آخرين خبر/ از کلهي سحر تا بوق سگ بيدار است و نميدانم دنبال چي ميگردد.
پدر پرسيد: "دنبال چي ميگردي؟"
آيدين گفت: "دنبال خودم."
اوايل خيال ميکردم حتما يک همزاد دارد که آزارش ميدهد. گاه به ذهنم ميآمد که اجنه تصرفش کردهاند، اما هيچکدام از اين چيزها نبود. دانستم که خودش را آزار ميدهد و هي فروتر ميرود. همهچيزش وارونه بود. عاشق شدنش هم به آدميزاد نرفته بود. در تب عشق يک دختر ارمني موبور ميسوخت که اسمش سورمه بود. سالها در يک کارخانهي چوببري کار کرد. هرچه پول درآورد کتاب خريد، و همهاش خيال ميکرد شاعر است.
پدر پرسيد: "دنبال چه ميگردي؟"
گفت:"دنبال خودم."
سمفوني مردگان
عباس معروفي
بازار