بیداری عربی افسانه‏‌ای مشکوک

منبع
هم ميهن
بروزرسانی
بیداری عربی افسانه‏‌ای مشکوک

هم میهن/متن پیش رو در هم میهن منتشر شده و بازنشر آن در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست

روایت بزرگ رنسانس فرهنگی اعراب در قرن نوزدهم جذابیت زیادی دارد اما بر تفسیری بحث‌برانگیز از شواهد مبهم متکی است

مارک اس. واگنر-دکتری خاورمیانه و مطالعات اسلامی از دانشگاه نیویورک| در اواخر دهه 1870 و اوایل دهه 1880 میلادی، چهار مجموعه پلاکارد ضدعثمانی در بیروت و دیگر شهرهایی که در آن زمان، سوریه نامیده می‌شد، ظاهر شد. اولی یک جفت پوستر بود، یکی به زبان عربی و دیگری به زبان ترکی که هر دو در جولای 1878 در خیابان‌های دمشق آویخته شد. در ژوئن 1880، دو پوستر دیگر هم در بیروت به زبان عربی ظاهر شد. جان دیکسون، کنسول موقت بریتانیا، نسخه‌ای از آن را در اختیار وزارت خارجه بریتانیا قرار داد.


پوستر چهارم و آخر در مارس 1881 چاپ شد و توسط خدمات پستی خارجی بین کنسول‌های اروپایی در استان‌های عربی توزیع شد. هر چهار دسته از پلاکاردها نشان‌دهنده روحیه تضعیف‌شده مردم در سراسر ایالات‌های عربی تحت کنترل عثمانی پس از جنگ روس و عثمانی در سال‌های 1877تا 1878 بود. جنگ‌هایی که ائتلاف پیروز به رهبری روسیه، عثمانی‌ها را تا دروازه‌های قسطنطنیه راند و به مداخله قدرت‌های بزرگ اروپای غربی منجر شد.


جرج آنتونیوس، اولین مورخی که ماجرای این پلاکاردها را مستند کرد، در کتاب خود به نام «بیداری عرب» که در سال 1938 منتشر شد، این پلاکاردها را به یک انجمن مخفی منسوب به 22 عضو مسیحی لژ ماسونی در بیروت نسبت داد؛ انجمنی که برای استقلال اعراب مبارزه می‌کرد. جرج آنتونیوس، وجود انجمن مخفی و پلاکاردهایی که ادعا می‌شود آنها درست کرده‌اند، اثبات ظهور ناسیونالیسم عربی، به‌عنوان یک ایدئولوژی و یک بیداری عربی بود که اعراب به آن «نهضت» می‌گویند.
با این حال دلایلی برای تشکیک در اهمیت و حتی وجود این انجمن مخفی وجود دارد که حتی اگر وجود داشته باشد، معلوم نیست چنین پلاکاردهایی را تولید کرده یا نکرده باشد. همچنین تردیدهایی در مورد هدف ایجاد این پلاکاردها وجود دارد. آنتونیوس ادعا کرده که این پلاکاردها از همه اعراب، در همه‌جای حکومت عثمانی درخواست کرده‌اند که حکومت امپراتوری عثمانی را کنار بگذارند. درحالی‌که تحقیقات بعدی، تردیدهایی را در مورد این نظریه ایجاد کرد. خبرچین اصلی جرج آنتونیوس، فردی بود به نام «فارس نمر» که پیش از مرگش در سال 1951 به مورخ دیگری گفته بود، مفهوم ملیت، خاصه مفهومی که بر وابستگی مذهبی غلبه کند، آن زمان که ادعا شده بود انجمن مخفی فعال است، وجود نداشت.


شاید آن انجمن، جبهه‌ای برای یکی از فرمانداران عثمانی بود که آرزوی جدا شدن از امپراتوری را در سر می‌پروراند. به احتمال زیاد، پلاکاردها ممکن است فقط نشان‌دهنده این باشد که ساکنان سوریه بزرگ (Greater Syria)، خواهان همان خودمختاری‌ای هستند که مردم در کوه لبنان (Mount Lebanon) از آن برخوردارند. از طرف دیگر، آنها ممکن است صرفا خواهان اصلاحاتی در دولت عثمانی بوده‌اند. «نهضت» در قلب بسیاری از تاریخ‌های جهان عرب ممکن است براساس تصوری غلط بنا شده باشد.

غرب‌زدگی تا غرب‌ستیزی
اصطلاح «نهضت» تبدیل به یک کلمه‌ای بغرنج شده است که با صنعت چاپِ وارداتی از اروپا، سواد توده‌ای، غرب‌زدگی، تقلای ضدغربی، کلاسیک‌گرایی، حقوق زنان و ناسیونالیسم خیالی عرب مرتبط است. شخصیت‌هایی مانند محمدعلی پاشا، حاکم مصر از سال 1805 تا 1848 است که اصلاحات شگرفی در زمینه‌های نظامی، اقتصادی و فرهنگی انجام داد و تلاش کرد مجموعه‌ای از تغییرات نظامی، حقوقی، آموزشی و اقتصادی را به منظور مدرن کردن و تحکیم امپراتوری عثمانی انجام دهد.
معنای اصطلاح «نهضت» به حدی گسترده شده که محققان معاصر مانند «سماح سلیم» و «الیاس خوری» با ادعای وجود دست‌کم دو «بیداری» سعی در تشدید این ابهام دارند. از نظر برخی، این واژه از معنای غرب‌زدگی، به دوگانگی عمیق نسبت به غرب و سپس به غرب‌ستیزی واضح تبدیل شده است.
پانزده سال پس از انتشار کتاب آنتونیوس، «الی کدوری»، مورخ بریتانیایی متولد بغداد، در سال 1953 از پایان‌نامه دکتری خود در دانشگاه آکسفورد دفاع کرد. کدوری در دفاع خود، دو ادعای جسورانه داشت. نخست، او گفت که بریتانیا خروج تحقیرآمیز خود را از خاورمیانه پس از جنگ جهانی اول، مدیون بی‌کفایتی و توهمات خیالی مدیرانش است. به بیان ساده‌تر، بریتانیا به‌طور کامل به دلیل تصورات اشتباهِ شرق‌شناسانه خود از خاورمیانه خارج شد. دوم، کدوری مدعی شد، این ایده که بریتانیا عقب‌نشینی کرد تا یک «بیداری» ملی را در میان جمعیت‌های بومی منطقه ایجاد کند، فاقد شواهد حمایتی است. در واقع، کدوری استدلال می‌کرد که این استدلال معکوس بود، زیرا هر احساس ملی‌گرایی که می‌توانست ریشه‌های محلی را از بین ببرد، واردات مستقیم و کاملا جدید از اروپا بود. مفهومی با شجره نامعقول که سرچشمه آن به رمانتیک‌های ضدروشنگری آلمانی در قرن نوزدهم برمی‌گردد (کدوری صهیونیسم را بر همین مبنا رد کرد).


رمانتیسیسم آلمانی ناسیونالیستی بود که سنگ محک قومی و فرهنگی آلمانی را پذیرفت و جهان‌شهرگرایی، از جمله آرمان‌های انقلاب فرانسه را رد کرد. کدوری بذر «ناسیونالیسم عربی» را در این می‌دید، نه در جنبش‌های مردمی خاورمیانه. «سِر همیلتون گیب» که استاد زبان عربی در آکسفورد و استاد مشاور تز دکتری کدوری بود، به‌شدت مخالفت کرد و از کدوری خواست که پایان‌نامه خود را تغییر دهد. (نزدیک به دو دهه بعد، ادوارد سعید، محقق فلسطینی-آمریکایی استدلال کرد که کدوری اصالتا بغدادی، خاورمیانه را به‌گونه‌ای درک می‌کرد که گیبِ خارجی، هرگز نمی‌توانست چنین درکی داشته باشد.)


کدوری از گیب خواست که برای مخالفت‌های خود مدرک ارائه کند. با این حال، گیب به دلیل موقعیتش، چون مجبور به انجام دادن چنین کاری نبود، صرفا روی موضع خود ایستاد. کدوری هم منصرف شد و مدرک‌اش را از دست داد. کدوری و ناسیونالیست‌های عرب که او با آنها مخالف بودند، در یک عقیده مشترک بودند: اینکه نقشه خاورمیانه پس از جنگ جهانی اول که از دولت‌های خودسر کوچک‌تر تشکیل شده بود و با خشونت وحشتناک حکومت می‌کردند، قلابی بود. مقامات انگلیسی مثل توماس ادوارد لارنس (با نام مستعار «لارنس عربستان») و حتی بیش از او، «گرترود بل»، هیولاهایی با رویاپردازی‌های رمانتیک بودند. (ادوارد لورنس و گرترود بل که به مادر عراق هم معروف شد، توانستند قبایل عرب را علیه دولت عثمانی بشورانند.)


کدوری معتقد است که ادوارد لارنس، روی ناسیونالیسم عرب «با اهمیت ماورایی غیرممکنی» سرمایه‌گذاری کرد و گرترود بل فکر می‌کرد «مادرخوانده امپراتوری جدید عباسی باشد». توهمات لارنس و بل که با شورش ساختگی علیه عثمانی و حمایت از فیصلِ نامحبوب و غیرقابل اعتماد به‌عنوان پادشاه عراق و سوریه آغاز شد، به خونریزی غیرقابل تصوری منتهی شد.
در نهایت، اجماع چنددهه‌ای دانشمندان در اینکه اروپا به خاورمیانه خیانت کرده، ادعای کدوری را تضعیف کرده است. او ادعا می‌کرد که خاورمیانه تحت سلطه امپراتوری، چه امپراتوری عثمانی‌ها و چه امپراتوری‌ای که از سوی گروهی از قدرت‌های اروپایی اداره می‌شد، اوضاع بهتری می‌داشت.
اما در مورد ادعای دوم او، یعنی اینکه اعراب هیچ «بیداری» ملی یا رنسانس فرهنگی‌ای را تجربه نکردند، چه می‌توان گفت؟ اگرچه بیشتر پژوهش‌گران، روایت «نهضت» را به صورت ظاهری می‌گیرند، اما دلیل خوبی برای شک و تردید در این مورد وجود دارد.

تولد دوباره
روایت مرسوم تاریخ خاورمیانه مدرن به ما می‌گوید که در برهه‌ای از قرن نوزدهم، اعراب – اعم از مسلمان و غیرمسلمان - دستخوش یک تولد دوباره فرهنگی شدند. دیری نپایید که این تولد، به جنبشی توده‌ای تبدیل شد که خواستار استقلال از امپراتوری‌های خارجی بود. مشکل اینجاست که هر یک از این دو ادعا - یک رنسانس فرهنگی و سپس تبدیل آن به یک جنبش استقلال - بر تفسیرهای بحث‌برانگیزی از شواهد مبهم تکیه دارد. این دو ادعا همچنین دقیقا مشابه چیزی است که جیمز گلوینِ پژوهشگر، آن را «روایت بزرگ ناسیونالیسم عرب» نامیده است.
همانطور که اصطلاح «عصر تاریک» پوششی برای زیبایی رنسانس پس از آن است، مفهوم «نهضت» با این ایده همراه شد که دوره قبلی دوره زوال یا انحطاط بود. محققان به ما می‌گویند که در طی «نهضت»، فرهنگ چاپ عربی ظهور کرد، اصلاحات آموزشی به سوادآموزی توده‌ای انجامید، روحانیون مسلمان، اسلام را آزاد کردند و ارزش‌های کلاسیک اسلامی را دوباره کشف کردند، نویسندگان سعی کردند زبان عربی را پیرایش کنند، و اعراب، خاصه مسیحیان لبنان، آرزوی استقلال از عثمانی‌ها و اروپایی‌ها را داشتند.
این ایده که تاریخ، مسیر زوال و بیداری است، حمایت منابع اسلامی را دارد و نوشته‌های ادبی و هنری عربی استدلال می‌کردند که نوع بشر، چه از زمان پیامبر اسلام و مسلمانان اولیه و چه از دوره عباسی، همواره در حال سقوط بوده است. حتی ابن‌خلدون که به‌عنوان اولین نویسنده عرب مسلمان نظریه بزرگ تاریخ شناخته می‌شود، از همین روایت استاندارد از سقوط پیروی می‌کند.
این دیدگاه بدبینانه نسبت به گذشته که توسط شرق‌شناسانی مانند سِر همیلتون گیب حمایت می‌شد، در تئوری‌های بزرگ اروپای قرن هجدهم هم دیده می‌شود. رابرت برانشویگ، شرق‌شناس فرانسوی قرن بیستم، با بررسی منابع، به متفکرانی که این دیدگاه‌ها را داشتند، با سرخوردگی نگاه می‌کرد و طرح‌های آنها را برای تاریخ بشر، سطحی و شواهد آنها را نادرست می‌دید. سرانجام، برانشویگ نوشت: «مورخ عینی نمی‌تواند بی‌اعتمادی خود را نسبت به سیستمی که بسیار گسترده و به‌طور مشهودی مغرضانه است، کنار بگذارد. سیستمی که در آن مفاهیم بیش از حد کلی از زندگی و مرگ تمدن‌ها همیشه به هر قیمتی به دنبال توجیه خود هستند».
درحالی‌که ایده انحطاط، که «برند رادکه» اسلام‌گرا آن را «اسطوره‌ای قدرتمند» در تاریخ عربی-اسلامی نامیده، به درستی کنار گذاشته شده، به نظر می‌رسد ایده «تولد دوباره» قوت گرفته است. با این حال آیا تولدی دوباره بدون مرگ می‌تواند وجود داشته باشد؟ احمدالشمسی در کتاب اخیر خود به‌نام «کشف مجدد آثار کلاسیک اسلامی» به‌طور قانع‌کننده‌ای نشان می‌دهد که سنت علمی اسلامی پساکلاسیکی، واقعا راکد و ایستا بوده است. نخبگان اسلام به زبان‌هایی غیر از عربی صحبت می‌کردند. فروشندگان چپاول‌گر کتاب‌های اروپایی، دست‌نوشته‌هایی را می‌بردند تا به کتابخانه‌های غربی بفروشند. فراتفسیرهای مدرن اولیه - تفاسیر بر تفسیرهای قبلی، با دو یا سه درجه حذف متون اصلی - بالاتر از خود متون کلاسیک قرار داشتند و متصوفان کاریزماتیک در عالم اندیشه‌ها می‌تازیدند. اما نمونه‌های متقاعدکننده‌ای وجود دارد. برای مثال، جست‌وجوی کلمه «نهضت» در آثار آلبرت حورانی که بسیاری او را در مطالعه آن دوره، پیشگام می‌دانند، نشان می‌دهد که نخبگان عرب از زمان حمله ناپلئون به مصر در سال 1798 تا آغاز جنگ جهانی دوم پذیرای افکار اروپایی بودند.
حورانی نسبت به ادعاهای ناسیونالیسم عربی بدبین بود؛ البته بدبینی او کمتر از کدوری بود که اظهارات آنتونیوس را مجموعه‌ای از اظهارات تاریخی مشکوک می‌دانست که برای توجیه ناسیونالیسم ادبی سرهم کرده است. در مقابل، گیب، «بیداری عربی» آنتونیوس را می‌ستود و مشتاقانه تز خیانت بریتانیا را قبول می‌کرد.
اردوگاه‌های کدوری و حورانی در یک طرف و آنتونیوس و گیب در سوی دیگر، تقسیم‌بندی‌ای اساسی را نشان می‌دهد. محقق لبنانی، «زین ان.زین» در کتاب «روابط اعراب و ترکیه و ظهور ناسیونالیسم عرب» در سال 1958، با تردید به روایت آنتونیوس از ناسیونالیسم عربی نگاه کرده است. برای زین، ناسیونالیسم عرب یک پدیده قرن بیستم بود؛ واکنشی به ناسیونالیسم شوونیستی (میهن‌شیفتگی) تُرک در انقلاب 1908. زین همچنین تاکید کرده که در طول قرن بیستم، وفاداری مسلمانان و تعهد عاطفی آنها به سلطان عثمانی نسبت به ناسیونالیسم نوپای عربی، بسیار بیشتر بوده است. به همین ترتیب، کتاب «ارنست داون» به نام «از عثمانی‌گرایی تا عرب‌گرایی»، روایت غالب ناسیونالیسم را به چالش کشیده و در عوض بر نقش اسلام تاکید کرده است.

کدام احیا؟ کدام مرگ؟
اخیرا، «فِرِد هالیدی»، پژوهشگر روابط بین‌الملل، پیشنهاد کرد که «به‌جای اینکه بپرسیم چرا اعراب نتوانستند متحد شوند، بهتر است بپرسیم چرا باید متحد می‌شدند؟». از نظر هالیدی، تعجب‌آور نبود که خود اعراب، تقریبا مانند هرکس دیگری در چشم‌انداز پس از جنگ جهانی دوم، ایدئولوژی‌های ناسیونالیستی را پذیرفتند.
با این حال، شواهد برای هر دو طرف، غرب‌گرایی و غرب‌ستیزی، دقیقا یکسان است. آرتور وایت، مورخ قرون وسطایی، در مقاله خود، «اسطوره رنسانس»، این ایده را که اومانیسم سکولار در قرن چهاردهم ایتالیا ظاهر شد، رد می‌کند. وایت استدلال می‌کند که ولتر، متفکر فرانسوی روشنگری، تقریبا به‌تنهایی رنسانس را به‌عنوان پیشروی روشنگری اختراع کرد: «رهبران آن، مانند یک خانواده‌ای که به‌تازگی سرشناس شده، اشتیاقی طبیعی (هر چند غیرمنطقی) برای داشتن شجره‌نامه‌ای برجسته داشتند. ولتر معتقد بود که این اصل و نسب برجسته را در ایتالیای دوره رنسانس یافته است.»
به‌طور مشابه، اصطلاح «نهضت» به نظر می‌رسد راهی برای استناد به اصل و نسب اصیل خود اعراب باشد، چه واقعی و چه خیالی. ریشه این کلمه هرچه که باشد، مردی که آن را رواج داد و البته به‌طور خاص به مصر اشاره داشت، جرجی زیدان (1861-1914) بود. به‌طور تصادفی، او نقطه مقابل این اصطلاح را نیز ابداع کرد: افول فرهنگی. زیدان یک مسیحی سکولار لبنانی بود که رمان‌های تاریخی می‌نوشت.
او همراه با افرادی دیگر در مصر ساکن شده بودند و از مطبوعات نسبتا آزاد آن لذت می‌بردند. ادعای او مبنی بر رنسانس مصر تحت حکومت امرای حاکم آن کشور، که یک ایالت خودمختار امپراتوری عثمانی را تشکیل می‌دادند، ممکن است راه زیدان برای ساختن شجره‌نامه‌ای برای سلسله‌ای باشد که میزبان او بود. عصر طلایی اعراب: خلافت عباسی.
کدوری این را می‌دانست. او و حورانی گمان می‌کردند که این امر، منحرف کردن حواس از دستور کار واقعی است؛ یعنی دستور کار ملی‌گرایانه. درست است، محمدعلی، حاکم دوفاکتوی مصر که اصلاحات کلیدی را انجام داد، واقعی بود. اصلاحات «تنظیمات» اتفاق افتاد؛ فرهنگ چاپ، واقعی بود و از اروپا وارد شد و همین امر در مورد آموزش انبوه و تلاش برای حقوق زنان صادق بود. اما سوال این است که آیا همه اینها بخشی از «احیای فکری و فرهنگی عربی قرن نوزدهم» است یا نه؟ به تعبیر «پیتر هیل»، مورخ دانشگاه نورثامبریا، اگر یک چرخه رونق و رکود فرهنگی در حال گذار است، پس احیای فرضی قرن 19 چه معنایی دارد؟ این احیا، چه چیزی را زنده می‌کند و از کدام مرگ برخاسته است؟
در اسلام پیشامدرن، مطالعه اشعار عربی «بت‌پرستان» از دوران قبل از اسلام به‌عنوان بخشی از آموزش دینی پذیرفته شد. با این حال، خصلت غیرمذهبی آن شعرها باعث شد که به قول «ایگناز گلدزیهر» مجارستانی، «آن شعرها، تا قرن‌ها به‌عنوان اعتراضی علیه دینِ همان مردم باشد».
محقق دیگری به نام «هلموت ریتر»، نمونه‌ای از این تنش بین جامعه معاصر و خاستگاه «عصر طلایی» آن را از نوشته‌های ابوحامد غزالی آورده است: «زمانی که خلیل [بن احمد فراهیدی] زبان‌شناس، پس از مرگش در خواب دیده شد، از او پرسیده شد که چه شده است؟ گفته می‌شود او پاسخ داده که هرکاری که کرده، بیهوده بوده است، مگر سبحان‌الله! الحمدلله! و لااله‌الالله و الله‌اکبر!» از نظر غزالی، خداوند به دستاوردهای بسیار زیادِ خلیل، از جمله استنباط قواعد صرف و نحو عربی و کشف عروض شعر، اهمیتی نداد. تنها چیزی که مهم بود تکرار ذکرهای زاهدانه توسط خلیل بود. به همین شیوه، هیچ ناسیونالیست عربی هرگز به‌طور جدی خواستار بازگرداندن شکوه‌ دوران باستان، به‌ویژه عربستانِ بت‌پرست نشده است.

داستان‌های خوب
درست است که اصلاح‌طلبان مسلمان نویسندگان کلیدی‌ای را از تاریخ بیرون کشیدند، اما تلاش‌های آنها نتایج برنامه‌ریزی‌نشده‌ای هم داشت. به‌عنوان مثال، ابن‌تیمیه، حکیم قرن چهاردهمی، در عین حال که آدم باهوشی بود، در عین حال فرد بی‌رحم و بداخلاقی بود. کار او الهام‌بخش نسل‌هایی از اسلام‌گراها شد که ابتدا می‌کشتند و بعدا سوال می‌پرسیدند. آنها کسانی بودند که بیشتر از کشتن کافران، به کشتن مسلمانان دیگر علاقه داشتند. مسیحیان لبنان با هیچ‌یک از اینها کاری نداشتند. سلیم تماری، جامعه‌شناس، در مورد گرایش مسیحیان در سوریه بزرگ را در اواخر قرن نوزدهم تا اوایل قرن بیستم می‌گوید که این مسیحیان محلی معمولا از وضع مالی خوبی برخوردار بودند و با توجه به اینکه ممکن بود جامعه به‌سوی وضعیت آشفته هابزی حرکت کند، آنها به هیچ‌وجه، علاقه‌ای به سقوط امپراتوری عثمانی نداشتند. افراد بسیار کمی بودند که خواهان سقوط امپراتوری بودند. پژوهش‌های اخیر از نتیجه‌گیری کدوری حمایت می‌کند؛ مبنی بر اینکه هر چه عرب‌ها نسبت به مرکز امپراتوری استانبول احساس نارضایتی می‌کردند، باز هم وجود امپراتوری عثمانی بسیار بر اتفاقاتی که ممکن بود با نبودن آن بیفتد، ارجحیت داشت. زمان کنار گذاشتن ایده خیالی «نهضه»، چه به‌عنوان یک جنبش یا یک دوره تاریخی، در سال 1953 با دفاع از تز دکتری الی کدوری آمد و رفت.
اسطوره «نهضت» نشان‌دهنده تمایل قابل درک اما معیوب برای مشروعیت در میان مدرن‌گراها، از طرفداران دموکراسی ملی‌گرا و سکولار گرفته تا مارکسیست‌های قدیمی در خاورمیانه و حامیان غربی آنها است. این راهی است برای نشان دادن اینکه آنها پیشگامان یک هویت اصیل عربی هستند که پیش از جنگ جهانی اول به وجود آمده است و شروران، اعم از بازیگران داخلی و خارجی مداخله‌گر در میان اقلیت‌های منطقه هستند: ترک‌ها، اروپایی‌ها و صهیونیست‌ها؛ و اگر دسیسه‌های آنها نبود، آرمان‌شهر ناسیونالیستی عرب (یا بلوک جمهوری‌های عرب به سبک شوروی) به‌طوری طبیعی از خرابه‌های عثمانی بیرون می‌آمد.
شاید این ایده خیالی که پلاکاردهای انقلابی یک جامعه مخفی، بیداری ملی اعراب را تسریع می‌کند، بهتر از یک تحلیل بی‌احساس که شامل سیاست‌های عثمانی و کشمکش‌های حقوقی بر سر وضعیت سرزمین‌هایش است، احساسات ما را اقناع کند. یک انجمن مخفی عربی، داستان خوبی است و داستان‌های خوب، به‌راحتی تزهای کسل‌کننده تغییرات تدریجی را کنار می‌زند. پس از اسلامی شدن دهه 1970، «بهار عربی» و پیامدهای آن، یعنی جنگ‌های سوریه و یمن و دیگر کشورها، به‌سختی می‌توان پذیرفت که بدبینی اِلی کدوری نابجا بوده است.


ترجمه مجتبی پارسا
 

به پیج اینستاگرامی «آخرین خبر» بپیوندید
instagram.com/akharinkhabar