1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

قصه ایرانی/ «نیوشا »؛ قسمت نوزدهم و آخر

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
قصه ایرانی/ «نیوشا »؛ قسمت نوزدهم  و آخر
آخرين خبر/ اين شب‌ها داستان خواندني « نيوشا » نوشته « ليلا رضايي » را مي‌خوانيم. با ما همراه باشيد.
قسمت قبل نيوشا فورا اشکهايش را پک کرد تا آ لحظه فکري براي علت ورود ناگهانش نکرده بود خودش را براي روياروي با درايوش اماده کرد با ديدن لامپ اتاقش اتاق را روشن کرد و با ترديد به سمت در رفت داريوش با ديدن نيوشا لبخدي بر لب نشاند و گفت: _خواب مي بينم واقعا خودت هستي. نيوشا لبخند کمرنگي زد و گفت: _بيداري..بيدار..بيدار..سلام داريوش تازه متوجه چشمهايي متورم نيوشا شد و گفت: _تو گريه کردي عزيزم. نيوشا با نشنيده گرفتن کلمه اخر در حالي که سخت محتاج يک آشنا بود بار ديگر اشکهايش جاري شد داريوش در اتاق را بست مقابل نيوشا ايستاد و با ظطراب گفت: _اتفاقي افتاده نيوشا نيوشا سکوت کرد و بعد گفت: _چيزي نيست اتافاقي نيفتاده فقط فقط اتز ديدن اينجا احساس ساتي شدم. داريوشا گفت: مرا ترساندي حضور ناگهاني ات اين وضع خواهش مي کنم نيوشا توضيح بده نيوشا به روي خودش نياورد چه اتفاقي افتاده و سريع از اتاق خارج شد. تمام ساکنين ويلا برايه برگزاري جشن به تکاپو افتاده بودند. شاهرخ عصباني بود با هيچ کس حرفي نمي زد و همه براي برگزاريه اين جشن مسخره خوشحال بود نيوشا گوشه اي از اتاق نشسته بود و سعي داشت کوکب ناراحتي و عصبانيتش گفت: _اصلا براي چي برگشتي ؟نکنه زده به سرت تک تنها راه افتادي اومدي اينجا که چي ؟اين هم با چه ماشيني نيوشا آهسته گفت: _عمه جان وقتي خودم اين شايعات و حرف هاي برام مهم نيست و اپري برام ندارد کوکب گفت: _اينقدر خودخواه نباش دختر منم مي دانم حرف هايه مردم برات مهم نيست اگه بود که اينقدر بامبولها را نمي زدي نمي بيني که پدرت چي شده؟ نيوشا نگاه ترحريم داري به پدرش انداخت عبدالله با سکوتش با چهراي تکيده و مظلوم تسبح مي اندخت نيوشا با دلخوري گفت: _من کاري تکردم از ديگران پنهان کنم نمي دونم با چه زبوني بايد از شما معذرت بخوام اما تا حالا باور نمي کردم که باعث سر افکندگي شما بوده باشم. کوکب گفت: _تو باعث سرافکندگي و دردسر ما نيتس مردم مي گو يند اردشير تو رو برد تهران به تو درس دزدي و پست فطرتي بده مي فهمي دختر يعني چي..... عبدالله حرف او را قطع کرد و گفت: _بس کن ديگه کوکب گور پدر مردم نيوشا سکوتش را شکست و گفت: _باشه عمه جان من از اينجا مي رم مي رم به شاهرخ ثابت مي کنم که تا شما احساس شرمندگي نکنيد. شاهرخ در تخت خود خوابيده بود و با ورود سولماز به اتاق ملافه خود را کشيد دستش را به حالت نوازش روي موهاي شاهرخ کشيد و گفت: _عزيزم حالت خوش نيست؟ _شاهرخ با انزجار دست سولماز را پس زد و گفت: _چي باعث شده فکر کني من ناراحتم و حالم خوش نيست سولماز اشاره به سرو وضعش کرد و گفت: _تا جايي که من ياد دارم ديشب اصلا لب به مشروب نزدي و در رختخواب و سر ميز صبحانه حاضر نشدي. شاهرخ با ناراحتي گفت: _از چي ناراحت هستي؟از اين ک مشروب نخوردم يا اينکه با لباس اومدم تو رختخواب. سولماز با نارحتي گفت: _واي چقدر بداخلاق و ملافه رو از روي او کشيد و گفت بلند شو اقايه اخمو شاهرخ با پرخاش گفت: _فقط مي خوام تنها باشم سولماز با حالتي تصنني از خاطر رنجيد گفت: _فکر مي کني نمي دانم چرا بهمن بي اعتنايي مي کني شنيده که به حسابدارت علاقمند شدي شاهرخ روي تخت نيم خيز شد و گفت: _کي در مورد اون با تو صحبت کرده سولماز گفت: _نترس عزيزم برام مهم نيست فقط خودت برام مهمي اين که پي به.. شاهرخ حرف او را قطع کرد و با عصبانيت فرياد د گفتم کي در مورد اين حرف با تو صحبت کرده. سولماز گفت: شخص خاصي نبود هر جا قدم مي ذاري همه مي گن - شاهرخ گفت: ديگه حق نداري اينطور صحبت کني شايد و اون دهان گشادت رو باز کني و در مورد من و حسابداره قبليم حرف - بزني سولماز گفت: هم خودتو گول مي زني اما عزيزم اما اون عروسک خوش آب رنگ که لحاظات گرم و شيريني رو برات فراهم مي - کرد حقه باز جايي بود حالا حالا هم رفته جايي که بتوانه.. شاهرخ فرياد زد و گفت: _خفه شو...خفه شوسولماز..برو بيرون ... سولماز با نازو عشوه رفت. شاهرخ اماده شد و براي اينکه چرخي بزند بيرون رفت با ماشينش نيوشا ه که در تعقيب او بود شاهرخ هنگامي که او را ديد از ماشين پياده شد و با قدمهاي بلند خود را به او رساند شاهرخ گفت: _بله کسي که راحت مي تونه پول از گاو صندوق بدزده حتما پول هاي کلاني هم ازحساب ها برده است نيوشا گفت: نيومدم که پوستم را بکني و دباغي کني اومدم توضيح بدم که اميد داشتم حرف هام رو گوش کني - شاهرخ با عصبانيت فرياد زد و گفت: _بيا پايين خانوم گلدره امروز روز تصفيه حسابه است نه گفته بودي مي خواي توضيح بدي و بعد فرياد زد بيا بيرون کثافت _نيوشا بيرون امد و شاهرخ او را به سمت جنگلي کوچک حل داد که در آن نزديکي ها بود بعد هم شاهرخ اسلحه براي او کشيد نيوشا گفت: ميبينم هنوز هم ک با خودت اسلحه بر مي داري محبوب همه. - شاهرخ گفت: _گفته بودم که توام بايد با خودت اسلحه حمل کني نيوشا گفت: _اگر قسمت من مرگ باشهت مام اسلحه هاي دنا هم خودم رو حمل کنم مي ميرم نيوشا فرياد زد _شليک کن _شاهرخ دلش نمي امد اين کار رو بکند براي خالي کردنه خشمش يک تير هوايي زد و گفت: گم شو ...گم شو نمي توانم به تو دختره حقه باز شليک کنم. - نيوشا لبخندي بر لب نهاد _شاهرخ با تمسخر گفت: _پس اومدي بهم تبريک بگي اين همه راه رو از تهران کوبيدي اومدي اينجا به من تبريک بگي نيوشا که دچجار نزلزل شده بود ناباورانه به شاهرخ نگاه کرد نمي توانست باور کند با ناراحتي راهش را کج کرد و رفت سوار ماشين شد و به سمت تهران حرکت کرد. داريوش تصميم داشت مکاني را براي روستا به عنوان خانه بهداشت به همراه نيوشا بسازد داريوش به نيوشا گفت: تو سرحال نيستي توي اين برف سرما نيوشا حواست کجاست تو خودت اينجاي - ولي فکرت جايه ديگه است نيوشا با دستپاچگي گفت: _نه من حواسمم اينجاست تو فقط زيادي به من حساس شدي. داريوش گفت: _فراموش کردي که با هم بزرگ شديم راستي در مورد ساختمان خانه بهداشت نگران نباش بايد چند روزي صبر کني يک کاري براي شرکت پيش اومده وقتي برگشتم دوباره رو براه ميکنم. شيلا با ماشين وارد ويلا شد برف به شدت مي باريد و او مجبور شد برف پاکن ها را بزند هنوز انقدر از ويلا دور نشده بود که در سمت راست جاده متوجه مده جواني شد که با دست به او علامت مي دهد. شيلا شيشه ماشين رو پايين کشيد و داريوش خم شد و گفت: سلام خانوم. - شيلا گفت: _سلام...مشکلي براتان پيش آمده آقا. داريوش گفت: _مشکل نخير مي خواستم بدونم شما آقاي شاهرخ اسفندرياري رو مي شناسيد. شيلا با ترديد گفت: بله ...بله من خواهرشان هستم اشکالي پيش اومده؟ - داريوش لبخند زد و گفت: _چه عالي مي خواستم چند تا سوال درباره حسابدارشون بپرسم. شيلا در ماشين رو باز کرد تا داريوش سوار بشود و قبل از اين که حرفي بزند شيلا گفت: _شما کارفرماي خانوم گلدره هستيد.؟ داريوش از شخصيت جديد و بجاي که شيلا به او داده بود لبخندي زد و گفت: _بله..بله من صاحب يک شرکت ساختماني هستم. شيلا گفت: _دختره دروغگو گفته بود بک ارثيه کلان از دايي اش بهش رسيده بايد مي فهميدم که دروغ ميگه داريوش گفت: _از چندتا کارمندامم شنيدم که اينجا کار مي کرده شيلا خنده کوتاهي کرد و گفت: _بله بله اينجا کار مي کرد ولي برادرم به خاطر دزدي که کرد انداختش بيرون آقاي محترم از من مي شنويد تا دير نشده اون خانوم رو از شرکتتان بيرون کنيد لابد سمت حسابدار هم داره بله خانوم حسابدار شرکت من هست ممنون از راهنماييتون. شيلا گفت: _از برادر من مقدار قابل توجهي پول دزديده بود بردارمم مثل يه آشغال انداختش بيرون داريوش با دهاني باز به حرف هايه شيلا گوش مي داد شيلا که مدت طولاني سکوت او را ديد گفت: _اقا حالتون خوبه؟ داريوش گفت: ببخشيد مي تونم بپرسم اين اتفاق کي اتاد - _بله دو هفته پيش شيلا گفت: _مطمن هستيد از شرکت شما چيزي سرقت نکرده داريوش پوزخندي زد و گفت: _مطمن هستم. ساعتي بعد داريوش در جاده منتظر شاهرخ بود وقتي شاهرخ اومد چند متري رفت ان طرف تر کنار او امد و ناگهان ماشين رو جلويش نگاه داشت داريوش از ماشين پياده شد و به سمت او رفت با خشم يقه او را گرفت و گفت: _مي کشمت ...مي کشمت کثافت ...تو حق نداشتي با احساس اون بازي کني. و اين بار مشتي حوالش کرد )دست گلت درد نکنه دلم خنک شد( اما اين بار شاهرخ حالت دفاعي گرفت و دست داريوش را که در هوا مشت کرده بود گرفت و گفت: _ديوانه زنجيري ...معلوم هست چه غلطي مي کني!احمق مرا اشتباه گرفتي داريوش گفت: _اين تو هستي که مرا نشناختي اگر مرا مي شناختي که پا به فرار مي ذاشتي من داريوش هستم دايي زداه نيوشا هنوز انقدر نگذشته که فراموش کرده اشي. شاهرخ در حالي که با دستمال کاغذي بيني اش را گرفته با تعجب به داريوش نگاه کرد با اولين نگاه او ا شناخت آنقدر افکارش مغشوش بود ک ااو را نشناخته و بعد گفت: _تو...؟اينجا چي کار مي کني؟ وبا لحني تمسخر اميز گفت: _نکنه تو رو فرستاده که به زور کتک از من اخاذي کني کاري که خودش نتونست با عشوه گري بکنه)بي ادب کجا نيوشا عشوه اومد( داريوش با عصبانيت گفت: _خفه شو تو لياقت چپاول هم نداري پول هاي کثيف تو فقط بايد سوزونده بشه و من و نيوشا به اون پولها هيچ احتياجي نداريم تو بي لياقت و پست فطرت اون بيچاره اون هنوز هم به تو فکر مي کنه.تو هزار چهره فريبکار . شاهرخ با تمسخر گفت: _به من فکر مي کنه؟يا به پول هايه من. داريوش گفت: انقدر پول هات رو به رخ اون نکش نيوشا به پول هاي تو هيچ احتياج نداره. - شارهخ گفت: شايد هم به همين دليل پول ها رو از گاو صندوق من سرقت کرده. - داريوش گفت: _نيوشا هنوز هم به تو اطمينان داره تا چند ساعت پيش هي چيز نمي دانستم اون هيچ چيز به من نگفت تگفت چه بلايي سرش اوردي اون به خاطر علاقه به تو و مردمش تو اين شرکت لعنتي حسابدار تو شده بود فکر نکردي نيوشا با اون ارثيه اي که پدرم برايش گذاشته بود... شاهرخ دستمال خوني را از جلوي بيني اش گرفت حرف او را قطع کرد و با تعجب گفت : _گفتي ارثيه اين حقيقت داره دروغه دروغه ارثيه اي وجود نداره داريوش با تمسخر گفت: _باز هم دورغ باز هم فريب حتي خواهرتم از اين موضوع با خبره شاهرخ با فرياد گفت: داري دروغ ميگي مي خواي با وکيلش صحبت کني؟ - شاهرخ گفت: باور کن من خبر نداشتم چطور مي تونستند دست به چنين کاري بزننند صداقتش مهربانيش در حق مردمي که در - پاسخ محبت هاش شايعه مس ساختن فقط با ديدن پول هاي تووي چمدان همه چيز برايم رنگ ديگه اي گرفت ؟چرا آنقدر حماقت به خرج دادم؟ و آهسته زير لب گفت: خدايا من او رو باختم چه گناهي مرتکب شدم - داريوش که مطمن بود شاهرخ هيچ نقشي در آن قضيه نداشته دستش رو روي شانه ي او گذاشت گفت: _هنوز براي جبران دير نيست مي تونم کمکت کنم. شاهرخ هنگامي که به خانه برگشت درس حسابي به شيلا و کساني که در آن قضيه تقصير کار بودند داد قاسم قصه ي زندگي شارهخ را برايش تعريف کرد سالها قبل وقتي پدرم در اينجا باغباني مي کرد و من هم يک کودک دو ساله بودم پدرم هم سن و سال اسفنديار بود من تمام اين حوادث را برايت بازگو مي کنم پدربزکتان که خيلي رويه پدرتان حساس بود برايه او دختري از تهارن برعکس همسرش که تک دختر يکي از کارخونه دار ها بود زني زيبا فريبنده شيطلاني بود اسفندريار از همان اول با اين ازدواج مخالف بود تا اينکه که به زودي بچه دار شدن و اسفنديار فرياد مي کشيد از دست بچه هايش که انقدر اذيتش مي کردند تا اينکه به ده پايين رفتند و دختري از رعيت ها رو ديد و عاشق او شد. سر همين قضيه جنگ ها صورت گرفت ارباب ها که 2 يا 3 زن اختيار مي کردند امري عادي ب.د اما مشکل اين بود ک اسفنيار عاشق يک رعيت زاده بود.خبر به گوش سالار خان رسيد اراباب ده پايين به اسفنيار پيشنهاد مي دهد عوض ازدواج با شيرين بايد زمين هايه کنار رودخانه را به نام او بکند اما او که اجازه چنين کاري را از پدرش نداشت پاسخ او را با خشم و تهديد داد سلار خان هم خانواده دختر را تهديد کر اگر جواب بدهند تمام فک و فاميلش رو نابود خواهد کرد بلاخره عشق شرين 16 ساله در دل اسفنديار 20 ساله جا کرده بود و اين آتش را به پا کرد و هيچ تهديدي را متوجه نبود و چندين روز را در کلبه اي که در چنگل دور از چشم هم ساته بود پنهان مي کند تا آبها از اسياب بيفد سلار خان چون ببري خشمگين و عصباني بود شبانه دون اينکه کسي بفهمد شيرين رو مي دزد مردم بيچاره که کلافه شده بودند به کلانتري منتطقه پيام دادند تمام ده پايين براي يافتن شيرين بسيج و شيرين بلاخره عروس ان خانه شد شدند شيرين با برخورد هايش و شيرين زباني هايه خسرو در دل حتي پدر و اسفنديار خان جايي به خوص پيدا کرده بودپدرش در حين بيماري از او خواست شيرن را طلاق بدهد اما او شيرين را بيشتر از پدرش دوست داشت شيرين از اسفنديار خواهش کرد اما باز هم بي جواب بود و بدالزمان هم تصمصم گرفت طعم اخره بچه دار شدنش را بکشد و بچه هايه اخر او فرزاد و فريبرز شيرين همراه خسرو ناپديد شد و بعد از چندي گشتن شيرين را کنار رودخانه توسط مردم بعد از چند روز هم خسرو را در يک کلبه شکارچي پيدا کردند مادرو فرزند توسط افرادي به داخل رودخانه سقوط کردند و قبل از اينکه بيفتند فرياد هاي شيرين و گريه هاي کودک باعث شده او خودش را برساند و شکارچي فقط توانسته خسرو را نجات دهد واب شيرين را همراه خود برده است شارهخ با ناباوري گفت: _پس شيرين مادره منه او مادربزگ من بود و بدالزمان آنها را...خداي من...خداي من باور نمي کنم... قاسم گفت: بله همه اينها حقيقت دارد - در ماشين نيوشا باز شد وداريوش به نيوشا گفت: سلام عجب به موقع رسيدي گفته بويد رامسر منتظر هستي. - نيوشا با تعجب گفت: _تو اينجا چي کار مي کني گفته بودي هتل رامسري داريوش که درحال پاک کرد سر شانه هايش از برف بود گفت مي اومدم روستا که ماشينم خراب شد. نيوشا گفت: _ فکر مي کني تو اين سرما ميشه کارو شروع کرد اجازه بده درهاي ماشين رو قفل کنم بعد در اين باره صحبت مي کنيم. مي خواهي همين جا ماشين رو بگذاري. داريوش گفت: _حالا .. در رو باز کرد و رفت سمت ماشين شاهرخ و گفقت الان وقتشه. شاهرخ گفت: به خاطر همه چيز متشکرم. شارهخ به طرف ماشين نيوشا رفت و گفت: _سلام نيوشا اجازه ميدي من رانندگي کنم؟ نيوشا سکوت کرد و گفت: _))پس همه اينا نقشه بود(( نيوشا با ناراحتي گفت: من با شما حرفي ندارم - شاهرخ گفت: _اما تو بايد به حرفايه من گوش کني نيوشا با عصبانيت گفت: _بايد در کار نيست حق نداري من رو تهديد کني شاهرخ ملتمسانه گفت: تو بايد من رو ببخشي - نيوشا پاسخ او را نداد و گاز داد رفت _لعنت به تو دختر به سمت ديگر نگاهکرد داريوش در هم رفته درست زماني که فکر مي کرد همه چي تمام بهم خورد ماشيني مقابلش توقف کرد نيوشا بود شاهرخ در را باز کرد وگفت: _نيوشا اجازه مي دي من رانندگي کنم. بغض نيوشا ترکيد و گريه کرد و گفت: _تو خيلي بدي ...خيلي شاهرخ و خودش را روي ان يکي صندلي انداخت شاهرخ دستهايه نيوشا را از جلو چشمهايش کنار زد و گفت: من اشتباه کردم من رو ببخش عزيزم. - نيوشا دستهايش را از دست او بيرون کشيد و گفت: _پس براي چي برگشتي خواستي من رو رنج بدي مگه تو ازدواج نکردي شاهرخ خنديد گفت: نه عزيزم مي خواستم او روز حرص تو در بيارم - و شاهرخ مشکلات و کساني که اين مشکل رو برايش پيش اورده بودند را توضيح داد شارهخ و نيوشا در تدارکات عروسي بودند و شاهرخ قاتع گفت که سولماز را نمي خواهد هيچ کس ديگر نمي توانست روي حرف او حرف بزند تا اينکه يه روز که شاهرخ و داريوش با هم رفته بودند در تدارکات عروسي را سفار بدهد ماشيني جلوي ان ها نگه داشت و انها را با خود برد در کلبه اي اين اتفاق را قاسم ديد چند روزي از اين اتفاق گذشت و همه بي خبر از داريوش و شاهرخ بودند تا اينکه ديگر قاسم نتوانست طاقت بياورد و ادرس و مکاني کهع انها را برده بود به نيوشا داد نيوشا هم بي درنگ به دنبال انها رفت در اين چند روزه شاهرخ و داريوش را حسابي کتک زده بودن و علاوه به کتک به شاهرخ مواد هم تزريق کرده بودند. نيوشا که در ان جا سرک مي کشيد يکي از انها او را گرفت و با خود برد و فرياد زد: _سيا سيا کجايي؟بيا بين چي شکار کردي تمام وجود نيوشا لرزيد و نيوشا رو با خودش انخت در کلبه يهو شاهرخ و داريوش او را ديدند شاهرخ گفت: نيوشا عزيز من. - نيوشا وقتي ان دو را ديد چه بلايي سرتون اومه شاهرخ گفت: چيزي نيست عزيزم - نيوش فرياد د بگيد چي شده داريوش گفت: مواد بهش تزريق مي کنند بعد از اون هم حسابي کتکش مي زنن ساسان وارد شد شاهرخ فرياد د : - _اي مارمولک پس همه اينه زير سر تو با اون بدالزمان هست ساسان گفت: اره عزيزم مي دوني خوشگله سالهاست که چيزي رو که ما دوست داريم توي دستهاي نامزدت بوده و ما حسرت او رو مي خورديم اما حالا برگ عض شده اون چيزي رو که شارهخ مي پرسته تو دستهايه منه من مي خوام باهاش کاري کنم که تمام وجودش اتش بگيره کثافت کثافت با اون چي کاري نداشته باش ساسان گفت: اول بذار يه نامحرم کم بشه اسلحه رو به او داد و اشاره کرد به داريوش و گفت: - _او را بکش سريع عوضي تند بکشش ساسان فرياد زد _بزن لعنتي هفت تر را از دست شاهرخ سر خورد و روي زمين افتاد ساسان لبخندي موذياه زد و هفت تير را برداشت و گفت: _آشه خالته بخوري پاته نخوري پاته همين قدر هم که اثر انگشتت روي هفت تير باشه بسه فقط لذت ادم کشي رو از دست دادي شاهرخ فرياد زد : _تو ديوانه اي تو جاني هستي يه جانمي ديوانه ساسان با تبسمي وحشيانه او را نشانه گرف و نيوشا در حالي که چشم از شاهرخ بر نمي داشت با التماس گفت: _نه نه اين کارو نکنت به خاطر خدا خواهش مي کنم هر چي بخواي به تو مي دهيم ولي ولي نيوشا اين بار فرياد زد : _خواهش مي کنم. و صدايي شليک هفت تير و خونه گرمي که از پيشاني داريوش اد و داريوش برکف مين افتاد نيوشا مسخ شده و با چشمهايي که غمبار و دلي پر از خون از مرگ داريوش که شاهردش بوده و قاسم به پليش خبر داده بود و پليس امد با يک اورژانس جنازه داريوش را روي ان انداخت و ساسان و بقيه افرادش را دستگير کرد ولي شاهرخ افتاده بود شاهرخ رو هم به اورازانش بردند نيوشا گريان به دکتر مي گفت: _مي ميره مي ميره دکتر مي گفت: _زيادي بهش مواد رسيده دکتر جلو رفت و نبضش را گرفت گفت: دچار شوک شديد شده. - و پردهي سياهي که بر روي تمام تصاوير کشيده شد او را از آن هياهو و جنجال رهانيد نيوشا بي هوش کف اتاق افتاد. شاهرخ طي يک درمان بلند مدت دو ماه در بيمارستان به سلامتي خود باز يافت و زهر مواد مخدر براي هميشه از بدن او خارج شد بدالزمان به همراه دو فرزندش به علت دسايس و جنايت مرتکب شده به حبس ابد محکو شد ساسان که توسط اخرين کارگاه شليکي اثابت کرده شده بود به او کشته شده و در روستا دفن شد و جسد داريوش حضور جمع کثيري از مردم روستا و همکارانش زير نگاه مبهوت مادرش و خاله پير دلشکسته اش در کنار اردشير به خاک سپرده شد واما..نيوشا ميخ شده از مرگ داريوش و ديدن ان حوادث شوم 6 ماه تمام بهت زده به انچه اتافق افتاد بود انديشيد .تا اينکه بلاخره با توجهات شاهرخ و خانوادش و الهامات دو دوست مهربانش به حالت عادي بازگشت و يک سال از ان اتافاق گذشت.... دسته اي از گل رز و داوودي بر روي سنگ قبر نقش بست بوي عطر فضا را پر کرده بود تور طلايي رنگ خورشيد بر گيسو خرمني شب گون مي تابيد.صداي آهنگين در گورستان پيچيد. _سلام ريحانه منم نيوشا باز هم خسته اومدم به ديدنت از تو تشکر کنم از تو داريوش اگر در ان حالت به راغم نمي امديد به من تلقين نمي کرديئ که ان حوادث تلخ و ناگولار تنها دست سرنوشت نقش داشته سال ها همانطور بهت زده خودم را مقر مرگ داريوش و عذابهاي جسماني شارهخ مي دانستم به خاطر همه چيز از شما متشکرم يک خبر خوب مهم هم براتان دارم ديگه از تکيه گاه بودن خسته شدم مي خواهم کمي نفس بکشم مي خواهم به مردي تکيه کنم که... دست گرم شاهرخ به دور شانه هاي خسته نيوشا حلقه شد. او را به سمت خود کشيد و به خود فشرد و آهسته با شوخ طبعي گفت: _به مردي تکيه کن که تا آخر عمر مديون چشمهاي غارتگر . دستهاي مهربانت است. . پايان با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد