روزنامه شهروند/ متن پيش رو در شهروند منتشر شده و انتشار آن به معني تاييد تمام يا بخشي از آن نيست
مارشا مهران سه چهارسال بيشتر هم نداشت که خانوادهاش از ايران رفتند. رفتند آرژانتين و آنجا رستوراني زدند که دستمايه اصلي رمان مارشا مهران شد. به فارسي نمينوشت، اما جالب است طعم طعام سرزمين مادري همچنان چاشني کارش بود. در «آش انار» از «دلمه» دارد تا «زعفران ايراني». اين رمان را يکي از ناشران معتبر انگليسيزبان، رندم هاوس، چاپ کرد و «شيکاگو تريبون» درباره آن نوشت: «کتابي اشتهابرانگيز.»
گفتم اين خانم کيست که رمان زندگي فروغ فرخزاد را نوشته؟ چون اسمش بود «جازمين دارزنيک». «ترانه مرغ اسير» هم اسم کتابش بود. چاپ به چاپ، پشت هم ميرفت و سال ٩٧، يکي دو ماهه، سه چهار چاپ آن رفت. با اين حال اسمش هم به گوشم نخورده بود؛ نه بهعنوان رماننويس، نه محقق، نه منتقد. سرچ کردم ديدم پراکندههايي راجع به او در سايتهاي داخلي نوشتهاند و دست و پا شکسته گفتهاند کيست. قصه فهميدم چيست. ماجرا برميگشت به نسل جديدي از نويسندگان ايراني که اسم و رسمي بين نويسندگان معاصر دنيا به هم زدهاند، اما نه براي نوشتن به زبان مادري. درواقع زاده آسيا بودند، اما نه درگير جبر جغرافيا. رفته بودند. جاي ديگري بزرگ شده بودند. حتي بعضيشان خودشان را ايراني نميدانستند، اما بههرحال پاي شناسنامه يا آن سجل اجنبي که خورده «ايراني»؛ نخورده؟! نميدانم. اين خانم جازمين که اصلا فارسي هم بلد نبود صحبت کند. چون در يکي از شبکههاي اجتماعي برايش پيغام دادم، اما ديدم در جوابم نوشته: Sorry, I Cant Speak Farsi
ياسمين درزنيک
خب اين گزارش را با همين خانم ياسمين شروع کنم، چون چند صباحي گپ زديم. من با انگليسي شکستهبسته، ايشان هم به زبان نامادري. همان ابتدا هم گفت: «من ياسمين هستم. به من نگو جازمين!» درواقع ناشر ايراني برداشته بود اسم «ياسمين» را خارجي کرده بود، لابد براي فروش بيشتر! نام خانوادگياش هم «درزنيک» بود. بعد گفت اصلا خبر ندارد کتابش در ايران ترجمه شده. درواقع ناشر بيخبر برداشته بود رمانش را ترجمه کرده بود و بيحق و حقوق پخش کرده بود دل بازار. بازار کتاب ايران هم که دلگنده است و قوانين کپيرايت در آن گم ميشود. براي همين کي به کي است! تو ميتواني کتاب برنده نوبل را بدون اجازهاش اينجا ترجمه کني، چه رسد به کتاب ايرانيتباري دور و بعيد! در هر حال «ترانه مرغ اسير»، رماني با روايتي خطي و خواندني بود درباره زندگي فروغ، هرچند در مقاطعي آميخته با تخيلات نويسنده. پيشتر البته در ايران خانم مريم جعفري هم رماني درباره زندگي فروغ چاپ کرده بود به نام «شهرآشوب» (نشر «شادان»). اما «ترانه مرغ اسير» سرآغازي شد براي بنده در جهت شناخت بيشتر اين نسل؛ نسلي که ايراني هستند، اما به زبان فارسي نمينويسند. موفق هم شدهاند. مثلا ياسمين درزنيک با رمان اولش، «دختر خوب» به فهرست پرفروشهاي «نيويورک تايمز» راه پيدا کرد و براي اين کتاب دو جايزه کميته حقوق بشر ويرجينيا و سانفرانسيسکو را گرفت. «ترانه مرغ اسير» را هم مثل «دختر خوب» به انگليسي نوشته که نيويورک تايمز آن را «رماني زيبا» با «داستاني شکوهمند» خوانده بود. درزنيک متولد ايران است؛ از مادري ايراني و پدري آلماني که در کودکي از ايران رفته و درحال حاضر در آمريکا زندگي ميکند. برايم نوشت: «اگر ترجمه کتابم را بفرستي، لطف بزرگي کردهاي.» ما هم عرق مليمان زد بالا گفتيم: «حتما، چرا که نه!» بعد خواندم نوشته مادرش اگر ببيند کتابش به فارسي چاپ شده، به آرزويش ميرسد. برايش فرستادم. به آرزويش رسيد.
آتوسا مشفق
دنبال خانم مشفق نگرديد، چون گشتم نيافتم. بعد ديدم که گويا منزويطور و مطرودحال و اينهاست و اصلا نه اهل فضاهاي مجازي است، نه حتي واقعي! درواقع قرنطينه شخصي را زودتر از کرونا شروع کرده! همين هفته پيش هم در گفتوگويي با گاردين چيزهايي در اينباره گفته بود که چندان مهم نيست؛ از اين اميدواريهاي تکراري است و نمينويسم اينجا! آنچه مهم است رمان «آيلين» او است که در ايران با سه ترجمه گلاره جمشيدي (نشر چترنگ)، سيدمهدي موسوي (نشر شمشاد) و مسلم بخشايش (انتشارات نظري) چاپ شده (البته بدون اجازه نويسنده!) اما درباره نويسنده بگويم که سال ١٩٨١ از مادري کروات و پدري ايراني در بوستون به دنيا آمده است و به زبان انگليسي هم مينويسد و موفقيتهاي زيادي هم داشته است. سال٢٠١٤ براي رمان «مکگلو» در فهرست نهايي جايزه بوکر قرار گرفت، سال ٢٠١٦ براي رمان «آيلين» جايزه بنياد همينگوي را برد و سال بعد هم براي نوشتن رمان «سال استراحت و آرامش» بهشدت تمجيد و تحسين شد. او حالا به چنان شهرتي رسيده است که ديويد سداريس، طنزپرداز معروف آمريکايي هم در گفتوگويي اشاره کرده بود بيصبرانه منتظر رمان بعدياش است؛ هرچند رونمايي از اين رمان با عنوان «داستان تنهايي» به علت وضع کرونايي جهان فعلا به تعويق افتاده است. فضاي آثار مشفق نوعي طنز سياه است با کاراکترهاي نامتعارف؛ در «مکگلو»، ملواني مست را ميبينيد که به جرم قتل دوستش به زندان افتاده است، در «آيلين» همراه کارمند زندان در فضايي آکنده با روانگردانها و قرص و اعتياد و قتل و تجاور دست و پا ميزنيد و در «سال استراحت و آرامش» هم به دختري جوان و زيبا ميرسيد که با گرايش به مخدرهاي تجويزي ميخواهد زندگي را فراموش کند.
مارشا مهران
عجب مرگ غمانگيزي داشت اين مارشا مهران؛ نويسنده ناب «آش انار» که سنوسالي هم نداشت وقتي مرد؛ ٣٦ سال. جسدش را در خانهاش در ايرلند پيدا کردند. احتمال قتل هم وسط آمد، اما پليس شک و ترديدهاي اينچنين را مردود دانست. گفتند از بيماري التهاب روده رنج ميبرده است و پزشکي قانوني هم اعلام کرد به علت مسموميت مرده. هرچند هيچوقت دليل قطعي مرگ مشخص نشد، اما پرونده بسته شد؛ پرونده نويسندهاي که سال١٩٧٧ در تهران به دنيا آمد، اما در آرژانتين بزرگ شد. سه چهارسال بيشتر هم نداشت که خانوادهاش از ايران رفتند. رفتند آرژانتين و آنجا رستوراني زدند که دستمايه اصلي رمان مارشا مهران شد. به فارسي نمينوشت، اما جالب است طعم طعام سرزمين مادري همچنان چاشني کارش بود. در «آش انار» از «دلمه» دارد تا «زعفران ايراني». اين رمان را يکي از ناشران معتبر انگليسيزبان، رندم هاوس، چاپ کرد و «شيکاگو تريبون» درباره آن نوشت: «کتابي اشتهابرانگيز.» حيف که به فارسي ترجمه نشده، چون حتي در ساختار رمان هم از نحوه تهيه غذاهاي مختلف استفاده کرده و رمان را به طعمي مطبوع آغشته. غذا براي او فقط رفع گرسنگي نبود، بلکه نوعي همزيستي با طبيعت و فرهنگ کشورهاي مختلف بود. در «آش انار» سه خواهر ايراني با دستپختشان همه را حيرتزده ميکنند و خوانندگان هم دقيقا همين حس را دارند. او سال ٢٠٠٨ دومين رمانش را هم با عنوان «گلاب و نان سودا» منتشر کرد، اما زندگياش به رمانهاي بعدي نرسيد. سال ٢٠١٤ جسدش را بعد از يک هفته در خانه پيدا کردند و تمام.
مريم مجيدي
از سه نويسنده ايرانيتبار نوشتم که به زبان انگليسي نوشتهاند؛ حالا اما نويسندهاي ديگر را از همين نسل مهاجر معرفي کنم از پدر و مادري ايراني که به فرانسه مينويسد. ٦ساله بوده که از ايران رفته و ١٦سال بعد برگشته؛ يعني ٢٢سالگي. زبان مادري را خوب صحبت ميکند اما به خاطر اينکه از کودکي در فرانسه بزرگ شده، به زبان فرانسه مينويسد. جالب اينجاست براي اولين رمانش هم مفتخر به دريافت جايزه «گنکور» شده؛ جايزهاي که فهرست برندگان آن پر از چهرههاي پرطمطراق ادبيات جهان است؛ نويسندگاني نظير مارسل پروست، آندره مالرو، روبر مرل، رومن گاري، پاتريک موديانو، مارگريت دوراس و... در هرحال که رمان «مارکس و عروسک» در سال ٢٠١٧ جايزه «گنکور» را برد و همين باعث شد به ١٤ زبان دنيا ترجمه شود (هرچند به فارسي ترجمه نشده). قصه رمان درباره سرگذشت مهاجرت خانواده اوست اما ابعاد غربت در آن رنگ و بوي ادبيات مهاجرت در مفهوم کلي را ندارد. در واقع اگر بخواهيم به شکلي مختصر نوعي طبقهبندي از اين نوع ادبيات ارايه کنيم، ميشود اينطور دستهبندي کرد؛ گروهي که بيشتر مفهوم غربت يا يافتن هويت دوباره را در فرهنگ جديد مطرح ميکنند و گروهي که هويت از همان ابتدا براي آنها جزو پرسشهاي محوري است؛ چراکه روي مرز ايستادهاند؛ خانوادهاي ايراني داري اما در فرهنگي ديگر زندگي کردهاي، بزرگ شدهاي و نوشتهاي: «حرفزدن به زبان مادري، نوشتن به زبان نامادري...»
دنيا نيري
دنيا نيري فارغالتحصيل دانشگاه پرينستون است. کارشناسي ارشدش را هم از هاروارد گرفته. تيرماه سال گذشته هم بود که اين نويسنده ايراني آمريکايي، برنده جايزهاي در آمريکا شد. نويسندهاي که خيلي از ما اسمش را هم نشنيدهايم. او در سن ٨سالگي ايران را ترک کرده، دوسال در کمپ زندگي کرده و در ١٠سالگي به آمريکا رفته. از اين نويسنده ايراني تا بهحال دو رمان منتشر شده: «يک قاشق چاي از زمين و دريا» و «پناهنده». رمانهايي که درباره آوارگان و مهاجران دنياست و به زبان انگليسي. نيري مقالهنويسي چيرهدست است و با مجلاتي چون نيويورکتايمز، لسآنجلس تايمز، گاردين، والاستريت ژورنال و آتلانتيک همکاري ميکند. در کنار اين مهارتها و قلمزدنها، نيري در کارگاههاي نويسندگي دانشگاه آيوا هم شرکت داشته. بعدها که از اين دورهها فارغالتحصيل شد، حتي به استادي هم رسيد و حالا استاد کارآگاههاي نويسندگي همانجاست. تازگي هم موفق شده جايزه «پل اينگل» را دريافت کند. جايزه «پل اينگل» هرساله به نويسندگان، ناشران، ويراستاران و معلماني که در آثارشان به موضوعات روز دنيا و همچنين بهترشدن دنيا در آثار ادبي ميپردازند، اهدا ميشود. او حالا ساکن آمريکاست.
فيروزه جزايري دوما
«عطر سنبل، عطر کاج» به سرعت بين مردم پيچيد و همه از خالق آن بهعنوان يکي از نويسندگان محبوب ايراني گفتند. هرچند زمان زيادي نگذشت که فيروزه جزايري در گفتوگويي از خوانندگان فارسيزبان تمنا کرد کتابهايش را که به فارسي ترجمه شده، نخرند و نخوانند! عجب معرکهاي بود! چون بعضي ترجمهها از آثارش آنقدر افتضاح بودند که اصولا نميفهميدي درحال خواندن يک متن فارسي هستي يا ترجمه درهم و برهم گوگلترنسليتور. اما همچنان کتابهايش را خريدند و به حرف نويسنده گوش نکردند! «عطر سنبل، عطر کاج» با نوعي شوخطبعي به بعضي سنتهاي ايراني اشاره داشت؛ البته با انتقادهايي هم همراه شد. بعضيها گفتند نويسنده رسم و رسوم ايراني را به سخره گرفته و از اين حرفها که يک مقدار مته به خشخاش گذاشتن است و به نظر بنده دور از حوزه نقد و نقادي. ضمن اينکه نويسنده در ايران بزرگ نشده و چه انتظاري ميشود داشت؟ او متولد ١٣٣٤ در آبادان است اما در سن هفتسالگي به همراه خانواده از طرف شرکت نفت ايران که پدرش در آن بهعنوان مهندس کار ميکرد، به شهر ويتير در کاليفرنيا رفت. بعد از دوسال زندگي در آمريکا هم به ايران بازگشت و در اهواز و تهران بود. دوسال بعد اما دوباره خانوادهاش به آمريکا برگشتند و فيروزه جزايري براي تحصيل به دانشگاه برکلي رفت. آنجا با مردي فرانسوي ازدواج کرد و... زندگي خصوصياش را برويد در اينترنت بخوانيد؛ به ما ارتباطي ندارد. آنچه مربوط است، شهرتش در نوشتن است که به کتاب «عطر سنبل، عطر کاج» برنميگردد. جزايري به خاطر نوشتن کتاب «خاطره بزرگشدن يک ايراني در آمريکا» معروف شد. اين کتاب يکي از پرفروشترين کتابهاي آمريکا در چندسال اخير بود و يکي از سه نامزد نهايي جايزه «ترنر» در سال ٢٠٠٥؛ همينطور نامزد جايزه «پن» در بخش آثار خلاقه غيرتخيلي.
پروچيستا خاکپور
اسم کتاب آنقدرها تأملبرانگيز و عجيب بود که بخواهم بدانم نويسندهاش کيست: «پسران و ديگر اشياي قابل اشتعال»! خاکپور، نويسنده ايراني آمريکايي، اين رمان را سال ٢٠٠٧ به زبان انگليسي نوشت و همانسال هم جايزه کتاب کاليفرنيا را برد. «پسران...» به فهرست بهترين کتابهاي شيکاگو تريبون هم راه پيدا کرد و کتاب برگزيده نيويورکتايمز هم بود. اينها همه افتخارات رمان اولش بود. سال ٢٠١٤ هم رمان دوم را با عنوان «وهم» منتشر کرد که در فهرست ٣٠ کتاب برتر سال به انتخاب نشريه هافينگتن پست جاي گرفت. حدود دوسال پيش هم سومين رمانش با عنوان «مريض» چاپ شد. خاکپور در «پسران...» به نسلهاي مختلف مهاجران پرداخته، در «وهم» سراغ درگيري شخصي خودش با بيماري غدد لنفاوي رفته و در «مريض» دوباره کندوکاوي درباره بيماري کرده است. خاکپور متولد ١٣٥٧ در تهران است و حالا ساکن نيويورک. به انگليسي مينويسد و در آمريکا به شهرت رسيده است. چهارساله بوده که به آن کشور رفته و تمام تحصيلاتش را هم طبيعتا آنجا به پايان برده؛ مدرک عالي در رشته نويسندگي خلاق. او هنوز هم براي نشريات و روزنامههاي آن کشور مينويسد.
علي عراقي
خب انتهاي اين گزارش تقريبا کپي است! کپي محض که نه البته؛ واقعيت اين است هفته گذشته تازه با نامش آشنا شدم و اصلا اين گزارش را به همين مناسبت نوشتم. در واقع علي عراقي را اصلا نميشناسم و آنچه در پايان ميآورم، به نقل از آمازون است و ترجمه خبرگزاري کتاب. مختصر اينکه علي عراقي، نويسنده ايراني آمريکايي رمان «بيمرگيهاي تهران» است. از انتشار رمانش هم زياد نميگذرد؛ به تازگي در ٤٠٠ صفحه به انگليسي منتشر شده و نشر معتبر ملويل هاوس در آمريکا آن را چاپ کرده. چندان سر درنياوردم رمان درباره چيست اما دستکم ميدانم از آن نوع رمانهاي رئال جادوست. احمد ترکاشوند، شخصيت اصلي رمان که کودکياش را در خانهاي در تهران گذرانده، کمکم خاطراتش را به ياد ميآورد؛ خاطرات خانه پدري که گويا نفرين شده. مجله پابليشرزويکلي درباره رمان اين نويسنده نوشته «رماني تأثيرگذار» و آن را با آثار آلخو کارپانتيه، نويسنده کوبايي و رمانهاي مارکز مقايسه کرده. کاترين ديويس، رماننويس آمريکايي هم درباره رمانش گفته: «اولين رمان خيرهکننده اين نويسنده ايراني چيزي را به ما ميدهد که در اخبار نميتوان يافت. ورود به قلب، مکاني است که گمان ميکنيم بهعنوان ايران ميشناسيمش. رمان او «ايران هزار و يک شب است» و او شهرزاد قصهگوي ما. قصهاي که او تعريف ميکند باشکوه، بيرحمانه و مسحورکننده است و مانند قصههاي شهرزاد براي زندهماندن حياتي است.» علي عراقي حالا ساکن سن لوئيس آمريکاست و دانشجوي دکتراي ادبيات تطبيقي دانشگاه واشنگتن.
بازار