16مهر "جشن مهرگان" روزی که ماردوش شکست خورد

ايرنا/ در گاهشماري ايرانِ کهن، هر يک از روزهاي ماه نامي ويژه داشته است. بهمَثَل روزِ نخست ماه «هرمزد» نام داشته و روزِ دوم، «بهمن» ناميده ميشده و روز سوم، «ارديبهشت»؛ روز چهارم را «شهريور» ميگفتهاند و روز پنجم را «اسپندارمذ»؛ و به همين ترتيب تا پايانِ سي روزِ ماه، که نام روزِ سيام نيز «اَنيران» بوده است. ايرانيان باستان را اين رسم بوده که هر روزي را که نامش با نامِ ماه برابر ميافتاده است، جشن ميگرفتهاند. بهمَثل سيزدهمين روز را که «تير» نام داشته، در ماه تير جشن ميگرفتهاند، جشني به نام «تيرگان»؛ و نيز پنجمين روز از ماه اسپندارمذ (اسفند) را با عنوانِ جشن «اسپندارمذ» گرامي ميداشتهاند.
در گاهشماري ايرانِ کهن، هر يک از روزهاي ماه نامي ويژه داشته است. بهمَثَل روزِ نخست ماه «هرمزد» نام داشته و روزِ دوم، «بهمن» ناميده ميشده و روز سوم، «ارديبهشت»؛ روز چهارم را «شهريور» ميگفتهاند و روز پنجم را «اسپندارمذ»؛ و به همين ترتيب تا پايانِ سي روزِ ماه، که نام روزِ سيام نيز «اَنيران» بوده است. ايرانيان باستان را اين رسم بوده که هر روزي را که نامش با نامِ ماه برابر ميافتاده است، جشن ميگرفتهاند. بهمَثل سيزدهمين روز را که «تير» نام داشته، در ماه تير جشن ميگرفتهاند، جشني به نام «تيرگان»؛ و نيز پنجمين روز از ماه اسپندارمذ (اسفند) را با عنوانِ جشن «اسپندارمذ» گرامي ميداشتهاند.
شانزدهمين روز از هر ماه نيز «مهر» نام داشته و با همين طرز و شيوه، شانزدهمين روز از مهرماه را نيز جشن «مهرگان» برگزار ميکردهاند. استاد ابوريحان بيروني در کتاب ارجمند «التفهيم لاوائل صناعة التنجيم» افزون بر همزمانيِ روزِ مهر و ماهِ مهر در پيدايش مهرگان، سببي ديگر نيز از براي اين روزِ مهرماهي ياد کرده است. استاد نوشته است که مهرگان «شانزدهم روز است از مهرماه و نامش مهر؛ و اندرين روز افريدون ظفر يافت بر بيوراسبِ جادو، آنکه معروف است به ضحاک و به کوه دماوند بازداشت». [۱]

همين يادکرد استاد ابوريحان بيروني در همزماني پيروزي ضحاک بر فريدون در روز مهر از ماه مهر، بهانهاي به دست داد تا به مناسبت شانزدهم مهرماه و مهرگان، نگاهي دوباره داشته باشيم به ماجراي نبرد اسطورهاي افريدون با شاهِ ماردوش و نکاتي از اين داستان را تأمل کنيم.
ضحاک؛ هنر خوار شد، جادويي ارجمند
حکيم ابوالقاسم فردوسي وقتي در «شاهنامه» روايتِ روزگار جمشيدِ پيشدادي را به پايان ميبرد و داستان کشته شدن جمشيد به دست ضحاک را شرح ميدهد، در سرآغازِ روايت روزگار هزار ساله فرمانروايي ضحاکِ ستمگر، عصاره گزارش دوران سراسر تباهي و سياهي آن بيدادگر را که «جز از کشتن و غارت و سوختن» چيزي نميدانست، در اين سه بيت به ايجازي زيبا بيان کرده است:
«نهان گشت کردار فرزانگان /// پراگنده شد کام ديوانگان
هنر خوار شد، جادويي ارجمند /// نهان راستي، آشکارا گزند
شده بر بدي دست ديوان دراز /// به نيکي نرفتي سخن جز به راز». [۲]
درباره نام «ضحاک» ديدگاهها گونهگون است؛ صاحبانِ برخي از کتابهاي کهن فارسي و عربي، همچون «مجملالتواريخ و القصص» و نيز «تاريخ سني الملوک الارض و الانبيا» و «آثار الباقيه» و «تاريخ گزيده» تصريح کردهاند که اين لفظ، عربيشدۀ «دَه آک» است؛ يعني دارنده دَه عيب و خوي زشت. يحيي بن عبداللطيف قزويني در کتاب «لُبّ التواريخ» نوشته است که «فارسيان به لقب او را «دَه آک» ميگفتند، يعني خداوندِ دَه عيبِ زشتپيکري و کوتاهي و بيدادگري و بيشرمي و بسيارخواري و بدزباني و دروغگويي و شتابزدگي و بددلي و بيخردي». [۳]
در شماري از آثار نيز اين «ده آک» خوانده شدنِ ضحاک را بدين دليل دانستهاند که وي «دَه آفت و رسم زشت در جهان آورد؛ از عذاب و آويختن و فعلهاي پليد». [۴]
از ديد ريشهشناسي واژگاني اما واژه «ضحاک» را ريختِ عربيشدۀ نامي دانستهاند که در زبان پهلوي ساساني «به صورت azdhāg و Dahāg آمده است. صورت فارسي ميانۀ ažidahāg که به فارسي به صورت اژدها رسيده است، وامواژهاي است از aži-dahaka اوستايي. اين واژه در فارسي ميانه مانوي و پارتي بهصورت ̊wzdh ̓g, zdh ̓g و در سُغدي به صورت zdahā، zdaxā آمده است. جزء اول اين واژه، که حالت ترکيبي دارد، aži-/ažay است که در اوستا به معني «مار» است و در آنجا بارها به اين معني به کار رفته است. اين واژه در سنسکريت به صورت ahi- آمده است. جزء دوم آن Dahāka در اوستا اسم خاص است که معمولاً در ترکيبِ aži dahaka آمده است و کاربرد تنهاي آن در يسناي ۱۱، بند ۶ ديده ميشود که در آنجا احتمالاً به معني مخلوقي اهريمني است. ولي کريستينسن عقيده دارد که اين واژه در اين عبارتِ يسنا به معني طبقهاي ديوي در برابر طبقۀ هوشمند است». [۵]
از ديگر نامها و لقبهايي که ضحاک بدان خوانده شده است، لفظِ پهلوي «بيوَراَسپ» است که در زبان فارسي دري به معني «دارندۀ دَه هزار اسب» ميباشد. فردوسي در اينباره گفته است:
«جهانجوي را نام ضحاک بود /// دلير و سبکسار و ناپاک بود
کجا بيوراسپش همي خواندند /// چنين نام بر پهلوي راندند
کجا بيور از پهلواني شمار /// بود بر زبانِ دَري دَههزار
ز اسپانِ تازي به زرّين ستام /// ورا بود بيور که بردند نام». [۶]

طبق روايت فردوسي، پس از آنکه ضحاک پدرِ نيکنهادِ خويش، مِرداس، را از ميان برميدارد و در ديار تازيان به جاي او به تخت مينشيند، پيش از آنکه بخواهد به ايران و تاج و تخت جمشيد حمله کند، روزي ابليس در رخت آشپزان به بارگاه ضحاک درميآيد و با ساختن خوراکهاي گوناگون و خورشهاي رنگبهرنگ، مهار نفسِ سرکش ضحاک را در دست خويش ميگيرد و او را رامِ خود ميسازد. در «شاهنامۀ ثعالبي» آمده است که «در اين زمان کسي گوشت نميخورد؛ ابليس که ميخواست ضحّاک براي بيرحمي و خونريزي و اطاعت از اوامر او به استعمالِ آن [يعني گوشت] معتاد شود، بدواً از گوشت پرندگان و برّه شروع و متدرّجاً به ميش و گاو پرداخته، غذاهايي بسيار مطبوع از آنها ساخت، چنانکه ضحاک از لذيذي اغذيۀ مزبوره به خوردنِ گوشت راغب و به خوردنِ حيواني راغب گرديد و نتوانست از آن صرفنظر کند؛ بالنتيجه اکول و حريص شد. المعدةُ شيطانٌ رجيم [۷]». [۸]
بازگرديم به روايت حکيم فردوسي؛ ابليس اما در قبالِ اين همه خوشخدمتي به شاهِ تازينژاد، از او تنها يک درخواست دارد؛ و آن، اينکه بر سر کتف ضحاک را بوسه دهد. ضحاکِ بيخبر از نيرنگ اهريمن، اين خواستۀ بهظاهر ناچيز را ميپذيرد؛ پس ابليس بر سر شانههاي پادشاه بوسهاي شيطاني ميزند و پس از بوسه نيز ناپديد ميشود. ضحاک که هنوز متحيّر از غيبشدنِ آشپزِ محبوب خود است، ناگهان خود را ميبيند که:
«دو مار سيه از دو کتفش بِرُست /// غمي گشت و از هر سويي چاره جُست». [۹]
ضحاک که از آنچه بر سرش رفته، درمانده شده است، مارهاي روييده بر شانههاي خود را ميبُرَد، اما در کمال شگفتي هر دو مار دوباره بر جاي خود ميرويند. پزشکان به تدبير دردِ شگفت ضحاک ميپردازند، اما عقل و علمشان به جايي قد نميدهد تا اينکه ابليس لعين اين بار در هيئتِ پزشکي به بالين ضحاک حاضر ميشود و دواي درد او را اينطور معرفي ميکند که بايد به مارها خوراکي از مغزِ سر آدميزاد بخوراند تا آرام گيرند و با همين خوراک بهتدريج از ميان بروند. با همين نسخه شوم است که ابليسِ دشمن آدم، بهوسيله ضحاکِ ماردوش خون بسياري از آدميان بيگناه را ميريزد.
مار يا سرطان؟
درباره مارهاي روييده بر کتف ضحاک، اشارهها و روايتهاي ديگري نيز در دست است. ابوعلي محمد بلعمي در «تاريخ بلعمي» آورده است که ضحاک را «اژدهاق» (اژدهاک، اژيدهاک، اژدها) ميگفتهاند، بدين سبب که «بر دو کتف او پارهاي گوشت بود بزرگ بَررُسته دراز و سرِ آن بر کردارِ مار بودي و آن را زير جامه اندر داشتي و هرگاه که جامه از کتف بازکردي، به جادوي چنان نمودي که آن دو اژدها [۱۰] است؛ و از اين قِبَل، مردمان از او بترسيدي... . پس چون خداي عزّ و جلّ خواست که آن پادشاهي از او بستاند، چون هشتصد سال از پادشاهي او بگذشت، آن گوشت پاره که بر دوش او بود، ريش گشت و درد گرفت و بيقرار گشت و هيچ خَلق علاج آن ندانست. تا شبي گويند به خواب ديد که کسي گويد که اين ريش را به مغزِ سَرِ آدمي علاج کن. ديگر روز مغزِ مردم برنهاد و دردش کمتر شد». [۱۱]
ابن بلخي در «فارسنامه» عارضه موجود بر دوش ضحاک را «سعله» يا زايدۀ گوشت اضافه دانسته و نوشته است: «... و بر هر دو دوش دو سعله بود؛ معني سعله، گوشتِ فضله باشد بر اندام آدمي؛ و هرگاه خواستي، آن را بجنبانيدي، همچنانکه دست جنبانيد و از بهر تهويل [۱۲] را به مردم چنان نمودي که دو مار است...». [۱۳] شرفالدين فضلالله قزويني، مؤلف «المعجم في آثار ملوک العجم»، نيز عارضه موجود بر شانههاي ضحاک را نوعي گوشت اضافي دانسته که بر اثر ابتلاي ضحاک به طاعون رخ داده بوده است. [۱۴] صاحب «لُبّ التواريخ» نيز مارانِ کتف ضحاک را زايدههايي دانسته که به علت سرطان بر دوش او پديد آمده بوده است. [۱۵]
خوابِ مرد ماردوش
پس از آنکه ضحاک بر تخت شاهي هفت اقليم مينشيند و جمشيدِ فراري را هم با اره به دو نيم ميکند و ميکشد، قرار ميدهد که هر روز دو جوان را بکشند تا مغز سرشان را خوراکِ مارانِ روييده بر کتف خويش سازد. در اين ميان، دو مرد نيکسرشت به نامهاي «ارمايل» و «گرمايل» [۱۶] که شاعرِ شاهنامه آنان را «دو پاکيزه از گوهر پادشا» و «دو مرد گرانمايه و پارسا» [۱۷] معرفي کرده است، تصميم ميگيرند که با ورود به دستگاه خواليگري يا همان آشپزخانه کاخ ضحاک، تدبيري کنند که خون بيگناهان کمتري ريخته شود. بدين ترتيب با چارهگري ارمايل و گرمايل، هر روز يکي از دو جواني که ميبايست قربانيِ ماران ضحاک ميشد، زنده نگاه داشته ميشد و اين دو آشپز مغزِ سرِ آن ديگريِ بختبرگشته را با مغز سر گوسفندي ميآميختند و به خورد مارها ميدادند. آنگاه که شمار اين جوانانِ نجاتيافته به دويست تن ميرسيد، ارمايل و گرمايل به آنان بزي و چند ميش ميدادند تا پنهاني به دشت و صحرا بروند و دور از چشم و گوش شاه ماردوش و عاملانش زندگي مخفيانه خويش را سپري کنند.
روزگارِ ستم ضحّاک بدين ترتيب ادامه داشت تا زماني که چهل سال مانده به پايان حکومتِ ضحاک، وي شبي خوابي ميبيند شگفت:
«چنان ديد کز کاخ شاهنشهان /// سه جَنگي [۱۸] پديد آمدي ناگهان
دو مهتر، يکي کهتر [۱۹] اندر ميان /// به بالاي سرو و به فَرِّ کيان
کمر بستن و رفتنِ شاهوار /// به چنگ اندرون گُرزۀ گاوسار [۲۰]
دَمان [۲۱] پيش ضحّاک رفتي به جنگ /// نهادي به گردن بَرَش پالهَنگ [۲۲]
همي تاختي تا دماوند کوه /// کِشان و دَمان از پس اندر گروه
بپيچيد ضحاکِ بيدادگر [۲۳] /// بدرّيدش از هول گفتي جگر
يکي بانگ برزد به خواب اندرون /// که لرزان شد آن خانۀ صد ستون...». [۲۴]

ضحّاک از ترس با فرياد از خواب برميخيزد و با فراخواندن موبدان و خوابگزاران، تعبير اين خوابِ هولناک را جويا ميشود. يکي از موبدان، ضحاک را خبر ميدهد که مرگ او فراخواهد رسيد، آن هم به دست جواني که فريدون (افريدون) نام دارد و هنوز متولد نشده است. آن موبد همچنين از گاوي که بَرمايه يا بِرمايه (برمايون) نام داشته خبر ميدهد و ضحاک را ميگويد که فريدون با شير اين گاو ميبالد. خوابگزار همچنين ميگويد که در آينده، ضحاک پدرِ فريدون را خواهد کشت و همين، کينه افريدون در انتقامکشي از ضحاک را سختتر خواهد کرد.
با اين تعبيرِ خواب، از آن پس خواب بر ماردوش حرام ميشود و همه فکر و ذکر او ميشود افريدون و کشتنِ او که منتقمِ خونهاي بهناحقريختهشدۀ مردمان از ضحّاک خواهد بود. اما افريدون کيست؟
افريدون
طبق روايت شاهنامه حکيم ابوالقاسم فردوسي، يکي از پادشاهانِ نخستين سلسله از شاهان اساطيري تاريخ ايران، يعني سلسله پيشداديان، افريدون يا آفريدون يا فريدون است که پس از شکست دادن ضحاک به تخت پادشاهي هفت اقليم (همۀ گيتي) ميرسد. او همچون اميدي پس از نااميديِ مردمان از روزگار دراز مدتِ ظلمِ ضحّاک ظهور ميکند و نهتنها آن اژدهادوشِ خونخوار را از تخت به زير ميکشد، که روزگاري پر از امن و آسايش براي آدميان فراهم ميآورد. فريدون جهان را که يکسر مُلکِ فرمانروايي او بوده است، بين سه فرزندش، يعني سلم و تور و ايرج تقسيم ميکند که گُلِ سرزمينهاي او، يعني ايرانِ بزرگ، به ايرج ميرسد. البته اين تقسيمبندي، داستانهاي بسياري در پي خود دارد که پرداختن به آن از حوصله اين سياهه بيرون است. فردوسي عزيز در بخش پادشاهي فريدون بهزيبايي به اين ماجرا پرداخته است.
پس از آنکه يکي از موبدان خوابِ ضحاک را تعبير ميکند و از فريدون، يعني برهم زننده تاج و تخت ضحاک خبر ميدهد، ضحاک در پي آن برميآيد که هر طور شده فريدون را بيابد و به خيال خود با از ميان بردنِ او، طالع شوم خويش را ديگرگون سازد. ضحاک چون خبر يافته بود که افريدون از خاندان پادشاهان ايران است، پس براي اينکه بتواند خطر او را ريشهکن سازد به کشتنِ نوزاداني که به نوعي از تبار شاهان ايران بودند، اقدام کرد. ثعالبي روايت کرده است که ضحاک «جاسوسان و مستحفظين برگماشت که از ولادت اطفال خاندان سلاطين مستحضرش سازند، تا از پستان مادر کشيده، مانند برّهاي که وقتش سررسيده باشد، هلاک سازد». [۲۵]
در همين روزگارِ خوف و هراس است که «فرانک»، مادر فريدون، باردار است و فريدون را به دنيا ميآورد. نام پدر فريدون نيز «آبتين» يا «آتبين» بوده است که اين نام در برخي متون به شکل اثفيان و اسپيان آمده است. در همان روزگارِ جوانکشيِ ضحاکي، مأمورانِ حکومتِ جور، آتبين يا آبتين را ميکشند. فردوسي به گريزان بودن پدر فريدون از دست ضحاکيان اشاره کرده و با بيانِ اينکه روزي آبتين با تني چند از مأموران ضحاک برخورد ميکند و به دست آنان گرفتار ميشود، روزگارِ پدر فريدون را بيتوضيح خاص، چنين سرآورده است:
«گرفتند و بردند بسته چو يوز /// بر او بر سرآورد ضحاک، روز». [۲۶]

حکيم طوس در ادامه تعريف ميکند که فرانک پس از کشته شدنِ شوي، کودک خويش را به مرغزاري دور که همان گاوِ «برمايه» يا «برمايون» نيز در آنجا بوده، ميبرد و طفل شيرخوارِ خود را به نگهبان آن مرغزار ميسپارد و از او چنين تقاضا ميکند:
«بدو گفت کين کودک شيرخوار /// زِ من روزگاري به زنهار دار [۲۷]
پدروارش از مادر اندرپذير /// وزين گاو نغزش بپرور به شير...». [۲۸]
ثعالبي اما درباره چرايي کشته شدنِ پدر فريدون، اينگونه توضيح داده است: «ضحاک همچنان در جستجوي افريدون به سر ميبرد و چون نسبت به او رواياتي شنيده بود، پدرش را ملزم تسليم او ساخت؛ چون پدر اطاعت امر او نکرد، ضحاک او را هلاک ساخته، خانهاش را خراب کرد...». [۲۹]
فريدون سه سال در آن مرغزار ميماند و پس از آن، مادرش که از دستيابي ضحاکيان به فرزند خويش بيمناک است، کودک خود را بر سر مرز هندوستان، به البرز کوه ميبرد و وي را آنچنان که فردوسي گفته است به مردي پاکدين ميسپارد تا مراقب او باشد. اتفاقرا پس از آنکه فرانک طفل خويش را از مرغزارِ يادشده انتقال ميدهد، دژخيمان ضحاک در پي فريدون بدان مرغزار هجوم ميبرند و هم برمايه را ميکشند و هم آتش به ايوان و سراي فريدون ميافکنند. ضحاک همه توان خويش را براي يافتن افريدون و کشتن او به کار ميگيرد، اما خواست و اراده او به جايي نميرسد، چراکه خواست و اراده ايزد توانا بر خلاف ميلِ ماردوش قرار گرفته بود.
کاوه؛ نمادي براي حقگويي
در داستان پُر فراز و فرود افريدون و ضحاک، به جز اين قهرمان و ضدّ قهرمان، يک بازيگر مهم ديگر نيز نقشي اساسي بازي ميکند؛ او مردي است آهنگر که آتشِ قيام عليه شاهِ اژدهادوش را هم او روشن ميکند و هم او است که در آن شعله ميدمد و دوزخي فروزان بر پا ميسازد از براي مکافات و مجازات تاجدارِ ستمگر. اين مردِ آهنگر، «کاوه» نام دارد که در برخي منابع همچون «فارسنامه» اثر ابن بلخي، به صورت «کابي» آمده است. کاوه طبق آنچه در متوني چون تاريخ بلعمي و فارسنامه آمده است، مردي از اصفهان بوده که ظلمِ بيوراسپِ ماردوش را تاب نميآورد و شِکوهکنان و فريادکشان از ظلمِ ضحاک، به کاخ او روي ميآورد.
فردوسي نخستين رويارويي کاوه با ضحاک را چنين روايت کرده است که ماردوشِ آشفته از ظهورِ عنقريبِ افريدون، بزرگان و سالارانِ هفتاقليم را به کاخ خود فراميخواند تا ضمن اعلامِ فراهم آوردن سپاهي بيکران براي دفاع از تاج و تخت خود در برابر او، از آنان بخواهد که گواهي يا مَحضري را مبني بر راستکرداري و دادگريِ ضحاکِ جفاپيشه امضا کنند. نتيجه چنين ميشود که
«ز بيم سپهبد همه راستان /// بر آن کار گشتند همداستان
بر آن محضرِ اژدها ناگزير /// گواهي نوشتند برنا و پير». [۳۰]
ضحاک خشنود از اين است که سران مملکت همه به عدالتِ او گواهي دادهاند که ناگهان خروشِ مردي دادخواه در فضاي کاخ ضحاک ميپيچد. کاوه فريادزنان قدم به کاخِ ماردوش ميگذارد و از ظلم او شکايت ميکند. مأمورانِ ضحّاک پسر کاوه را گرفتهاند و ميخواهند مغز سر او را خوراک مارانِ ضحاک سازند و کاوه که از اين همه بيداد خونش به جوش آمده، زبان به اعتراض گشوده است که اگر ضحاک پادشاه هفت اقليم، يعني همه جهان است، پس چرا ظلم او تنها بايد دامن مردمانِ يک اقليم از هفت اقليم را بگيرد؟
«تو شاهي و گر اژدهاپيکري /// ببايد بدين داستان داوري
که گر هفت کشور به شاهي تو راست /// چرا رنج و سختي همه بهر ماست؟...». [۳۱]
از اين اعتراض کاوه چنين برميآيد که رسمِ قرباني کردن جوانان براي دادنِ مغز سرشان به ماران ضحاک، تنها در يک کشور از هفت کشور اجرا ميشده و مردمان شش کشور ديگر از اين ظلم برکنار بودهاند. در اين بخش از شاهنامه نامي از فرزند کاوه به ميان نيامده است، اما در «شاهنامه ثعالبي» نام اين پسر، «قارن» ذکر شده است. [۳۲]

به هرروي اعتراض دادخواهانه کاوه آنچنان قاطع و راستين است که ضحاک ياراي مخالفت با او را در خود نميبيند؛ پس فرزند کاوه دادخواه را آزاد ميکند، اما از مرد آهنگر ميخواهد که او نيز مانند مقامات و سرانِ مملکت، گواهي دادگري ضحاک را امضا کند. اين درخواست بيشرمانه آتش طغيان کاوه دادخواه را تيزتر ميکند و از زبوني و ذلتِ سراني که آن محضر را تأييد کردهاند، خشمگينتر ميشود:
«چو برخواند کاوه همه محضرش /// سَبُک [۳۳] سوي پيران آن کشورش
خروشيد کاي پايمردانِ ديو /// بريده دل از ترس گيهان خديو
همه سوي دوزخ نهاديد روي /// سپرديد دلها به گفتار اوي
نباشم بدين محضر اندر گوا /// نه هرگز برانديشم [۳۴] از پادشا
خروشيد و بَرجَست لرزان ز جاي /// بدرّيد و بسپرد محضر به پاي...». [۳۵]

اين چند بيتي که حکيم فردوسي از زبان کاوه سروده است، حکمتي ناب در خود دارد که تنها منحصر به روزگار اسطورهاي ضحاک و فريدون و کاوه نيست؛ حرف همۀ روزگاران از ديروز تا امروز است. کاوه، بر مقامات و مسئولان و کارگزاران حکومت ضحاک که از ترس او، بهدروغ بر عدل آن ماردوشِ مغزِ مردماننوش گواهي دادهاند ميتازد، که چرا از خداوند متعال و مالکِ مطلق جهان (گيهان خديو) نميترسند و با سرپوش نهادن بر ظلمِ ظالم، خود را مستحق عذابِ دوزخ کردهاند؟ به همين دليل است که آنان را «پايمردانِ ديو» يعني ياوران و همدستانِ ديو ميخواند. درواقع کاوه با اين خطاب، همه آن کارگزاراني که ظلمِ ضحاک را عدل جلوه دادهاند، در ستمِ آن خونخوار شريک و همدست دانسته است و حق نيز همين است.
بهراستي اگر زيردستان و مسئولاني که از مافوقِ خود دستور ميگيرند، ترسِ از دست دادنِ مقام و قدرت و ثروت و آبرو و حتي جان را که همگي فاني و زودگذر است، به ترس از خداوند يگانه و عذاب جاويدانِ دوزخ بفروشند و در برابر فرمانها و اوامرِ نابجا، ستمگرانه و خلافِ قانون و شرع و وجدانِ برخي از صاحبقدرتان بايستند، اين همه ظلم و جنايت در جهان بهوقوع خواهد پيوست؟ و الحق که آزادگي زينتِ مردانِ مرد است که حاضرند از همه هستي خويش بگذرند اما سرِ سوزني پا روي حق نگذارند.
رويارويي خير و شر
داستان را پي بگيريم؛ کاوه دست فرزند خود را ميگيرد و از بارگاه ضحاک بيرون ميآيد و آن چرمِ روپوشمانندي که هنگام کوبيدن بر آهن بر پاي خويش ميافکنده را بر سر نيزه ميکند. بدين ترتيب او با اين کارِ خود نشانِ قيام عليه ظلم ضحاک را برميافرازد و مردمِ ستمديده نيز گرد او ميآيند و عليه ماردوش سر به طغيان برميدارند. کاوه که از جايگاه و تبار فريدون آگاه است، همراه با انبوه يارانِ خويش نزد او ميآيد. فريدون هم که حالا شانزده ساله شده است، وقتي سرگذشت خويش و آنچه بر سر پدرش رفته را از زبان مادر ميشنود، يکسره به نابودي ضحاک ميانديشد؛ پس چرم پاره کاوه را به گوهر و زر و ديباي رومي ميآرايد و همين چرمِ گوهرنشان ميشود نشانِ ملّي ايرانيان؛ نشاني که از آن با عنوان «درفش کاويان» ياد شده است.
فريدون و کاوه و يارانشان بر ضحاک ميشورند. فردوسي از دو برادرِ بزرگتر فريدون نيز ياد کرده است که با او همراه ميشوند؛ اين دو برادر «کيانوش» و «پرمايه» نام دارند. فريدون خود را به کاخِ ضحاک که در تختگاهِ او، بيتالمقدس (کَنگ دژ هوخت)، واقع شده است، ميرساند و با شکستنِ طلسم ضحاک، به کاخ درميآيد. ضحاک در کاخ نيست، اما فريدون با گُرز گاوساري که در دست دارد پس از تار و مار کردن نگاهبانان و جادوان و نرّهديوان قصر، «ارنواز» و «شهرناز»، دو خواهر جمشيد را که ضحاک به بيداد از آن خود کرده بود، را نويد روزگاري تازه ميدهد و بر تخت پادشاهي گيتي تکيه ميزند.
خواهران جمشيد فريدون را آگاه ميکنند که ضحاک به سوي هندوستان رفته و بهزودي بازخواهد گشت. در اين ميان، پيشکار کاخِ ضحاک، «کُندرو»، وقتي فريدون را تکيهزده بر تخت پادشاهي ميبيند، بهظاهر از درِ طاعت درميآيد و خود را مطيعِ فريدون نشان ميدهد، اما در فرصتي، خود را به ضحاک ميرساند و او را از ماجرا آگاه ميکند. ضحاک با سپاهي گران به سوي تختگاه حرکت ميکند. فريدون نيز سپاه انبوه خويش را در برابر او ميآرايد. مردمانِ خسته از ستمِ ضحاک، همه به افريدون ميپيوندند. ضحاکِ شکستخورده به قصر خويش ميگريزد و درحاليکه قصد دارد، شهرناز و ارنواز را بکشد، ناگهان فريدون سر ميرسد و با گرز گاوسار خويش بر سر آن اژدهادوش ميزند و همينکه ميخواهد او را بکشد، سروش آسماني سرميرسد و او را از کشتن ضحاک بازميدارد. سروش به فريدون ميگويد که هنوز زمان مرگ ضحاک فرانرسيده است. پس فريدون به موجب حکمِ سروش، ضحاک را به دماوند ميبرد و او را در کوه زنداني ميکند.

آنچه در سطرهاي پيشين آمد، روايت فردوسي از فرجامِ ضحاک در نبرد با فريدون بود که بهاختصار بيان شد؛ اما در ديگر متون و منابع نيز روايتهايي درباره رويارويي ايندو بيان شده است. ثعالبي آورده است که «افريدون پوست بدنش [يعني بدن ضحاک] را سوراخ و بِدان مهارش کرده، به قلّه دماوند برد و در چاهي محبوسش کرد. بعضي از روايات حاکي است که فريدون او را ميکشد و ضحاک او را ميگويد: تو بهخاطر جدّت، جَم، مرا ميکشي؟ فريدون ميگويد: اين که براي تو افتخار بزرگي است، ولي من تو را بهخاطر يک دندۀ گاو برمايه ميکشم». [۳۶]
در کتابِ «فرهنگ اساطير و داستانوارهها در ادب فارسي» آمده است که «اساس داستان معروف غلبه فريدون بر ضحاک، به اساطير کهن مربوط ميشود و موضوع آن، کشمکش قواي طبيعت است. بهموجب «اوستا» ضحاک ديوي با سه دهان و سه سر و شش چشم و هزار دست است که از جانب اهريمن براي ويران ساختن گيتي به وجود آمد و براي نيل به مقصود، براي خداياني چون ناهيد و وايو، گلّههاي گاو و اسب قرباني کرد. فريدون با او به مقابله برخاست و از خدايان ياري خواست و سرانجام ضحاک را مغلوب ساخت و فَرّ را به دست آورد». [۳۷]
ضحاک پس از اسارت / نالههايي که از دماوند به گوش ميرسد
در ادبيات زرتشتي و متون پهلوي، ماجراي ضحاک با بهبندکشيدهشدنش، پايان نمييابد؛ در اين متون، ضحاک وجههاي آخرالزماني هم دارد که عاقبت روزي آزاد ميشود و دوباره گيتي را به ستم و گناه ميآلايد. بر اساس روايتهايي که در متنهاي پهلوي درباره فرجام ضحاک پس از اسارت در کوه دماوند آمده است، ضحاک که در هزارۀ دومِ گيتي به پادشاهي ميرسد، وقتي در دماوند بازداشته ميشود، هزاران سال در اسارت ميماند تا اينکه در ششمين هزاره از هزارههاي عالَم که به هزاره اوشيدرماه (هوشيدرماه) موسوم است، از بند رها ميشود و دوباره تباهي را در گيتي ميگستراند. در اين هزاره، اوشيدرماه، يکي از سه فرزند زرتشت و يکي از موعودان آيين زرتشتي، به گيتي خواهد آمد.
طبق آنچه دکتر ژاله آموزگار، محقق برجسته زبانهاي باستاني، از روايات پهلوي نقل کرده است، «در هزاره اوشيدرماه ضحاک از بند رها شود و فرمانروايي خود را بر ديوان و مردم از سر گيرد و گويد که هر که آب و آتش و گياه را نيازارد، بياوريد تا او را بجوم. آب و آتش و گياه شکايت به اورمزد برند. اورمزد با امشاسپندان به نزديک روان فريدون رود و به او فرمان دهد که برخيز و ضحاک را بکش. روان فريدون گويد من کشتنِ او نتوانم. به نزد گرشاسپ رويد. اورمزد با امشاسپندان روانِ گرشاسپ را برانگيزانند. او ضحّاک را بکشد. در اين مدت ضحّاک آنقدر زمان مييابد که يکچهارم چهارپايان اهل ايرانشهر را بخورد.
در «زند وهمن يسن» آمده است که ديو اشموغي (= الحاد و بدديني) در بالاي کوه دماوند به سوي بيوراسب ميرود و او را که هنوز ترس از فريدون دارد، ترغيب ميکند که بند بگسلد؛ و خود نخست بندِ اولِ او را ميگشايد تا بيم از دل او ببرد. ضحاک جرئت مييابد و بعد از گشودن بندِ نخست، ديو اشموغ را ميبلعد و سپس به جهان ميتازد و گناه ميکند. يکسوم از مردم و گاو و آفريدگان ديگرِ اورمزد را ميبلعد و آتش و آب و گياه را نابود ميکند. آنان شکايت به اورمزد ميبرند و از او ميخواهند که فريدون را زنده کند تا اژدهاک را بکشد. دادار اورمزد روان سام گرشاسپ را برانگيزاند و او به مقابله اژدهاک رود و گرز بر او کوبد و او را بکشد». [۳۸]

روايتهايي که درباره اسارتِ ضحاک در دماوند و زنده بودن او در متون نقل شده، رفتهرفته طي سالها و سدهها رنگي عاميانه نيز به خود گرفته است و همين افسانههاي عاميانه وقتي با ويژگيهاي زمينشناسيِ قله آتشفشاني دماوند که بخاراتي نيز همواره از آن متصاعد بوده است، در هم آميخته شده، قصهها و حکايتهاي جالبي را پديد آورده است. ياقوت حَمَوي، جغرافيدان و جهانگردِ نامدار سده ششم و هفتم هجري، در کتابِ «مُعجَمُ البُلدان» خويش يکي از اين قصههاي عاميانه درباره ضحاک و دماوند را آورده است.
ياقوت نوشته است که مِسعَر پسر مُهَلهَل، در سفرنامه خود چنين نگاشته که شماري از مردمان «چنين ميپندارند که افريدون پادشاه، بيوراسب را در آنجا زنداني کرده است. همواره دودي از يک غار آن کوه برميخيزد که توده مردم ميگويند آن، نَفَسِ ضحاک است؛ و از اين رو برخي در آن غار آتش نيز ميبينند و ميگويند که آن آتش چشمان او است؛ و همواره زوزههاي ضحاک از آن غار شنيده ميشود؛ و من (مسعرِ مهلهل) داستان را باور کرده، بر کوه بَرشدم و با رنج بسيار و با به خطر انداختن خود تا نيمه راه رسيدم و گمان نميکنم کسي از آنجا که من رسيدم، بالاتر رفته باشد؛ بلکه هيچ انسان بدانجا نرسيده است. از آنجا که نگاه ميکردم، چشمم به چشمهاي گوگرد افتاد که دورادور آن را گوگرد منجمدشده پُرکرده بود و هرگاه آفتاب طلوع ميکرد، از درون دهانه آن، آتشي ديده ميشد و در کنار آن جويي به درون کوه روان بود. بادهاي گوناگون بر اين کوه ميوزد و صداهاي ناهنجار با آهنگهاي موزون به گوش ميرسد که گاهي صداي شيهه اسب و گاهي مانند عرعر خر، گاه مانند صداي انسان دور به گوش فراميرسد. آدمي آن را به صورت صداي بلند ميشنود، ليکن از آن چيزي نميفهمد. آدمي چنين ميانديشد که صداي خيالي است و زمزمه انساني. آن دود که ميپندارند نَفَسِ ضحاک است، همان بخار گوگرد است که از آن دهانه بيرون ميآيد و اين گمان درست است». [۳۹]
منابع
۱. «التفهيم لاوائل صناعة التنجيم»؛ ابوريحان بيروني، «شاهنامه فردوسي»و ...














