آخرین خبر/ خیابان شلوغ بود. تاکسی پیچید توی یک خیابان فرعی و بعد یک خیابان فرعی دیگر.‌
‌مردی که جلوی تاکسی نشسته بود، گفت: «ای وای... اینجا محله بچگی‌های منه، من اینجا بزرگ شدم.» بعد کوچه‌ای را نشان داد و گفت: «خانه ما تو اون کوچه بود. چقدر همه چیز عوض شده... اینجا یک بقالی بود که دیگه نیست. هیچ‌کدام این ساختمان‌ها نبودن. همه خانه‌ها یه طبقه یا دو طبقه بودن... محله‌مون مونده ولی هیچی‌اش مثل اون موقع‌ها نیست.»‌
‌زنی که عقب تاکسی نشسته بود، پرسید: «چند سال پیش اینجا زندگی می‌کردید؟» مرد گفت: «بیست و هفت، هشت سال پیش.» زن با خودش زمزمه کرد: «بیست و هفت سال پیش من کجا بودم؟» بعد نفس عمیقی کشید. ‌
راننده گفت: «همه چیز عوض می‌شه.» زن گفت: «نه، بعضی چیزها هیچ‌وقت عوض نمی‌شه.» راننده گفت: «اون‌ها هم عوض می‌شن، همه چیز عوض می‌شه.» بعد دوباره پیچید تو خیابان اصلی.‌


داستان از پیج سروش صحت
‌-شرح تصویر:
کوچه خانه لاریها شهر یزد