آخرين خبر/ b>
ما کتابخوان ها، کتاب را مي خوانيم تا قسمتي از زندگي مان باشند، قهرمانان داستان ها، قهرمانان زندگي ما خواهند بود. ما از داستان ها، مقاومت و اميدواري و شادي و زندگي ياد مي گيريم و اين بار هم با داستان زندگي پر تلاش و پشتکار دختري همراه خواهيم بود و تا پايان در کنار او داستان را مي خوانيم. اين شب ها با داستاني زيبا با شما هستيم، کتابخوان و شاداب باشيد.
اومدم.
مرد- چه اسمه قشنگي دارين.
- ممنون، اگه اجازه بدبن برم دوستام نگران شدند.
- يه کم صبر کنيد.
و با عجله به سمت ساختمان دويد، چند دقيقه بعد با يک پلاستيک پر از خرمالو برگشت و به دستم داد و گفت: ديروز مش اصغر، نگهبان اينجا، اين هارو چيده تا به دفتر کارم براي بچه ها ببرم که قسمت شما بوده، بقرمائيد.
از قبول کردن پلاستيک امتناع کردم که گفت: نترسين، دزدي نيست. از اين به بعدم هر وقت هوس خرمالو کرديد بهتره از در بيائيد نه از ديوار! چون ممکنه دست و پاتون آسيب ببينه و خيالتون هم راحت باشه زمستونا مادرم نزد خواهرم به امريکا ميره و صبح ها غير از اصغر کسي اينجا نيست.
- مرسي، اگه اجازه بديد اول از درخت برم بالا بعد بگيرم، چون ميترسم له بشن.
وقتي بالاي ديوار رسيدم خم شدم و پلاستيک را از دستش گرفتم و تشکر کردم. وقتي پائين رفتم بچه ها با چشمهاي گشاد نگاهم مي کردند.
که گفتم: چيه شاخ درآوردم اينجوري نگاه مي کنين.
بهناز بريده بريده گفت: اون....... پائين .... چه غلطي مي کردي؟ هان؟ .... با کي حرف مي زدي؟
خنديدم و گفتم: اول اينارو بخورين تا گندش در نيومده، بعد بازجوئي کنيد.
بعد از خوردن خرمالو ها، تعريف کردم. بهناز و بنفشه از خنده غش کرده بودند ولي سها مات و مبهوت به دهنم چشم دوخته بود.
سها- غزال تو خيلي دل و جرات داري اگه من بودم همون جا از حال مي رفتمو
- الانشم داري از حال ميري، رنگتو ببين چه جوري پريده.
آثار جرم را زير نيمکت ها و ميز پنهان کرديم و سهم بقيه را هم زير مانتو قائم کردم و بعد از شستن ديت و صورت هايمان به کلاس رفتيم. زيبا با ديدنمان با اخم گفت: کارد به شکمتون بخوره، همه رو کوفت کردين و براي ما نياوردين.
وقتي خرمالو ها رو درآوردم، مينا ابروهاش رو درهم کشيد و گفت:
- پس بگو تا حالا په غلطي مي کردين و کجا هوا مي خوردين، حالا ديگه به من کلک مي زنين؟ سها خانوم دستت درد نکنه تو هم از اينا ياد گرفتي.
- سها به تته پته افتاد: مينا جون باور کن من اطلاعي نداشتم.
مينا با مهرباني دست روي شانه سها زد و گفت: شوخي کردم مي دونم کار اين جن است. دفعه اولشون که نيست. هميشه از اين کارا مي کنن، يا سر کلاس درس سر به سر معلم مي ذارن يا زنگ تفريح به کيف هاي اين و اون ددستبرد مي زنن، خلاصه بي کار نمي شينن.
- تا جواني، جواني بايد کرد و قدر اين ايام را دونست، چون زمان به عقب بر نمي گرده.
مينا- بفرما اينم جواب غزال، نخير شما هيچ وقت ادم نمي شين.
عصر بعد از حل تمرينات شيمي و رياضي همراه ساناز به خانه عمو محمود رفتيم. بارون نم نم مي باريد. براي اينکه خيس نشويم سوار تاکسي شديم. زن عمو در را باز کرد. همگي در هال نشسته و عصرانه مي خوردند که ما هم به جمع پيوستيم. ماجراي صبح را آب و تاب تعريف مي کردم که يکدفعه صورت ياشار سرخ شد و به بهانه درس به اتاقش رفت. خيلي تعجب کردم چون هر وقت اونجا مي رفتم لحظه اي تنهايمان نمي گذاشت و اگر امتحان داشت در مقابل اعتراضم مي گفت: شب را ازم نگرفتن، تا صبح بيدار مي مونم و مي خونم.
با بهت و حيرت به عمو چشم دوختم که لبخند معني داري زد و گفت: به رگ غيرتش بر خورده برو پيشش و دلشو به دست بيار.
- آخه من که کار خلافي نکردم که به غيرتش بربخوره.
سهند به جاي عمو جواب داد. خرس گنده تو ديگه بزرگ شدي، نبايد از اين کارها بکني.
- خواهش مي کنم تو زيپ دهنتو بکش، من خودم بهتر مي دونم چيکار کنم.
سهند- حرف دهنتو بفهم و گرنه.......
به ميان حرفش دويدم و گفتم: وگر نه چيکار مي کني، منو ميکشي. مطمئن باش هيچ غلطي نمي توني بکني.
بگو مگوي ما ياشار را از اتاق بيرون کشاند. گفت: بابا ببخشيد من اشتباه کردم که به اتاقم رفتم. تا سر و کله همو نشکونديد غزال تو پاشو بيا اتاقم.
براي سهند شکلکي درآوردم و به اتاق ياشار رفتم، صداي سهند رو از پشت سرم شنيدم که مي گفت: نخير اين ادم بشو نيست، تازه مثل بچه ها براي من ادا در مياره.
در اتاق باز بود. وقتي داخل شدم ياشار رو بروي عکسم که بالاي کوه بر روي تخته سنگي نشسته بودم، ايستاده بود و تماشا مي کرد. از پشت کمي به او نزديک شدم و گفتم: به چي نگاه مي کني من که اينجا هستم؟
به سمت من برگشت و با اشاره خواست تا روي تخت بنشينم و خودش هم روي تخت نشست و چشم به زمين دوخت، سکوتي بينمان حاکم شده بود. چند دقيقه گذشت چون هميشه سکوت آزارم مي داد با ترشروئي گفتم: تو امروز چت شده، اون از عصبانيتت اينم از ساکت نشستنت. نمي دوني من اگه ساکت باشم دق مي کنم؟
نفس عميقي کشيد و گفت: غزال؟
جانم.
نگاهي به صورتم انداخت و چهره زيبا و دوست داشتني اش را با لبخندي مزين ساخت و گفت: تو فکر نمي کني ماشاالله واسه خودت خانمي شدي و بايد دست از بعضي کارات بکشي، اگه زبونم لال امروز اونجا بلائي سرت مي اومد چيکار مي کردي. مي دونم حتما ميگي از خودم دفاع مي کردم ولي يادت باشه هميشه بايد از جنس مخالف دوري کني و حد و مرزي بين خودت و اونا قائل بشي، تا دچار مشکل نشي و پشيموني به بار نياري، متوجه شدي؟ مثلا همين الان که دستاتو دور کمرم حلقه کرده بودي کار اشتباهيه، چون از بچگي با هم بزرگ شديم، تو احساس تفاوت نمي کني، منظورم اينه که احساس بلوغ نمي کني.
با اخم جواب دادم: حالا من غريبه شدم.
- نه غريبه نيستي، فقط يه دختري! همين و بس و ما به هم نامحرم هستيم. فهميدي؟
- نچ، نچ.
- کم کم از دستت ديوونه ميشم. نو دختر زيبائي هستي و بايد مواظب خودت باشي. پريروز که دوستم اينجا بود، به عکس تو زل زده بود وقتي بهش گفتم عکس دختر عمومه، باور نميکرد و فکر مي کرد پوستره و دارم شوخي مي کنم.
- اولا اگه يه خورده بگي نگي قيافم قشنگه، تقصير من نيست،ثانيا پس سهند راست مي گفت که آخرش از دست من ديوونه ميشي.
با عصبانيت بلند شدم و در را محکم بهم کوبيدم وبيرون رفتم. و رو به ساناز گفتم: پاشو بريم.
عمو هر چه غدر اصرار کرد که بمانيم قبول نکردم، خواست خودش ما را برساند که باز هم قبول نکردم. چون مي دانست مرغم يک پا دارد و يک دنده هستم، اصرار نکرد. بدون خداحافظي از ياشار خانه را ترک کرديم. تا سر خيابون براي در امان ماندن از بارون دوئيديم. صداي بوق ماشين که مرتب زده ميشد باعث شد به پشت سرمان نگاه کنم، از ديدن ياشار که با ما کمي فاصله داشت، بلافاصله تاکسي گرفتم و سوار شديم. چن از دستش عصباني بودم اعتنائي نکردم. شب موقع خواب هر چه قدر به حرفهايش فکر کردم چيزي دستگيرم نشد. چرا بايد از او دوري مي کردم؟ اونقدر فکر کردم که دم دماي صبح خوابم برد. صبج خواب الود و کسل به مدرسه رفتم. وقتي سر جايم نشستم، ثريا گفت: چي شده، امروز دمغي؟ مثل برج زهرمار مي موني.
- ثريا خواهش مي کنم سربه سرم نذار که حوصله ندارم.
بهناز سر به سرم مي گذاشت و اذيتم مي کرد که با فرياد گفتم: بهناز لطفا خفه.
بهناز- هي، چرا امروز سگ شدي و پاچه مي گيري.
ورود دبير ادبيات به کلاس، مانع باز جوئي بچه ها و دعوا کردن من شد. تا پايان کلاس فقط چرت زدم و از درس چيزي نفهميدم، تا صداي زنگ بلند شد، بهناز و ثريا که ديگر طاقتشان طاق شده بود قبل از رفتن دبير گفتند: زود باش، جون بکن که ديگه صبر ايوب نداريم، تا بدونيم علت خوش اخلافيت چيه.
به دبير اشاره کردم و گفتم: شرمنده تا رفتن ايشون نمي تونم به عزرائيل جون بدم.
بعد از رفتن دبير علت ناراحتي ام را برايشان گفتم و سپس رو به مينا گفتم: ببخشيد خانم معلم به نظر شما کجاي کار من ايراد داره؟
مينا- خوب حق با ياشاره، چقدراين پسره خوب و آقاست ! چون قصد سواستفاده از تو رو نداره. هر پسره ديگه اي به جاي اون بود مي گفت، بي خيال، بذار خوش باشم ولي اون به جاي لذت بردن از وسوسه و هوا وهوس دوري مي کنه.
- آخه چه عيشي، چه لذتي؟ اصلا براي چي بايد وسوسه بشه؟
بهناز- احمق جان يه نگاهي به هيکلت بنداز تا متوجه بشي، مثلا خرس گنده تو دختري، اونقدر کودني که نفهميدي منظورش اينه که اگه آبروت بر باد مي رفت و شکمت بالا مي اومد چه غلطي مي کردي، فهميدي؟ شير فهم شدي يا نه؟
از شنيدن حرفهاي بهناز سرم به دوران افتاد، حق داشت مرا کودن و احمق بنامد. چقدر خودم را به نفهمي زدم، تازه با ياشار قهر هم کردم.
زيبا- بهناز تو هم با اين حرف زدنت، ببين غزالو به چه وضعي انداختي رنگش سفيد شد.
بهناز- گمشو از صبح اينجوري بود من فقط يه خورده سفيدش کردم.
- اتفاقا حرف درستي زد، چون من تا حالا به اين چيزا فکر نمي کردم و رابطه اي صميمي با پسراي فاميل داشتم که با يادآوري اونا شرم مي کنم.
بهناز دو دستي بر سرش کوبيد و گفت: اي واي خدا مرگم بده، بگو ببينم چه غلطي مي کردي.
- ديوونه اون فکرهايي که تو مي کني منظورم نيست، مثلا بعد از چند مدتي که مي ديدمشون چنان از گردنشون آويزون ميشدم و مي بوسيدمشون که نگو! يا جلوي همه سرم رو روي پاي ياشار ميذارم يا موقعي که از ديوار بالا مي رفتم ازشون مي خواستم دستاشونو برام قلاب کنن.
بهناز- ياشار ايراد نداره چون شوهر آينده اته ولي بقيه ايراد دارن.
- خواهشا تو نظر نده، چون اون هم با بقيه هيچ فرقي نداره.
سها که تا آن لحظه ساکت نشسته و به حرف هاي ما گوش مي داد، هاله اي از اشک چشمهاي عسلي رنگش را پوشاند و با بغض گفت: خوش بحالت که با پسر عموت اينقدر صميمي هستي که راهنمائيت مي کنه، منو سپهر.....
و گريه مجالش نداد تا بقيه حرفش را بزند.
بهناز براي اينکه سها را از غم برهاند گفت: سها جون خواهش مي کنم اسم اونو نيار که زن داداشت غش مي کنه و کارش به بيمارستان مي کشه، تو که دوس نداري ناکام بمونه.
خنده به لبهاي غنچه اي سها نشست و در حالي که اشکهايش را پاک مي کرد، گفت: نه من زن داداشمو خيلي دوس دارم، خدا نکنه ناکام از دنيا بره، راستي بهناز جون پنجم اذر، سالروز تولد من و سپهر، مي آيي؟
بهناز- اگه دعوتم کني چرا نمي آيم، با سر و کله خدمت سپهر جون و تو مي رسم.
سها- حتما که دعوتت مي کنم، يعني همه بچه هاي کلاس رو دعوت مي کنم. ولي در مورد سپر بايد بگم شرمنده اون نمي آيد، چون اينجا رو دوس نداره، حتي بعد از تموم شدنه تحصيلاتش هم نمي آيد.
- چرا مگه ايران چه جوريه که دوست نداره بياد؟
سها- ميگه ايران آزادي نيست و آدم نمي تونه راحت زندگي کنه.
- بستگي داره آزادي رو تو چي ببينه.
- اون خودشو غرق زندگي اروپائي کرده و از انجام هيچ کاري ابائي نداره، اندازه موهاي سرش دوست دختر داره، شبا با بچه هاي خالم تو کازينو و اينور اونوره، دير به خونه مي اومد. پدر و مادرم حريف اش نمي شدن و براي همين هم به ايران اومديم چون دوست ندارن ما هم مثل سهيل بار بيائيم.
- پس آدم بي بندو باريه.
سها- متاسفانه بله.
بهناز- سها جون با اين حساب من نيستم چون دوست دارم شوهرم فقط منو بخواد و چشمش دنباله زناي ديگه نباشه، مگه توبه کنه.
سها- اين از سپر بعيده که دنباله خوش گذراني نباشه.
بهننز لبخندي زد و گفت: پس بهتره همون جا بمونه چون اگه اينجا بياد بايد شبا به جاي کازينو به اماکن بره.
چند روزي از آن ماجرا گذشت. يکروز وقتي مدرسه تعطيل شد، طبق معمول دبير رياضي چند دقيقه بعد از زنگ کلاس باز هم تمرين حل مي کرد. اغلب دانش آموزان کلاس ما، آخرين نفراتي بودند که مدرسه را ترک مي کردند. وقتي از در بيرون رفتيم، پير مردي جلو آمد و گفت: ببخشيد غزال خانوم شما هستيد؟
- بله، امري بود.
- ببخشيد اين سبد رو آقا پدرام براي شما فرستاده.
نگاهي به سبد پر از خرمالو که پير مرد به سمتم گرفته بود انداختم و دستپاچه گفتم: اقا پدرام؟ ولي من ايشون رو نمي شناسم.
- دختر جان مگه شما چند روز پيش بالاي درخت نرفته بودين، چون خودم آقا پدرام رو صدا کردم.
- بله درسته، ولي........
مينا ضربه اي به پهلويم زد و گفت: غزال سبد رو بگير که دست پدر بزرگ خسته شد.
بالاخره سبد را گرفتم و تشکر کردم. بعد از دور شدن پير مرد سبد را به دست مينا دادم و گفتم: بفرما، معلم اخلاق مال شما، هميشه ما رو نصيحت مي کني، حالا خودت مجبورم کردي که اينارو بگيرم؟
مينا- براي اينکه بچه ها بهمون زل زدن، ترسيدم خانوم رحيمي رو صدا کنن.
نگاهي به اطراف انداختم و ديدم حق با ميناست، با ترشروئي و درماندگي گفتم: حالا اين سبد رو چيکار کنم؟ جواب ياشارو چي بدم؟
بهناز- هيچي ببر خونه و نوش جان کن، مجبور نيستي که مثل بچه هاي کوچک تا دست تو دماغت کردي همه جا، جار بزني آهاي مردم........
دستم رو جلوي دهنش گذاشتم و گفتم: کولي! چه خبرته وسط خيابون داد مي زني.
بهناز- از بس که حرصمو در مياري، بگو يکي از بچه ها برات آورده، انگار قتل کردي که مي ترسي.
سها تبسمي کرد و گفت: بگو من آوردم، چون ما هم درخت خرمالو داريم.
سها را محکم بغل کردم و بوسيدم. عجب حرف قشنگي زد و منو از اين مخمصه نجات داد.
بدون ترس و دلهره به خانه رفتم. فرداي آن روز مادرم به جاي خرمالو سيب گذاشته بود که به مدرسه بردم و بين بچه ها تقصيم کردم، تا بيش از اين باعث دردسر نشود. زنگ تفريح به کمک مينا، که پشت در کشيک مي داد، به در خانه آقا پدرام رفتم و ضمن تشکر به پير مرد گفتم:
- لطفا به آقا پدرام بگيد ديگه از اين کارا نکنه و باعث دردسر و آبروريزي براي من نشه!!
وقتي به کلاس رفتيم سها کارت دعوتش را بين بچه ها تقسيم مي کرد. همه خوشحال بودند که دور از محيط مدرسه، دور هم جمع مي شوند.
عصر روز پنج شنبه بلوز و شلوار مشکي رنگ آستين حلقه اي که مامان از پاريس آورده بود پوشيدم و از مامان خواستم که موهايم را ببافه که گفت: واي آخه حيف نيست اين موهارو ببافي؟ قشنگ پشت سرت بريز يه کمي هم ژل بمال تا قشنگتر بشه.
- مامان شما به اين سيم ظرفشوئي ميگين قشنگ؟
- ناشکري نکن، يه کم موج داره.
وقتي حاضر شدم، مامان مرا رساند و قرار شد شب ساعت ده به دنبالم بيايند.
سها و مادرش جلوي در منتظرم بودند و به گرمي با من روبرو شدند. اغلب بچه ها آمده بودند به غير از دو، سه نفر.
خانه سها اينا، خيلي بزرگ و بصورت ويلائي بود. ساختمان بصورت گرد در وسط قرار داشت، دوبلکس بود و اتاق خواب ها بالا و پائين به پذيرائي اختصاص داشت. مشخص بود که خيلي پولدار و خوش سليقه هستند، چون تمام وسائل با سليقه چيده شده بود. در گوشه اي از پذيرائي، پيانوي رويال سياه رنگي قرار داشت. با راهنمائي سها پيش بنفشه و بهناز نشستم.
بنفشه آرام گفت: بابا، خيلي مايه دارن.
- آره
بهناز- غزال اون دختره که اونجا لم داده، خيلي هم ايکبيريه، همون، هما خانومه، نگاش کن.
با اشاره بهناز نگاه کردم، دختري بور و چشم آبي که لباس زننده اي به تن داشت با فخر و تکبر به مبل لم داده و ما را تماشا مي کرد.
زيبا- از وقتي اومده، يه کلمه حرف هم نزده! امشب بايد غوغا کنيم که فکر نکنه سها اينجا خيلي تنهاست.
کم کم بچه ها شروع به رقصيدن کردند. محفلمان حسابي گرم شد و کسي به هما توجه نمي کرد. هر از گاهي سها طفلکي کنارش مي نشست. مامان سها – نازي خانوم- زن مبادي آداب بود که همراه ما مي گفت و مي خنديد، انگار همسن و سال ما بود! همپاي بچه ها مي رقصيد و شادي مي کرد. بعد از رقص و پايکوبي همه براي استراحت نشستند، بعد مادر سها به کنارم آمد و گفت:
- تو دختر خوشگلم رو من احساس مي کنم قبلا جائي ديده ام.
- ممنون از لطفتون، شايد تو خيابون ديديد! چون فاصله بين خانه ما و شما زياد نيست.
- نمي دونم دقيقا کجا ديدم. هر چقدر به ذهنم فشار ميارم به يادم نمي ياد. اسم و فاميلتون چيه؟
- غزال سراج.
زير لب مرتب زمزمه مي کرد: سراج سراج...
چند دقيقه بعد يک مرتبه گفت: اسم بابات مسعوده؟
- بله! شما از کجا مي شناسيد؟
- واي خداي من، پاشو بريم به سعيد نشونت بدم. باباي تو و سعيد هم دانشکده اي و هم خونه بودن.
صورتم را دوباره بوسيد و بلندم کرد و مرا با خودش برد. در طبقه پائين اتاقي قرار داشت که بعد از تلنگري در را باز کرد. مرد ميانسالي پشت ميز نشسته بود، سلام کردم.
- سلام دخترم، حالتون خوبه.
- ممنون.
خانوم زماني- سعيد حدس بزن اين خانم خوشگل کيه؟ اگه بگم باورت نميشه.
آقاي زماني به صورتم زل زده بود و من از خجالت سرم را پائين انداختم. آقاي زماني بعد از کمي نگاه و فکر کردن گفت: نمي دونم، قيافش خيلي آشناست ولي نمي دونم شبيه کيه؟
- ببخشيد خانوم زماني شما اگه بابا رو مي شناسيد... بايد بگم من بيشتر شبيه مامانم هستم تا بابام.
- مي دونم عزيزم، چون اگه اشتباه نکنم اسم مامانت بايد شيرين باشه.
- بله.
آقاي زماني بلند شد و به طرفم آمد و در حالي که خنده به لب داشت گفت: بلبل زبونيتم مثل شيرينه.
پيشوني ام را بوسيد و ادامه داد: عجب تصادفي! تو آسمونا، دنبالش مي گشتم، روي زمين پيداش کردم. بعد از بيست و سه سال اونهم دختر بهترين دوستم را ديدن يه لطف ديگه اي داره. خوب عزيزم اسمت چيه، بابا اينا چطورن؟
- اسمم غزال، بابا اينا هم خوبن، ساعت ده مامانم مياد دنبالم ميتونيد ببينيشون.
شماره تلفن خونه ،شرکت موبايل مامان و بابا را بهشان دادم. قبل از اينکه بيرون بروم، سها به داخل آمد و گفت: غزال نيم ساعته که دنبالت مي گردم، ايجا چيکار مي کني؟
نازي خانوم- سها جون، مامان و باباي غزال يکي از بهترين دوستاي سعيدن و الان تصادفي فهميديم.
سها با خوشحالي در آغوشم گرفت و گفت: راست ميگي؟ خيلي عالي شد از اين به بعد ديگه تنها نيستم و هر وقت خواستم مي تونم با غزال باشم.
ساعت ده هنوز کيک را نبريده بوديم که مامانم به دنبالم آمد خواستم آماده بشم که نازي خانوم گفت: عزيزم تو بشين من ميرم دم در که بياد داخل.
چند دقيقه بعد با هم به داخل آمدند، از قيافه هر دوشون پيدا بود که از اين ديدار خرسند هستند. مخصوصا خانوم زماني. چون آنها تازه به ايران آمده بودند و دوست وآشنائي نداشتند. بلند شدم و به کنار آنها رفتم و سها رو به مامان آشنا کردم. مامان به اتفاق خانم زماني به اتاق آقاي زماني رفتند و بعد از يک ساعت به خانه برگشتيم. در خانه فقط حرف از گذشته بود. چون بابا و مامان هر دو در يک کلاس بودند و در رشته مديريت درس مي خواندند که بعدا اين آشنائي منجر به ازدواج شده بود. با يادآوري گذشته چهره هر دو آنها شاد و سرزنده شده بود. مامان براي روز بعد که جمعه بود آنها را براي نهار دعوت کرده بود و من از ته دل خوشحال بودم، چون غير از ياشار و سهند، دوستي که بتوانم آزادانه به خانه شان رفت و آمد کنم، نداشتم.
صبح وقتي از خواب بيدار شدم مامان مشغول کار بود. تازه صبحانه خورده بودم که زن عمو اينها هم آمدند. چون ياشار همراه آنها نيامده بود به اناقم رفتم تا کمتر دهن به دهن سهند شوم. ساعت يازده و نيم سها و خونواده اش آمدند، نيم ساعت بعد ياشار هم رسيد. دور هم نشستيم و از هر دري سخن مي گفتيم. برق شادي در چشمان سها و سهيل مشخص بود. سهيل و ساناز چون تقريبا هم سن بودند مصاحب خوبي براي هم بودند.سهند شکر خدا به احترام آنها کمتر سر به سر من مي گذاشت و من هم سعي مي کردم کمتر با او صحبت کنم. روزها در پي هم مي گذشتند وروابط بين دو خانواده گرمتر و صميمي تر مي شد طوري که من و ساناز آنها را عمو و خاله صدا مي کرديم و ديگر هيچ مانعي بين من و سها وجود نداشت و هر وقت و هر زمان که مي خواستيم با هم بوديم و بعضي از شبها را خانه هم مي مانديم. بابا و عمو سعيد هم شراکتي باغي در فشم خريده بودند، به قول بابا تا شايد من کمتر غر بزنم و هواي رفتن به اروميه را بکنم.
با رسيدن فصل بهار، به کالبد درختان بي روح جان تازهاي دميده شد. عيد به پيشنهاد عمو سعيد قرار شد به اهواز برويم و تابستان به اروميه.
در فصل بهار، هواي اهواز باز هم گرم بود ولي مهمان نوازي و خون گرمي عمو ها و عمه هاي سها، اين گرماي آزار دهنده را از ياد مي برد. اغلب شبها در خانه يکي از آنها مهمان بوديم، ولي شب موقع خواب به خانه عمه خانوم برميگشتيم.
زن بيچاره در زمان جنگ شوهر و پسر بزرگش را از دست داده بود و آثار شکست و زخم روزگار در صورتش هويدا بود. . با لبخندي سعي در پوشاندن آن داشت. پسر دومش همان زمان به همراه خانواده اش به اصفهان کوچ کرده بود و در آنجا زندگي مي کرد. و پسر ديگرش بهزاد که مجرد بود و در کشور کويت ساکن بود. و تنها مونسش دخترش ليلي بود که يکسال از ما بزرگتر بود. روزها در شهر، که جنگ چهره ديگري به سطح آن بخشيده بود پرسه مي زديم و شبها در اتاق ليلي تا پاسي از شب بيدار مي مانديم و با هم حرف مي زديم. دو شب مانده بود به تهران باز گرديم يکي از همسايه ها به عروسي دعوتمان کرده بود. از ليلي خواستم يکي از لباسهاي محلي اش را به من بدهد. چون عاشق لباس محلي بودم بقيه را از اتاق بيرون کردم و تند تند لباس را که پيراهن بلندي که با سنگ و مليله مزين شده بود تنم کردم و روسري را به فرم محلي ها سرم کردم.
مامان از پشت در صدايم کرد و گفت: غزال زود باش همه منتظر تو هستن، يه ساعت چيکار مي کني؟
- يه لحظه صبر کنيد اومدم.
وقتي از اتاق خارج شدم يکدفعه چشمها به طرفم برگشت. هر کس اظهار نظري مي کرد، عمه خانم جلو آمد و پيشانيم را بوسيد و گفت:
- دختر بندري چه خوشگل شدي، تنها تفاوتت با بندري ها، اين پوست سفيد و بلوريته. هزار ماشاالله اونقدر خوشگل و تو دل برو شدي که حد نداره! مي ترسم امشب چشمت بزنن، ليلي زود اسپند دود کن.
ليلي چند دقيقه بعد اسپند به دست آمد و آهسته نزديک گوشم گفت:
- غزال امشب هر چي پسر بندري عاشق و شيدا مي کني و از فرداست که خواستگارا پشت درمون صف بکشن.
- نه بابا، هيچ هم از اين خبرا نيست، چون همچينم آش دهن سوزي نيستم.
- چرا! قد بلند، کمر باريک، صورت گرد و سفيد، ابروهاي پهن و بهم پيوسته، لب و دماغ کوچک، چشم هاي درشت و سياه.
- علف به دهن بزي شيرين اومده.
با خنده به راه افتاديم. در هر مجلسي تافته جدا بافته بوديم و همه از ما پذيرائي مي کردند. واقعا که مردمان جنوب خونگرم و مهربان هستند. ليلي مرتب سر به سرم مي گذاشت و مي گفت: تعداد طرفداراتو نوشتم هر کدومو بخواي ميتوني انتخاب کني. البته خودم از نفرات اول هستم.
- از کي تا حالا پسر شدي و من خبر ندارم.
- خانوم خانوما براي بهزاد، البته با همفکري مامان.
- از کجا مي دوني بهزاد منو مي پسنده، با اين ريخت و قيافه شبيه ميمون شدم!
- خانوم شکسته نفسي نفرمائيد من که دخترم دلمو بردي، تنها عيب تو اينه که مثل همه دخترا، ناز و عشوه بلد نداري که اونم خودم يادت مي دم.
با خنده گفتم: راستش اين يکي از من برنمياد به قول دوستم بهناز مثل چوب بي احساسم. اگه بتوني يادم بدي ممنونت ميشم.
در طول ده روزي که اهواز بوديم خيلي خوش گذشت. براي سيزده بدر در تهران بوديم.
عمو محمود هم که با خواهر زن عمو سيمين به شمال رفته بودند براي آن روز برگشته بودند و دسته جمعي به فشم رفتيم. آفتاب و کرمي هوا امکان بازي و تفريح در بيرون را مي داد. چون پانزده نفر بوديم به دو دسته تقسيم شديم و بازي وسطي را شروع کرديم. من وسهند در يک گروه قرار داشتيم، بعد از چند دور بازي، موقع دوئيدن يک لحظه سهند پايش را جلو آورد و با سر به زمين خوردم. بازي بهم خورد، با کمک ياشار و سها از زمين بلند شدم. زانو و آرنجم بد جوري زخمي شده بود طوري که شلوارم پاره شده بود و از زخمم خون مي آمد. براي اينکه بين سهند و ياشار دعوا راه نيافتد و اوقات ديگران هم تلخ نشود حرفي نزدم. به زور لبخند زدم و گفتم: ببخشيد بي احتياطي من باعث بهم ريختن بازي شما هم شد. شما ادامه بديد من ميرم داخل و پانسمان مي کنم.
ياشار- فکر بازي ما نباش، ببينم دردت نگرفته که ميخندي، هر کس جاي تو بود الان گريه و زاري مي کرد.
سهند- بادمجان بم آفت نداره. تازه اونقدر که مغروره نمي تونه جلوي همه گريه کنه. اگه ما نبوديم آب دماغش هم راه افتاده بود.
با خشم نگاهش کردم و گفتم: طلبت باشه به موقع به خدمتت مي رسم.
بعد از پانسمان کردن پايم مجبور شدم داخل خانه بمانم. طفلک ياشار و سها به خاطر من آنها هم پيشم ماندند. خيلي جرصم گرفته بود. خانه نشيني ودرد پا از يک طرف، زهر کلام و نيشخند سهند هم از طرفي سخت آزارم مي داد.
روز چهاردهم وقتي به مدرسه رفتم بعد از روبوسي و تبريک سال نو بهناز پرسيد: غزال خانوم، خدا بد نده از خوشي عيد شل شدي؟
سها به جاي من برايشان تعريف کرد. آنها مي خنديدند و بيشتر حرصم را درآورد. با حرص گفتم: البته اين دسته گل آقا سهند بود.
سها با تعجب پرسيد: پس چرا نگفتي، ما فکر کرديم که خودت زمين خوردي.
- نخير! اونقدر حواسم هست که زمين نخورم، مگه اينکه دست سهند تو کار باشه. اگه نگفتم به خاطره اينه که همه باهاش دعوا مي کردن و باعث ناراحتي ميشد. مطمئن باش يه روز تلافي مي کنم.
با شروع فصل بهار، اکثر روزهاي تععطيل را در فشم به سر مي برديم، براي همين بعد از تمام شدن مرحله اول کنکور
از کتايون، دختر عمه ام دعوت کردم که به تهران بيايد و استراحتي کند و تعطيلات با هم به اروميه برويم، چون يکسال شب و روز را به مطالعه گذرانده بود با جان و دل پذيرفت. با آمدن کتايون، هر سه نفر، سهند، کتايون و من همراه عمو و زن عمو به گردش و تفريح مي پرداختيم. طبق عادت هر سال، فقط روزهاي آخر که به امتحانات نزديک ميشد، هر دو به کمک دبير خصوصي درس مي خوانديم. هر چه قدر ياشار اعتراض مي کرد، گوش ما بدهکار نبود ولي ياشار و سها بر عکس ما سخت درگير درس و کتاب بودند.
روز چهارشنبه با خوشحالي به خانه رفتم که باز براي رفتن به فشم آماده شويم، هر چقدر دنباله کليد گشتم، نبود. حدث زدم صبح در خانه جا گذاشته باشم. دستم را روي زنگ گذاشتم ، پس از چند دقيقه صداي کتايون در آيفون پيچيد که مي گفت: چه خبره، مگه سر آوردين؟
- بله سر کار خانوم سر غزال رو آورديم، تا از گشنگي غش نکنه درو باز کن.
نويسنده:طيبه امير جهادي
ادامه دارد...
با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد