داستانک/ وصیت عبید زاکانی

آخرين خبر/ گويند عبيد در زمان پيرى با اينکه چهار پسر داشت تنها بود و فرزندانش هزينه زندگى او را تامين نميکردند، لذا او چاره اى انديشيد و هر يک از پسران را جداگانه فراخوانده و به او ميگفت:
من علاقه خاصي به تو دارم و فقط به تو ميگويم حاصل يک عمر تلاش من ثروتي است که در خمره اي گذاشته و در جائي دفن کرده ام. پس از مرگم از فلان دوست مکان آن را پرسيده و آن ثروت را براى خود بردار.
اين وصيت جداگانه باعث شد که پسرها به پدر رسيدگى و محبت کنند و عبيد نيز آخر عمرش با آسايش زندگي کرد تا از دنيا رفت.
پسرانش بعد از دفن پدر نشاني دفينه را از دوست وي گرفته آنجا را حفر کردند تا سر و کله خمره پيدا شد.
اما وقتى خمره را باز کردند، داخلش را از سکه هاي طلا خالي و تنها ورقي يافتند که بيت شعري در آن نوشته بود:
خداى داند و من دانم و تو هم دانى
که يک فُلوس ندارد عبيد زاکانى
عبيد زاکانى در سال ۶۹۰ قمرى در روستاى زاکان قزوين به دنيا آمد و در سن ۸۲ سالگى درگذشت.














