آخرين خبر/
با يک قصه جذاب و خواندني از دوران قديم ايران باز هم در کنار شما هستيم، براي شما دوستداران داستان هاي ايراني يک داستان قديمي و زيبا و عاشقانه انتخاب کرده ايم تا در اين شب ها با کتاب دل تان گرم شود.با ما همراه و کتابخوان باشيد.
لينک قسمت قبل
دست و صورتش را با حوله تميزي که به دستش داده بودم خشک کرد و لحظه اي با نگاهي عاشقانه و تحسينگر به من نگريست. با صداي بي نهايت آهسته و ملايم گفت: « آفرين به تو پري... راستي که خانمي مي کني. بي خود نيست ي بهجت الزمان خانم پشتيت درآمده...«
بدون آنکه جمله اش را تمام کند، منتظر شد چيزي بگويم. وقتي ديد حرفي نمي زنم بازگفت: « آخر تو هم چيزي بگو.«
عاشقانه نگاهش کردم و گفتم: «چه بگويم؟« و چون ديدم هم چنان منتظر نگاهم مي کند با لبخند افزودم: « فقط مي گويم دوستت دارم.«
با شيطنت نيشگوني از لپ من گرفت و پرسيد: «حتي اگر قرار باشد از امشب يک در ميان اينجا بيايم؟«
از آنچه شنيدم قلب در سينه ام فرو ريخت. تمام شادي و شوري که از ديدار او در دلم احساس کردم به اندوه مبدل شد. از اينکه سهمي از دل سالار را که به گمان خودم فقط متعلق به من بود به عزت الملوک ببخشم حال بدي داشتم.
در حالي که آهنگ صدايم به واسطه حسادتي که از درونم مي جوشيد عوض شده بود آهسته پرسيدم: « يعني از همين امشب؟«
سالارکه به دقت حالتهايم را مي سنجيد پاسخ داد: « بله، از همين امشب.« کمي مکث کرد و براي لحظه اي به اضطرابي که در نگاهم موج مي زد چشم دوخت. براي آنکه حرف را برگرداند لحن خود را تغيير داد و با لحني نافذ گفت: «غضبناک نگاهم نکن. تو که به دوري از من عادت داري. عزت همين طوري هم دارد دق مي کند. به علاوه او هم هنوز همسرمن است و از من توقع محبت دارد.«
از آنچه مي شنيدم تازه به خود آمدم و تا آخرش را خواندم. پس بي آنکه حرفي بزنم مثل يک مجسمه چيني سرد و بي روح نگاهش کردم نمي توانستم اعتراض کنم، اما هر شب که نوبت عزت الملوک بود از حسد مي مردم. با آنکه مي دانستم سالار قبل از من او را داشته، اما به اختيار خودم نبود. من هم مثل هر زني تمام وجود سالار را فقط براي خود مي خواستم ، همه قلب و روح او را. با اين حال هميشه فکرکردن به احساس حسادت بود که مرا آرام مي کرد. گاهي در دل از خود مي پرسيدم يعني عزت الملوکأپ هم نسبت به من همين احساس را دارد؟ البته همين هم بود، شايد هم خيلي شديدتر. غير از اين نمي توانست باشد. در چشم او من ماري بودم که در خانه اش لانه کرده بودم. به مدد همين افکار بود که عاقبت کلاهم را قاضي کردم و به خود قبولاندم که سهم من از سالار بيشتر از آن نيست. حس مي کردم در قيد و بندي گرفتار شده ام که فرار از آن ناممکن است و نمي توانم عليه آن قيام کنم. حالا ديگر خاطرات دربند چون روياي شيريني بود که رفته رفته از ذهنم دور مي شد.
تصميم گرفتم براي فرار از تنهايي به نحوي سر خودم را گرم کنم روبه روي عمارت من باغچه کوچکي بود که مدتها رها شده بود و از شاخه هاي شکسته و برگهاي ريخته مملو بود. به فکرم رسيد اين باغچه مرده که مأمن علفهاي هرز وکاسه گلي شکسته و پر و بال کفتر چاهي بود که گربه پاره پاره شان کرده بود را آباد کنم.
يک روز از دايه آقا خواستم دوتا ازکارگرهاي باغ را صدا بزند تا باغچه را خلوت کنند. آن وقت با مساعدت او باغچه را رديف به رديف کرت بندي کردم و در هر قسمت آن چيزي کاشتم. ريحان، نعنا، جعفري، پونه، پيازچه، تربچه، کدو و بادمجان وگوجه فرنگي. در ميان کرتها هم بلال و گل آفتاب گردان کاشتم. سه هفته نگذشته بود که سبزيها روييدند و به صف قد کشيدند.
خودم هم نمي دانم چه شد که يک روز به فکرم رسيد از سبزي خوردني که خودم به عمل آورده ام، يک سبد به عنوان تعارف به عمارت کلاه فرنگي بفرستم.
سبزيها را که دست چين کرده بودم پاک کردم و شستم و در ظرفهاي چيني آماده گذاشتم. خوب يادم است که آن روز نهايت سليقه را به خرج داده بودم و با تربچه ها و پيازچه ها گل درست کرده بودم. وقتي دايه آقا مجمعه ناهار مرا آورد ظرف سبزي را که آماده کرده بودم به او سپردم و سفارش کردم آن را فقط به دست مادر شوهرم بدهد.
هيچ باور نمي کردم اين اقدام من در قلب خانواده سالار چنان اثري داشته باشد، اما داشت.
همان روز دو ساعت از ظهر گذشته بود که باز بهجت الزمان خانم پس از مدتها سرزده و بي خبر به ديدنم آمد. يک ليوان شربت در عمارت من خورد و خيلي ازکارم تعريف کرد.گفت هم اشرف الحاجيه و هم حضرت والا اين تعارف دادن من خيلي به نظرشان آمده است. بعد هم مرا نصيحت کرد که اگر همين طور با عقل و درايت عمل کنم، رفته رفته مهرم بر دل همه مي نشيند و ارج و قربم نزد حضرت والا و به طبع ايشان بقيه هم بالا مي رود.
پس فرداي آن روز، ناهارم را خورده بودم و تازه چشمهايم گرم شده بود که از صداي تلنگري که به در خورد از خواب پريدم. به گمان آنکه کسي پشت در است گيج و خواب آلود از جا برخاستم و از پشت پنجره که منظره آسمان و آفتاب و باغ را به نمايش مي گذاشت نگاهي به اطراف انداختم. در را باز کردم. برخلاف تصورم هيچ کس پشت در نبود.
همان طور که به راست و چپ نگاه مي کردم يک آن نگاهم به باغچه افتاد و نفسم بند آمد. مثل آنکه تندبادي باغچه را درنورديده باشد همه جاي آن زير رو شده بود. بوته هاي گوجه فرنگي و خيار و ديگر چيزهايي که در باغچه کاشته بودم همه از ريش در آمده و اينجا و آنجا پخش و پلا شده بودهمان طور که مات و مبهوت به اطراف نگاه مي کردم چشمم به شعله افتاد که کمي آن طرف تر از حوض،کنار شمشادها ايستاده بود و با چشمهاي درشت و غضبناکش از زير چتر زلفهايش با نفرت به من نگاه مي کرد. تا آمدم جلو بروم مثل پرنده اي پريد و به دامن منيراعظم که کمي دورتر ايستاده بود و تا آن لحظه او را نديده بودم چسبيد. منيراعظم براي لحظه اي با لبخندي فروخورده از زير چشم نيم نگاهي به من افکند. بعد مثل آنکه بخواهد به من دهن کجي کند شعله را در آغوش گرفت و درحالي که سر و صورت او را مي بوسيد به نجوا درگوشش چيزي گفت که او دست جلوي دهانش گرفت و خنديد. لحظه اي بعد هر دو از آنجا رفتند. من هم چنان که ايستاده بودم خشمگين به آن دو چشم دوختم. اشکريزان سراغ باغچه رفتم.منظره اي دردناک جلوي چشمم بود. پس از چند دقيقه از گوشه اي سايه دايه آقا پيدا شد. لنگان لنگان ييش آمد. همين که چشمش به منظره باغچه افتاد با دست راست پشت دست چپش کوبيد. مثل آنکه بداند اين خرابکاري کار کيست، شروع کرد به بد و بيراه گفتن به شعله. البته اسم او را نمي برد، فقط مرتب تکرار مي کرد کارکار اين آتشپاره است. بعد رفت و علي خان را آورد تا به وضع باغچه سر و سامان بدهد.
همان شب تا سالار آمد پيش از آنکه وارد عمارت شود باغچه را نشان داد وگفت: « اين چه وضعيتي است؟«
براي آنکه قضيه کش پيدا نکند به حالت کسي که نمي خواهد حرف بزند سر خود را پايين انداختم و سکوت کردم. ناگهان مثل آنکه از سکوت من خودش متوجه همه چيز شده باشد با لحني عصبي گفت: «خودم مي دانم چطور ادبش کنم. از بس که زيادي پر و بالش داده اند.« اين را گفت و به سوي در راه افتاد.
پيش از آنکه از پله ها سرازير شود از ترس شري که ممکن بود برپا شود و همه را به هم بريزد با دستپاچگي بازوي او را گرفتم. براي آنکه او را آرام کنم گفتم: « جان پري اوقاتتان را تلخ نکنيد، بچه است ديگر.«
آرام برگشت و درحالي که سعي مي کرد بر اعصاب خود مسلط باشد با مهرباني به چشمان من خيره شد. آنگاه بي آنکه چيزي بگويد همان جا لب پله نشست و آرنجها را به زانو تکيه داد و سر به زير انداخت. همان طور که با دلسوزي نگاهش مي کردم، چشمم به چمداني افتاد که پيش از آمدن به باغ نزد همدم خانم به امانت گذاشته بودم. با خوشحالي پرسيدم: « دربند بوديد؟«
سر بلند کرد و با لبخندي کم سو به سوي من چرخيد. « آره پري جان، همدم خانم خيلي برايت سلام رساند. وقتي اين وضع را ديدم آن قدر عصبي شدم که فرصت نشد بگويم.«
انگارکه مژده شادي بخشي شنيده باشم گفتم : «عيبي ندارد حالا هم طوري نشده.«
مچ دستم را گرفت و پشت دستم را بوسيد. با خستگي از جا برخاست تا آبي به دست و صورتش بزند. همين که تنها شدم با خوشحالي چمدان را برداشتم و در آن را گشودم. هنوز هم عطر آن بهار شيرين را در خود داشت. بهاري که چون رويايي شيرين بود. از سر حسرت به لباسهايم که روي يکديگر مرتب چيده شده بود چشم دوخته بودم و بي اراده اشکم سرازير شد
****
يکي دو هفته اي بود که از بوي غذا حالم به هم مي خورد. باز هم کسل و خسته بودم و خودم خوب مي دانستم چرا؛ اما به سالار حرفي نزدم. بارها بر زبانم آمد که به او بگويم، اما چون هنوز مطمئن نبودم دهانم را مي بستم. تا آن روز پنجشنبه که اشرف الحاجيه براي ناهار مهمان داشت. همه خانم ها از قوم و خويش تا دوست و آشنا آمدند. برخلاف مواقع ديگر که هيچ گاه به حساب نمي آمدم ، آن روز به خاطر آنکه بهانه مهماني وليمه ترفيع درجه شوهرم بود وعده داشتم. انگار همين ديروز بود. همان طور که پاي اسباب بزک نشسته بودم و سرمه به چشم مي کشيدم از بوي مرغ و غذاهاي خوشمره اي که از مطبخ آن سوي باغ مي آمد حالم منقلب بود. حسابي به خودم رسيدم. همان لباس سفيد سر عقدم را پوشيدم. موهايم را که تا کمرم مي رسيد روي شانه ريختم و شانه الماس زدم. وقتي به عمارت کلاه فرنگي وارد شدم اکثر خانمها آمده بودند و در تالار شاه نشين نشسته بودند. چند دقيقه پيش از آنکه وارد تالار شوم از بوهاي مختلفي که به مشامم خورد محالم منقلب شد. براي لحظه اي همان طور که گوشم به صداهايي بود که از تالار مي آمد سرم را به دبوار تکيه دادم. تالار شاه نشين پر بود از صداي گفت وگو، غش غش خنده و قل قل قليان.کمي که حالم جا آمد آهسته وارد شدم و سلام کردم. ناگهان سکوت شد. اشرف الحاجيه که غرق طلا و بزک در صدر مجلس نشسته بود با ديدن من اندکي روي مبل جا به جا شد و با غبغب ببرون داده و با خوشرويي جواب سلام مرا داد. ديگران نيز به تبع او و به احترام من از جا بلند شدند.عزت الملوک که با فاصله بغل اشرف الحاجيه نشسته بود، دلخور از اين واکنش او، با ديدن من با بي اعتنايي رويش را برگرداند و شروع کرد به حرف زدن با خانم بغل دستي اش.
آن روز دورتا دور تالار شاه نشين که در نهايت زيبايي گچبري و آيينه کاري شده بود را ميز و صندلي چيده بودند. همان طور که ميان تالار بي تکليف ايستاده بودم و بين صورتهاي بزک کرده خانمها پي جايي براي نشستن مي گشتم، بهجت الزمان خانم را ديدم که از جا برخاست و مرا کنارخود نشاند تا احساس غريبي نکنم. لحظه اي بعد سکوتي که با ورود من بر فضاي تالار حاکم شده بود شکسته شد وبه جاي آن صداي زمزمه خانمها که گويا شگفتيشان از ديدن زيبايي من بود در تالار طنين انداخت. آخر ابن نخستين بار بود که خانمها مرا بي چادر مي ديدند. درحالي که سرم به احوالپرسي و گفت و گو با بهجت الزمان خانم گرم بود حس کردم همه نگاهها متوجه من است، حتي اشرف الحاجيه هم که مرا بي چادر ديده بود همان طور که سرگرم خانم بغل دستي اش بود، اندکي به سوي من خم شده بود و با نگاه عميق و تحسينگري مرا زير نظر داشت.گويا زيبايي من طوري به او اثرکرده بود که نمي توانت چشم ازمن برگيرد. همان طور که سرگرم گفت وگو با بهجت الزمان خانم بودم متوجه نگاه عزت الملوک شدم که دورادوربا کنجکاوي مراقب کوچک ترين حرکت من وبهجت الزمان خانم بود. بي آنکه مستقيم به ما نگاه کند هرازچند گاهي سر مي چرخاند و از گوشه چشم و درحالي که لبش را به دندان مي گزيد و چمهايش برقي کينه توزانه داشت به ما مي نگريست، انگار به دشمنش نگاه مي کند. از دورلبخندي حواله نگاه کنجکاو و غضب آلوده اش دادم. سعي مي کرد چشمش به من نيفتد و با نفرت رويش را برگرداند. موهايش را از دور صورت چاق و سبزه اش پشت گوش زد وباز مشغول صحبت با خانم بغل دستي اش شد.
لحظه به لحظه از خانمها با جاي، شربت، ميوه و انواع شيريني که در ظروف نقره پايه بلند به نحو دلپذيري چيده شده بود، پذيرايي مي شد.من از حال منقلبي که داشتم به هيچ چيز لب نزدم. خانمهاي حاضر در مجلس سير و اشباع از انواع و اقسام تنقلات بودند که چند خدمه دست آندرکار گستردن سفره شدند. اشرف الحاجيه هم چنان که در صدر مجلس نشسته بود با غرور و لبخند به خدمه نگاه مي کرد و با جمله اي کوتاه در حد اينجا و آنجا همچون هميشه نکته بين و پرتحکم فرمان مي داد تا سفره را بچينند. تکاني به خود دادم که به قصد کمک از جا بلند شوم. با اشاره اشرف الحاجيه که همه جا و همه کس را زير نظر داشت بر جا خشک شدم و نشستم و فقط تماشا کردم. آنچه بيش از هر چيز در سفره به نظرم چشمگير آمد، زيبايي و ظرافت قابها و بشقابهاي چيني گل مرغي بود که در سفره قلمکار با نظم و ترتيب چيده شده بود. سفره با دسته گلهاي محمدي و ياس زرد در گلدانهاي نقره آرايش شده بود. پيش از آنکه از خانمها براي نشستن سر سفره دعوت شود، پارچ و لگنهاي نقره را به تالار آوردند تا پيش از تناول غذا دستها شسته شود. بعد اشرف الحاجيه از خانمها دعوت کرد تا سر سفره حاضر شوند. لحظه اي بعد مسابقه خوردن شروع شد. اغلب جوري رفتار مي کردند که گويي ناهار اول و آخرشان را مي خورند. من هيچ اشتهايي به خوردن نداشتم و خيلي آرام و با تاني با غذاي کمي که کشيده بودم بازي مي کردم. در ميان آن همه اشرافيت و زرق و برق، حرکات و لوس بازيهاي شعله خيلي زشت و زننده به چشم مي آمد. کباب که به دهانش مي گذاشتند تف مي کرد. يک قاشق از ظرف کشک بادمجان را نچشيده عق مي زد. قاشقش را ازکاسه خورش قورمه سبزي توي قدح ماست و خيار فرو مي برد و خيلي کارهاي ديگر که هيچ با سن و سال او جور در نمي آمد،کسي هم به روي خودش نمي آورد.گاهي که فکر مي کرد کسي متوجه اش نيست، درحالي که با حالتي خاص مرا نگاه مي کرد از دور برايم شکلک درمي آورد و خودش مي خنديد. منيراعظم که خيلي خوب متوجه رفتار او بود مثل بچه اي کوچک غذا به دهانش مي گذاشت و مدم قربان و صدقه اش مي رفت.
گلم ، نقلم، نباتم يکي يکدانه... بخور ديگه.«
پيش از آنکه سغره برچيده شود من اولين کسي بودم که به صداي رسا از اشرف الحاجيه به خاطر غذاهاي لذيذ و وليمه مفصلي که براي شوهرم داده بود از او تشکر کردم. عزت الملوک که در ميدان رقابت باور نداشت من قادر به خودنمايي باشم درحالي که يک ابرويش را بالا داده بود، لحظه اي در سکوت با پوزخندي آميخته به تنفر به من خيره شد. بعد دست شعله را گرفت و به بهانه خواباندن او با عجله از تالار خارج شد. پس از ناهار باز چاي و قليان تازه جلوي خانمها گذاشتند. بهجت الزمان خانم همان طور که کنارم نشسته بود چنان پک محکمي به قليان زد که گلهاي داخل قليان به تک و تا افتادند. در حين قليان کشيدن با من شروع کرد به حرف زدن. در فاصله هر پکي که به ني قليان مي زد زير لبي يکي يکي خانمها را از دور به من معرفي کرد و راجع به بعضي از آنها برايم توضيحاتي مي داد. هنوز هم صدايش پس از سالها در گوشم است که گفت: « آن خانم را مي بيني ، خانم بوذرجمهري است. شوهرش از روساي وزارت انطباعات است. اين يکي هم که کنارش نشسته، همان که لباس مخمل قرمز به تن دارد، همايوندخت ، خاله عزت الملوک است. تا به حال سه بار ازدواج کرده. از آن خاله وارسهاست...«
بهجت الزمان خانم بي وقفه حرف مي زد. از بوي دود قلياني که از دهانش به مشامم مي رسيد حالم را نمي فهميدم. ديگر همه جا کم کم داشت رنگ عصر مي گرفت که هوويم با دنبک بزرگي که زير بغلش بود برگشت. بدون کسب اجازه از اشرف الخاجيه که صاحب مجلس محسوب مي شد دنبک را داد دست خاله اش، همان کسي که يک ربع پيش از آن بهجت الزمان خانم راجع به او براي من حرف زده بود. با اصرار از او خواست مجلس را گرم کند. از او انکار و از عزت الملوک اصرار تا اينکه عاقبت همايوندخت راضي شد و شروع کرد به زدن و خواندن.
راستي که درکار خودش استاد بود. بي اختيار ياد تاج طلا خانم، مادرشوهر سابقم افتادم. آن روز همايوندخت اشعاري را مي خواند که براي من يادآور خاطره روزهايي بود که با تاج طلا خانم مجلس مي رفتم. از بس آنها را شنيده بودم همه را حفظ بودم.
اون ور نيا تو باغشاه
اين ور نيا، اون ور نيا تو آب شاه
تو مگه حيا نداشتي، ابروتو ورمي داشتي
خونم خراب کردي، الهي خونت خراب شه پِتل پورتت خراب شه، آب نماهات سراب شه امپريال نداشتي، سربه سرم مي گذاشتي
پول طلا نداشتي، طاقچه بالا مي گذاشتي
با اين برنامه همايوندخت شور و ولوله اي در تالار افتاد. در آن ميان ناگهان کلفت جديدي که هوويم به تازگي گرفته بود و نامش طلعت بود رقص کنان از در وارد شد. دختر جوان ترگل ورگلي بود. يک کم چاق و خپله وکمي خل وضع.گاهي حرفهاي بي سرو ته مي زد که همه از دستش مي خنديدند. پس از ورود به تالار درحالي که از پيش به او تعليم داده شده بود با قِر و اطوار تند و هيجانزده يکراست طرف من آمد و بدون تامل دستم را گرفت و سعي در بلند کردن من نمود، اما هرچه اصرار کرد من برنخاستم. به ناچار خودش به تنهايي ادامه داد. همان طورکه بي خيال نشسته بودم و مثل بقيه خانمها دست مي زدم، ناگهان از اشاره چشم و ابروي بهجت الزمان خانم که به من لب گزه مي رفت و به طلعت اشاره مي کرد به خود آمدم. همان طورکه به طلعت نگاه مي کردم متوجه شدم او تاي پيراهن مرا به تن دارد. همان طور که با تعجب وکنجکاوي به او چشم دوخته بودم از فکر آنکه چه کسي تاي پيراهن مرا به او پوشانده آرامشم به هم ريخت. متوجه شدم کساني که اين نقشه را کشيده اند، نيتشان فقط اين بود که مرا در حد کلفت هوويم جلوي خانمهاي حاضر در مجلس حقير جلوه دهند. همان طور که در اين باره فکر مي کردم تازه فهميدم چرا طلعت فقط به سراغ من آمد. ناگهان خون در رگهايم به جوش آمد وگونه هايم قرمز شد. عزت الملوک همان طور که روبه روي من نشسته بود دورادور در صورت من دقيق شده بود و مراقب حرکات و سکنات و تغييراتي بود که در چهره ام ايجاد شده بود؛ اما من مسلط تر از آن بودم که بخواهم واکنش آني نشان دهم.کمي ديگر نشستم و به بهانه آنکه نماز نخوانده ام از اشرف الحاجيه و بقيه خانمها معذرت خواستم و از جا بلند شدم. با عجله به عمارت خود رفتم. هنوز سرگيجه داشتم و دلم بود. به زحمت نمازم خواندم. نيم ساعتي گذشت که بهجت الزمان خانم آمد. راجع به آن قضيه حرفي نزد. وقتي ديد حالم خوش نيست به گمان آنکه ممکن است سرديم کرده باشد برايم نبات داغ درست کرد.
ساعتي پس از رفتن مهمانها بود که سالار آمد. وقتي ديد بهجت الزمان خانم پيش من است تعجب کرد. نگاهي به اوکرد و نگاهي به من. حدس زد اتفاقي افتاده و با نگراني پرسيد: «چه خبر شده پري جان؟«
با آنکه قصد نداشتم ازکسي شکوه کنم، اما بغض گلويم را فشرد. خيلي سعي کردم اشکم سرازير نشود، اما نشد.لحن دلجويانه او بهانه اي بود براي گريه کردن من. سالار همان طور که مات و مبهوت به من خيره شده بود، وقتي ديد حرف نمي زنم،کنجکاوانه رو به بهجت الزمان خانم کرد و از او پرسيد:« خانم جان، پري از چه ناراحت است؟«
بهجت الزمان خانم که کنار من نشسته بود مکثي کرد وگفت: «والله چه عرض کنم. شما تازه خسته و مانده ازراه رسيده اي...«
سالار دست بردار نبود. « بگوييد خانم جان. بگوييد چه شده.من بايد بدانم.«
بهجت الزمان خانم که ديد سالار تا علت را نداند دست بردار نيست به ناچار دهان گشود و با صدايي که به زحمت از گلويش بيرون مي آمد خيلي مختصر و سربسته آنچه را در مهماني آن روز با چشم خود ديده بود از روي بي ميلي براي او تعريف کرد. سالار همان طور که مي شنيد يکه خورد.نگاه تند و خيره اي به بهجت الزمان خانم انداخت و ناگهان به سوي در عمارت راه افتاد. صداي بهجت الزمان خانم از پشت سرش بلند شد.« مي خواهي چه بکني مادر؟«
از ترس آنکه جار و جنجالي به نام من برپا سود با عجله از جا برخاستم و با شتاب به دنبالش دويدم و بازويش را گرفتم. تا خواستم حرفي بزنم که از رفتن منصرف شود، ناگهان حالم به هم خورد و ديگر نتوانستم خودداري کنم. آن قدر بالا آوردم که انگار امعا و احشايم داشت ازگلويم خارج مي شد. سالار همان طور که با نگراني بالاي سرم کنار باغچه ايستاده بود و شانه هاي مرا مي ماليد گفت: «پري جان چه شده؟کجايت درد مي کند؟ بلندشو بيرمت دکتر.«
پيش از آنکه حرفي بزنم بهجت الزمان خانم جوابش را داد. درحالي که با تکيه بر نرده چوبي طارمي از پله ها پايين مي آمد با نگاهي به من و با تجربه اي که داشت مرضم را تشخيصص داد. خنديد و پرسيد: «ويار داري پري خانم؟«
کف هر دو دستم را به آجرهاي هزاره اي باغچه تکيه داده و روي زمين چمباتمه زده بودم. به علامت مثبت سر تکان دادم. سالار مثل آنکه با واقعه غيرمنتظره اي مواجه شده باشد، براي لحظه اي مات و متحير به بهجت الزمان خانم نگاه کرد. ناگهان لبخند چهره اش را شکفت. درحالي که هنوز هم شگفتزده بود آهسته کنارم نشست. عاشقانه نگاهش را به من دوخت و پرسيد: « مطمئني پري؟«
´ در حالي که گلوله هاي اشک صورتم را مي شست به عوض جواب فقط سر تکان دادم. صداي بهجت الزمان خانم را از بالاي سرم شنيدم که گفت: « مبارک است پري خانم. اينکه گريه ندارد مادر، بچه نعمت خداست،گرمي خانواده است. تازه شما بايد به درگاه خداوند شکرکني که يک زن سالم و طبيعي هستي. دلم گواهي مي دهد که ان شاءالله پسر است.کاش زنده بمانم و خودم برايش ختنه سوران و حمام زايمان بگيرم. واي اگر حضرت والا بفهمند، اگر اشرف الحاجيه بفهمد...«
پس ازاين حرف ذوق زده نيشگوني از لپ من گرفت و با عجله رفت تا خبر اين مژده را به عمارت کلاه فرنگي برساند. هنوز بهجت الزمان خانم چند قدمي از آنجا دور نشده بود که ايستاد و خطاب به سالارگفت: « مادرجان، علي خان را بفرست براي پري خانم شيردان بخرد. شيردان نمي گذارد عق خشکه بزند.«
سالار هم چنان که کنار من روي يک زانو نشسته بود، با نگاهش بهجت الزمان خانم را بدرقه کرد تا پشت شمشادها گم شد. بعد مرا بغل کرد و از شادماني سر و صورت مرا غرق بوسه کرد. درحالي که صورت خيس از اشک مرا پي درپي مي بوسيد گفت: « نشنيدي خانم جان چه گفت. تو بايد خوشحال باشي پري...« و بعد يکي از همان دستمالهاي هَريس را که هميشه همراه داشت از جيب درآورد و اشکهاي مرا خشک کرد.
از فرداي آن روز وضع زندگي من از اين رو به آن رو شد. از آن به بعد رفتار خانواده سالار نسبت به من عوض شد. مثل رفتار اعضاي يک خانواده با کوچک ترين فرد خانواده. از همان روز دايه آقا فقط در خدمت من بود.
ديگر تنها نبودم. يا او همدم من بود و يا بهجت الزمان خانم. شبهايي که سالار در عمارت کلاه فرنگي نزد عزت الملوک به سر مي برد نيز همين طور.اکثر روزها که بهجت الزمان خانم آنجا بود با من حرف مي زد.مي گفت: « پري خانم، شما تا حال در خانواده حضرت والا حکم آب روان را داشتي اما بعد از اين امانت دار نسل سالار خان هستي. ثابت و برجا ماندني.«
در اين ميان تنها عزت الملوک و دخترش شعله بودند که هم چنان چشم ديدن مرا نداشتند؛ حتي منيراعظم که تا پيش از اين مرا داخل آدم حساب نمي کرد گاهي که خواهرانش براي ميهماني به آنجا مي آمدند به اتفاق اشرف الحاجيه به ديدنم مي آمد. هنوز سه ماه بيشتر از اين ماجرا نگذشته بود که اشرف الحاجيه مشغول تهيه و تدارک سيسموني بچه شد. تمام وسايل لازم مثل کمد،گهواره و لحاف، تشک و لباس نوزاد را خودش تهيه کرد. برخلاف ماههاي گذشته که پا به عمارت من نمي گذاشت حالا روزي يک بار به من سر مي زد. تا مرا مي ديد به بهجت الزمان خانم مي گفت: « از شکل و شمايل پري خانم پيداست که بره تو دليش پسرکاکل زري قند عسل است...« بعد دستي به شکم برآمده من مي کشيد و مي گفت: « پس کي به دنيا مي آيي پسر سالارخان؟«
آن روزها اشرف الحاجيه هميشه پيش از رفتن به من سفارش مي کرد و مي گفت: «مراقب خودت باش. مبادا از دست هرکس و ناکس لقمه بگيري. مبادا چيز سنگين بلند کني ها، هرکاري داشتي به دايه آقا بگو. تو ديگر مسئول بچه اي هستي که در شکم داري.«
سالار نيز همين طور. او هم سخت مراقب من بود و هر نوع هوسانه اي که دلم مي خواست از زير سنگ هم که شده برايم فراهم مي کرد. به دايه آقا سپرده بود که هر روز چند سيخ دل و جگر برايم کباب کند. نان خامه اي شيريني فروشي ميهن، زغال اخته، بستني و همه نوع پالوده از معمولي و رشته رشته و پالوده مرواريدي برايم فراهم بود. پالوده مرواريدي از آنها بود که به جاي رشته تويش دانه هاي گرد سفيد شناور بود و لابه لايش يخ رنده شده بود و با شربت عطرآگين آميخته شده بود.
آن طرف تر ازعمارت من قلمرو توتهاي درشت و قرمزبود. توتها راحت دم دستم بود وهرکدام را که نظرم مي گرفت دستم را دراز مي کردم و مي چيدم. هرروز دايه آقا با بشقابي کله کود از مغز بادام و پسته و قيسي و آلبالو خشکه سراغم مي آمد.گاهي که هوس آلبالو تازه مي کردم آقاموچول را مي فرستاد بالاي درخت تا برايم آلبالو بچيند..
اواخر آذرماه بود. لبهايم کلفت و بيني ام پهن شده بود. هرروز که مي گذشت شکمم بزرگ تر و هيکلم بدقواره تر مي شد. آن قدر خورده و خوابيده بودم که هيکلم دو برابرگذشته شده بود.
خوب يادم است که نزديک به پنج ماه از حاملگي من گذشت بود که يکي از همان روزها اشرف الحاجيه به افتخار بره تودلي که در راه داشتم يک مجلس ويارانه پزان ترتيب داد و از همه خانمهاي قوم و خويش وعده گرفت. با آنکه بعد از جريان آن روز وليمه مادرشوهرم ديگر چندان ميلي به رفتن به چنين مهمانيهاي فاميلي را نداشتم، اما چون مهماني به خاطر من بود و اشرف الحاجيه حکم کرده بود که بروم چاره اي جز اطاعت نداشتم.
نويسنده: مهناز سيد جواد جواهري
ادامه دارد...
