1. برگزیده
کتاب

قصه شب/ بامداد خمار- قسمت سی و یکم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
قصه شب/ بامداد خمار- قسمت سی و یکم
آخرين خبر/ اگر شما هم دوست داريد قبل از خواب کتاب بخوانيد مي‌توانيد هر شب در اين ساعت با داستان هاي دنباله دار ما در کاشي کتاب همراه باشيد و قصه "بامداد خمار" را دنبال نماييد.
وقتي که او رفت، پول را سرطاقچه گذاشتم. ظهر که رحيم آمد، خوشحال بود. سفارش کار گرفته بود. پرسيدم: - از کي؟ - از يکي از نجارهايي که سرش خيلي شلوغ است. مي گفت تمام در و پنجره خانه يکي از اعيان و اشراف را دست گرفته و حالا که ديد نمي رسد کار را به موقع تمام کند، کار مرا ديد و پسنديد، جزئي از آن کارها را به من سپرد. از جيبش پنج تومان بيرون آورد و کنار پول هاي من گذاشت روي طاقچه. بيعانه گرفته بود. از کار گرفتن او خوشحال بودم. مي دانستم کارش نقص نداردو اگر دنبالش را بگيرد، خيلي زود ترقي مي کند. ولي از طرز حرف زدنش مکدر مي شدم. دلم نمي خواست بگويد اعيان و اشراف. وقتي اين اصطلاح را به کار مي برد، انگار از پايين به بالا نگاه مي کند. من هم به حکم آن که همسر او بودم، ناگزير شانه به شانه او و تا حد او پايين کشيده مي شدم. دلم مي خواست بگويد يکي از ما ... يا نمي دانم، چيز ديگر، هر چيز ديگر که ممکن بود. آخر دختر يکي از همين اعيان و اشراف در خانه او بود. ولي انگار او اصلا متوجه اين نکته نبود. آيا ميل به بالا آمدن نداشت؟ جاي خود را در همان زندگي قبول کرده بود و آن را عادي مي شمرد. احساس خفت نمي کرد؟ اشتياقي براي ترقي نداشت؟ نمي خواست بال در آورد و به سوي اوج پرواز کند؟ .... نمي دانم، نمي دانم چه طور بگويم، ولي خاطرم مکدر بود. به خصوص بعد از شنيدن حرف هاي دختر عطاالدوله بسيار اندوهگين بودم. به دنياي غريبي وارد شده بودم. لبخندي براي تشويق او بر لب آوردم که محزون بود. بيچاره نمي فهميد چه دردي دارم. فورا پرسيد: - ناراحتي محبوبه؟ - از چي؟ - نمي دانم! - نه. ناراحت نيستم. فقط دلم براي خانم جانم تنگ شده. فقط همين. خنديد و کنارم نشست. دستش را زير چانه ام زد و سرم را بلند کرد. با آن چشم هاي وحشي در چشمانم نگاه کرد و گفت: - ديگر از اين حرف ها نزني ها! حالا ديگر بايد خودت کم کم خانم جانم بشوي. وقتي چشمانش را آن قدر از نزديک مي ديدم، آن قدر نزديک به صورتم، آن قدر در دسترس و بدون هيچ مانع، ديگر حال خودم را نمي فهميدم. تمام اعيان و اشراف و فقرا و ضعفا از يادم مي رفتند. سر بلند کردم تا به او نزديک شوم. بوي چوب مي داد. نمي دانم چرا اشتياقم از بين رفت. خوشم نيامد. ***** شب ها بعد از شام توي اتاق بزرگتر، همان که من به آن تالار مي گفتم، مي نشستيم. راستي که حسرت به دل بودم. آن جا هم اتاق پذيرايي بود. هم نشيمن، هم غذاخوري، جاي ديگر نداشتيم. تمام خانه به اندازه يک لانه مرغ بود. بنابراين چرا بايد از کمي رفت و آمد و عدم معاشرت دلگير مي شدم؟ جايي را نداشتم که از افراد فاميلم، از آن هايي که دماغ خود را بالا مي گرفتند و اتاق ها را مي شمردند و از اثاث سياهه برمي داشتند پذيرايي کنم. آن طور پذيرايي کنم که دلم مي خواست. آن طور که باعث حرف و پچ پچ نشود. ***** هوا کم کم سرد شده بود. رحيم کرسي کوچکي برايم ساخت. آن را گوشه تالار گذاشتيم و براي دور آن از لحاف و تشک ها و پشتي هايي که من به عنوان جهاز آورده بودم استفاده کرديم. چيزي نداشتيم که براي زيبايي روي کرسي بيندازم. به ياد طاقه شال افتادم که دايه با جهازم آورده و در صندوقم پشت پرده گذاشته بود. آن را آوردم و روي کرسي انداختم. شب ها چراغ گردسوز را روشن مي کرديم و توي سيني مسي کنگره دار روي کرسي مي گذاشتيم. شام را زير کرسي مي خوريم. چاي مي نوشيديم و هر دو چسبيده به هم يک طرف کرسي مي نشستيم و من اشعار عاشقانه ليلي و مجنون يا حافظ را برايش مي خواندم. غلام عشق شو کانديشه اينست همه صاحبدلان را پيشه اينست يا خوابش مي برد يا گوش مي داد و مي خنديد. زياد اهل ذوق نبود. مي گفتم: - رحيم، لذت نمي بري؟ خوشت نيامد؟ الحق که فقط بايد صاحب منصب بشوي. يک شب کاغذ سفيد و دوات و قلم نئي آورد و گفت: - مي خواهم برايت شعر بنويسم تا بفهمي من هم چيزهايي سرم مي شود. بعد کنار من در زير کرسي نشست و با خطي که واقعا خوش و زيبا بود نوشت: دل مي رود ز دستم، صاحبدلان خدا را دردا که راز پنهان، خواهد شد آشکارا ناگهان خاطرات گذشته همچون موجي از گرما به صورتم خورد و سرخ شدم. به اصرار وادارش کردم که آن خط خوش را بالاي طاقچه به ديوار بکوبد. يک روز بعدازظهر مادرش باز به خانه ما آمد. من او را با احترام طرف بالاي کرسي نشاندم. رحيم چندان اعتنايي به او نکرد و من آن را به حساب پس گرفتن النگو و گوشواره اي که سر عقد به من داده بود، گذاشتم. اصرار کردم شام بماند، بدون تعارف ماند. مرتب پر حرفي مي کرد و مي خنديد. دندان هاي سفيد و محکمي داشت. اگر رد پاي زمان را از چهره او پاک مي کردند، همان بيني و لب و دهان رحيم بر جاي مي ماند. ولي چشم ها ريز و نافذ و مرموز بودند. ديگر گول قربان صدقه هايش را نمي خوردم. ديگر به او اعتماد نداشتم. انگار نه انگار که گوشواره ها را از گوش من بيرون کشيده بود. با نهايت شهامت به چشم هايم خيره شده بود و از زمين و زمان حرف مي زد. برايم تعريف کرد که چه گونه دو فرزند بزرگ ترش که قبل از رحيم به دنيا آمده بودند، از بيماري هاي مختلف مرده اند. هر دو هم پسر، که چه طور رحيم همه چيز اوست. قوت زانوي او، نور چشمش و چه قدر آرزوي دامادي او را داشته است. من به احترام مادر شوهرم روبه روي رحيم که تا خرخره زير کرسي فرو رفته بود، نشسته بودم. رحيم غرغر کرد: - ننه چه قدر حرف مي زني! تخم مرغ به چانه ات بسته اي؟ آن شب هر سه زير کرسي خوابيديم و باز من دلم گرفت. صبح، مثل هميشه رحيم زودتر از من بيدار شد و بساط ناشتايي را کنار اتاق برپا کرد. دلم مي خواست از جا بلند بشوم و کمکش کنم. ولي خسته بودم و تنبلي کردم. موقعي که پاي سماور نشستم تا براي همه چاي بريزم، چشمان مادرش برقي زد و به رحيم گفت: - رحيم، مگر مرغت مي خواهد تخم طلايش را بگذارد؟ معناي حرف او را نفهميدم و پرسيدم: - چي گفتيد خانم؟ رحيم با بي اعتنايي در حالي که يک آرنج را روي زانو نهاده و چاي را در نعلبکي ريخته فوت مي کرد، حالتي که من از آن بدم مي آمد، گفت: - هيچي، مي پرسد تو حامله هستي يا نه. نخير، حامله نيست. مادرش پشت چشمي نازک کرد و گفت: - آخر وقتي ديدم محبوبه جان صبح بلند نشد چاي درست کند، پيش خودم گفتم حتما خبرهايي هست. محبوبه جان، رحيم خيلي خاطرت را مي خواهد ها! توي خانه خودمان دست به سياه و سفيد نمي زد. از غيظ آتش گرفتم. توقع شنيدن اين حرف ها را نداشتم. در خانه پدري کسي از گل بالاتر به من نگفته بود. چه برسد به نيش و کنايه. با ملايمت و ادب گفتم: - خوب خانم، من هم در خانه خودمان دست به سياه و سفيد نمي زدم. به قهقهه خنديد و به لحن طنزآلود گفت: - خوب، همين است که لوس شده اي ديگر، مادر جون. بغض گلويم را گرفت. آهسته استکان چاي خود را بر زمين نهادم و نشستم. دلم مي خواست جواب دندان شکني به او بدهم ولي بلد نبودم. شرم و حيا و احترام به بزرگ تر مانع مي شد. ملاحظه اي که نسبت به رحيم داشتم مانع شد. من اين طور بار آمده بودم. نمي توانستم چشم خود را ببندم و دهانم را باز کنم. آن هم سر هيچ و پوچ، آن هم از روي حسادت. مثل اين زني که مادر شوهر من بود. دلم مي خواست رحيم از من حمايت کند. بايد اين کار را مي کرد. من که نمي توانستم و نبايد به مادر او بي احترامي کنم ولي او مثل اين که اصلا متوجه نبود که من چه قدر ناراحت و دلگير شده ام. ولي مادرش خوب فهميد و گفت: - واي الهي بميرم مادر، چرا تو چيزي نمي خوري؟ زن، تو پس فردا مي خواهي بزايي. زن بايد بخورد تا جان داشته باشد. نيش خود را زده بود و حالا آثار جرم را پاک مي کرد. - ميل ندارم. او با اشتهاي کامل صبحانه خورد. رحيم هم دست کمي از او نداشت. ناگهان نسبت به هر دوي آن ها احساس خشم و کينه کردم. احساس مي کردم در اقليت واقع شده ام. تنها گير افتاده ام. دلم مي خواست حرفي بزنم. اعتراضي بکنم. از اتاق بيرون بروم و در را به هم بکوبم. به رحيم بگويم جلوي زبان مادرش را بگيرد. به مادرش بگويم خفه شود. ولي حيا مانع مي شد. هميشه به گوشم کرده بودند: « تو خانم باش . » وقتي که عاقبت مادرش شر خود را کم کرد و با رحيم که سرکار مي رفت از خانه خارج شد، اشکهايم سرازير شد. نه از روي استيصال، بلکه از غيظ، از بي دست و پايي خودم، از بي توجهي و گيجي رحيم. عيد نزديک بود و باز دلم هواي خانه پدري را کرده بود. چهل روز مي شد که دايه نيامده بود. آن روز صبح تازه اشکهايم را شسته بودم که از راه رسيد. گيج و پرشان بود. ظرف هاي صبحانه را از دست من گرفت تا بشويد. همچنان که لب حوض ظرف مي شست کنارش نشستم: - دايه جان، آقا جان و خانم جون پيغامي براي من نفرستادند؟ سلام نرساندند؟ - والله محبوبه جان، وقتي مي آمدم آن قدر خانه شلوغ بود که نگو. شيريني پزي ... بچه داري ... اين فيروز هم که روز به روز تنبل تر مي شود. دده خانمم هم که کارش شده خوردن و خوابيدن. - دايه خانم حرف توي حرف نياور. سلام رساندند. يا نه؟ دايه استکان را در آبکش دمر کرد و بي آن که به من نگاه کند گفت: - راستش نه. با حرص گفتم: - با اين کارها مي خواهند خون به جگر من کنند. آرام گفت: - آن قدر دل خودشان خون است که ديگر غم تو يادشان رفته. بند دلم پاره شد. بدنم لرزيد. - چي شده دايه جان، چرا؟ - راستش نمي خواستم بگويم که تو هم غصه بخوري. ولي حالا مي گويم که فکر نکني خانم جان و آقا جانت شب و روز دايره و دنبک دستشان گرفته اند و به فکر تو نيستند. مکثي کرد و از جا بلند شد. آبکش محتوي ظرف هاي شسته را برد و سينه ديوار مقابل آفتاب بي رنگ آخر زمستان گذاشت و گفت: - از بعد از عروسي تو خانم چند بار به گوشه و کنايه به خواهرشان پيغام و پسغام دادند که اگر خجسته را مي خواهند بيايند صحبت کنند. آن ها مرتب پشت گوش مي انداختند. ده روز پيش يک روز خاله جانت آمدند پيش خانم. مادرت سرما خورده بودند. خاله ات به عيادت آمدند. ضمن اختلاط گفتند: « انشاالله زودتر چاق مي شوي و به خانه و زندگيت مي رسي. » من هم گفتم: - بله، به عروسي خجسته خانم. خاله ات هيچ به روي خودش نياورد که منظور من چيست و گفتند: - اي بابا، حالا که خجسته بچه است. من هم غيظم گرفت و گفتم: - خانم جان کجايش بچه است؟ شما که تا چند ماه پيش امان همه را بريده بوديد که او را براي پسرتان شيريني بخوريد! حالا مادرتان هم با آن حال نزار هي مرتب مي گفتند: - دايه خانم بس کن. اين حرف ها چيست که مي زني؟ مگر خجسته خانه مانده است؟ ول کن، دست بردار! ولي من ول نکردم. خاله تان هم نه گذاشتند و نه برداشتند و گفتند: - آخر چند ماه پيش که محبوبه زن زنجار محل نشده بود و من هم که حرفي ندارم، از خدا مي خواهم. ولي پسرم مي گويد من باجناق نجار نمي شوم. والله به خدا اين حرف پسرم است. من خودم هم دارم از غصه دق مي کنم. دود از سرم بلند شد. خجسته چوب مرا خورده بود. ضرر هوي و هوس مرا مي کشيد. چه طور خاله ام توانسته بود با اين وقاحت دل مادر مريض مرا به درد آورد؟ اي زن سياه دل. دايه همچنان حرف مي زد و من سردرد گرفته بودم. دايه گفت: - مادرتان گفتند: « هيچ عيبي ندارد آبجي. مال بد بيخ ريش صاحبش. خدا نکند شما دق کنيد! دشمنتان دق کند. من که مي دانم شما گناهي نداريد. فقط به حميد جانتان از قول من بفرماييد اگر خجسته اين فاميل عار و ننگ را نداشت که به آدمي دست و پا چلفتي مثل تو رو نمي دادند خواستگاريش کني و شب و روز امانش را ببري! » خاله جان قهر کرد و رفت. از آن موقع به بعد هم با مادرتان سر سنگين شده. مي بخشي ها ننه! خاله ات است ولي آدم پرمدعايي است. راست گفته اند که بدهکار را رو بدهي طلبکار مي شود. از آن روز تا به حال يک چشم مادرتان اشک است يکي خون. آقا جانتان آن قدر ناراحت بودند که تازه امروز يک دفعه به صرافت افتادند که هفت هشت روز از برج رفته و هنوز ماهيانه شما را نفرستاده اند. پرسيدم: - خجسته چه طور، او حالش چه طور است؟ دلم براي خواهرم کباب بود. دايه گفت: - اصلا به روي خودش نمي آورد. مي گويد به جهنم. من که از اول هم پشت چشمم براي اين پسره باز نمانده بود. ولي يک شب پيش من گريه کرد و گفت دايه جان، نه فکر کني من تره به ريش اين پسر خاله خرد مي کنم ها! خودت که خوب مي داني از اول هم دلم نمي خواست بروم شمال و دور از همه کس و کارم زندگي کنم. ولي دلم از اين مي سوزد که اين ها تا پريروز اين قدر مجيز مي گفتند، حالا اين طور آقا جان و خانم جانم را سرشکسته کرده اند. اين هم از فاميل. خدا لعنت کند هر چي فاميل است. رحمت به صد پشت غريبه. خاله ام به جاي آن که توي اين موقعيت غمخوار مادرم باشد، نمک به زخم او پاشيد. اشکهايم که به دنبال بهانه بودند سرازير شدند. « تقصير من است دايه جان. من پدر و مادرم را سرشکسته کردم ... من باعث شدم. من خجسته را از شوهر باز کردم. » ادامه دارد...