آخرين خبر/ رحيم کمي من من کرد و سپس گفت:
- خوب، البته جهاز خودش بوده. قالي ها، رختخواب ها ....
پدرم گفت:
- خوب، اين که از اين. حالا برويم به سراغ مادرت. ماهي چند بار مادرت را کتک مي زده؟
رحيم با لحن کسي که چغلي بچه شروري را مي کند گفت:
- فقط همان روز که قهر کرد و از خانه رفت.
پدرم پرسيد:
- فقط همان يک روز؟ اين که نشد. من بايد او را به شدت تنبيه کنم. و خواهم کرد. چون اگر من جاي او بودم و شش هفت سال از دست اين زن عذاب کشيده و خون جگر خورده بودم، هفته اي هفت روز کتکش مي زدم. دخترم بايد به خاطر اين بي عرضگي که به خرج داده تنبه شود. اين را گفت و با غيظ پوزخند زد.
رحيم سر برداشت و با تعجب او را نگاه کرد. تازه مي فهميد که پدرم او را دست انداخته است. چهره او را از درز در به وضوح مي ديدم. زير چشمانش پف کرده بود. مسلما اين ده پانزده روز از مشروب غافل نبوده. تمام مدت را در مستي و بي خبري گذرانده بود. پس او نيز به روش خودش زجر کشيده بود. ولي ديگر دل من برايش نمي سوخت. ذره اي احساس ترحم نداشتم. از عذابي که مي کشيد لذت مي بردم.
پدرم با لحني خشمگين گفت:
- مردک، تو حيا نکردي دختر مرا اين طور زير مشت و لگد خرد و خمير کردي؟ تازه به خاطر ننه ات شکايت هم مي کني؟ آخر يک مرد حسابي، يک مرد آبرودار، مردي که يک جو غيرت و شرف سرش بشود، زن خودش، ناموس خودش را کتک مي زند؟ آن هم يک زن بي دفاع را که همه چيزش را گذاشته دنبال آدم لات بي سر و پايي مثل تو راه افتاده؟ اين را مي گويند مردانگي؟ تو حيا نمي کردي طلاهاي زنت را برمي داشتي، پول هايش را مي گرفتي، دار و ندارش را مي بردي عرق خوري يا توي محله قجرها صرف زن هاي بدتر از خودت مي کردي؟
در پشت در اتاق خشک شدم. چشمانم از فرط حيرت گرد شدند. چشمان رحيم هم همين طور. بهت زده گفت:
- من؟ کي؟ کي گفته من به محله قجرها مي روم؟ محبوبه دروغ مي گويد.
- خفه شو. اسم دختر مرا بي وضو نبر. او دروغ مي گويد؟ او روحش هم خبر ندارد. من گفته بودم زاغ سياهت را چوب بزنند. من اين شش هفت سال مراقبت بودم کي حيا مي کني! کي کارد به استخوان دختر من مي رسد! کي از عرق خوري ها و کثافتکاري هاي تو خسته مي شود و توي بيچاره قدر اين زن را ندانستي. قدر اين فرشته اي را که خداوند به دامنت انداخت را نفهميدي. هيچ کس اين قدر با يک شوهر لات آسمان جل مدارا نمي کند که او کرد.
رحيم گفت:
- ديگر چه طور قدرش را بدانم؟ بگذارم روي سرم و حلوا حلوا کنم؟
کم کم داشت پررو مي شد و پدرم هم فورا اين را با ذکاوت دريافت و گفت:
- مثل آدم حرف بزن. اين حرف ها ديگر زيادي است. بايد فورا دخترم را طلاق بدهي. سه طلاقه. غيرقابل رجوع. فهميدي؟
رنگ از روي رحيم پريد. من خوب او را مي شناختم. وقتي منافعش در خطر بود. وقتي عصباني مي شد. وقتي مي ترسيد. تمام واکنش هايش را به خوبي مي شناختم.
- چرا طلاقش بدهم؟ زنم است. دوستش دارم. طلاقش نمي دهم.
- دوستش داري؟ دوستش داري که با مشت و لگد کبودش کرده اي؟ اگر مرده بود چه مي شد؟ هان؟ چنان بلايي به سرت بياورم که ياد بگيري يک مرد چه طور بايد با زنش رفتار کند. نه اين که فکر کني دختر من به خانه ات برمي گرددها! .... نه بلکه براي اين که آدم بشوي. براي اين که با يک بدبخت ديگر که بعدها به تورت مي افتد و به آن جهنم وارد مي شود، اين طور رفتار نکني. که عبرتت بشود.
با وقاحت گفت:
- خوب، همه زن و شوهرها دعوا و مرافعه مي کنند! قهر مي کنند! شما عوض آن که نصيحتش کنيد که به سر خانه و زندگيش برگردد آتش را تيزتر مي کنيد؟ محبوبه مرا مي خواهد، من مي دانم. من هم او را مي خواهم. زن طلاق بده هم نيستم.
پدرم صدا زد:
- محبوبه بيا تو ببينم.
سر برافراشته، در لباس کرپ دوشين تازه ام که با دايه جان رفته و خريده بودم، با موهاي آراسته، کفش قندره، عطر زده، بزک کرده، مغرور و بي اعتنا، بدون حجاب وارد اتاق شدم. مخصوصا مي خواستم در اين روز شيک و زيبا و بي نقص باشم. مي خواستم يک بار ديگر و براي آخرين بار مرا با چشم بصيرت ببيند. از حيرت دهانش باز ماند. مدتي بر و بر مرا نگاه کرد.
به آرامي از جا برخاست و گفت:
- سلام.
جوابش را ندادم. خانمي بودم که با خادمش طرف مي شد. تنها احساسي که نسبت به او داشتم، حس برتري و کينه توزي بود. از اين که او روزگاري به بدن من دست زده احساس نفرت داشتم. از او، از خودم، و از جسم خودم بيش از همه بدم مي آمد. هرچه در حمام خود را ميشستم، هرچه لباس هاي کهنه را دور مي ريختم و نو مي پوشيدم، باز راضي نمي شدم. گفت:
- محبوب!
- زهرمار.
از خودش ياد گرفته بودم. روزگاري بود که من در خانه او، در چنگال او، گرفتار بودم. چون کبوتري پرشکسته اسير او و مادرش بودم. فحش و ناسزا مي شنيدم و چون بي پناه بودم، يکه و تنها بودم، دم برنمي آوردم. حالا جاي ما دو نفر عوض شده بود.
مستاصل و درمانده نگاهي به پدرم و نگاهي به من کرد و روي مبل افتاد:
- آقا جانت مي خواهند طلاق تو را بگيرند.
- آقا جانم نمي خواهند، خودم مي خواهم.
- چرا؟
- عجب آدم وقيحي هستي! هنوز نمي داني چرا؟
- تو که خاطر مرا مي خواستي؟
- يک روزي مي خواستم. حالا ديگر نمي خواهم. بچه بودم. عقلم نمي رسيد. اگر مي رسيد يک لش بي سر و پا مثل تو را انتخاب نمي کردم.
ناگهان با لحني محکم و برنده گفت:
- پس من هم طلاقت نمي دهم. آن قدر بنشين تا موهايت رنگ دندان هايت بشود.
پايم لرزيد. روي يک صندلي کنار پدرم نشستم و به او نگاه کردم. از همين مي ترسيدم. مي دانستم چنين حرفي خواهد زد. از اين حربه استفاده خواهد کرد. او را خوب مي شناختم. از جا بلند شد و خنديد. همان خنده وقيح و شيطنت بار. پدرم گفت:
- نيشت را ببند و بنشين.
او صدايش را بلند کرد. حالا که برگ برنده در دستش بود، باز ياغي شده بود. باز گردن کلفتي مي کرد. مي خواست با داد و بي داد، با بي حيايي و آبروريزي در مقابل کلفت و نوکر، پدرم را بيشتر مرعوبل کند. فرياد زد:
- ديگر حرفي نداريم که بنشينم. حرف زور مي زنيد. بابا من زنم را طلاق نمي دهم. دوستش دارم و طلاقش نمي دهم. اي مسلمان ها به دادم برسيد. مگر شما انصاف نداريد؟ اين مرد مي خواهد يک زن و شوهر را به زور از هم جدا کند. گوشت را از ناخن جدا کند.
آتشفشان منفجر شد. دريا طوفان شد. عقده پدرم سر باز کرد و نعره زد:
- مرتيکه پدرسوخته صدايت را بياور پايين. مرا از نعره ات مي ترساني، بي شرف بي همه چيز؟ با دخترم هم همين طور معامله مي کردي؟ بلد نيستي دو کلمه حرف حسابي بزني؟ چه خبرت است؟ اين جا هم گردن کلفتي مي کني؟ فکر مي کني باز هم از ترس آبرو با تو آدم بي همه چيز مي سازد. تف به گور پدر پدرسوخته ات. هرچه با تو انسانيت کنند، هر چه نجابت کنند، وقيح تر مي شوي؟ خيال مي کني ما بلد نيستيم صدايمان را سرمان بيندازيم؟ آدم بي چاک و دهان تر از خودت نديده اي. فکر نکن من از آبرويم مي ترسم! من اگر آبرو داشتم دخترم را به دست تو نامرد حرامزاده نمي دادم. از تو بي شرف ترم اگر طلاق دخترم را نگيرم ....
من همان طور نشسته بودم. مثل مجسمه. نوکرها بهت زده آماده بودند تا به طرفداري از اربابشان در قضيه دخالت کنند. دايه جان و دده خانم در ميان حياط به صورتشان چنگ مي زدند. مادرم با چادر سياه سر را از لاي در داخل اتاق کرد و به اعتراض گفت:
- آقا!! آقا!!
پدرم براي نخستين بار در عمرش به او تشر زد:
- برويد بيرون و در را ببنديد خانم.
و مادرم رفت و در را بست. پدرم با لحني آرام ولي آمرانه گفت:
- خوب گوش هايت را باز کن ببين چه مي گويم. صلاحت در اين است که طلاقنامه را امضا کني. به نفع خودت است. اگر کردي، اگر نکردي، يک ....
با انگشت هايش يکي يکي مي شمرد.
- اول اين که تا نفقه دخترم را ماه به ماه و در حضور من به دخترم ندهي و رسيد نگيري، دخترم به خانه ات نمي آيد. نفقه هم بايد مطابق شان و شئونات زن باشد. خدا و پيغمبر گفته اند، قانون هم مي گويد. دختر من بايد کلفت داشته باشد. فرش و رختخواب و وسايل زندگي داشته باشد. بايد اقلا سالي دوبار خرج لباس و کفش و چادرش را بدهي. پول حمام و دوا و درمان و خرج خانه را بدهي. اين که از اين. دوما به اطلاع جنابعالي مي رسانم که دخترم دکان و خانه را به اسم بنده کرده، بنابراين بايد برايش خانه هم بگيري .....
رحيم ميان حرف او پريد:
- از کجا بياورم؟
- آهان، موضوع همين جاست. تازه اين که چيزي نيست. اصل مطلب مانده. بايد مهريه اش را هم تمام و کمال بپردازي. مي داني که پول کمي هم نيست. مي داني که مهريه مثل قرض است و عندالمطالبه بايد بپردازي. يعني زن هر وقت که بخواهد مي تواند مهرش را بگيرد. حالا چه قبل از طلاق و چه بعد از آن. شير فهم شد؟
رحيم کف دستش را دراز کرد:
- کف دستي که مو ندارد نمي کنند!
دستش به نظرم خشن و بدقواره آمد. آيا من قبلا کور بودم؟ پدرم گفت:
- ولي من مي کنم. مي دهم آن قدر کف اين دست چوب بزنند تا مو در بياورد. دخترم مهريه اش را هم به من بخشيده است. يا مهريه را مي دهي يا مي اندازمت توي هلفدوني تا آن قدر آن جا بماني که موهاي جنابعالي هم مثل دندان هايتان سفيد شود.
رحيم ساکت شد. از بلبل زباني افتاده بود. پدرم ادامه داد:
- اما اگر راضي به طلاق بشوي، اولا مهريه اش را مي بخشم. در ثاني دکان را هم به اسم خودت مي کنم.
- پس خانه چي؟
- خانه توي گلويت گير مي کند. عجب پررو و وقيح است. مرتيکه پدر سوخته!
- من خانه را هم مي خواهم. نمي توانم توي بيابان زندگي کنم که!
پدرم گفت:
- خلاصه خوب فکرهايت را بکن. فقط دکان. اگر هم قبول نکني، مي فرستم عموي آژان و برادرهاي لات معصومه خانم بيايند. تمام قضيه را برايشان شرح مي دهم. دکان و مهريه دخترم را هم به اسم معصومه خانم مي کنم. دخترم در هر دادگاهي که لازم باشد شهادت مي دهد که تو زير پاي اين دختر نشسته اي تا هم مجبور بشوي او را بگيري و هم افسارت به دست او و برادرهاي لات و پاتش بيفتد. حالا ديگر خودت مي داني.
آخ که چه قدر دلم خنک شد. مي خواستم بپرم و آقاجانم را دو تا ماچ محکم بکنم. راست گفته اند که کار را بايد به دست کاردان سپرد.
رحيم عاجز شده بود. بيچاره و مستاصل شده بود. کارد مي زدي خونش درنمي آمد. پرسيد:
- کي بايد طلاقش بدهم؟ کجا بروم؟
- همين فردا صبح علي الطلوع. مي آيي اين جا دم در منزل، با فيروز خان مي روي محضر. من تمام دستورات را داده ام. امضا مي کني. فهميدي؟ سه طلاقه. بعد که امضا کردي و تمام شد، من روز بعدش مهريه و دکان را به تو مي بخشم و در همان محضر دکان را به اسمت مي کنم.
- از کجا که بعدا زير حرفتان نزنيد؟!
- از آن جا که من مثل تو پستان مادرم را گاز نگرفته ام.
از حاضر جوابي پدرم، از پختگي و تجربه او کيف مي کردم. رحيم پرسيد:
- پول محضر را کي مي دهد؟
پدرم گفت:
- من.
و از جا برخاست تا از اتاق خارج شود. معناي حرکت آن بود که رحيم بايد برود. من نيز برگشتم تا از اتاق بيرون بروم. رحيم گفت:
- محبوب!
پدرم به تندي برگشت و با خشونت پرسيد:
- چه کارش داري؟
از اين که پدرم اين چنين محکم پشتم ايستاده بود غرق مسرت و سربلندي بودم. گفت:
- اجازه بدهيد دو دقيقه تنها با او صحبت کنم. نمي گذاريد خداحافظي کنم؟
پدرم مردد ماند. نگاهي به من افکند. مي ترسيد دوباره سست بشوم. او هم مي دانست که رحيم قصد دارد باز مرا فريب بدهد. باز در دلم رخنه کند. مي ترسيد طلسم او دوباره در من کارگر افتد. اين دو مرد، هم رحيم و هم پدرم، تصور مي کردند قلب من هنوز هم همان لطافت و نازکي قديم را دارد. هنوز هم قلب همان دختر چشم و گوش بسته ساده لوح و خوش خيالي است که به ترفند نگاهي و لغزش حلقه مويي به دام بيفتد. راستي که مردها چه ساده هستند. مثل بچه ها هستند. به طرف رحيم رفتم و در برابرش ايستادم و با لحني سرد و مصمم و محکم و آمرانه، با لحن بيگانه اي که با بيگانه اي ديگر صحبت مي کند گفتم:
- بگو ببينم چه کار داري؟
پدرم در حالي که از اتاق خارج مي شد گفت:
- من همين نزديکي ها هستم.
روي سخنش بيشتر با رحيم بود تا من. مبادا بخواهد مرا آزار بدهد! مبادا دوباره دست به رويم بلند کند. خارج شد و در را بست. رحيم سربلند کرد و به چشمان من نگاه کرد. لبخند محزوني بر گوشه لب ها نشاند. موها بر پيشاني اش ريخته بود و آن رگ سياه که روي عضله گردنش بود بيرون جسته بود. تمام کوشش خود را به کار برد تا نگاه عاشق کشي به چشمان من بيندازد.
- چه قدر خوشگل شده اي، محبوب.
به سردي گفتم:
- ديگر دوره اين حرف ها تمام شده.
با بيچارگي به دو طرف خود نگاه کرد و گفت:
- رفتي؟ بي خداحافظي!
گفتم:
- تو که شب قبلش حسابي با من خداحافظي کرده بودي!
و به طعنه افزودم:
- راستي، حال مادرت چه طور است؟
- راهيش کردم رفت خانه پسرخاله.
- راستي؟ شش سال دير به صرافت افتادي.
- بيا از خر شيطان پياده شو محبوب. برگرد سر خانه و زندگيت.
گفتم:
- نه. ديگر کلاه سرم نمي رود. ديگر پشت گوشت را ديدي مرا هم ديدي.
- ديگر دوستم نداري محبوب؟
ساکت شدم. به سوالش فکر کردم. در قلبم جست و جو کردم و عاقبت پاسخش را يافتم:
- نه. خودت نگذاشتي. سيرتت صورتت را پوشاند.
همچنان در برابرش ايستاده بودم. سرد و خشن و او به التماس سربلند کرد و به من نگريست:
- مي دانم بد کردم. ولي به خدا پشيمان هستم. تقصير خودت هم بود. هرکار مي گفتم مي کردي. هميشه کوتاه مي آمدي. کاري کرده بودي که من فکر مي کردم آن قدر عاشقم هستي، آن قدر خاطرم را مي خواهي که نبايد دست و دلم برايت بلرزد. حالا مي فهمم که اشتباه مي کردم. توبه مي کنم محبوبه جان، توبه مي کنم.
پوزخند مي زدم. از احساس برتري و تفوق خود لذت مي بردم.
- هاه .... توبه گرگ مرگ است. به محض اين که برگردم، دوباره دکانت را پاتوق زن هاي به قول پدرم بدتر از خودت مي کني.
- قول مي دهم. غلط کردم. بده دستت را ببوسم. تو خودت مرا بد عادت کردي. به خودم مي گفتم وقتي نه خانه اي داشتم و نه دکاني، زني مثل محبوبه عاشق من شد. دنبالم افتاد. پا از دکانم آن طرف تر نگذاشت. پس لابد حالا که ... حالا که ....
- حالا که چي؟ حالا که تنبانت دو تا شده؟
- تو هرچه دلت مي خواهد بگويي بگو. فکر مي کردم باز هم مثل تو گيرم مي آيد. بهتر از تو نصيبم مي شود. خيلي مظلوم بودي. فکر مي کردم بچه هستي. چيزي سرت نمي شود. دارم راستش را مي گويم. تقصير خودت بود. خودت مرا بد عادت کردي. خوب من هم جوان بودم. صد سال که از عمرم نرفته بود. به خدا تو هم به من مديون هستي. حالا بگذار دستت را ببوسم.
گفتم:
- راست مي گويي. من هم به تو مديون هستم. بدجوري هم مديون هستم. حالا وقتش رسيده که حساب ها را تصفيه کنيم. شش هفت سال بود که مي خواستم اين دين را به تو بپردازم؟
دست راستم را بالا بردم و با تمام قدرتي که در بازو داشتم، مثل صاعقه بر صورتش فرود آوردم. ضربه چنان شديد بود که سر او به سمت راست چرخيد. موهاي پريشانش پيچ و تابي خورد و دوباره لرزان بر پيشاني اش فرو ريخت. کف دست خودم از زبري ته ريش او و از شدت ضربه درد گرفت. داغ شد و به گز گز افتاد. يک لحظه به همان حالت ماند. بعد سر خود را خم کرد. دست راست مرا گرفت و به لب برد و آهسته بوسيد. پشت دستم داغ شد. آيا اشک هايش بود که بر دستم مي چکيد؟ با خشونت دست خود را عقب کشيدم. اشک نبود. دستم از خوني که از بيني او مي ريخت مرطوب شده بود. با نفرت و کينه پشت دستم را به گوشه دامنم ماليدم و پاک کردم. سر بلند کرد و گفت:
- خون مرا ريختي محبوب جان. حالا راحت شدي؟ دلت خنک شد؟
دلم خنک شده بود. نه به اندازه اي کافي. جاي پنج انگشتم حالا بر صورتي نقش بسته بود که روزگاري اگر گرد و غبار بر آن مي نشست، از شدت حسرت و اندوه از پاي در مي آمدم. حالا نگاهم به آن گردن و آن رگي خيره بود که روزگاري آرزو داشتم تمام هستي خود را بدهم فقط به آن شرط که يک بار آن گردن و رگ برجسته آن را ببوسم و بميرم. از مرگ چه باک؟ ولي اکنون؟ .....
دهان گشودم و گفتم:
- نه. راحت نشدم. اگر مي توانستم اين رگ بي غيرتي را با تيغ از هم بدرم، آن وقت راحت مي شدم. موقعي دلم خنک مي شد که اين خون از رگ گردنت بيرون بريزد
دوباره مچ دستم را محکم گرفت والتماس کرد:
- من اين پلنگ را دوست دارم محبوبه ؛اين پلنگ را. نه آن بره مظلوم وبي دست وپا را که در خانه داشتم .طلاق نگير محبوبه جان .من ازدست مي رو م.
با خنده اي سرشار از خشم وپيروزي گفتم :
- پس من به چشم تو يک بره بي دست و پا بودم ؟اگر زني بساز باشد بره بي دست وپا ست؟
دستم را از دستش بيرون کشيدم وگفتم :
- ولم کن برو گمشو.
ناله کنان از پشت سرم گفت :
- محبوب محبوبه جان چه طور دلت مي آيد ؟
و وقتي وقتي در را پشت سرم مي بستم گفت:
- اي بي انصاف .
پس فرداي آن روز مطلقه بودم .رحيم خانه ام را تخليه کرده وکليد آن را به دست فيروزخان سپرده بود .گفتم در آن را ببندند .طاقت ديدن دوباره آن خانه را نداشتم .باشد تا ببينم چه بايد بکنم
پدرم که در اتاق پنجدري نشسته بود ومن که دفتر را امضا کرده بودم وارد اتاق شدم .مانند روز عقد من سرش را به پشت مبل تکيه داده بودو پاها را تا وسط اتاق دراز کرده بود .مچ دستهايش بر دسته صندلي تکيه داده بود .با دست چپ تسبيح مي گرداند .جلو رفتم وگفتم :
- تمام شد آقا جان راحت شدم .
کنار مبل زانو زدم وپشت دست راستش را بوسيدم.دست خود را با محبت بر سرم کشيد .مدتي موهايم را نوازش کرد وآن گاه دوباره زمزمه کرد :
- دوباره دختر خودم شدي .
همين ديگر هرگز نه از دهان او ونه از دهان هيچکس ديگر کلامي مبني بر سرزنش نشنيدم .پدرم قدغن کرده بود .
ادامه دارد...
با کانال تلگرامي آخرين خبر همراه شويد