قانون/ متن پيش رو در قانون منتشر شده و انتشار آن به معني تاييد تمام يا بخشي از آن نيست
قبل از انقلاب فعاليت انقلابي ميکرديم و با چند واسطه به تيم سعيد( حجاريان) وصل بوديم
بعد از ورود به وزارت اطلاعات به حلقه راه انداز دانشگاه اين وزارتخانه پيوستم
ايده تاسيس دانشگاه امام باقر(ع) از سعيد(حجاريان) بود
سعيد به شدت به کادرسازي اعتقاد داشت و آن را مهم ميدانست
به نظرم اگر در آن زمان ناهماهنگي هم بين دستگاه هاي امنيتي و اطلاعاتي بود، اختلاف رقابتي نبود
احمد به هيچ عنوان سياسي نبود. عشقش سپاه و امام (س) و ايران بود
احمد انتقاد شديد نسبت به محسن (رضايي) داشت. به هيچ وجه با محسن نمي توانست کار کند
فکر مي کنم دسيسه هاي مختلف دست به دست يکديگر داد تا ما احمد متوسليان را از دست بدهيم
براي آزادي احمد متوسليان کميته تشکيل داديم
براي آزادي حاج احمد، ديويد دُج که رييس دانشکده آمريکايي بيروت بود ، با کمک حزب ا... به تهران آوردهشد
در حين تحقيقات روي دُج، رفيق دوست آمد و گفت که او را تحويل بدهيد تا با خود ببرم
به محسن رضايي گفتم اگر بگذاريم ديويد دُج برود، ضربه سنگيني به روند آزادي حاجاحمد ميخورد
محسن رضايي در واکنش به اعتراض من گفت ما هم اکنون به اسلحه نياز داريم
محسن به ما گفت که شما نيز دنبال رفيق دوست و دُج به سوريه برويد
رضايي قبول کرد که آن چهار نفر گروگان هم جز شروط مبادله قرار بگيرد
بچه هاي ما نيز همراه رفيق دوست و دج رفتند اما متاسفانه حتي نگذاشتند از هواپيما پياده شوند
سوري ها دُج را بردند و به جاي آن 21 افسر سوري را آزاد کردند!
هنوز نيز به محسن رضايي مي گويم که تو باعث شدي احمد آزاد نشود
او را مهندس فيروزه اي صدا مي کنند. چهره اصلاح طلبي که به صراحتش معروف است و روايتش از اتفاقات سال هاي ابتدايي انقلاب و فعاليت دستگاه هاي امنيتي در ايران تازه است. او هم سابقه فعاليت در سپاه و هم وزارت اطلاعات را دارد. قاسم ميرزايي نيکو از اعضاي اوليه راه اندازي دانشگاه امام باقر(ع) وزارت اطلاعات است. سالهاي ابتدايي جنگ را در جبهه بوده و مدت ها با حاج احمد متوسليان همگام بوده است. چهره اي که از حاج احمد در ذهن دارد چهره عجيبي است. او مي گويد حاج احمد از بند رها مي شد اگر برخي بر سر او معامله نمي کردند. برادر قاسم جعبه سياه ناگفته هاي اتفاقات سال هاي ابتدايي انقلاب است. در ماه هاي اخير مجادله اي بين طيف راست و چپ سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي شکل گرفته است که او هم روايات خودش را از اين سازمان دارد. او پس از گذشت سال ها حضور در عرصههاي مختلف فعاليت سياسي ، امنيتي و اقتصادي حالا نماينده مردم دماوند و فيروزکوه در مجلس شوراي اسلامي است. يکي از موضوعات رازآلود اوايل انقلاب، ماجراي ربايش ديويد دُج، عضو بلند پايه CIA در خاور ميانه و رييس دانشگاه آمريکايي بيروت و حضورش در ايران است. برخي رسانهها تاکيد دارند که دُج به وسيله مرحوم هاشمي رفسنجاني به سوريه تحويل داده شد اما روايت او چيز ديگري است و نام هاي ديگري را به ميان ميآورد. در ادامه مشروح گفت و گوي «قانون» با قاسم ميرزايي نيکو را ميخوانيد.
آقاي ميرزايي، اول بگوييد چرا به شما مهندس فيروزه اي مي گويند؟
وقتي انتخابات مجلس دهم شروع شد، رنگي که انتخاب شده بود فيروزه اي بود. از طرفي نام فيروز کوه هم يک تشابه اسمي با فيروزه دارد و در آنجا استقبال بيش از حد تصور نسبت به من بود و به همين خاطر اين اصطلاح شکل گرفت و تمام کساني که در انتخابات حمايت ميکردند يک پسوند فيروزه اي براي آن ها مي آوردند. برند قشنگي بود که در زمان تبليغات جا افتاد.
شما کارشناسي ارشد معماري و شهر سازي خوانديد، درست است؟
بله، در دانشگاه تهران تحصيل کردم.
اما سوابق کاري و حوزه هاي فعاليت شما هيچ ربطي به رشته دانشگاهي شما ندارد، اين اتفاق دليل خاصي داشتهاست؟
درس من زماني تمام شد که شکل گيري کار و فعاليت سياسيام قوي تر از فعاليت در حوزه درسي بود، برهمين اساس حوزه فعاليت کاري خودم را ادامه دادم. البته يک دوره نيز براي انجام فعاليت در حوزه رشته تحصيلي ام اقداماتي را در دستور کار قرار دادم. در آن زمان آقاي الويري که شهردار شد، با رييس دولت اصلاحات مکاتبه کرد تا من از بازرسي رياست جمهوري به شهرداري بروم. در آن زمان من قائم مقام بازرسي ويژه رياست جمهوري بودم. من نيز راضي بودم که به شهرداري تهران بروم اما با اين موضوع موافقت نشد و براي فعاليت در حوزه تحصيل ناکام ماندم. البته جسته و گريخته در مجامع فني و مرتبط با معماري حضور داشتم اما به شکل تخصصي فعاليتي نکردم.
شما از ماه هاي ابتدايي جنگ در جبهه حضور داشتيد؟
بله. من قبل از اينکه در سال 1359 در جبهه حاضر شوم رفيقي به نام غلامعلي پيچک داشتم که در جبهه حضور داشت که بچه محل ما بود. غلامعلي باعث شد که درست چند ماه بعد از تشکيل سپاه، به اين نهادانقلابي وارد شوم. بعد از ورود به سپاه براي دفاع از کشور به جبهه غرب و سرپل ذهاب رفتم.
ورود شما به سپاه در بخش اطلاعاتي بود ؟
بله
قبل از انقلاب نيز فعاليت امنيتي داشتيد؟
قبل از انقلاب فعاليت انقلابي مي کرديم و با چند واسطه به تيم سعيد( حجاريان) وصل بوديم. در ابتداي انقلاب نيز دفتر حزب جمهوري اسلامي در دماوند را مديريت ميکردم و مسئوليتش با من بود. در آن زمان در دماوند يک نشريه داخلي داشتيم که از قبل از انقلاب شروع به کار کرده بود و با وقوع انقلاب فعاليتش پر رنگ شده بود. همين مسائل باعث شد به اين کار علاقه مند شوم.
در سپاه و جنگ در چه بخشي فعال بوديد؟
در جبهه نيز در بخش اطلاعات فعاليت داشتم. بعد از آن نيز در منطقه 10، سپاه مرکز، سپاه تهران بودم. قانون وزارت اطلاعات در سال 1364 تصويب شد که مسبب راهاندازي اين وزارتخانه هم سعيد حجاريان بود. موسسان نظرشان اين بود که اطلاعات بايد به يک سيستم پاسخگو باشد. سناريو هاي مختلفي نيز براي آن مساله مطرح شد. عده اي مي گفتند اين ارگان بايد زير نظر امامخميني(س) فعاليت کند؛ عده اي به مديريت شورايي اعتقاد داشتند و عده اي نيز بحث نظارت يک فقيه بر عملکرد اين سازمان را مطرح مي کردند. دليلش نيز اين بود که بسياري از اتفاقاتي که در اين تشکيلات رخ ميداد، نيازمند حکم شرعي و نظر فقيه بود. به همين دليل و با نگاه به همه اين مسائل در قانون اينگونه نوشته شد که وزير بايد به اجتهاد رسيده باشد تا بتواند اين مسائل و مشکلات را مرتفع کند.
چه شد که به وزارت اطلاعات رفتيد؟
وقتي که اين وزارتخانه تشکيل شد، تمام کساني که کار اطلاعاتي کردهبودند بايد کارشان را تعطيل مي کردند و در زير مجموعه وزارت اطلاعات فعاليتشان را ادامه ميدادند. در آن زمان، سپاه، دادستاني تحت عنوان شعبه 7، کميته مرکزي و نخست وزيري هرکدام داراي بخش اطلاعات بودند. دفتر اطلاعات نخست وزيري به طور کلي کار ديپلماسي خارجي که پيش از آن ساواک مسئولش بود را انجام مي داد. قديميترين نهاد اطلاعاتي نيز اطلاعات سپاه بود که ما از ابتدا در آنجا فعال بوديم. بنابراين بعد از تشکيل اين وزارتخانه ماندنمان در سپاه دست خودمان نبود و به همين دليل وارد وزارت اطلاعات شديم.
يعني عذر شما را از سپاه خواستند؟
خير، فرد مي توانست تصميم بگيرد که از سپاه نرود ولي اطلاعات سپاه به وزارت اطلاعات انتقال پيدا کرده بود و ديگر اين نهاد بستري براي فعاليت اطلاعاتي نداشت.
در زمان خروج از اطلاعات سپاه چه مسئوليتي داشتيد؟
من در آن زمان مسئول معاونت تهران، قائم مقام اطلاعات تهران و رييس مرکز آموزش اطلاعات سپاه بودم. بعد که به وزارت رفتيم، همين ترکيب کار به آنجا انتقال پيدا کرد. به بهانه تجميع دستگاه هاي اطلاعاتي تمام بچه هايي که کار اطلاعاتي مي کردند در وزارت دور يکديگر جمع شديم.
در وزارت اطلاعات در کدام بخش فعال بوديد؟
در ابتداي ورود، بحث راه اندازي دانشگاه وزارت اطلاعات مطرح شده بود که من نيز از حلقه اوليه راه اندازي اين دانشگاه بودم و در همان بخش فعال بودم.
ايده راه اندازي دانشگاه را کجا يا چه کسي ارائه کرد؟
ايده از سعيد(حجاريان) بود. سعيد به شدت به کادرسازي اعتقاد داشت و آن را مهم مي دانست. بعد از اينکه همه نيروهاي امنيتي زير يک چتر جمع شدند، بايد آموزش مي ديدند و کادر سازي صورت مي گرفت.
حلقه اصلي کار چه کساني بودند؟
آقا مصطفي و من از سپاه، سعيد حجاريان و چند نفر ديگر از نخست وزيري، سه نفر از جمله شخصي به نام ساجدي از دادستاني آمده بودند؛ وزارت اطلاعات بخشي نيز به نام مرکز اسناد داشت که اسناد ساواک را نگهداري مي کردند؛ از آنجا نيز چند نفر آمدند و اين حلقه اوليه تشکيل دهنده دانشکده وزارت اطلاعات شد.
منظور از آقا مصطفي، مصطفي تاج زاده ست ؟
خير، مصطفي شيرازي از بچه هاي سپاه بود.
بعد اين حلقه دانشکده را تشکيل داد؟
بله، آقاي علي يونسي را آقاي ريشهري که آن زمان وزير اطلاعات بود به عنوان مسئول آموزش انتخاب کرد. شخصي ديگر نيز به نام آقاي ميرهادي که روحاني بود به عنوان مدير کل آموزش انتخاب شد. بعد از مدتي که دانشکده شکل گرفت و واحد ها انجام پيدا کرد، کارها به ما سپرده شد و من به عنوان معاون اجرايي انتخاب شدم. مدتي بعد آقاي معين به عنوان وزير علوم انتخاب شد. فکر سعيد(حجاريان) اين بود که بسيار خوب مي شود اگر واحد هاي درسي و آموزشي تدوين شود. شش ماه روي اين موضوع وقت گذاشتيم و سرفصل دروس را در آورديم و مشاهده کرديم که تا چه حد قابليت در اين دانشگاه نهفته و از بسياري دانشگاه هاي مشابه سرفصلها قويتر است. اول فکر مي کرديم تا رده فوق ديپلم مي توانيم برنامهريزي کنيم ولي بعد که سرفصلها استخراج شد، ديديم تا مقطع دکتري مي توان برنامه ريزي و آموزش داشت. در حال حاضر نيز تا مقطع دکتري اين دانشگاه دانشجو دارد.
حضور شما در دانشگاه امام حسين(ع) سپاه از چه زماني شروع شد؟
قبل از تشکيل دانشگاه امام باقر(ع) بود. دانشگاه امام حسين(ع) يک سال زود تر از دانشگاه امام باقر(ع) تشکيل و راه اندازي شده بود و من در آنجا درس مي دادم.
شما چه درس هايي را تدريس مي کرديد؟
درس هاي تخصصي حوزه اطلاعات بود.
شما بر اساس چه پشتوانه يا آموزشي در دانشگاه آموزش مي داديد؟
اولين مرکز آموزشي که در ايران بعد از انقلاب تشکيل شد اداره دوم ارتش بود. در اين مرکز آموزشي اساتيدي از ارتش که از قبل از انقلاب باقي مانده بودند و از قبل نيز مرکز آموزشي داشتند شروع به آموزش بچه ها کردند. نخستوزيري، سپاه و ساير نهاد هايي که کار امنيتي ميکردند همه يک دوره در اين مرکز آموزش ديدند. در سال 58 ما در اين مرکز آموزش ديديم. آن زمان نيز مثل الان گوشي موبايل نبود که بشود با آن صدا را ضبط کرد. ما کلي گشتيم و يک دستگاه ضبط صداي کوچک پيدا و همه درس هايي که آن ها به ما مي دادند را ضبط کرديم. جزوه هاي آموزشي ساواک را نيز که در اختيار داشتيم. بعد آن ها را کنار يکديگر گذاشتم و آموزش ها را کامل کردم و اينگونه شد که وارد کار آموزشي امنيتي و اطلاعاتي شدم.
با توجه به فضاي کشور در سال هاي ابتدايي دهه شصت و به گواه تاريخ، ميان گروه هاي اطلاعاتي نهاد هاي مختلف اختلاف هايي وجود داشته است. اين اختلافات به داخل وزارت اطلاعاتي که مجموع اين افراد در آنجا جمع شدند نکشيد؟
نه، اينگونه نبود. به نظرم اگر در آن زمان نا هماهنگي بين اين نوع دستگاه ها بود اختلاف رقابتي نبود. يعني هيچکدام دنبال اين نبودند که کاري را انجام بدهند با اين هدف که بگويند گروه ديگري آن را انجام ندهد. شايد در نپختگي و عدم آموزش و عدم تخصص اتفاقاتي مي افتاد ولي هيچگاه تعصب قسمتي نبود تا سپاه بگويد من چون اين بخش را اداره مي کنم سريع تر سراغ فلان شخص يا گروه بروم و کميته يا نهاد ديگر سمت آن نروند، اما متاسفانه امروز اينگونه نيست. الان وضعيت دستگاه هاي امنيتي ما«من آنم که رستم بود پهلوان» شده است و برخلاف آن زمان به پختگي و آموزش ديدگي رسيده ايم اما بايد مساله ناهماهنگي دستگاه هاي اطلاعاتي نقد شود.
اين نهادها با يکديگر در عمليات ها همکاري داشتند؟
بله، بارها اين اتفاق رخدادهاست. عمليات مقابله با پيکار که قصد داشت ضربه اي سنگين به کمر اقتصاد دولت شهيد رجايي و بهزاد نبوي بزند با هماهنگي نيروهاي اطلاعاتي در آن دوره صورت گرفت. پيکار با جعل کوپن در آن زمان دنبال ضربه اقتصادي به دولت بود. آن ها با جعل کوپن و توزيع آن بين مردم تصور داشتند که دولت سقوط مي کند. جمع آوري اين افراد نيز با هماهنگي کميته و سپاه با يکديگر انجام شد. در جريان فرقان نيز حتي تعدادي از تيپ نوهد ارتش کمک کردند. البته يک مقدار به دليل نپختگي ها ما دچار ترور هاي مختلف شديم ولي اين ناپختگي ها عمدي نبود و بعد از هماهنگي اين مشکلات رفع شد. براي مثال در ماجراي کشميري و کلاهي و اين گونه افراد، عدم شناخت نيز باعث مي شد که افراد و نيتشان را نتوانيم تشخيص دهيم.
در دانشکده وزارت امور خارجه نيز آموزش مي داديد؟
در زمان آموزش در وزارت اطلاعات، يک سري از نهادها و دستگاه ها نيز از ما آموزش در اين حوزه ها را درخواست ميکردند. يکي از مراکزي که آموزش اطلاعاتي در آن بسيار ضروري محسوب ميشد، دانشکده وزارت خارجه بود. در آنجا بحث گزارش اطلاعاتي و نحوه تهيه آن، شناخت منطقه، فعاليت تحت عنوان شهر شناسي و منطقه فعاليت که شش واحد مي شد را آموزش ميدادم.
چه زماني از وزارت اطلاعات خارج شديد؟
سال 1368 بود.
دليل خاصي داشت؟
در آن سال آقاي فلاحيان به عنوان وزير انتخاب شد. سبک و روش ايشان با آقاي ري شهري تفاوت داشت. ايشان معتقد بود افراد يا با ما هستند يا بر ما! اين روند نيز سبب شد تا از وزارت اطلاعات خارج شوم.
بعد از آن کار اطلاعاتي را کنار گذاشتيد؟
بله، من از وزارت اطلاعات به هما رفتم. آقاي اکبرترکان پرونده من را از وزارت اطلاعات به وزارت راه منتقل کرد و به عنوان بازرس ويژه وزارت راه به فعاليتم ادامه دادم.
ارتباطتان با حلقه اي که در وزارت اطلاعات با يکديگر فعاليت مي کرديد چگونه بود؟
همه آن حلقه از وزارت اطلاعات بيرون آمده بودند اما ارتباط دوستانه با اين افراد را ادامه دادم. ما از قديم با بسياري از اين افراد دوست بوديم و دوستي ما امروز هم ادامه دارد. ما از سال 57 با يکديگر دوست بوديم و فعاليت تشکيلاتي مي کرديم. هر کدام يک بخشي از فعاليت را انجام مي دادند، من نيز به شاخه اي که به اين مجموعه متصل مي شد وصل مي شدم. نکته جالب اينکه حسين شريعتمداري که امروز در روزنامه کيهان است و تعدادي ديگر که من نيز با اين مجموعه بودم در دماوند فعال بوديم و سر پل ما براي ارتباط با مرکز تشکيلات در تهران خسرو تهراني بود.
يعني سعيد حجاريان و حسين شريعتمداري با هم ارتباط تشکيلاتي داشتند؟
مستقيم نبود، اما از طريق سر پل و رابط اين ارتباط وجود داشت. به هر حال مي خواهم بگويم دوستي ما از قديم بود و بعد از آن نيز ادامه داشت.
به بحث برگرديم بعد از وزارت راه چه کرديد؟ چه شد از سازمان بازرسي دولت اصلاحات سر در آورديد؟
در زماني که من در هواپيمايي و وزارت بودم بحث چپ و راست مطرح بود. در آنجا به ما تندرو و چپي مي گفتند. عده اي نيز راستي بودند. دليلش نيز اين بود که عقايد و نظراتمان به چپي ها نزديک تر بود.
با چپي ها ارتباط تشکيلاتي نيز داشتيد؟
خير، امام خميني(س) به سپاهي ها اعلام کردند يا در سپاه بمانيد يا کار تشکيلاتي کنيد، من سپاه را انتخاب کردم و عضو هيچ تشکيلاتي نبودم.
اول گفت و گو گفتيد که عضو حزب جمهوري بوديد.
نه، عضويت در حزب جمهوري به قبل از اين موضوع و اوايل انقلاب و عضويت در سپاه برمي گردد. قبل از عمليات فتح المبين بود که امام(س) اين موضوع را بيان کردند. دو سه شب قبل از عمليات بود. من در قرارگاه با احمد متوسليان بودم. او نيز آنجا حاضر بود. بيانيه امام(س) را آنجا خواندند. بسياري اعتراض داشتند که عمليات نزديک است و بايد فردا به خط بزنيم و قرائت اين بيانيه اشتباه است ولي آن بيانيه قرائت شد و برعکس بعضي دوستان که در سپاه ماندند و کار تشکيلاتي سياسي نيز کردند، ما سپاه را انتخاب کرديم. در ستاد مرکز و حفاظت اما تعدادي از افراد بودند که باوجود اعلام نظر حضرت امام(س) درباره عدم فعاليت سياسي در سپاه، مي رفتند و کار تشکيلاتي مي کردند.
با کجا کار مي کردند؟
اين افراد در قسمت راست سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي فعاليت مي کردند و آن تشکيلات را مي گرداندند.
آقاي محسن رضايي نيز با اين افراد بود؟
محسن نبود. محسن هميشه سعي مي کرد بي طرف باشد. آقاي سردار زيبايي که با نام سردار نجات شناخته ميشود، آقاي ذوالقدر و ديگراني بودند که علاوه بر فعاليت در سپاه در سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي نيز فعال بودند.
شما با آقاي متوسليان نيز در جبهه همکاري داشتيد؟
ما با يکديگر در دو عمليات فتح المبين و بيت المقدس حضور داشتيم. احمد به هيچ عنوان سياسي نبود. عشقش سپاه و امام (س) و ايران بود.
آنگونه که گفته مي شود انتقاداتي نيز نسبت به نحوه اداره جنگ داشت؟
انتقاد شديد نسبت به محسن (رضايي) داشت. به هيچ وجه با محسن نمي توانست کار کند ولي به هرحال به خاطر منافعي که بين سپاه و ارتش ايجاد شده بود و اين دو نهاد به هم نزديک شده بودند، احمد مي گفت وقتي اين دو نهاد با هم مشکلات را کنار گذاشتند و کار مي کنند جفاست اگر ما نتوانيم با وجود مشکلات با يکديگر کار کنيم. اگر امروز نيز در حوزه اخلاق نکاتي فراگرفتهام از حاج احمد دارم. او به شدت نترس بود. خودش براي شناسايي قبل از عمليات ميرفت و ريز منطقه را بررسي ميکرد. احمد فرمانده قابلي بود و فکر مي کنم دسيسه هاي مختلف دست به دست يکديگر داد تا ما احمد متوسليان را از دست بدهيم.
از پيگيري ها براي آزادي متوسليان و ساير گروگان ها اطلاعي داريد؟
در آن زمان ما يک کميته تشکيل داديم که مسئوليت آن را آقاي سيد احمد موسوي که برادرش نيز جز گروگانها بود بر عهده داشت. من، علي حميظ، محسن خسرو و آقاي نيازي نيز عضو اين کميته بوديم. رابط ما با حضرت آيت ا...خامنهاي(رهبر معظم انقلاب) که در آن زمان رييس جمهور بودند نيز آقاي موسوي بود و بودجهاي براي اين کار مشخص شد تا روي بازگشت احمد متوسليان کار کنيم.
چه اقداماتي انجام شد؟
اولين کاري که کرديم اين بود که از رفقاي صميمي و تمام رفقاي گرمابه و گلستان احمد مانند شهيد همت، شهيدان شهبازي، احمد کريمي و همسر و خانواده اش مصاحبه کرديم و تمام خصوصيات اخلاقي احمد را استخراج و اين را به کد تبديل و در ادامه با لبنان ارتباط برقرار کرديم. اين تيم دو بخش شد. يک گروه به لبنان رفتند و عده اي ديگر در تهران ماندند.
شما به لبنان رفتيد؟
خير، من در تهران ماندم. اين تيم قرار شد اين کدها را به تشکيلات حزب ا... و نفوذي ها در زندان هاي رژيم صهيونيستي بدهند تا بتوانند اثري از آن ها پيدا کنند. تيمي که به لبنان رفت متاسفانه به جاي اينکه به اين مساله بپردازد به دليل وقوع اتفاقاتي نتوانست کارايي لازم را داشته باشد.
چه اتفاقي؟
حزب ا... در آن زمان تازه تشکيل شده بود و رهبرش سيد حسين موسوي بود. آن موقع شخصي به نام ديويد دُج ، رييس دانشکده آمريکايي بيروت بود. اين شخص را به شکلي و با کمک حزب ا... به تهران آوردندکه آن نيز ماجراي ديگري دارد.
يعني ربوده شد؟
بله، ما از لحاظ اطلاعاتي روي آن سوار شديم. او آدم صاحب نفوذي در لبنان بود و همه گروه هاي ديگر از حزبا... گرفته تا مسيحي ها و ماروني ها و غيره او را قبول داشتند. ما گفتيم ديويد دج براي اينکه بتوانيم او را با متوسليان و ساير گروگان ها مبادله کنيم، گزينه مناسبي است. با او کار را پيش برديم. اطلاعات بسيار عميقي داشت که از او استخراج شد تا اينکه يک روز درست زماني که به نتيجه نزديک شده بوديم همه برنامه ها خراب شد.
چه اتفاقي افتاد؟
يک روز آقاي رفيق دوست آمد و گفت که اين شخص را بدهيد که من ببرم. ما به او گفتيم که اين زنداني تحويل ما است و شما نمي توانيد او را ببريد. رفيق دوست گفت محسن رضايي او را خواسته است. خود محسن واسطه شد تا او را تحويل دهيم. به او گفتيم که بايد مسائلي را درباره او به شما بگوييم؛ او موافقت کرد. من و علي حميظ رفتيم تا با محسن صحبت کنيم. با او صحبت کرديم و گفتيم اين مسائل را از او در آورديم و اگر بگذاريم او برود ضربه سنگيني در رابطه با آزادي احمد مي خوريم. به او گفتيم رفيق دوست در قبال اين آدم به سمت گرفتن اسلحه مي رود نه آزادي احمد و ساير گروگان ها! محسن رضايي نيز گفت که ما هم اکنون تحت فشاريم و به اسلحه نياز داريم و بايد با سوريها هماهنگ باشيم. فاروق الشرع در آن زمان وزير خارجه سوريه بود و هماهنگي خوبي با رفيق دوستداشت.
اعتراض شما نتيجه اي هم داشت؟
محسن به ما گفت که شما نيز دنبال رفيق دوست و دُج برويد و قبول کردند که آن چهار نفر گروگان هم جزو شروط مبادله قرار بگيرد. براي بچه ها سريع پاسپورت گرفته شد و بچه هاي ما نيز همراه رفيق دوست و دج رفتند، اما متاسفانه نگذاشتند بچه هاي ما از هواپيما پياده شوند. محسن رفيقدوست و ديويد دُج به سمت يک ميگ رفتند که هواپيما را هدايت مي کردند و سوري ها نيز آمدند وآقاي دُج را بردند و به جاي آن، 21 افسر سوري را آزاد کردند و يک مقدار سلاح نيز که ما مي خواستيم به ما دادند و به اين ترتيب دست ما کوتاه و خرما بر نخيل ماند.
بعد از اين اتفاق با رضايي صحبت نکرديد؟
بارها صحبت کردم. هنوز نيز به محسن رضايي ميگويم که تو باعث شدي احمد آزاد نشود و اين مبادله صورت نگيرد. بعدها به بهانه يادبود شهداي سد کرج(که به دليل سيل، سد کرج نصف ساختمان تيپ نوهد از بين رفته بود) کتابي با عنوان يادواره شهداي سد کرج منتشر شد که در آنجا بهشکل اساسي به ماجراي ديويد دُج و احمد متوسليان اشاره شده است. اينکه ديويد دج را سوار کردند و بردند يکي از خطاهاي بزرگ بود که اگر امام(س) ورود نميکرد ، حاشيهساز ميشد.
ماجراي ربوده شدن اين افراد هنوز رمزآلود است. اطلاعات شما درباره دلايل اين ربايش در آن زمان چه مي گفت؟
بله همينگونه است. اين موضوع بحث خاص خودش را دارد و بايد در گفت و گويي ديگر به آن پرداخته شود.
از جزييات همکاري با دولت اصلاحات بگوييد.
در زمان انتخابات رياست جمهوري در سال 76، صحبت درباره سفر هاي رييس دولت اصلاحات با هواپيما شد من نيز در هواپيمايي بودم. در آن زمان آقاي ناطق بسيار پرقدرت عمل مي کرد و ارتباطاتش با بدنه در استان ها بسيار خوب بود. ما نيز از اختيارات خودمان در هواپيمايي استفاده کرديم و به ايشان دربحث بليت گرفتن و سفرهايشان کمک کرديم. اين باعث نزديک تر شدن ما شد. از طرفي سعيد (حجاريان) و بچه هاي ديگر نيز درستاد هاي ايشان فعال بودند و ما نيز به ستاد متصل شديم. اول هم يقه من را گرفتند که چرا کار سياسي ميکني و من توضيح دادم از وزارت اطلاعات خارج شدم. بعضي ها فکر مي کردند من هنوز پرونده ام در وزارت اطلاعات است.
چه شد افراد با وجود قدرت نفوذ آقاي ناطق به ستاد رييس دولت اصلاحات پيوستند؟
تمام بچه هاي چپ با يکديگر متحد شدند و برنامه ريزي و کانديدا معرفي کردند. ابتدا آقاي خويينيها و ديگران مطرح شدند و در نهايت به رييس دولت اصلاحات رسيدند.
چرا دنبال معرفي کانديدا بودند؟
آن زمان کسي فکر نمي کرد رييس دولت اصلاحات پيروز شود. بحث دوستان اين بود که هشت ميليون راي در انتخابات به کانديداي چپيها داده مي شود و با همين پشتوانه کار تشکيلاتي و حزبي انجام مي دهيم. ولي خدا به فکر سعيد، قناعت بدهد و حفظش کند. همان موقع شعار «بنويسيد خاتمي، بخوانيد ناطق» را مطرح کرد و گل آقا نيز روي آن کار کرد و اين بسيار تاثيرگذار بود. رقيب نيز بسيار براي پيروزي رييس دولت اصلاحات تلاش کرد. برخي مستند عصر عاشورا را ساختند و از صدا و سيما به شکل گسترده پخش کردند، سخنراني هاي مختلف را مداحان عليه ايشان شروع کردند، از تريبون هاي مذهبي عليه ايشان موضع گرفتند و شايد اين مسائل عامل شکست آقاي ناطق نوري شد. آقاي ناطق بسيار مصمم بود. يک روز قبل ازانتخابات که تبليغات ممنوع بود، روزنامه« ابرار» عکس همه وزراي دولت مستقر به غير از سه يا چهار نفر را به عنوان حاميان ناطق چاپ کرد. آقاي ناطق حتي استاندارانش را تعيين کرده بود و تيم خود را داشت.
به هيچ عنوان تصور شکست هم نداشت.
بله، به هيچ وجه فکر نمي کرد شکست بخورد. شايد دو،سه روز به انتخابات بود که فضا متحول شد و بچهها اميدوار شدند. همان زمان به چند ستاد ريختند و چند نفر دستگير شدند و اتفاقاتي اينچنيني مي افتاد. همين آقاي مصطفي سليمي که مدتي سرپرست شهرداري تهران بود در آن زمان بازداشت شد. البته چون نيروي وزارت بود نبايد کار سياسي مي کرد ولي در ستاد فعال بود و بازداشت شد. کمکي که فيلم «عصر عاشورا» که در صدا و سيما ساخته و به تعداد زياد تکثير شده بود، به ريزش راي آقاي ناطق کرد، با هيچ اتفاقي قابل مقايسه نيست. رهبري نيز در آن زمان نسبت به پخش اين مستند واکنش نشان داد و گفتند که در دست داشتن عکس يک نامزد انتخاباتي در آن اتفاقات يک حيله براي تخريب بوده است.
بعد از انتخابات، مستقيم به بازرسي رفتيد؟
بعد از انتخابات در کميتهها فعال شديم و درپي انتخاب وزرا ، به خصوص وزير اطلاعات فعالي بوديم و به ايشان کمک ميکرديم. بعد از آن آقاي حجتي وزير راه شد. من قبل از انتخابات بازرس ويژه در وزارت راه بودم و در همين پست ماندم و ايشان نيز به من عنايت داشت.سپس علي خاتمي به عنوان بازرس ويژه رييس جمهور انتخاب شد و من ايشان را از نزديک نمي شناختم. او با بچه ها مشورت گرفته بود که يک نفر را که روي مسائل اطلاعاتي اشراف داشته باشد به او معرفي کنند و همه من را معرفي کرده بودند. بعد از چند بار صحبت با او به عنوان قائم مقام بازرسي ويژه ومعاون اجرايي منصوب شدم. در آن زمان نخستين کاري که کرديم اين بود که روي بحث همان مستند «عصر عاشورا» کار کرديم و همه عوامل ساخت اين مستند را شناسايي کرديم و در يک گزارش به رييس دولت اصلاحات داديم که ايشان به دليل محجوبيتي که داشت و دارد، فقط آن را به رهبري ارائه کرد.
روي بحث قتل هاي زنجيره اي نيز کار کرديد؟
تحقيقات ماجراي قتل هاي زنجيره اي را بازرسي ويژه رييسجمهوري انجام داد. همان گزارش بازرسي ويژه رياستجمهوري بود که باعث شد مشخص شود ماجرا چيست و از کجا آب ميخورد. آن هم توضيحش مفصل است که در اين مصاحبه نمي گنجد.
بعد از دولت اصلاحات شما مدتي ايران نبوديد، صحت دارد؟
بله. بعد از پرونده قتلهاي زنجيره اي، با جريان ارز و فروش ارز به دلال هاي ارزي در دوبي برخورديم. چندنفر،ازجمله شهرام جزايري اسمشان مطرح شد. من در بازرسي ويژه روي اين پرونده کار کردم. بعد از آن آقاي شريعتمداري که وزير بازرگاني بود، به من گفت ما از وزارت امورخارجه اجازه راه اندازي 11 دفتر رايزن اقتصادي را گرفتيم، تو که روي اين پرونده کار کردي بيا و چارت تشکيلاتي و نحوه چينش آن را ساماندهي کن. همانجا به من گفتند چارت تشکيلاتي را که درست کردي، در دوبي خودت انجام بده و مديريت کن. من به دوبي رفتم و ابتدا ابوظبي با اين تصميم، به خصوص رفتن من به آنجا، موافقت نمي کرد و با من و پيشينه کاري ام در وزارت اطلاعات با ملاحظه برخورد مي کردند تا اينکه آقاي شريعتمداري بهبهانه نشست وزراي بازرگاني در شارجه، سفري به ابوظبي کرد و من نيز ايشان را همراهي کردم. در آنجا ايشان من را به شيخ آن منطقه معرفي کرد بلافاصله ويزاي من رادادند و من به ابوظبي رفتم.
چه زماني اين اتفاق افتاد؟
دو سال به پايان دولت مانده بود. ما به دوبي رفتيم و اين مرکز را به نام مرکز توسعه و تجارت ايران در امارات راهاندازي کرديم که نخستين مرکز رايزني اقتصادي ايران در خارج از کشور بود. مهمترين نکته اين است که اين مرکز بدون شريک وطني بود. زماني که شروع به فعاليت کرديم هفتماه به پايان دولت مانده بود. يک بار نيز در زمان رفتن آقاي شريعتمداري استعفا دادم که ايشان مخالفت کردند. من آنجا بودم تا نخستين سفر احمدينژاد به دوبي که در همان سال اول رياستجمهوري اش اتفاق افتاد و درست در روزي که نشست فعالان اقتصادي با رييسجمهور بود و در ميانه برنامه وقتي من را در آنجا ديد، دستور داد من را عزل کنند. من نيز از همان موقع تقاضاي بازنشستگي دادم و بازنشسته شدم.
پس در زمان دولت احمدي نژاد چه ميکرديد؟
به کار هاي متفرقه مشغول بودم.کار خاصي انجام نميدادم و در دولت فعاليتي نداشتم.
چه شد که در سال 94 کانديداي مجلسشديد؟
بعد از بيماري همسرم و وقتي که دکترها گفتند بايد از تهران بروم، به دماوند رفتيم. آنجا يک روزنامه تاسيس کرديم و بچههاي اصلاحطلب دماوند را جمع کرديم، شوراي اصلاحطلبان را در آنجا تاسيس و شروع به فعاليت کرديم. بعد از اينکه فراخوان داده شد که همه براي ثبت نام اقدام کنند، آقاي الويري و ساير دوستان در روز جمعه به من گفتند که تو نيز برو و ثبت نام کن. من ثبت نام کردم و همه رد صلاحيت شدند. من را نيز به دليل عدم التزام رد صلاحيت کردند. بعد از آن اعتراض کردم و همه رد شدند و تنها کسي که قبول شد، من بودم.
در همان زمان و بين انتخابات دور اول و دور دوم حواشي بر سر مطلب کانال شما ايجاد شد، ماجرا چه بود؟
مطلب من نبود. صحبت آيت ا... امجد بود. ايشان در يک سخنراني گفته بودند شمر که سر امام حسين(ع) را بريد با حکم ولي فقيه بود. صحبت ايشان درباره اين بود حقمداري اصل است و اگر شمر به دنبال حق بود اين کار را انجام نميداد و براي خشنودي دل يزيد که خود را ولي فقيه ميخواند اين کار را انجام داد. بعد از آن حاشيه سازي کردند که البته کساني که من را مي شناختند ميدانستند اين صحبت من نيست. هنوز نيز گاهي اين مساله را برخي رسانه هاي وابسته به نهاد خاص منتشر ميکنند.
به انتخابات مجلس برسيم. ليست اميد در 205 حوزه کانديدا داشت که در خبرهاي اوليه 180 نفر به مجلس راه پيدا کردند.اما بعد از ورود به مجلس آن ائتلاف شکست و تعدادي از اعضاي اين ليست وارد فراکسيون اميد نشدند.دليل اين اتفاق چه بود؟
اينگونه نبود. در زماني که نام اين افراد را در ليست اميد ميگذاشتند با آنها شرط نکردند که بايد به اين فراکسيون بپيونديد. گفتند ميثاقنامهاي امضا شود که آن ميثاق نامه بين کانديداها بود؛ يعني در هر حوزه چند کانديداي مورد نظر اصلاحطلبان و اعتداليون بود که بر اساس آن ميثاقنامه قرار بود هر کدام از اين کانديداها که نهايي شد بقيه از او حمايت کنند. يک بند اين ميثاقنامه نيز درباره پايبندي و حمايت از اساسنامه ليست اميد در صورت انتخاب بود که بسياري اين بند را امضا نکردند. وقتي که دور اول تمام شد همه اصلاحطلبان کمک کردند که در دور دوم کانديداي مورد حمايتشان راي بياورند. تا آن زمان اساسنامهاي تنظيم نشده بود و اساسنامه بين دور دوم انتخابات و فعاليت مجلس نوشته شد. سوم اينکه روزي که قرار بود اولين جلسه اعضاي فراکسيون اميد باشد، درست روزي بود که آقاي لاريجاني نيز فراخوان برگزاري برنامه داده بود و اين دو فراخوان با همديگر تقابل داشت. زمان اين برنامه را ميتوانستيم تغيير دهيم و جلوتر بيندازيم که البته نشد. چهارمين موضوع نيز اين است که فشار ها به برخي از منتخبان از طرف افراد مختلف شروع شد. بسياري از افراد به همين دليل چهارم نتوانستند استقلالشان را حفظ کنند.
کمي به عقبتر برگرديم. قبل از اينکه دو فراخوان در يک روز مطرح شد، بحث رياست مجلس باعث بروز اختلافاتي شده بود. از طرفي عارف داعيه رياست مجلس را داشت و لاريجاني نيز دو دوره بر مجلس رياست کرده بود. اين تقابل چه نقشي در وضعيت بهوجود آمده براي فراکسيون اميد داشت؟
آن ها نيز بين خودشان اختلاف داشتند. بههرحال آقاي لاريجاني از ماجراي پرتکردن مهر به سمتش در قم ناراحت بود و از طرفي ما نيز به يک ائتلاف با آنها رسيده بوديم و در قم به جاي سه کانديدا دو کانديدا معرفي کرديم و طبيعي بود جاي خالي در ليست براي آقاي لاريجاني بود. اما بيتدبيري که صورت گرت اين بود که ليست مستقل در انتخابات ايجاد شد. اين مستقلين هرجا که دلش ميخواست و با هرکه دلش مي خواست مي نشست.
فراکسيون اميد اولين جلسه اش با چه تعدادي تشکيل شد؟
نزديک به 150 نفر حاضر شدند.
در آخرين آمار تعداد اعضاي اين فراکسيون چند نفر است؟
بر اساس امضاي آخري که براي تذکر به رييسجمهوري درباره محدوديت هاي رييس دولت اصلاحات گرفتيم، 90 نفر آن را امضا کردند و فکر مي کنم در نهايت 103 نفر باشيم.
دليل اين افت تعداد چه بوده است؟چرا اين فراکسيون اين اندازه منفعل نشان مي دهد؟
يکي از دلايل هيات رييسه اين فراکسيون است. چاهي که آب ندارد هرچقدر هم تلاش کني از آن آب در نميآيد. به نظرم هيات رييسه کارايي لازم را براي نمايندگي اين جمع ندارد. دوم اينکه عقلاي اصلاحات بر اين عقيده بودند که نبايد به سمت اختلاف رفت و بايد به سمت ائتلاف حرکت کرد. اگر همان زمان به جاي کانديدا شدن براي رياست مذاکراتي انجام مي شد بحث به گونه ديگري رقم خورد.
اين کار انجام نشد؟
بحثش مطرح شد. اما به نظرم آقاي عارف فريب خورد. عدهاي بدون سند به او ميگفتند که 140 راي دارد. درصورتيکه اينگونه نبود. همان زمان گفتيم به جاي اين بحث، بياييد و براي مذاکره با آقاي لاريجاني وارد عمل شويم و کميسيونها وهيات رييسه را از دست ندهيم و چون آقاي لاريجاني مساله کانديدا شدن عارف براي رياست را فهميده بود، بههيچوجه پاي مذاکره نيامد. در جلسهاي ايشان گفت من راجعبه رياست به هيچ عنوان مذاکره نميکنم در حالي که دوستان فقط رفته بودند تا درباره رياست مذاکره کنند. به نظرم اگر روي مسائل ديگر مذاکره ميکردم وضعمان چنين نبود. اما در مقابل جريان پايداري اين کار را کرد و با تعداد اندک وارد مذاکره شد و نتيجه گرفت و بيتجربگي ما کار دستمان داد.
به نظر شما آيا از روز اول امکان تشکيل فراکسيوني بزرگ از همه حاميان دولت بدون تشکيل فراکسيون سومي تحت عنوان مستقلين ولايي بود؟
اين پتانسيل وجود داشت ولي دوستان نتوانستند کار را مديريت کنند تا اين اتفاق نيفتاد.
در حال حاضر ترکيب مجلس چگونه است؟
اکنون ما نزديک به 50 نفر پايداري داريم. نزديک به 110 نفر اعضاي فراکسيون اميد هستند. 130 نفر هم مستقلين ولايي هستند که نقش قابلتوجهي نيز در مجلس ايفا ميکنند. اما بسياري از اين افراد در حوزه انتخابيه با شعارهاي ليست اميد و تکرار رييس دولت اصلاحات وارد مجلس شدند. اما خارج از اختلافاتي که وجود داشت بدعهدي کردند.بايد مي ايستادند و شرايط را درست ميکردند نه اينکه بخواهند اينگونه عمل کنند. به نظرم مي شد يک فراکسيون بزرگ و منسجم به وجود آورد اما مسائل مختلف دستبهدست يکديگر داد تا اين اتفاق نيفتد.
با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد
بازار