1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

قصه شب/ جلد دوم بر باد رفته- قسمت سی و هشت

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
قصه شب/ جلد دوم بر باد رفته- قسمت سی و هشت
آخرين خبر/ عشق هايي در گيرو دار جنگ و مال و پول و زمين ... دختري سبک سر و وارث ثروتي پدرانه... «اسکارلت» چه گونه اين زندگي را زندگي مي کند؟ قسمت قبل
در اين زمان که جمهوري خواهان بر اسب بادپاي سياست سوار بودند و تنها هدفشان کسب پول بي حساب و خرج بي حساب بود گونه اي از هرج ومرج اخالقي و نابساماني فرهنگي حاکم شده بود که تا آن وقت کسي به ياد نداشت . شکاف بين فقير و غني هر روز بيشتر و هولناک تر مي شد. آنان که مي خواستند در عرصه هوس و کامراني تفرس کنند اصال به فکر فقرا و تهيدستان نمي افتادند. در بين محرومان وضع سياهان باز از همه بهتر بود . کامرانان جامعه بر آن بودند که اگر سودي به اجتماع شهري خود مي رسانند در درجه اول سياهان از آن بهره مند شوند. خانه ها تفريح گاه ها مدارس وادارات به روي سياهان باز بود. سياهان در واقع ابزار اصلي بازي هاي سياسي بودند. سياه مي توانست راي بدهد سياه بي سواد بود سياه سواري مي داد و رايش را به صندوق جمهوري خواهان مي ريخت . اما مردم رنج ديده آتالنتا که محروميت و فقر را براي خود برگزيده بودند بهتر بود که گرسنگي بکشند و در خيابان ها بميرند و به خاطر جمهوري خواهان فدا شوند. در اين وانفساي بي قانوني بي بند و باري و لجام گسيختگي اسکارلت پيروزمندانه مي تاخت. عروس تازه اي بود که در لباس هاي آراسته و فاخر مي درخشيد. پول رت او را حمايت مي کرد. اين زمان دنيا برمرادش مي چرخيد و همه چيز برايش زيبا بود. خانه ها و ساکنانش زناني با ثروت بي حساب جواهرات بي حساب اسب هاي بي حساب غذاهاي بي حساب و ويسکي بي حساب گاهي که در فکر فرو مي رفت و به اطراف خود مي نگريست و زنان کامجوي رمانسرا بر باد رفته – کتابخانه مجازي رمانسرا 2 7 4 جامعه نوين را به دقت مورد نظر قرار مي داد ميديد که هيچ يک از آنها چون الن مقدس باوقار بخشنده و مردم دوست نيستند. هنگامي که در اتاق پذيرائي تارا ايستاده بود و تصميم گرفته بود همه چيز را فراموش کند و به همه قواعد پشت پا بزند و حتي حاضر شده بود خود را به آغوش رت بياندازد هرگز چنين شوري را پيش بيني نمي کرد. از آن روز بارها ياد الن و خاطره نصايح او در ذهنش زنده شده بود ولي از کنارشان عبور کرده بود و اشتلم هاي وجدان را به هيچ گرفته بود. شايد دوستان جديدش به معناي درست کلمه خانم و آقا نبودند ولي همچون دوستان نيواورلئاني رت سرگرم کننده و جالب مي نمودند. هرچه بودند از آن دوستان آرام کليسارو و شکسپير خوان قديم که در آتالنتاي زمان جنگ با ايشان معاشرت مي کرد بهتر بودند. حداقل تا هنگام ماه عسل کوتاهش آن همه لذت نبرده بود و تفريح نکرده بود . چقدر احساس امنيت مي کرد . اکنون امنيت داشت مي رقصيد قمار مي کرد خشم مي گرفت بذل و بخشش مي کرد لطف مي کرد مي تاخت گشاده دستي مي کرد خست مي کرد هرچه مي خواست غذا و شراب مي خورد درلباس هاي ابريشمي و اطلس با جلوه تمام خود را به نمايش مي گذاشت و روي تختخواب هاي پرقو غلت مي زد. تمام اين کارها را مي کرد . از کشش هاي کودکي رها شده بود از تنش هاي فقر وگرسنگي آزاد شده بود و اين جالل و جبروت را به خود روا مي ديد و اغلب روياهاي شيرين داشت – در خواب و رويا فرو مي رفت و مي ديد هرچه مي خواهد مي کند و به مردمي که او را دوست ندارند مي گويد برويد به جهنم. در مستي و فراموشي فرو رفته به اصول جامعه بي اعتنايي مي کرد به صورت اجتماع سيلي مي نواخت – به همه سيلي مي زد به قماربازان ماجراجويان مردمان اصيل و آنان که با هوشياري و لياقت خود ثروتمند شده بودند. هرچه مي خواست مي گفت و هرچه مي خواست مي کرد لذت مي برد و هيچ قيد و بندي نداشت رها و آزاد يکه تاز عرصه هوس زده بود. غرور وقار و اصل ونسبت خويش را به رخ دوستان جمهوري خواه و ماجراجوي خود مي کشيد اما از هيچ طبقه به اندازه يانکي هاي پادگان آتالنتا و خوانواده هايشان متنفر نبود هيچ گاه گستاخي و اهانت به آنان فراموش نمي کرد. از ميان آن همه مردم سرگردان و بي اصل و نسبي که چون گردابي آتالنتا را در خود تاب مي دادند نظاميان تنها کساني بودند که مورد نفرت او واقع مي شدند هرگز آنان را نمي پذيرفت و رفت و آمدي نداشت . وقتي سرراهش سبز مي شدند براي اينکه رسما به آنها اهانت کرده باشد راه خود را کج مي کرد . مالني تنها کسي نبود که جنايات آنان را فراموش نکرده بود. براي اسکارلت آن يونيفرم هاي آبي و دکمه هاي برنجي مفهومي جز ترس و محاصره نداشت ترس از توپ ترس از چپاول ترس از آتش ترس از فقر و کار سخت و کشنده در تارا. حال که ثروتمند بود و در آرامش و امنيت مي زيست و در پناه دوستي با فرماندار احساس راحتي مي کرد و بسياري از جمهوري خواهان با نفوذ را پشت سر داشت مي توانست به هر يونيفرم پوشي که مي ديد اهانت کند و اهانت مي کرد. يک بار رت اشاره کرد بعضي از کساني که به خانه آنها رفت و آمد مي کنند در گذشته نه چندان دور يونيفرم آبي مي پوشيدند اما اسکارلت در جواب گفت: يانکي يانکي نيست مگر اينکه يونيفرم آبي پوشيده باشد. و رت جواب داد: واقعا تو يک تيکه جواهري و شانه هايش را باال انداخت . اسکارلت که از يونيفرم آبي بدش مي آمد هرکس را در آن لباس مي ديد تحقير مي کرد و آنان متحير بودند که علت چيست . خانواده افسران در اين حيرت حق داشتند چون اغلب آنان آدم هاي خوبي بودند خوب تربيت شده بودند و اکنون که در غربت مي زيستند دلشان براي سرزمين خود تنگ شده بود در آرزوي شمال لحظه شماري مي رمانسرا بر باد رفته – کتابخانه مجازي رمانسرا 2 7 5 کردند و تا اندازه اي هم به خاطر مظالمي که سربازانشان روا مي داشتند خجالت زده بودند. به جامعه اي تعلق داشتند که واالتر از طبقه عوام بود و طبعا از رفتار بانوي متشخصي چون خانم باتلر حيرت مي کردند. آنان معاشرت اسکارلت را با خانمي چون بريجيت فالهرتي موقرمز صالح نمي دانستند و معتقد بودند رفت و آمد او با چنين زني از طبقه عوام موقعيت اجتماعي ديگر دوستانش را کاهش مي دهد. اما حتي بانواني که اسکارلت آنها را با آغوش باز مي پذيرفت مجبور بودند رنج گراني را تحمل کنند و مي کردند. از نظر آنها اسکارلت نه تنها مظهر ثروت و آراستگي و زيبايي بود بلکه مظهر رژيم حکومتي پيشين هم بود که در خانواده خوشنام و قديمي و اصيلي تربيت شده بود و صاحب کردار و آدابي بود که همه مشتاق شناختن آن بودند. خانواده هاي قديمي آتالنتا اگرچه اسکارلت را طرد کرده بودند ولي زنان با اصل ونسب شمالي اطالعاي از اين موضوع نداشتند . فقط مي دانستند که پدر اسکارلت يک برده دار بزرگ بود و مادرش به خانواده مشهور و بزرگ روبيالر اهل ساوانا تعلق داشت و شوهرش رت باتلر که تبار چارلز توني داشت . و همين براي آنان کافي بود. اسکارلت براي آنها حکم دروازه اي را داشت که مي توانستند از آن بگذرند و به عرصه جامعه اي وارد شوند که سخت مشتاق شناختنش بودند. اسکارلت از نظر آنان زني بود که ديدارها را پاسخ نمي داد و در کليسا با سردي کرنش مي کرد. در واقع او در چشم آنان چيزي بيش از دروازه جامعه قديم معني مي داد. از آنجا که خود متظاهر بودند و قلب فلزي داشتند تصور مي کردند که اسکارلت بيش از آنچه نشان مي دهد خال است . او را در حلقه خود مي پذيرفتند و هرچه مي گفت اطاعت مي کردند و خواسته ها هوس ها خشم ها عتاب ها تحقيرها و تمسخرهاي او را به جان مي خريدند. آنها به مدد حادثه اين اواخر از فقر و تهيدستي به در آمده بودند و اصوال نفس مطمئني نداشتند و از نشان دادن لطف و صفا و ادب عاجز بودند و از ظاهر کردن خشم خويش هراسناک و ناتوان و راه و رسم مهرباني را نمي دانستند و همين چيزها آنها را از مرز فخامت و وقار بانوان شرافتمند دور مي ساخت . با همه اينها اصرار داشتند خود را بانويي متين موقر و بزگوار جلوه دهند. در سخن گفتن پايشان مي لنگيد و کسي که در کالم آنان دقت مي کرد ايشان را بي فرهنگ مي يافت و احساس مي کرد به جهاني پرت و فروشده و بي قانون تعلق دارند. اما وانمود مي کردند که حيا و ظرفيت دارند و فروتن عفيف و معصوم هستند. هيچ کس فکر نمي کرد که بريجت فالهرتي موقرمز با آن پوست سفيد آفتاب نديده که تيغ زبانش قالب کره را نصف مي کرد اندوخته پنهان پدرش را دزديده باشد که به نيويورک بيايد و در يک هتل خدمتکار بشود. چه کسي فکر مي کرد که سيليويا کانتينگتون )قبال سادي خوشگله (و مامي بارت با آن رايحه خوش و عطر دل انگيز که از سينه مرمرينشان بر مي خاست قبال از فواحش به نام بودند!ممکن نبود کسي شک ببرد که سادي خوشگله در ميخانه پدرش در باوئري بزرگ شده بود و بعد از فاحشه خانه هاي شوهرش سردرآورده بود. نه آنان کنون بانواني نازنين ظريف طبع و محصنه بودند. اسکارلت آنان را خفيف مي دانست ولي از مصاحبتشان لذت مي برد و چون لذت مي برد خانه اش را از آنان پر مي کرد. و چون از دستشان عصباني مي شد آنان را تحقير مي کرد و مي گفت بروند به جهنم ولي آنان هميشه بودند مي ماندند و به جهنم نمي رفتند. اما روابط ايشان با رت مشکل تر بود . رت آنان را مي شناخت و واقعيت آنان را مي ديد ولي باز هم مي ماندند. او آنان را با سخن برهنه مي کرد حتي در خانه خودش از راهي که هيچ راه گريزي برايشان باقي نمي ماند کامال خلع سالح مي شدند و از دادن جواب عاجز مي ماندند. رت از اينکه صريحا بگويد ثروتش را از چه راهي به دست آورده باکي نداشت و مي دانست که آنان نيز از گذشته خويش شرمگين نيستند و هر وقت فرصتي به دست مي آورد . رمانسرا بر باد رفته – کتابخانه مجازي رمانسرا 2 7 6 چنان سخت بر ايشان مي تاخت که در الک خود فرو مي رفتند و بهتر مي ديدند که در کمال ادب مجلس را ترک گويند . رت هرگز حوصله تحمل کردار احمقانه آنها را نداشت . وقتي بعد از نوشيدن يک گيالس پانچ با مهرباني و لطف اغاز سخن مي کرد هيچ کس نمي دانست کار را مي خواهد به کجا بکشاند : رالف اگه من جاي تو بودم کمي عاقالنه فکر مي کردم اين چه کاريه که تو مي کني ؟ احتکار هم شد کار؟ من پولمو از فروش سهام معدن طال به بيوه ها و يتيم ها به دست آوردم. بهتره تو کارت تجديد نظر کني . جانم خطرش کمتره . خب بيل مي بينم اين روزها رفتي تو کار خريد و فروش اسب عجب کاري پسر نگه داشتن سهام راه آهن که فايده نداره اصال مگه مگه راه آهني مونده ؟ چه بچه زرنگي هستي ! آموس تبريک ميگم باالخره اون قرارداد را بستي ولي مثل اينکه سبيل خيلي ها رو چرب کردي. خانم ها احساس مي کردند که رت مردي پست فطرت است که از طبقه عوام برخاسته و مردان پشت سرش مي گفتند که از او حرامزاده تر پيدا نمي شود. آتالنتاي جديد هم بيش از آتالنتاي قديم از او خوشش نمي آمد و رت هم چندان اصراري نداشت که مورد توجه قرار گيرد . به راه خود مي رفت وهمه را تحقير مي کرد و پست مي انگاشت کارش را آرام و بي صدا و بي سروصدا انجام مي داد. براي اسکارلت اين مرد هنوز معمايي بود ولي معمايي که هيچ وقت خود را براي کشف آن به زحمت نمي انداخت . يقين داشت که در دنيا چيزي نيست که او را خوشحال کند . شايد نيازي داشت و دنبال چيزي مي گشت چيزي که هرگز به آن دست نيافته بود و يا شايد اصال هيچ چيز نمي خواست . به هرکاري که اسکارلت مي کرد مي خنديد و او را به ولخرجي و حماقت بيشتر تشويق مي کرد.جلوه گري خودنمايي و الفزني هاي او را به تمسخر مي گرفت – و صورتحساب ها را مي پرداخت . فصل پنجاهم رت به رفتار آرام و تزلزل ناپذير خود ادامه مي داد حتي در لحظاتي که روابط آن دو در اوج گرمي و صميميت بود . ولي اسکارلت هنوز احساس مي کرد که رت به دقت و دائما او را تحت نظر دارد. مي دانست که اگر ناگهان سر خود را برگرداند با نگاه او مواجه خواهد شد نگاهي که ريشه هاي عميقي از درون داشت نگاهي منتظر طوالني و پرسشگر که از شکيبايي کشنده اي حکايت داشت . اسکارلت دائما به اين سمئله فکر مي کرد ولي چيزي نمي فهميد و جوابي نمي يافت. گاه زندگي با او راحت بود . ولي در بسياري موارد سخت مي نمود زيار عادت هاي ناخوشايندي داشت هرگز اجازه نمي داد کسي در حضورش الف و گزاف زند و دروغ بگويد و آنچه را که ندارد به رخ بکشد هرکس که در مقابل او مرتکب اين اشتباهات مي شد معلوم نبود به چه عاقبتي دچار مي شود. کمترينش اين بود که به حرف هاي اسکارلت درباره فروشگاه چوب بري وميخانه گوش مي داد . به محکومان و شرح هزينه هاي آنان توجه مي کرد و اندرز مي گفت و راه نشان مي داد. به ضيافت ها و مجالس رقصي که اسکارلت ترتيب مي داد عالقه فراوان داشت و براي برپايي آنها نيروي زياد و هزينه هاي گزاف صرف مي کرد و در معدود فرصت هايي که هر دو تنها مي شدند و در خانه پشت ميز مي نشستند و کنياک و قهوه مي نوشيدند اسکارلت احساس مي کرد که اين مرد هرچه بخواهد برايش فراهم مي کند. از اين رو صبورانه به داستان هاي طوالني و رکيکي که از زندگي گذشته برايش تعريف مي کرد گوش مي داد. رت پرسش هاي او را هيچ وقت بدون جواب نمي گذاشت اگر احساس مي کرد که اسکارلت در گفته هاي خود صداقت دارد بي دريغ زبان به نصيحت مي گشود و راهنمايي مي کرد. ولي هنگامي که به حيله ها و خدعه هاي زنانه چنگ مي انداخت تغيير روش مي داد عصباني مي شد و از برآوردن خواسته هايش سرباز مي زد . رمانسرا بر باد رفته – کتابخانه مجازي رمانسرا 2 7 7 عادت رت اين بود که بدون هيچ ترسي با کمال شهامت و جسارت وارد مطلب مي شد پرده هاي ابهام را کنار مي زد و موجوديت اسکارلت را لخت و عريان به نمايش مي گذاشت و شرورانه مي خنديد. اسکارلت در رفتار او دقت مي کرد و بي تفاوتي ها و بي اعتنايي هاي او را نسبت به خودش مي ديد و از خودمي پرسيد چرا رت با او ازدواج کرده است . ولي هيچ وقت از اين کنجکاوي هاي سطحي چيزي عايدش نمي شد. مردان به خاطر عشق تشکيل خانواده بچه و پول ازدواج مي کردند ولي اسکارلت مي ديد که هيچ يک از اينها در مورد رت واقعيت ندارد. مسلما رت او را دوست نداشت. خانه بزرگي با معماي عجيب و غريبي برايش ساخته بود ولي اغلب اشاره مي کرد که زندگي در هتل را به آن خانه مجلل ترجيح مي دهد.چارلز و فرانک بارها اشتياق خود را به داشتن بچه ابراز کرده بودند ولي رت در اين مورد حتي يک کلمه نگفته بود يک بار با ناز و عشوه پرسيد چرا با او ازدواج کرده و رت با حالت شادمانه اي گفت : براي اين ازدواج کردم عزيزم که يک حيوون ملوس توي خونه داشته باشم. نه ازدواج با رت با او مانند سايرمردان نبود . دليل ديگري داشت که اسکارلت قادر به کشف آن نبود شايد شايد به اين خاطر بود که از راه ديگري نمي توانست او را به دست آورد. آن شبي که تقاضاي ازدواج کرده بود له همين مطلب اشاره اي داشت او را مي خواست همان طور که بل واتلينگ را خواسته بود . اوه چه فکر آزار دهنده اي در واقع اين يک توهين مستقيم بود. اما شانه هايش را باال انداخت مثل هميشه که در مقابل ناماليمات ديگر شانه هايش را باال مي انداخت. اين يک معامله بود آنان با هم معامله کرده بودند و اسکارلت از اينکه يک طرف اين معامله قرار داشت خوشحال بود . اميدوار بود رت هم خوشحال باشد ولي اينکه واقعا خوشحال بود يا نه اهميت نمي داد. يک روز بعد ازظهر هنگامي که به خاطر ناراحتي معده پيش دکتر ميد رفته بود خبر بدي شنيد که ديگر نمي توانست شانه هايش را باال بياندازد. غروب که بازگشت در اتاق خواب توفاني به راه انداخت و به رت گفت که صاحب بچه خواهد شد . رت در ان ربدوشامبر ابريشمي لم داده بود و سيگار مي کشيد و با اشتياق تمام به حرف هاي او گوش مي داد. ولي چيزي نمي گفت. در سکوت به او خيره شده بود اما از حرکاتش پيدا بود که سخت به هيجان آمده است . با ولع تمام منتظر کالم بعدي او بود ولي اسکارلت سکوت کرد. خشم و آشوب ذهنش را پر کرده بود و اجازه صحبت بيشتر به او نمي داد. تو مي دوني که من ديگه بچه نمي خوام هيچ وقت بچه نمي خواستم . تا اومدم يک سروساموني به خودم بدم فورا حامله شدم اون همون طور اونجا نشين غير از خنده کاري بلد نيستي ؟ توخودت هم بچه نمي خواي مي دونم اوه يا مريم مقدس . رت انتظار کالمش را داشت ولي نه از اين دست چهره اش سخت شد و نگاهش از احساس تهي گشت. خب چرا بچه رو نميدي به خانم ملي ؟ مگه نگفتي خيلي دلش مي خواد يک بچه ديگه داشته باشه. اوه مي کشمت بچه رو نمي خوام نمي خوام دارم بهت ميگم نمي خوام. نمي خواي؟ خب هرکاري مي خواي بکن. اوه خيلي کارها ميشه کرد. خيال نکن من هنوز همون دختر دهاتي چشم و گوش بسته ام. مي دونم اگه زني بچه شو نخواد خيلي کارها مي تونه بکنه کارهايي که – رت از جا برخاسته بود دستش را دور کمر اسکارلت حلقه کرد و او را به خود فشرد . در چهره اش اثر خشم و ترس ديده مي شد. رمانسرا بر باد رفته – کتابخانه مجازي رمانسرا 2 7 8 اسکارلت اي احمق به من راست بگو کاري که نکردي؟ نه نکرده ام ! ولي مي خوام بکنم. فکر مي کني اجازه ميدم اين بچه دوباره همه چيز رو خراب کنه ؟ چقدر زحمت کشيدم تا دوباره کمرم باريک شد تازه داره به من خوش مي گذره..... اين چيزها رو از کجا ياد گرفتي؟ کي بهت ياد داده ؟ مامي بارت-او- البته اين فاحشه بايد از اين حقه ها بلد باشه . اين زن ديگه حق نداره پاشو توي اين خونه بذاره فهميدي؟ اينجا خونه منه و من هم ارباب اين خونه هستم ديگه هيچ وقت نبينم اسم اين **** خانم رو به زبون بياري هرکاري دلم بخواد مي کنم چکار به من داري ؟ به تو چه مربوط؟ مهم نيست که تو يک بچه داشته باشي يا بيست تا دلم نمي خواد بميري. بميرم ؟ من؟ بله ميميري فکر نمي کنم مامي بارت بهت گفته باشه اگه زني بچه شو بندازه چه خطري براش داره؟ اسکارلت با بي ميلي گفت: نه فقط گفت هر زني که بچه شو نخواد مي تونه از شرش راحت بشه. رت فرياد زد خداي من مي کشمش . صورتش از خشم سياه شده بود . به چهره اشک آلود اسکارلت مي نگريست . بعد ناگهان او را تنگ در آغوش گرفت و روي صندلي نشست و او را روي زانوانش نشاند. چنان او را مي فشرد که گويي اسکارلت پرنده است و مي خواهد از او بگريزد. گوش کن عزيزم دلم نمي خواد با جون خودت بازي کني مي شنوي چي مي گم. خداي من من هم بيشتر از تو از بچه خوشم نمياد ولي بايد تربيتش کرد بزرگش کرد. ديگه نمي خوام از اين حرفهاي احمقانه بزني و اگه بشنوم باز –اوه اسکارلت دختري رو مي شناختم که همين کار رو کرد و مرد. اون فقط يک – چه دختر قشنگي هم بود اين راه خوبي براي مردن نيست من – اسکارلت گفت : خب بعد بعد چي شد رت ؟ در چهره اش اثر هيجان و ناراحتي ديده مي شد . تا به حال رت را اين طور هيجان زده و نگران نديده بود کجا – کي بود. در نيواورلئان –سال ها پيش وقتي خيلي جوون بودم وقتي خيلي احساساتي بودم. بعد ناگهان لبهاي خود را ميان گيسوان او پنهان کرد: تو بچه خودتو به دنيا مياري اسکارلت حتي اگه من مجبور بشم دستتو با زنجير ببندم و نه ماه توي خونه زندونيت کنم. اسکارلت در آغوش رت راست نشست . حسي از کنجکاوي سيمايش را پوشانده بود . با حيرت مشاهده مي کرد که در نگاه رت چيزي جز عطوفت و مهرباني نيست. اين ديگر يک جادو به نظر مي رسيد. چه مهري از چشمانش مي ريخت. چشمانش را به زير انداخت و نجوا کنان پرسيد: يعني من اين قدر برات ارزش دارم؟ رت نگاهي شگفت انگيز به اسکارلت کرد گويي مي دانست سوالش چقدر عشوه گرانه است . از اين رو باز يکي از همان جواب هاي نيشدار خود را تحويل داد. خوب البته من برات خرج زيادي کردم دلم نمي خواد پولم هدر بره. مالني خسته و کوفته از اتاق اسکارلت خارج شد. اشک شادي از چشمانش مي ريخت سرانجام دختر اسکارلت به دنيا آمده بود. رت با ناراحتي در سرسرا قدم مي زد اطرافش پر از ته سيگار بود . روي فرش هاي نفيس سوراخ هايي که عالمت خاموش کردن سيگار بود ديده مي شد. رمانسرا بر باد رفته – کتابخانه مجازي رمانسرا 2 7 9 مالني با شرم گفت : حاال ديگه مي تونين برين تو سروان باتلر رت با سرعت از مقابلش گذشت و داخل اتاق شد . قبل از اينکه دکتر ميد در را ببندد مالني نيم نگاهي به درون اتاق انداخت و ديد که رت روي بچه برهنه اي که بغل مامي قرار داشت خم شده است . سيمايش اندکي به سرخي زد و کمي دستپاچگي به او دست داد و خود را روي صندلي انداخت از ديدن آن منظره هيجاني آرامش بخش به او دست داده بود. با خود گفت: چه چه بچه شيريني .سروان باتلر بيچاره چقدر نگران بود از آن وقت تا حاال حتي يک نوشيدني ساده هم نخورده . چه آدم خوبي است . خيلي از مردها هنگام زايمان زنشان مي روند و مست مي کنند. مي ترسم دلش مشروب بخواهد. مي توانم برايش ببرم؟ نه اين ديگر پررويي است . در صندلي فرو رفته بود و به افکار خويش مشغول گشته بود. پشتش که در اين اواخر درد گرفته بود اکنون گويي مي خواست از کمر جدا شود . اوه اين اسکارلت چه خوشبخت است که شوهري مثل سروان باتلر دارد. پشت در اتاق به خاطرش قدم مي زند و ناراحت است . چه مي شد اگر اشلي هم هنگام تولد بو حضور داشت. اگر اشلي آن همه زجر نمي کشيد. چه ميشد اگر اين دختر کوچک که پشت اين در بسته متولد شده بود به او تعلق داشت نه به اسکارلت احساس گناه مي کرد به خود مي گفت : اوه من چه ضعيفم اين زن چه خوبي ها به من کرده و من حاال آرزوي بچه او را دارم . خدايا مراببخش من واقعا بچه اسکارلت را نمي خواهم اما-خيلي دلم ميخواهد دوباره بچه دار شوم. کوسن کوچکي را در پشت دردناک خود قرار داد و با حسرت به فکر دختري افتاد که مال خودش باشد. يک دختر اشلي چقدر دختر دوست دارد . اما دکتر ميد عقيده اش را هنوز عوض نکرده است اگرچه او مي خواست خطر را بپذيرد و دوباره آبستن شود ولي اشلي حاضر نبود. دختر !خداي من رحم کن راست نشست من به سروان باتلر نگفتم که فرزندش دختر است مسلم است که او پسر مي خواهد اوه چه وحشتناک ! مالني مي دانست که براي مادران دختر يا پسر تفاوتي نداشت ولي براي مردان به خصوص مرد خودخواهي مثل سروان باتلر فرق مي کرد دختر داشتن يک ضربه بود ضربه اي به مردانگي او. اوه خدا چه لطفي کرده بود که پسري نصيبش شده بود! مي دانست که اگر همسر مردي چون سروان باتلر بود ترجيح مي داد بميرد ولي دختري به دنيا نياورد آن هم بچه اول. ولي مامي که چون اردک در اتاق راه مي رفت و صداي غرغرش مي آمد به زودي آرام شد و از اينکه سروان باتلر اظهار شادماني مي کرد متعجب بود. مامي گفت: داشتم بچه رو حموم مي کردم و مي خواستم از سروان باتلر عذر بخوام که بچه پسر نيست .ولي خداجون مي دوني سروان باتلر چي گفت خانوم ملي؟ گفت: ساکت باش مامي کي پسر مي خواد؟پسر داشتن که لذتي نداره پسر فقط دردسره اون وقت اومد بچه رو لخت از من گرفت و بغل کرد. من هم لجم گرفت و زدم پشت دستش و گفتم آقاي رت بچه لخته راس راسي تعجب داره که شما براي اين دختر خوشحال شدين. خنديد و سرشو تکون داد و گفت: مامي مثل اينکه تو خل شدي پسر هيچ فايده اي نداره درست نمي گم؟ بله خانوم ملي اصال يه ذره هم ناراحت نيست. حرف مامي تمام شد . مالني ترديد نداشت که شوق و ذوق رت با آن حالت عجيب به مامي هم سرايت کرده است . چشمان مامي هنوز از تعجب دو دو مي زد . شايد من راجع به آقاي رت اشتباه مي کردم. اون رمانسرا بر باد رفته – کتابخانه مجازي رمانسرا 2 8 1 خيلي با من مهربون بود امروز هم همش به من مي خنديد خانوم ملي . من سه نسل از دخترهاي روبيالر رو به دنيا آوردم ولي اين يکي فرق داره امروز روز خوبيه خانوم ملي . اوه آره مامي روز خوبيه بهترين روز روزيه که مادري بچه شو به دنيا مياره. در آن خانه فقط براي يک نفر روز خوبي نبود. ويد هامپتون افسرده و دلگير در اتاق پذيرائي پرسه مي زد. صبح زود مامي او را سراسيمه از خواب بيدار کرده بود و با عجله لباس تنش کرده بود و به همراه اال او را براي صبحانه به خانه عمه پيتي فرستاده بود. تنها چيزي که به او گفته بودند اين بود که مادرش مريض بود و سروصداي او ممکن بود او را آزار دهد. خانه عمه پيتي فضاي گرفته اي داشت چون پيرزن با شنيدن خبر بيماري اسکارلت غش کرده بود و به رختخواب رفته بود و خانه را به دست کوکي سپرده بود و کوکي چون گرفتار بود عمو پيتر صبحانه آنها را فراهم کرده بود. ويد که صبحانه را مطابق ميلش نيافته بود سخت ناراحت شده بود. چند ساعتي که گذشت دلش براي مادرش تنگ شد. نگرانش بود نکند مادرش مرده باشد؟ پسران ديگري هم بودند که مادرشان مرده بود از خانه آن پسران که دوستان کوچک او بودند صداي شيون شنيده بود و آنها را ديده بود که مي گريستند. نکند مادرش مرده باشد؟ ويد مادرش را بسيار دوست داشت تقريبا همان قدر هم از او مي ترسيد و از تصور اينکه او را در تابوت سياه بگذارند و درشکه سياه با اسب هاي سياه او را به گورستان ببرند سينه کوچکش به درد درآمده بود و به سختي نفس مي کشيد. ظهر که شد هنگامي که عمو پيتر در آشپزخانه مشغول بود از خانه عمه پيتي بيرون آمد و تا آنجا که پاهاي کوچکش توان داشت به سوي خانه دويد. عمو رت با عمه ملي يا مامي حتما حقيقت را به او مي گفتند ولي عمو رت و عمه ملي هيچ يک حضور نداشتند و مامي و ديلسي دائما با حوله و مالفه و لگن آب گرم از پله ها باال و پايين مي رفتند و به او که در سرسراي پايين ايستاده بود توجهي نمي کردند. از طبقه باال وقتي در اتاق باز مي شد صداي دکتر ميد را مي شنيد که دستور مي داد . يک بار صداي ناله مادرش را شنيد که التماس مي کرد و با گريه کمک مي خواست . ويد مي دانست که مادرش دارد مي ميرد. براي اينکه خودش را مشغول کند و اين فکر زجرآور را از سر به در نمايد خود را با گربه حنايي رنگي که در سرسراي جلو توي آفتاب دراز کشيده بود مشغول کرد اما تام پير که حال و حوصله بازي نداشت و کسالت محيط به او نيز سرايت کرده بود برخاست و سمت ديگري رفت. عاقبت مامي از پله ها پايين آمد پيشبندش درهم وخيس بود نگاهش به ويد افتاد غرغرش را آغاز کرد . مامي نگاهي به او کرد و ويد به خود لرزيد. تو بدترين بچه اي هستي که من ديدم مگه من تورو خونه عمه پيتي نفرستادم؟ زود برگرد همان جا. مادرم مادرم-داره ميميره؟ تو شيطون ترين بچه اي هستي که ديدم همه ش دردسر درت مي کني ميميره؟ خداجون نه چي ميگي پسرجون اصال نمي دونم خدا چرا اين پسرها رو خلق مي کنه حاال زود از اينجا برو ادامه دارد... با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد
اخبار بیشتر درباره

اخبار بیشتر درباره