آخرين خبر/ شعر: عليرضا آذر
تو نباشي من از آينده ي خود پيرترم
دست و دل بسته از اينده خود ميگذرم
تو نباشي من از اعماق غرورم دورم
زير بي رحم ترين زاويه ي ساطورم
تو نباشي من و اين پنجره ها هم زرديم
شايد آخر سر ِ پاييز توافق کرديم
همه شهر مهياست مبادا که تو را
آتش معرکه بالاست مبادا که تو را
اين جماعت همه گرگند مبادا که تو را
پي يک شام بزرگند مبادا که تو را
دانه و دام زياد است مبادا که تو را
مرد بد نام زياد است مبادا که تو را
پشت ديوار نشسته اند مبادا که تو را
نا نجيبان همه هستند مبادا که تو را
پسري خير نديدهَ م که دگر شک دارم
بعد از اين هم به دعاهاي پدر شک دارم
بي تو تقويم پر از جمعه بي حوصله هاست
و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست
همه شهر مهياست مبادا که تو را
آتش معرکه بالاست مبادا که تو را
اين جماعت همه گرگند مبادا که تو را
پي يک شام بزرگند مبادا که تو را
دانه و دام زياد است مبادا که تو را
مرد بد نام زياد است مبادا که تو را
پشت ديوار نشسته اند مبادا که تو را
نا نجيبان همه هستند مبادا که تو را
تو نباشي ... تو نباشي ... تو نباشي
تو نباشي ... تو نباشي ... تو نباشي
با کانال تلگرامي آخرين خبر همراه شويد telegram.me/akharinkhabar