰۴ درگذشت و رهبري پراکنده و شکنندهاي از خود بر جاي گذاشت.
در ۱۹۰۶ که دولت ليبرال ديگري در بريتانيا بر سر کار آمد، لويد جورج به توصيه لئوپولد گرينبرگ پيشنهاد صحراي سينا را بررسي کرد اما دولت بار ديگر آن را رد کرد. با اين همه جورج تا زماني که به مقام نخستوزيري بريتانيا برسد اين خط فکري را دنبال کرد که بريتانيا بايد از ناسيوناليسم يهود در خاورميانه بعد از جنگ پشتياني کند. چند همکار او در دولت نيز در ۱۹۱۷ به همين نتيجه رسيدند؛ اگرچه از مسيرهاي ديگر، زيرا راههايي بسياري به صهيون ختم ميشد. طرفه آنکه آنها به سبب تصوراتي نادرست در باب عربها و مسلمانان، از شريف حسين حمايت کرده بودند و اکنون نيز به علت تصورات غلط درباره يهوديان درصدد حمايت از صهيونيسم بودند.
هنگ يهود براي حراست از امپراتوري
فلسطين جدا از آنکه سرزمين موعود يهوديان بود ارزش ديگري هم براي بريتانيا داشت. بريتانيا با فروپاشي عثماني عملاً راه رقيبانش بخصوص آلمان که با او وارد جنگ شده بود را براي رسيدن به هند باز ميکرد؛ خطري که امپراتوري بريتانيا فقط با دفع شر عثمانيان و آلمانيها و تصرف حاشيهٔ جنوبي قلمرو عثماني ميتوانست برطرفش کند. کابينه از آغاز به فکر انضمام بينالنهرين افتاده بود. دربارهٔ عربستان با حکام محلي قرارهايي گذاشته و آنها هم اعلام استقلال کرده بودند. از بريتانيا رشوه ميگرفتند و پشتش را خالي نميکردند. پس فقط ميماند فلسطين که آسيبپذير بود. به لحاظ استراتژيک فلسطين پل بين آفريقا و آسيا بود، ميتوانست راه زميني مصر را به هند مسدود کند و با فاصلهاي اندکي که از کانال سوئز داشت، براي آن راه دريايي هم خطرناک بود.
لئو ايمبري - که به همراه مارک سايکس از دستياران کابينهٔ جنگي بود - در يادداشتي به تاريخ يازدهم آوريل ۱۹۱۷ اخطار کرد که نبايد گذاشت آلمان بعد از جنگ بر اروپا يا خاورميانه چيره شود تا دوباره به بريتانيا ضربه بزند. او مدعي شد سيطرهٔ آلمان بر فلسطين ميتواند يکي از بزرگترين مخاطرات امپراتوري بريتانيا در آينده باشد.
او تلاش کرد براي بستن راه چنين موضوعي از دوستان قديمي و تجربياتشان استفاده کنند. يکي از اين دوستان سرهنگ دوم جان هنري پاترسون بود که در نبرد گاليپولي فوج يهودي را فرماندهي کرده بود. او پيشنهاد کرد که به او اجازه دهند هنگي از يهوديان غيرانگليسي تحت نظر انگليس تشکيل دهند. اگر بريتانيا از مصر و سينا به امپراتوري عثماني حمله ميکرد، ميتوانستند اين هنگ را براي جنگ به فلسطين اعزام کنند.
فکر تشکيل هنگ يهودي را ولاديمير يابوتينسکي مطرح کرده بود؛ روزنامهنگار روس يهودي که فکر ميکرد مردم بريتانيا دلخورند انبوهي مهاجر يهودي روس سالم در اين کشور حضور دارند. اين تصور به تشکيل اين هنگ در جنگ گاليپولي منجر شد و تا زمان جنگ اول جهاني پيش رفت.
اين پيشنهاد با نظر مثبت لويد جورج همراه شد. او با خوشحالي معتقد بود که در لشکرکشي به فلسطين شايد يهوديان بتوانند بيشتر از عربها کمک کنند. اين اتفاقات دست به دست هم داد تا در ۱۹۱۶ سرانجام لويد جورج به نخستوزيري بريتانيا رسيد و اين آغاز تلاش دوباره براي همراهي با آژانس يهود بود.
ارض موعود
با آغاز سال ۱۹۱۷ موضوع فلسطين در بريتانيا در سطوح بالاي حکومتي در جريان بود و بيش از پيش مانند وضعيت خاورميانه پيچيده ميشد. اين فقط لويد جورج نبود که تلاشي را همراه با يهوديان آغاز کرده بود. همراه او لرد سايکس بود که امضايش پاي قرارداد محرمانه سايکس - پيکو قرار گرفته بود. خاورميانه کمي پس از آغاز جنگ و در دوره وزارت قدرتمند جنگ در حوزهٔ کار سر مارک سايکس دستپرورده کيچنر قرار گرفته بود. بعد از مرگ کيچنر و فيتز جرالد، سايکس عملاً بدون دخالت مستقيم از بالا کار کرده بود. اما او نميدانست نخستوزير جديد در باب تعيين تکليف خاورميانه آراي قاطعي دارد که با نظر او بسيار فرق ميکند.
در اين زمان سايکس به تنهايي درباره مساله فلسطين تلاش ميکرد. اين زماني بود که از طريق دوستيبا بازرگان ارمني به اسم جميز مالکوم با لئونيد گرينبرگ آشنا شد. فردي که نماينده هرتسل در بريتانيا بود. مالکوم نامهاي به او نوشت و در باب رهبران تشکيلات صهيونيستي از او پرسيد و اطلاعات به دست آمده را به سايکس منتقل کرد. بر اساس اطلاعاتي که گرفته بودند در ميان افرادي که در رهبري تشکيلات صهيونيستي بودند دو نام اهميت زيادي داشت يکي ناحوم سوکولوف و ديگري دکتر خائيم وايزمن بود. افرادي که در آينده در تشکيل دولت يهود نقشي مهم ايفا کردند.
وايزمن که به رياست فدراسيون يهود بريتانيا منصوب شده بود همراه سوکولوف و لرد راتچايلد با بالفور وارد مذاکره شده بودند. اين مذاکرات که ناشي از ترس از نفوذ آلمانها بود انگليسيها را براي به رسميت شناختن حکومت آنها بر فلسطين ترغيب ميکردند. خائيم وايزمن در ژوئن ۱۹۱۷ براي سر رونالد گراهام شمارهاي از روزنامهاي آلماني فرستاد که رابطهاي نزديک با دولت داشت و در آن گزارش شده بود که انگليسها سرگرم بررسي طرح تأييد صهيونيسم هستند تا پل زميني راه مصر را به هند به دست بياورند.
در همان تابستان گراهام ترسش را به لرد بالفور از لو رفتن چنين طرحي انتقال داد و به او گفت که اين ميتواند قضيه يهوديان را به خطر بياندازد. گراهام فهرستي از تاريخها را به يادداشتش اضافه کرد تا نشان بدهد دولت چند بار رسيدگي به موضوع صهيونيسم را به تعويق انداخته است. در ماه اکتبر بالفور يادداشت را براي نخستوزير فرستاد و با فهرستي از تاريخها به او يادآور شد که صهيونيستها حق دارند شاکي باشند و اظهار اميدواري کرد که اين مساله هرچه زودتر حلوفصل شود.
اين رايزني به نوشتن چند طرح اعلاميه منجر شد که خيلي مورد پسند يهوديان نبود تا در دوم نوامبر ۱۹۱۷ در نامهاي به لرد راتچايلد رسماً صدور اعلاميه را به اطلاع رساند که در ذيل آن آمده بود: «دولت بريتانيا به تأسيس وطني ملي براي قوم يهود در فلسطين با نظر مثبت مينگرد و از هيچ کوششي در جهت تسهيل نيل به اين مقصود فروگذار نخواهد کرد. مشروط بر اينکه اقدامي صورت نگيرد که حقوق مدني مذهبي جوامع غيريهود ساکن فلسطين يا حقوق و موقعيت سياسي يهوديان مقيم هر کشور ديگري را در معرض خطر قرار دهد.»
با اين اعلاميه تکليف فلسطين در نظر انگلستان تا حدودي روشن شد و با دادن مجوز به آژانس يهود رسماً اشغال فلسطين را به رسميت شناخت. به دنبال صدور چنين اعلاميهاي بود که آمريکا نيز در تبريک سال نو اعلاميه بالفور را به رسميت شناخت و به آژانس يهود اجازه داد تا زمينهايي را که در اين سالها خريده بودند را در اختيار مهاجران يهودي قرار دهند و برخلاف آنچه در اين اعلاميه از آنها خواسته بود ساکنان اصلي سرزمينها را از خانههايشان بيرون و سرزمين فلسطين را اشغال کنند؛ اشغالي که تا امروز يکي از مهمترين اتفاقات خاورميانه را رقم زده است.
صلحي که همهٔ صلحها را بر باد داد
(فروپاشي امپراتوري عثماني و شکلگيري خاورميانه معاصر)
نويسنده: ديويد فرامکين
مترجم: حسن افشار
ناشر: ماهي
چاپ اول، ۱۳۹۵
با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد
بازار