هفت صبح/ «شازده کوچولو» يکي از مهم ترين آثار اگزوپري به شمار مي رود و در قرن اخير سومين کتاب پرخواننده جهان بوده است. جالب اينجاست بدانيد ماجرا از حادثه اي واقعي گرفته شده که در دل شن هاي صحراي موريتاني براي او روي داد. خرابي دستگاه هواپيما خلبان را به فرود اجباري در دل آفريقا وا مي دارد و از ميان هزاران ساکن منطقه؛ پسربچه اي با رفتار عجيب و غيرعادي خود جلب توجه مي کند. پسربچه اي که اصلا به مردم اطراف خود شباهت ندارد و پرسش هايي را مطرح مي کند که خود موضوع داستان قرار مي گيرد.
«شازده کوچولو» از کتاب هاي کم نظير براي کودکان و شاهکاري جاويدان است که در آن تصويرهاي ذهني با عمق فلسفي آميخته است. او اين کتاب را در سال 1940 در نيويورک نوشت. فلسفه دوست داشتن و عواطف انساني در خلال سطرهاي اين اثر خيال انگيز و شگرف به ساده ترين و در عين حال ژرفترين شکل، تجزيه و تحليل شده است.
نويسنده در سرتاسر کتاب کساني را که با غوطه ور شدن و دل بستن به ماديات و پايبند بودن به تعصب ها، خودخواهي ها و انديشه هاي خرافي بي جا از راستي، پاکي و خوي انساني به دور افتاده اند، تحت عنوان «آدم بزرگ ها» به سخره گرفته است. همين ها موجب شده او يکي از معصوم ترين شخصيت هاي داستاني جهان باشد.
اولين ترجمه از «شازده کوچولو» در سال 1333 توسط زنده ياد محمد قاضي انجام شد. به زعم بسياري از منتقدان و خوانندگان هنوز هم اين ترجمه بهترين است. با اين حال کارشناسان ترجمه هاي احمد شاملو، ابوالحسن نجفي و اصغر رستگار را هم مفيد مي دانند.
گرگ هفلي/ دفترچه خاطرات يک بچه چلمن/ جف کيني
اگر سري به کتاب فروشي ها زده باشيد قطعا اين عناوين را زياد ديده ايد: «دفترچه خاطرات يک بچه چلمن»، «بچه لاغرو»، «خاطرات بچه ريقو»، «خاطرات پسر لاغرو»، «خاطرات بچه لاغرمردني»، «دست و پا چلفتي»، «خاطرات يک بچه بي عرضه» و... تمام اين ها انواع و اقسام ترجمه هايي است که از کتاب مصور جف کيني انجام شده.
البته به نظر مي رسد اولين ترجمه متعلق باشد به کهزاد باصري با عنوان «دفترچه خاطرات يک بي عرضه» که نشر کوچک آن را در سال 1388 منتشر کرد. استقبال مردم از اين کتاب در ايران آنقدر زياد بود که بلافاصله مترجمان ديگر سراغ آن رفتند و ترجمه هاي مختلف از آن به بازار آمد. اما خاطرات گرگ هفلي، اين بچه چلمن دوست داشتني، از کجا آمده است؟
جف کيني نويسنده اين کتاب مصور، بخشي از اين خاطرات را متعلق به دوران کودکي خود مي داند و بخشي ديگر را حاصل تخيل. گرگ پسري است باهوش و خلاق و به شدت شوخ طبع و دوست داشتني. اينقدر که گاهي با ورق زدن کتاب و تماشاي تصاوير آن، ناخودآگاه مي خنديد.
گرگ هفلي، فکر مي کند يک روز بزرگ خواهدشد و به شخصيتي محبوب تبديل خواهدشد؛ آنقدر که حتي وقت امضا دادن به طرفدارانش را ندارد! اين فانتزي ها و برخي رفتارهاي گرگ در مواجهه با دوستان و خانواده و جامعه، او را به يکي از محبوب ترين شخصيت هاي داستاني در دهه اخير تبديل کرده.
اين وضعيت تنها به ايران محدود نمي شود. «خاطرات بچه چلمن» به بيش از 30 زبان دنيا ترجمه شده و تنها در آمريکا فروشي قريب به 35 ميليون نسخه داشته است.
تريون لنيستر/ نغمه يخ و آتش/ جورج آر. آر. مارتين
شايد اگر مجموعه رمان هاي «نغمه يخ و آتش» تبديل به سريال «بازي تاج و تخت» نمي شد، تريون لنيستر هم به شهرت کنوني خود نمي رسيد. البته بازي درخشان پيتر هايدن دينکليج در نقش اين کاراکتر را هم نبايد ناديده گرفت.
درواقع شخصيتي که مارتين در کتاب خود ساخت با ديالوگ هايي فوق العاده همراه شد و در نهايت در بازي دينکليج به کمال رسيد. آنقدر که شايد بتوان گفت او در حال حاضر محبوب ترين کوتوله در تاريخ ادبيات و سينماي جهان است.
تريون، زرق و برق منسوب به خاندان خود را به هيچ مي گيرد و در اکثر موارد حتي آن را مسخره مي کند. تلاش دارد زندگي را به شادي و سرخوشي بگذراند اما در عين حال هوشي فوق العاده هم دارد که در تنگناها به کمکش مي آيد. صفات نيک ويژه اي هم دارد که ارج و قرب او را در نگاه مخاطب بالا مي برد؛ از جمله ازدواج او با سانسا استارک و ممانعت از آنچه پادشاه مجبورش کرده.
گاهي هم جسارت هايي به خرج مي دهد که از عهده هيچ کس بر نمي آيد. از جمله برخورد او با پادشاه جفري يا ديالوگ هايي که زمان دستگيري به زبان مي راند. تمام اين ها در مجموع از او کاراکتري ساخته است که با وجود قتل بزرگي که مرتکب مي شود، همچنان محبوب و دوست داشتني است.
به خصوص جمله هاي نغز فراواني دارد که برخي از آن ها را آورده ايم:
«وقتي تاج پادشاهي رو سر سگ بگذاري، خيلي سخته که دوباره بهش قلاده ببندي!»
«مردم اغلب تشنه حقيقت هستند ولي به ندرت طعمش رو دوست دارن.»
«بعضي وقت ها هيچ کاري نکردن، سخت ترين کاره!»
هولدن کالفيلد/ ناتور دشت/ جي. دي. سلينجر
تنها رمان سلينجر، «ناتور دشت»، با فروش قريب به 70 ميليون نسخه از تاريخ انتشار، يکي از تاثيرگذارترين رمان هاي مدرن آمريکايي است. در پي موفقيت اين رمان، سلينجر چند مجموعه داستان کوتاه ديگر نيز به چاپ سپرد اما از سال 1965 ديگر چيزي منتشر نکرد.
او پس از آن از انظار عمومي کناره گرفت و به نويسنده اي منزوي و گوشه گير مشهور شد که جز دوستان نزديکش، کسي از او خبر نداشت. البته آنها مي دانستند که سلينجر همچنان مي نويسد. او در نيو همپشاير زندگي مي کرد و تا زمان مرگش در 91 سالگي، يعني سال 2010، به شدت از حريم خصوصي خود دفاع کرد.
در سال 1982 او براي جلوگيري از انتشار مصاحبه اي دروغين از خودش در نشريه اي معتبر به دادگاه شکايت کرد و در سال 2009، پرونده اي را به دادگاه کشاند تا مانع انتشار رماني از نويسنده اي سوئدي در ايالات متحده شود، چرا که نويسنده سوئدي مي خواست از شخصيت اول رمان «ناتور دشت»، در رمان خودش استفاده کند.
سلينجر در آخرين مصاحبه اش در سال 1980 گفت: «چاپ نکردنِ آثار، آرامش غريبي دارد. وقتي کارت را چاپ مي کني، دنيا خيال مي کند تو چيزي بدهکاري. ولي وقتي چاپ نکني، نمي دانند تو چه کار مي کني و مي تواني براي خودت نگه شان داري.»
اما تمام آنچه علاقه مندان را به سرک کشيدن در زندگي او وا مي داشت، احتمال خلق شخصيتي ديگر شبيه هولدن کالفيلد بود. هولدن متاثر از هلکبري فين، يکي از محبوب ترين نوجوان هاي ادبيات داستاني جهاني است. بي حوصله است، کارهاي اطرافيان در نظرش بيهوده مي آيند و در مرتبه اي بالاتر، اصلا نمي داند چرا بايد درس بخواند! نگاه او به دنيا با نوعي تمسخر همراه است و همين امر هم از او چهره اي محبوب بين علاقه مندان ادبيات داستاني ساخته.
جان کافي/ مسير سبز/ استيفن کينگ
رمان «مسير سبز» از جمله آثار معروف استيفن کينگ، نويسنده آمريکايي است؛ آثاري مثل «درخشش» يا «رهايي از شائوشنگ». بعد از اقتباس هاي سينمايي اين آثار، شهرت کينگ چندين برابر شد. به خصوص «مسير سبز» به کارگرداني فرانک دارابونت توانست کاراکتر اصلي اين رمان را به خوبي به تصوير بکشد.
ماجرا از اين قرار است که پل اجکامپ، در روزگار سالخوردگي به سر مي برد و تصميم گرفته خاطرات خود را بنويسد. او زماني مسئول بند زندانيان محکوم به اعدام بوده. هر کدام از محکومين بايد مدتي را در اين بند سپري کنند تا روي صندلي الکتريکي بنشينند.
ماجراي صندلي الکتريکي هم در اين رمان، اشاره اي دارد به اولين سال هاي استفاده از اين روش اعدام در آمريکا. واقعيت تاريخي اين است که در سال 1890، اولين اعدام صندلي الکتريکي انجام شد. مردي که همسرش را به قتل رسانده بود، روي اين صندلي نشست و چون آزمايش ها درست جواب نداده بود، هشت دقيقه طول کشيد تا بميرد. درواقع قاتل در يک روندفرسايشي و عذاب آور قصاص نشد بلکه پخته شد! طوري که نيويورک هرالد در توصيف اين اعدام نوشت: «مردان قوي غش کردند و روي زمين افتادند.»
همين جريان را استيفن کينگ در رمانش مي آورد و يکي از منفورترين شخصيت هاي منفي يعني يکي از مسئولان بند را به تصوير مي کشد. با اين حال روايت به يادماندني کينگ به خاطر ماجراي اين اعدام نيست بلکه به خاطر حضور مردي به نام جان کافي در زندان است؛ سياه پوستي تنومند و قوي هيکل که نگاهي معصوم و کودکانه دارد.
او را به جرم تعرض و قتل دو کودک به زندان آورده اند اما در جريان فيلم مشخص مي شود که اين مرد، قاتل نبوده است. او هم چنين به نيرويي خارق العاده مجهز است که مي تواند بيماران را درمان کند. با وجود تمام اين حرف ها، جان کافي در نهايت اعدام مي شود و هم زمان تبديل به يکي از محبوب ترين شخصيت هاي اين رمان.
دن کامليو/ ماجراهاي دن کامليو/ جواني گوراسکي
دن کامليو، کشيشي ست شوخ طبع که گاهي شرارت هايي هم دارد. طنز او گاهي بي نظير است و هر مخاطبي را به خنده وا مي دارد. کشيشي که درواقع چندان متعصب نيست اما گاهي براي ارشاد ديگران از زور بازو استفاده مي کند! البته بايد در نظر داشت اين روش ناپسند دن کامليو همه کجا کاربرد ندارد اما در بسياري مواقع موثر و کارگر است و مردم هم به خاطر سادگي اش دوستش دارند.
دن کامليو، دشمنان يا بهتر بگوييم دشمني ندارد الا شهردار؛ شهرداري به نام پپونه که چپ است و مواعظ کشيش را اصلا دوست ندارد. دن کامليو از اين امر آگاه است و گاهي سر به سر شهردار مي گذارد و اذيتش مي کند. شهردار هم البته آدم بي دست و پايي نيست. او هم گاهي سراغ کشيش مي رود، پرونده سازي مي کند و سعي دارد هر طور شده مردم را نسبت به کشيش بدبين کند.
جنگ دائمي اين دو و طنز شيريني که جواني گوارسکي در خود به کار برده، مخاطب را به سرعت به خود جذب مي کند. گوارسکي سال ها سردبير انواع و اقسام مجلات فکاهي بوده و داستان هاي دن کامليو يکي از ستون هاي ثابت اين نشريات است.
کتاب «دن کامليو و پسر ناخلف» اولين مجموع از داستان هاي اين نويسنده نيست که در ايران به چاپ رسيده. پيش از اين دو کتاب از اين نويسنده در ايران ترجمه و منتشر شده بود و پس از آن نيز دو کتاب ديگر اين نويسنده را (به نام هاي «دن کامليو سر دوراهي» و «دن کامليو و شيطان») نشر مرکز روانه بازار کرد.
ژان وال ژان/ بي نوايان/ ويکتور هوگو
ژان به جرم دزديدن قرصي نان به سه سال زندان محکوم شد، چند بار اقدام به فرار کرد و هر بار پس از دستگيري به دوره محکوميتش اضافه شد. سرانجام پس از پانزده سال از زندان آزاد شد. او در پاريس نتوانست هيچ کاري براي خود دست و پا کند. هيچ کس حاضر نبود به يک سابقه دار کار بدهد. او عازم شهر کوچکتري در جنوب شرقي فرانسه شد. در اينجا نيز تمام درها را به روي خود بسته ديد.
در ورقه شناسايي او ثبت کرده بودند که انساني بسيار خطرناک و اصلاح ناپذير است. نه تنها کسي به او کار نداد بلکه حتي جايي نيافت تا شب را در آن به سر ببرد. سرانجام آخرين فردي که در خانه اش را بر روي او مي بست به خانه محقري در آن سوي ميدان شهر اشاره کرد و گفت شايد او حاضر باشد شب جايي به تو بدهد تا از سرما نلرزي.
ژان هم به ناچار آنجا رفت و در زد. پيرمردي در را به آرامي باز کرد. قبل از آنکه بپرسد که هستي يا چه مي خواهي گفت: «خوش آمدي پسرم.» سپس راه را باز کرد تا ژان وارد خانه شود. ژان که سال هاي طولاني زندان از او موجودي خشن و عصبي ساخته بود، با عصبانيت ورقه شناسايي خودش را نشان داد و گفت: «من آدم خطرناک و اصلاح ناپذيري هستم، هيچ کجا به من پناه نمي دهند، گرسنه نيز هستم، به من آدرس اين خانه را داده اند.»
پيرمرد با آرامش گفت: «در اين خانه هميشه بر روي همه بندگان خدا باز است.» سپس رو به پيرزن مستخدمش کرد و گفت: «خانم لطفا يک بشقاب ديگر نيز به سرويس روي ميز اضافه شود.» ژان با ناباوري گفت: « چي؟ شما به من غذا مي دهيد؟ آن هم به همراه خودتان در سر سفره؟» پيرمرد به جاي پاسخ دادن سوال ژان گفت: «لطفا بفرماييد از اين طرف.
سر سفره پيرمرد رو به خدمتکار کرد: «نور اتاق براي مهمان ما کافي نيست، لطفا يک شمعدان ديگر بياوريد.» سپس متوجه کمبود چيزي شد و با اندکي جديت باز به خانم خدمتکار که در حال خروج از اتاق بود گفت: «به نظر مي رسد چيزي را فراموش کرده ايد، چيزي روي سفره کم است.» خدمتکار با دودلي به سراغ گنجه رفت و آن قاشق و چنگال هاي نقره اي که فقط براي مهمان استفاده مي شد را با خود آورد. او به همراه خود يک شمعدان ديگر نيز آورده بود. آن را روشن کرد. توجه مهمان به نقره هاي گران قيمت جلب شده بود.
کشيش قبل از غذا دعا کرد. ژان با ولع تمام غذا مي خورد، پس از پايان غذا کشيش رو به خدمتکار کرد: «لطفا روي تخت شمد سفيد پهن کنيد»، ژان پرسيد: «شما مرا اينجا نگه مي داريد؟ آن هم تمام شب؟ آيا از من نمي ترسيد؟»
کشيش شمعدان را برداشت: «من شما را به اتاقتان راهنمايي مي کنم.» اما حوالي صبح فردا وقتي در خانه کشيش کوبيده شد، چهار ژاندارم فردي را در بند کرده بودند و آن فرد کسي جز ژان نبود. سرکرده آنها با احترام گفت: «جناب اسقف، ما اين مرد را صبح خيلي زود در بيرون شهر دستگير کرديم، او قاشق و چنگال هاي نقره اي به همراه داشت که در بازجويي اعتراف کرد، از خانه شما به سرقت برده است.»
ژان با تعجب گفت: «گفتيد اسقف؟ من خيال مي کردم شما يک کشيش ساده هستيد.» اسقف، کشيش، پيرمرد يا هر عنوانِ ديگر که خيلي برايش فرق نمي کرد به سرعت جواب داد: «آه... اين مرد دزد نيست، شما نبايد او را دستگير مي کرديد، من خودم سرويس هاي نقره را به او داده بودم.»
سپس به سوي طاقچه اي که در گوشه اتاق قرار داشت رفت، شمعدان هاي نقره را با خود آورد: «پسرم، شمعدان ها را فراموش کرده بودي.» ژاندارم ها رفتند. اسقف به ژان گفت: «اميدوارم با پولي که از فروش نقره ها به دست خواهي آورد، شرافتمندانه زندگي کني، در اين خانه همواره بر روي تو باز است.» و اين آغاز تحول ژان وال ژان در رمان ماندگار «بي نوايان» اثر ويکتور هوگو است؛ رماني که تاکنون اقتباس هاي فراوان سينمايي و تلويزيوني براساس آن انجام گرفته است.
ژان وال ژان با تغيير و تحولات دروني، مسيري را در زندگي پيش مي گيرد که از او انساني بزرگ مي سازد. او يکي از قهرمان هاي بزرگ ادبيات داستاني جهان است.
با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد
بازار