
داستان کوتاه/ کوبیده با علیرضا جهانبخش
قانون
بروزرسانی

قانون/ انصافا من آدم جوگيري نيستم اما بسته به زمان و مکان ميتوانم علاقهمنديهايم را تغيير بدهم. نميدانم اسمش چيست اما شما امروزيها بهش ميگوييد کراش! که همان توي نخ بودن ما قديميترهاست با اين تفاوت که آدم وقتي ميگويد روي فلاني کراش دارم چنان حس باکلاس و پرافتخاري بهش دست ميدهد که يک لحظه يادش ميرود توي خاورميانه عاشق چشمکهاي مجيد اگزوزي سر کوچه شده. البته از وقتي با اين واژه آشنا شدم سعي ميکنم موردهايي در شأنش هم پيدا کنم. مثلا الان جام جهانيست و همين عليرضا جهانبخش! آقاي گل هلند، قهرمان ملي، مايه افتخار، بيحاشيه، گل پسر، مه داماد... ببخشيد! ميبينيد؟ آدم سريع کراشش ميشود. اما داستان امروز درباره اين چيزها نيست، فقط چون به اينجور مطالب کراش بيشتري داريد مجبورم عشقي و زرد شروع کنم که بخوانيد. هرچند چيزي از ارزشهاي جهانبخش کم نميشود و تا آخر داستان ميتواند آن گوشه بايستد و به داستان طراوت خاصي ببخشد! اما ماجراي اصلي از يک ميهماني شروع شد.
از همين ميهمانيهايي که يک نفر ميخواهد برود خارج و برنامه خداحافظي ميچيند و ما هم با وجود اينکه سال به سال در حالت معمولي که دو تا کوچه بالاتر مينشيند نميبينيمش، ميرويم يک زرشک پلو با مرغ و نوشابه ميزنيم و صاحب مجلس هم زورکي فضا را آنقدر سنگين ميکند که باورمان ميشود قرار است دلمان برايش تنگ شود.
گودباي پارتي دختر عمه فرنوش بود. دست خودم نيست اما از قيافه هرکسي که کارهاي مهاجرتش جور شده حالم به هم ميخورد. همهشان در حاليکه شب قبلش از شدت ذوق مرگي توي رختخوابشان هم قر ميدادند، فردايش براي بقيه از غربت و دوري ناله ميکنند. همين مهرنوش، مخصوصا وقتي موهايش را مياندازد پشت گوشش و لبهايش را از ناراحتي شتري ميکند و ميگويد: «بدشانسي پروازم پنج صبحه مجبورم چهار بيدار شم خيلي سخته خدا نصيب نکنه». دلم ميخواهد ليوان نوشابه توي دستم را بپاشم توي صورتش و بگويم ننرخانم من هفت سال است که مجبورم پنج صبح بيدار شوم و بروم آزمايشگاه چون هميشه يک عده هستند که فکر ميکنند هر چقدر زودتر و پرتر ليوان تست ادرارشان را تحويل بدهند، ما توي جواب آزمايششان امتياز خاصي قائل ميشويم.
حتي ليوان نوشابه را هم به طرف مهرنوش کج کردم اما ديدم از گوشه داستان جهانبخش دارد نگاهم ميکند و ابروهايش را مياندازد بالا. براي همين بازوي مهرنوش را نوازش ميکنم و ميگويم روزهاي سخت را ميگذراند و دختري قوي است. مهرنوش هم بغلم ميکند و ميگويد دلتنگم ميشود. سعي ميکنم به مهرنوش و دغدغههايش گوش نکنم و چشمم دنبال ميز غذا ميگردد. زن عمو از وقتي که دخترش اقامت کانادا گرفته غذاهايش از زرشک پلو و آلواسفناج تغيير کرده به فينگر فودها.
اينها فکر ميکنند چون اسم مراسم گودباي پارتي است بايد ژامبون و گوجه را اندازه انگشت لوله بکنند و فرو کنند توي سيخ و توقع داشته باشند سير شويم. روي يک ميز يک مشت لقمههاي دو در دو چيده بودند و خبر بهتر اينکه سلفسرويس هم بودند. يعني از آن سر خانه مسيري طي ميکني تا اين سر که ميز شام چيده بودند و اندازه سه بند انگشت لقمه ميگذاري توي بشقابت و دوباره کل پذيرايي و آشپزخانه را دور ميزني تا برسي سر جايت و ميبيني اي بابا ماست يادت رفت! دوباره کل مسير را برگشتم سر ميز و يادم آمد با فينگر فود اصلا ماست سرو نميکنند. بشقابم را کوبيدم روي ميز و زنعمو همان موقع صورتم را ماچ کرد و گفت: «ايشالا ادامه تحصيل تو گلم». صورتم را عقب کشيدم و گفتم: «نه مرسي من ميخوام شوهر کنم، توي عروسيمم کباب کوبيده ميدم با برنج و ماست و خيار. برنج بشقابي هم نه، ديسي. با نوشابه زرد شيشهاي بدون ني». زنعمو چند ثانيه زل زد به صورتم و گفت: «آخي! چه لايف استايل بامزه و نوستالژيکي... عزييييزم». اين را گفت و با بشقاب فينگر فودش رفت بين جمعيت و گفت يک نفر موسيقي ملايم بگذارد.
جاي شکرش باقي بود من هنوز آن فيلم وياچاس از بندري رقصيدنش که لوستر طبقه پاييني را انداخت، توي کمدم دارم و اگر ميدانستم واژه «کانادا» و «اَپلاي» اينقدر اينها را متحول ميکند خودم زودتر برايشان اقدام ميکردم. يکي از سيخهاي ژامبون و زيتون را برداشتم و با دندانم کلش را کشيدم توي دهانم که يک نفر از کنارم رد شد و گفت: «واقعا اينا غذا نيستا». نگاه کردم و ديدم جهانبخش از گوشه داستان خودش را رسانده به ميز و دارد سعي ميکند آن بند انگشت فيله مرغ را روي نان نگه دارد و بگذارد توي دهانش. لقمه بعدي را من برداشتم و گفتم: «خودش هم نه، دخترش داره ميره کانادا، از الان کوبيده واسش شده نوستالژي... مسخرهاس». سري تکان داد و براي خودش نوشابه ريخت. گفتم: «اصلا آدم با اينا سير نميشه. ميايد بريم سرکوچه کوبيده بخوريم؟» ابرويش را بالا انداخت و گفت: «مثل اينکه من آقاي گل هلندما. نه متاسفانه نميشه». به هرحال! جاي تک تک ايرانيهاي غرورآفرينم خالي نباشه من و جهانبخش نشستيم توي کبابي گلپايگاني سر کوچه و کباب و ريحون سفارش داديم چون اينجا داستان من است و هرکسي را دلم بخواهد با خودم ميبرم کوبيده بخوريم. چه آقاي گل هلند باشد چه مجيد اگزوزي سر کوچه. از اولش هم ميخواستم به اينجا برسم!
مونا زارع
همراهان عزيز، آخرين خبر را بر روي بسترهاي زير دنبال کنيد:
آخرين خبر در سروش
http://sapp.ir/akharinkhabar
آخرين خبر در ايتا
https://eitaa.com/joinchat/88211456C878f9966e5
آخرين خبر در بله
https://bale.ai/invite/#/join/MTIwZmMyZT
آخرين خبر در گپ
https://gap.im/akharinkhabar










