آخرين خبر/
با عذر خواهي از شما مخاطبان گرامي، به دليل مشکلات پيش آمده، شب گذشته امکان درج قسمت چهل و يکم رمان بامداد خمار فراهم نشد که امشب دو قسمت را به صورت همزمان خواهيد خواند. با تشکر از درک و همراهي شما
براي خواندن قسمت قبل اينجا کليک کنيد
درد کمتر از سوز دل آزارم مي داد. مدتي با حيرت به روي او نگاه کردم. يک دستم به ديوار و دست ديگرم به صورتم بود. گفتم:
- حق داري. تقصير من است. اين سيلي حقم بود. بد غلطي کردم که زن تو شدم. ولي ديگر يک لحظه هم توي اين خانه نمي مانم.
مادرش با نگراني دم در اتاق ظاهر شد. پسرم در آغوشش بود که لب ورچيده و با بغض به ما نگاه مي کرد. چانه اش مي لرزيد و آماده گريه بود. به شدت ترسيده بود. رحيم گفت:
- برو ببينم کجا مي روي؟
گفتم:
- بنشين و تماشا کن.
مادرش با لحني که ناگهان نرم شده بود گفت:
- محبوب جان، بيا و از خر شيطان پياده شو.
رحيم گفت:
- ولش کن. بگذار ببينم چه طور مي رود.
با سرعت به اتاق خواب رفتم. چمدان کهنه ام را برداشتم. يک مقدار از رخت و لباس هايم را در آن ريختم. گردن بند پدرم را به گردن بستم. انگشتري را که مادرم داده بود به انگشتم کردم. اشرفي را که براي تولد پسرم به من داده بود برداشتم. رحيم گفت:
- آن را بده به من.
مادرش گفت:
- رحيم ول کن.
- خودم داده ام. مي خواهم بگيرم.
اشرفي را به طرفش پرتاب کردم که فورا برداشت و با النگوها در جيبش گذاشت. به در اتاق رفتم و بچه ام را از بغل مادرشوهرم کشيدم. چمدان را برداشتم. چادر به سر افکندم و در حالي که زير سنگيني بار پسرم و چمدان به چپ و راست متمايل مي شدم از اتاق خارج شدم. کفش هايم را به پا کردم.
يک لنگه کفش رحيم جلوي پايم بود. پشت آن را خوابانده بود. با حرص به آن لگد زدم. من هم مثل خود او شده بودم. لنگه کفش در حياط افتاد و کنار حوض متوقف شد. بايد زودتر مي رفتم. تا به نسخه دوم اين مادر و پسر تبديل نشده ام بايد بروم. تا پيش از اين که سراپا غرق شوم بايد بروم. من نتوانسته بودم رحيم را آدم کنم. ولي خودم داشتم مثل او مي شدم.
وسط پله ها بودم که از اتاق بيرون آمد. با پاي برهنه دنبالم دويد و چون ديد که به خاطر سنگيني بار آرام آرام از پله ها پايين مي روم، از وسط پلکان به ميان حياط جست زد و دويد جلوي پله دالاني که به در کوچه منتهي مي شد.
نشست و راهم را بست. دست ها را به سينه زده بود. مادرش گفت:
- محبوبه جان، ول کن. کوتاه بيا.
رحيم گفت:
- تو کار نداشته باش.
به مقابلش رسيدم. به آن چهره آشفته، به آن لات بي سر و پا خيره شدم. در چشم من حالا او يک رذل اوباش بود. گفتم:
- ردشو. بگذار بروم.
جوابي نداد. همچنان که نيش خود را وقيحانه باز کرده بود به من خيره شد. گفتم:
- برو کنار. مي خواهم بروم.
- مي خواهي بروي؟ به همين سادگي؟ خانه مرا بار کرده اي و مي خواهي بروي؟
نگاهي به چمدان کردم و آن را محکم به زمين کوبيدم.
- حالا رد شو، مي خواهم بروم.
- خوب، اين از نصفش. ولي نصفه اصل کاري مانده!
مبهوت به او خيره شدم.
- اصل کاري.
به آرامي از جا برخاست. پسرم را از آغوشم بيرون کشيد و آهسته روي زمين کنار ديوار گذشت. از جلوي پله و دالان کنار رفت و با دست به در اشاره کرد:
- حالا بفرماييد تشريف ببريد. هري .....
قلبم از جا کنده شد. پسرم گريه مي کرد. مثل سنگ بر جاي خشک شدم. چادر از سرم افتاد. اگر لبه هاي آن در دو دستم نبود، بر زمين مي افتاد. به سوي ديوار رفتم. مدتي به آن تکيه کردم. مات و مبهوت و مستاصل به فضاي خالي خيره شده بودم ولي چشمانم جايي را نمي ديد. آن گاه از ديوار جدا شدم. آرام ، آرام، در حالي که پا بر زمين مي کشيدم و چادر به دنبالم کشيده مي شد، به سوي اتاق تالار روانه شدم. اسير او شده بودم. پسرم مرا بندي کرده بود که تمام اين جار و جنجال ها فقط باعث شده بود که پرده حيا بين ما از هم دريده شود. صداي او را از پشت سرم مي شنيدم که به مادرش مي گفت:
- ننه، خوب گوش هايت را باز کن. ديگر حق ندارد اين بچه را از خانه بيرون ببرد. الماس بايد حمامش را هم با تو برود. فهميدي؟ دستت سپرده. يا علي ما رفتيم. و رفت.
*****
دلم مي خواست از خواب بيدار شوم و خانه پدرم باشم. همان زماني که پسر عطاالدوله مرا خواستگاري مي کرد. همان روزي که منصور مرا خواسته بود يا هر کس ديگر، هرکس ديگر که مثل خودم بود. در اين خانه من غريب بودم. بيگانه بودم. خواسته ها و اصول اينها را نمي فهميدم. با فرهنگ اين مردم ناآشنا بودم. عجب غلطي کرده بودم.
رحيم تا سه ماه به خانه نيامد و مادرش را براي من باقي گذاشت تا مانند زندانباني خشن و سنگ دل مراقب من باشد. سگ پاسبان پسرم باشد و دائم بگويد:
- پسره آلاخون والاخون شد .... دعا کن زودتر از کوکب سير بشود و برگردد سر خانه و زندگيش. نترس، عقدش نمي کند. آن قدرها هم خام نيست. يک چند صباحي صيغه اش مي کند و آب ها از آسياب مي افتد.
اعتنا نمي کردم. مرگ و زندگي رحيم برايم تفاوتي نداشت. مرگ و زندگي خودم هم برايم تفاوتي نداشت. اگر مي مردم، راحت مي شدم. ولي در آن صورت، چه بر سر پسرم مي آمد، چه جور آدمي بار مي آمد؟ يک رحيم ديگر؟ نسخه دوم پدرش؟ درمانده بودم و کسي نبود که به دادم برسد؟
شب ها تا ديروقت بيدار مي نشستم و گلدوزي مي کردم. خوابم نمي برد.
صبح ها که هوا روشن مي شد، با اندوه آسمان آبي را نگاه مي کردم که چه قدر در چشم من خاکستري مي نمود. رمق به تن نداشتم. نمي توانستم از رختخواب برخيزم. انگار شب تا صبح کوه کنده بودم. غمگين بودم. از اين که باز روزي ديگر آغاز شده و من بايد سر از بستر بردارم. باز بايد چهره مادرشوهرم را ببينم که ديدنش کفاره مي خواست.
کاش نزهت اين جا بود و يادم مي داد چه کنم. يادم مي داد که در جواب مادرشوهرم چه بايد بگويم. ولي نه. او از پدرم اجازه نداشت. از شوهرش ملاحظه مي کرد. آيا هرگز دوباره او را مي ديدم؟ به خود مي گفتم که در اين خانه چه کنم؟ تنها، خسته، دلمرده، دور از پدر و مادر، حتي شوهرم هم نبود. آيا خانه پدري را ترک گفته بودم تا با پيرزني زندگي کنم که از عذاب من لذت مي برد؟ از پشيماني ديوانه مي شدم
دايه آمد و برايم پول آورد.
- محبوبه جان، چه شده؟ حالت خوش نيست؟
- دايه جان به کسي چيزي نگويي ها! با رحيم حرفم شده.
دلم مي خواست با کسي درد دل کنم. يکي مرا تسکين بدهد. دلداريم بدهد و اشک هايم را که تا زبان مي گشودم فرو مي ريختند، از چهره ام پاک کند.
با غصه به چانه ام که مي لرزيد نگاه کند و از سر افسوس و تحسر آه بکشد. دايه براي همين آن جا بود و با اندوه سر تکان مي داد. گفت:
- ول کن بيا خانه پدرت ....
- پسرم را چه کنم؟ بچه پدر مي خواهد.
- پس مي خواهي چه کني؟
- صبر مي کنم. سرش به سنگ مي خورد. درست مي شود. بايد بسوزم و بسازم. خوب، همه زن و شوهرها مرافعه مي کنند.
- اين قدر مظلوم نباش. اين قدر با آدم نانجيب نجابت نکن محبوبه. از چشمان اين زن شرارت مي بارد. نجابت زيادي هم کثافت است ها! .... از من گفتن بود.
به دايه نگفتم سه ماه مي شود که رحيم رفته. نگفتم مرا کتک زده. نگفتم اسيرم کرده. فقط گفتم حرفمان شده و التماس کردم که به پدرم چيزي نگويد و از مادرم پنهان کند.
بهار نمي گذشت. اين فصل لعنتي به پايان نمي رسيد. هر شب و روز آن با درد و عذاب يادآور خاطره هايم بود. هر لحظه اش با شکنجه و اندوه سپري مي شد. کي اين بهار تمام مي شود؟ کي بوي پيچ امين الدوله دست از سر من برمي دارد؟ بوي خاطره هايي که اين همه تلخ شده بودند. خواب مي ديدم که در دکان رحيم ايستاده ام، مشتاق و شيفته.
و او به روي من لبخند مي زند، مهربان و عاشقانه. و باران گرمي بر صورتم مي بارد، دکان که سقف داشت. نه، باران که نبود. گريه مي کردم. اشک هاي من بودند که اين همه داغ بودند. فقط اشک من مي توانست اين همه سوزنده باشد.
اول تابستان شد. شب بود. در گوشه اتاق نشسته بودم. همان اتاقي که آن را به حسرت تالار مي گفتم. چراغ گردسوز را روشن کرده بودم. پايه اش را بالا کشيده بودم تا بهتر ببينم. گلدوزي مي کردم. الماس در کنارم خوابيده بود. مادرش از پله ها بالا آمد و پرسيد:
- نمي خواهي بخوابي؟
- نه. شما مي خواهيد بچه را ببريد يا مي گذاريد امشب پيش من بماند؟
اسم بچه ام را بر زبان نمي آوردم. از اسم الماس چندشم مي شد. براي من او فقط پسرم بود. گفت:
- حالا که خوابيده. همين جا بماند.
و رفت.
روي پسرم را پوشاندم. زير لب زمزمه مي کردم. نوعي بي خيالي عارفانه کم کم مرا در بر مي گرفت. اندوه مانند درد شراب در دلم ته نشين مي شد. ولي از بين نمي رفت. حضور داشت. آماده آن که باز برخيزد و آتش به جانم بزند.
کليدي در قفل در صدا کرد. در کوچه باز و بسته شد. صداي پا آمد. دلم فرو ريخت. نه از عشق، از کراهت. از نفرت.
رحيم بود. شاد و شنگول. انگار نه انگار که اتفاقي رخ داده. از پله ها بالا آمد. رو به روي در ايستاد. سر و وضعش نو نوار بود. يک جفت کفش تازه به پا داشت و با نهايت حيرت متوجه شدم که پاشنه آن را نخوابانده است. گفت:
- سلام.
گفتم:
- سلام.
يک پايش را روي چهارچوب در گذاشت. خم شد تا بند کفش هايش را باز کند. به ملايمت گفتم:
- رحيم!
سر بلند کرد و لبخند زد. دلزده روي از او برگرداندم و همان طور که سرم پايين بود و گلدوزي مي کردم پرسيدم:
- تا حالا کجا بودي؟ هر جا که بودي حالا هم برو همان جا.
گفت:
- چشم.
دوباره بند کفشش را محکم کرد و رفت.
اين دفعه شش ماه نيامد. وقتي که آمد پسرم نزديک به سه سال داشت و ديگر حرفي از کوکب به ميان نيامد. مي دانستم که صيغه او را پس خوانده است.
مي دانستم که از او هم سير شده است.
اين دفعه هم شب به خانه رسيد. مادرش بيدار بود. پسرم بيدار بود و به صورت پدرش نگاه مي کرد. با وقاحت به مادرش گفت:
- نمي خواهي بروي بخوابي؟
مادرش از جا بلند شد. رحيم گفت:
- اين زنگوله را هم ببر.
پسرمان را مي گفت. تنها شديم. دل من مملو از نفرت بود. آمد کنارم نشست:
- محبوب جان، هنوز خوشگلي ها ! .....
ساکت بودم.
- صيغه اش را پس خواندم. دلت خنک شد؟
از ساده لوحي و حماقت او تعجب مي کردم. نمي دانست که هرگز هيچ چيز نمي تواند دل زني را که خيانت ديده خنک کند. هيچ چيز مگر انتقام. مگر آن که از عهده اش برآيد و بتواند سر آن مرد را به سنگ بکوبد.
اگر ساکت مي ماند، اگر اغماض مي کند، اگر تجاهل مي کند، بنا بر ملاحظاتي است که از ميل به انتقام قوي تر هستند و مهم ترين آن ها وجود فرزند يا فرزنداني است که وابسته به مادر و پروانه وجود او هستند محتاج حمايت او هستند. با اين همه، يک زن خيانت ديده آتش فشان خاموش خطناکي است که اگر بتواند و فوران کند، خشک و تر را مي سوزاند. چه بسا خود نيز به آن آتش خاکستر شود. آتشي که از دل برمي آيد. و سراپاي وجود را در کام خود مي کشد.
به من نزديک تر شد و زير گوشم گفت:
« دل مي رود ز دستم، صاحبدلان خدا را. »
مي لرزيدم. از اشمئزاز. از اين که او در آغوش يک زن کثيف بوده. از اين که مرا اين همه ساده تصور کرده بود. که مي خواست بار ديگر از طلسمي استفاده کند که با آن مرا فريفته بود. از او دلزده بودم. از اين شعر دلزده بودم. از زمين و آسمان دلزده بودم. دست او را که به سويم دراز کرده بود پس زدم:
- ولم کن رحيم. دست به من نزن.
صدايش را بلند کرد:
- باز مي خواهي قشقرق راه بيندازي؟ خوب، مرا مي خواستي، حالا برگشته ام ديگر!
ابله تر از آن بود که زخم عميق مرا ببيند. چه قدر دلم مي خواست به او بگويم ديگر تو را نمي خواهم. رحيمي که مي خواستم مرده. من آن جواني را مي خواستم که پاک و صادق بود. شوريده عشق من بود. معصوم و بي آلايش بود. بي شيله پيله بود. مثل خودم بود. و اين را که به جاي او مي بينم، اين گرگ را، اين کفتار مردار خوار را که اين جا در مقابل چشمانم نشسته و اين طور وقيحانه مي خندد، هرگز نمي خواهم. سيرم. بيزارم. ولي جرئت نداشتم. قدرت نداشتم. حال کتک خوردن نداشتم. از جار و جنجال گريزان بودم. پس چون گوسفندي که به سلاخ خانه مي رود، مطيع و بي صدا با او به اتاق بغلي رفتم.
***
ديگر کسي خنده مرا نمي ديد. بزرگ ترين شادي من – اگر شاديي در کار بود – با لبخند تلخ به نمايش در مي آمد. پسرم دائم در کوچه ولو بود و با دو سه بچه مثل خودش در خاک و خل مي لوليد. من حريف او و مادربزرگش نمي شدم. قافيه را سخت باخته بودم. از افتخارات مادربزرگ يکي هم اين بود که نوه اش همبازي پسر آقا سيد سقط فروش بود که خانه نسبتا بزرگي در کوچه کنار خانه ما داشتند. از صبح کلفتشان را مي فرستادند در خانه ما:
- الماس را بگوييد بيايد با آقا مرتضاي ما بازي کند.
مي گفتم:
- نه، نبايد برود. مگر بچه من بچه دايه است؟ مگر لله است که برود سر مرتضي را گرم کند؟ نگذاريد برود.
پشت چشم نازک مي کرد:
- وا! چه اداها؟! افاده ها طبق طبق، سگا به دورش وق وق. آقاش گفته برود. خود رحيم اجازه داد. يارو سقط فروش بازار است. همچين آدم کمي هم نيست. لولهنگش خيلي آب برمي دارد. مگر خود ما کي هستيم؟ چرا نرود تا سر من هم کمي فارغ شود و به کارم برسم؟
- خانم، خودم نگهش مي دارم.
- اگر بچه نگه دار بودي دلم نمي سوخت.
و پسرم شادي کنان مي رفت و دردناک تر آن که ذوق زده با جيب پر از قند و نبات برمي گشت. مادرشوهرم از او مي پرسيد:
- ببينم، چي بهت دادند؟
لج مي کردم. مي رفتم مقدار زيادي نبات و قند مي خريدم. تنقلات و مراباجاتي را که دايه از منزل پدرم آورده بود مي آوردم در ظرف مي چيدم و ميان اتاق مي گذاشتم. بعد از ناهار يا دم غروب مي خوردند ولي انگار هيچ کدام سير نمي شدند. انگار هرگز از اين همه تنقلات به اندازه آن يک مشت قند و نبات لذت نمي بردند. من از آينده پسر خودم بيمناک بودم.
*****
دايه آمد:
- دايه جان تازه چه خبر؟
- خبر سلامتي. نزهت عاقبت زاييد. دو قلو. دو تا دختر مثل دسته گل. خجسته جانم پيانو مي زند آدم کيف مي کند. بيا و تماشا کن. منوچهر آن قدر شيرين شده که نگو، هزار ماشاالله. آقا جانتان مي گويند پايت را روي زمين نگذار بگذار روي چشم من. بچه به اين کوچکي انگار چهل سال از عمرش مي رود. چه قدر با ادب، چه قدر با کمال .....
دلم براي همه شان تنگ شده بود. براي ديدنشان دلم ضعف مي رفت. براي نزهت و بچه هايش. براي پيانو زدن خجسته. براي منوچهر که هنوز منظره دست و پا زدن و خنده هاي شادش در باغ عمو جان جلوي چشمم بود.
- ديگر چه دايه جان.
- ديگر اين که پسرخاله ات حميد خان ترياکي شده. شب و روز پاي بساط منقلو هر چه گيرش مي آيد، توي حقه وافور و دود مي کند به هوا.
خود را کمي جلوتر کشيد.
- راستي برايت نگفتم؟
- چي را نگفتي؟
- که منصور آقا زن گرفت؟
- زن که خيلي وقت است گرفته. پسردار شدنش را هم برايم گفتي.
با بي حوصلگي سرش را به عقب برد:
- نه بابا. آن زنش را نمي گويم. يک زن ديگر گرفته. سر دختر گيتي آرا هوو آورده. اسمش اشرف السادات است. پدرش آدم محترمي بوده، اداره جاتي بوده، ولي مرحوم شده.
دهانم از حيرت باز ماند:
- راست مي گويي دايه جان؟
- اوهوه .... دو سه ماهي مي شود. يادم رفته بود برايت بگويم.
با حيرت گفتم:
- از منصور بعيد است! حالا زنش چه کار مي کند؟
- بيچاره منصور. خودش که نخواسته، نيمتاج به زور وادارش کرده. به منصور آقا گفته الا و بالله بايد زن بگيري. هرچه منصور گفته والله به پير و پيغمبر من زن نمي خواهم، گفته نه نمي شود. بايد زن بگيري. من دلم مي خواهد تمام وقتم را به نماز و روزه بگذرانم و عبادت کنم. نمي توانم براي شما زن درست و حسابي باشم - بيچاره نه که آبله رو است! اين طور گفته تا خودش هم زياد سبک نشده باشد. آخر سرهم خودش دست و آستين بالا زده و اشرف خانم را پيدا کرده و براي منصور آقا گرفته. يک دختر قد کوتاه سفيد تپل موپول. نيمتاج خانم شد خانم بزرگ و اشرف هم شد خانم کوچيک. آن اوايل هيچ کس اشرف را به حساب نمي آورد. خانم بالا و خانم پايين نيمتاج خانم بود. ولي از بخت بد او زد و دختره حامله شد. بين خودمان بماندها ! .... دختره از آن ناتوها از آب در آمده. مي گويند آبش با خانم بزرگ توي يک جوي نمي رود. گفته چرا نيمتاج خانم بايد همه کاره و کيا بيا باشد؟ من به اين خوشگلي و آن وقت او سوگلي باشد؟! خلاصه روزگار را براي آقا منصور بيچاره سياه کرده. هرچه مي گويد من که از اول با تو شرط هايم را کرده بودم، مي گويد من اين حرف ها سرم نمي شود. من يکي نيمتاج هم يکي. زندگي را به کام شوهرش زهر کرده. حالا هم که نزديک به سه ماهش است. منصور خان مرتب به نيمتاج خانم مي گويد تقصير توست که اين بلا را به روزگار من آوردي.
- خوب، نيمتاج چه مي گويد؟
- هيچ، لام تا کام حرف نمي زند. آن قدر خانم است که نگو. همين خانمي اوست که زبان منصور آقا را بسته است. فقط يک دفعه به خانم جان شما درد دل کرده و گفته اند که من شرمنده منصور هستم. اين تکه را من برايش گرفتم.
پس منصور هم عاقبت به خيرتر از من نبود. اي پسر عموي بيچاره! دلم خنک شد. سبک شدم. نمي دانستم چرا ته دلم قند آب مي کنند.
باز اول تابستان شد. خورشيد بر همه چيز پرتو افکند و بوي چوب خشک را بلند کرد. بوي چوب توام با رنگ در و پنجره به هوا برخاست. باز رحيم بوي چوب مي دهد. باز بوي سرخاب حالم را به هم مي زند. باز مادرشوهرم قرمه سبزي پخت. از بوي آن هم بدم مي آيد. باز خسته هستم. باز کسل هستم. باز حالم از بساط صبحانه به هم مي خورد. مي روم کنار پنجره که به خاطر گرماي تابستان باز گذاشته ايم. حصيرها آويزان هستند. حصيرهاي نئي.
بوي خاک مي دهند. نفس مي کشم. نفس عميق. مي روم کنار حوض و استفراغ مي کنم. دلم انار مي خواهد. رحيم مي خندد. مادرشوهرم مي گويد مبارک است انشاالله. انگار آسمان با تمام سنگيني بر سرم سقوط مي کند. آه خدا نکند. ديدي! باز حامله هستم!
به دايه نمي گويم. نمي خواهم درد پدر و مادرم را سنگين تر کنم. دردم براي خودم کافي است. رحيم جسورتر شده. حالا خوب مي داند دست و پا بسته اسيرش هستم. آخ! پس دعاي خير پدرم چه طور شد؟ من که دست و پا بسته در بند اين ديو اسير مانده ام. هر روز شريرتر مي شد. صبح ها سرکار نمي رفت. ظهرها ناهار به خانه نمي آمد. شب ها دهانش بوي مشروب مي داد. مي ترسيدم عاقبت ترياکي هم بشود.
- رحيم ظهر کجا بودي؟
- کجا بودم؟ دنبال بدبختي. سرکار. باغ دلگشا که نرفته بودم!
- تو که ظهرها توي دکان نمي ماندي!
- يادت رفته؟ پس آن وقت ها کي به سراغم مي آمدي؟ يک بعدازظهر نبود؟ از وقتي تو زنم شدي ظهرها پايم را از دکان بريدي.
- پس چرا صبح ها تا لنگ ظهر مي خوابي؟ خوب، زود بلند شو برو به کارت برس. عوضش ظهرها بيا خانه.
- بيايم که چي؟ تو را تماشا کنم که يا عق مي زني يا مثل عنق منکسره بق کرده اي؟
- خوب، حامله هستم. حال ندارم.
- حامله نبودنت را هم ديديم ... با هفت من عسل هم نمي شود خوردت.
- تو سير شده اي.
- مي زنم توي دهانت ها! آن قدر سر به سر من نگذار. آقا بالا سر من شده!
وقتي تنها مي شدم گريه مي کردم. محبوب ديدي چه به سر خودت آوردي؟ ديدي چه غلطي کردي؟ ذره اي رحم و مروت در دل رحيم نيست. اصلا انصاف ندارد. مردانگي ندارد.
تازه يک ماهم تمام شده بود. از صبح زود بقچه حمامم را بسته بودم.
مادرشوهرم پرسيد:
- کجا؟
- مي روم حمام. بيا پسرم. مي خواهم او را هم ببرم.
- نخير، نمي شود.
دست بچه را کشيد و او را در آغوش گرفت:
- الماس با خودم حمام مي آيد. پدرش غدقن کرده که با تو بيايد.
بي حال از استفراغ صبح، از استسصال، از سختي حاملگي و فشارهاي روحي به راه افتادم و از منزل خارج شدم. ديگر از حميم رفتن با بقچه زير بغل، از خريد کردن، از رد شدن از کوچه هاي تنگ و سر و کله زدن با اين و آن عار نداشتم. عادت کرده بودم. کم کم در لجن زاري فرو مي رفتم که نامش زناشويي بود. از هر دري وارد مي شدم، باز رحيم درست نمي شد. دلم مي خواست ترقي کند. پيشرفت کند و براي خودش کسي شود. او دلش نمي خواست. زجرم مي داد. عذاب مي کشيدم. اين بود زندگي زناشويي من.
مي رفتم و غرق در تخيل بودم. با وجود حال نزاري که داشتم، هواي بخار گرفته حمام شلوغ را تحمل کردم. سربينه آمدم و نشستم. لباس پوشيدم. لچک چلوار سفيد بر سر کردم تا آب موهايم را بگيرد. بعد، ناگهان حالم دوباره به هم خورد. ديگر نمي توانستم خودداري کنم. به يکي از کارگرهاي حمام که روي لنگ چادري به سر افکنده و رد مي شد اشاره کردم. متوجه حالم شد. برايم لگني آورد تا استفراغ کنم. بعد خنديد و گفت:
- مبارک است انشالله. ويار داري؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم. خنديد.
- اين شادي شيريني هم دارد ها! .....
با دلي گرفته گفتم:
- اين که براي من شادي نيست. عزاست.
- چرا؟ خدا نکند. با شوهرت نمي سازي؟
ناگهان اشکم سرازير شد. کسي را يافته بودم که درد دل کنم. لازم نبود از او احتياط کنم. زيرا مادرشوهرم نبود. لازم نبود به دروغ در برابرش بخندم چون دايه ام نبود. چون به گوش خانم جانم نمي رسيد. چون او نمي دانست تا غصه بخورد. ديگر ملاحظه اي در کار نبود. اين زن که مرا نمي شناخت، چه خوب غم و اندوه را تشخيص داده بود! چه طور با يک جمله همه چيز را حلاجي کرد! با او مي شد درد دل کرد. مي توانستم پيش او سفره دل را بگشايم و اميدوار باشم که صبح فردا بلوا به پا نخواهد شد. اشک امانم نمي داد.
- اذيتت مي کند؟
سر تکان دادم.
- کتکت مي زند؟
- آره.
هق هق مي کردم. من، دختر بصيرالملک، مثل بچه اي که شکايت همبازيش را پيش مادرش مي برد، گريه مي کردم و اشکم را با گوشه چارقد پاک مي کردم که بي فايده بود زيرا که اشکم قطره قطره نبود سيلاب بود.
- پس چرا گذاشتي حامله بشوي؟
- چه کنم، دست خودم که نبود! اگر بداني چه قدر چيز سنگين بلند مي کنم! ديگ سه مني را پر از آب مي کنم از پله هاي مطبخ بالا و پايين مي برم. گل گاوزبان مي خورم که روي خون بيفتم. از بلندي پاين مي پرم. هر کار که هرکس گفته کرده ام. هر حيله و ترفندي را به کار بسته ام. هرچه به دستم رسيده خورده ام. افاقه نکرده. نمي دانم ترياک بخورم درست مي شود يا نه!
- ترياک بخوري چي چي درست مي شود؟ خودت از بين مي روي دختر.
نگاهي به چپ و راست انداخت و آهسته گفت:
- اين کارها فايده ندارد. اين طوري درست نمي شود. بايد يک نفر بچه را برايت پايين بکشد.
سر بلند کردم. روزنه اميدي در دلم پيدا شد. اشکم بند آمد و پرسيدم:
- کي بايد پايين بکشد؟
- آره، راستي راستي مي خواهم. مگر تو کسي را مي شناسي؟
- آره. آدمش را سراغ دارم.
از شوق و هيجان دستش را گرفتم:
- کي هست؟
- تو چه کار داري کي هست؟ يک زن است که کارش همين است. ماهي ده تا بچه مي اندازد.
- بيا همين الان پيشش برويم.
با هراس دو طرف را نگاه کرد:
- الان که نمي شود زن. بايد اول با او حرف بزنم. ولي دندان طمعش خيلي گرد است.
- باشد. هرچه باشد قبولش دارم. شيريني تو هم پيش من محفوظ است.
گفت:
- واي، من وجود خودت را مي خواهم. اين حرف ها چيست؟ صد کرور پول فداي يک موي سرت.
خنديدم. يک ساعت بيشتر نبود که مرا ديده بود و کرور کرور پول را فداي يک تار موي من مي کرد. پرسيدم:
- کي با او حرف مي زني؟
- يکي از همين روزها مي روم سراغش. اگر قبول کند، دفعه ديگر که مي آيي حمام با هم مي رويم پيش او.
- اي واي، دير مي شود. همين الان هم يک ماهم تمام شده. دستم به دامنت، نمي شود فردا به سراغش بروي؟
- آخر من اين جا گرفتارم. مشتري دارم.
سه تومان کف دستش گذاشتم. مبهوت به پول خيره شد. گفتم:
- پول تمام مشتري هايت را مي دهم. پول يک روز کارت را مي دهم. برو و با او قرار بگذار پس فردا برويم پيشش کار را تمام کنيم.
نرم شده بود. با اين همه گفت:
- آخر با اين عجله که نمي شود! من فردا عصر مي روم با او قرار و مدار مي گذارم. امروز چند شنبه است؟
- يکشنبه.
- مي تواني صبح چهارشنبه بيايي اينجا؟
- آره. هرطور شده مي آيم.
- دير نکني ها! چهارشنبه منتظرت هستم.
صدايش کردند رقيه بيا. مشتري داشت. خداحافظي کرد و رفت.
سه روز بعد چهارشنبه بود. بايد بهانه اي براي رفتن به حمام جور مي کردم.
ادامه دارد...