آخرين خبر/ اي مردمان اي مردمان از من نيايد مردمي
ديوانه هم ننديشد آن کاندر دل انديشيدهام
ديوانه کوکب ريخته از شور من بگريخته
من با اجل آميخته در نيستي پريدهام
امروز عقل من ز من يک بارگي بيزار شد
خواهد که ترساند مرا پنداشت من ناديدهام
من خود کجا ترسم از او شکلي بکردم بهر او
من گيج کي باشم ولي قاصد چنين گيجيدهام
از کاسهٔ استارگان وز خون گردون فارغم
بهر گدارويان بسي من کاسهها ليسيدهام
من از براي مصلحت در حبس دنيا ماندهام
حبس از کجا من از کجا مال که را دزديدهام
در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون
دامان خون آلود را در خاک مي ماليدهام
مانند طفلي در شکم من پرورش دارم ز خون
يک بار زايد آدمي من بارها زاييدهام
چندانک خواهي درنگر در من که نشناسي مرا
زيرا از آن کم ديدهاي من صدصفت گرديدهام
در ديده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا
زيرا برون از ديدهها منزلگهي بگزيدهام
تو مست مست سرخوشي من مست بيسر سرخوشم
تو عاشق خندان لبي من بيدهان خنديدهام
من طرفه مرغم کز چمن با اشتهاي خويشتن
بيدام و بيگيرندهاي اندر قفس خيزيدهام
زيرا قفس با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان
بهر رضاي يوسفان در چاه آراميدهام
در زخم او زاري مکن دعوي بيماري مکن
صد جان شيرين دادهام تا اين بلا بخريدهام
چون کرم پيله در بلا در اطلس و خز مي روي
بشنو ز کرم پيله هم کاندر قبا پوسيدهام
پوسيدهاي در گور تن رو پيش اسرافيل من
کز بهر من در صور دم کز گور تن ريزيدهام
ني ني چو باز ممتحن بردوز چشم از خويشتن
مانند طاووسي نکو من ديبهها پوشيدهام
پيش طبيبش سر بنه يعني مرا ترياق ده
زيرا در اين دام نزه من زهرها نوشيدهام
مولانا
با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد
بازار