1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

داستان شب/ یک عاشقانه آرام- قسمت دوم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
داستان شب/ یک عاشقانه آرام- قسمت دوم

آخرين خبر/ از کودکي، عسل را بسيار دوست داشتم. اين،شايد يک قطعه خيال خالص چسبنده ي شيرين طلايي رنگ بود.
کودکان کم سال،قدرت انتخاب ندارند. کودک، عاشق مادر نيست، محتاج مادر است.عشق، احساسي و کلامي کودکاني نيست. يک قطعه خيال خالص طلايي به نام عسل را دوست داشتم، و بعدها، اين دوست داشتن خيالي، گرفتارم کرد.
زماني عسل خريدم که عسل نبود. دلم شکست. برانگيخته شدم. در به در دنبال عسل اصل گشتم، نيافتم. عسل فروشان، پيوسته فريبم ميدادند. عسل فروشان، چيزي را ميفروختند که مثل عسل بود.دلم، بيشتر شکست. دلم براي کودکي هايم سوخت. دلم براي خلوصم سوخت. نميخواستم از کودکي تا نوجواني ، تا جواني تمام، چيزي را با لذت، يک لقمه هر صبح، در دهان نهاده باشم که دروغ بوده باشد. هر جا که رفتم ، حتي کنار بسياري از کندوها، عسل راست نيافتم، و زنبوران بيشماري را افسرده و متاسف يافتم، و گريستم.

براي ساختن يک جهان جعلي، که در آن هيچ چيز، همان چيزي که نباشد که بايد، گروهاني از آدم، سرسختانه تلاش کرده اند؛ و ايشان، به احترامِ همين تلاشِ جان فرساي غول آساي کمر شکن، دُمي به صداقت باز نخواهد گشت؛دُمي.
روزي زنبوري به من گفت: به ما آموخته اند که عسلي بسازيم که از جنس شيره ي گلها نباشد و فشرده عطر گلها را در خود نداشته باشد.
- اگر عسل واقعي بسازيد، اعدامتان ميکنند؟
- اعدام؟چه حرفها! در ميان همه ي جانواران جهان، فقط انسانها اعدام ميشوند – به وسيله ي انسانها. ديگر هيچ جانوري اعدام نميشود،و نميکند.
اگر پدرم، آنوقتها زنده بود ، از کندوهاي جنگلي، گهگاه، براي مان عسل ناب معطر نياورده بود،من به خاطر آنکه عسل فروشان عمري فريبم داده بودند، ممکن بود خودکشي کنم يا عسل فروشان را قتل عام کنم، واگر نکردم، به جاي آن،در خلوت، بسيار گريستم، و، گريستم.

روزي از مردي که ميگفت عسل اصل ميشناسد پرسيدم:عسلي که بي ترديد کار مايه ي زنبوران دستکارِ بي رياي عاشق گل باشد، کجا ميتوانم بيابم؟
عسل شناس گفت: در کوهپايه هاي گل باران سبلان؛ جايي که – اگر بخواهي، نشاني اش را به تو ميدهم – گل، مثل دريا، تو را در خود غرق ميکند. من در ساوالان دوستي دارم شک در خلوص عسلش گناه کبيره است.

من، معلم خسته ي ادبيات، شاعري که هرگز نتوانسته بود يک شعر ناب بگويد، در ابتداي تابستان،کارم را که تمام کردم،بارم را بر دوش انداختم و به راه افتادم. از انزلي به سوي گردنه ي حيران و از آنجا به کوهستانهايي با مرزهاي دروغين زاده ي زور...
من، شناگر از کودکي در آب غوطه خورده ي شمالي، اگر در دريا به آساني غرق نميشودم، در دامنه ي سبلان، به ناگهان، چنان گل باران شدم که يکپارچه خيس از عطر زنده ي گلها، چتري از روياي رنگ بالاي سرم گشوده شد، و زير چتر، کوله ام را زمين گذاشتم- روي سبز- سفره ام را باز کردم، و خسته ي خسته، پنير تبريز را با خياري که طراوت و تردي پوستش چاقوي زنجاني ام را خجل ميکرد، لاي نان تازه ي دهي گذاشتم...چه عطر، خداي من!
صداي زنبور مي آمد و تو را ديدم که از دور مي آمدي...
*
ظهر گل، با قامت تو که از دور، کوتاه مي نمود، پر از ميناي سفيد شد-چنانکه آسمان را ناگهان، قطعه ي سپيد ابرهاي پنبه يي ، الماس نشان کند (اين سخن را، بعدها ساختم)
عشق يعني پويش ناب دائمي. به سراغ خستگان روح نمي آيد. خسته دل نباش، محبوب خوب آذري من!
*
شش قزل آلاي دانه قرمزِ پروار، من به دام مي اندازم، هشت قزل آلاي خوب، برادر تو، که در سايه ي يک درخت تنومند نشسته است و بي جهت مي خندد؛ وتو همچنان در انديشه ي عّزلت گزيني هاي بي دغدغه يي.

چادرهايي در اعماق جنگل – چادرنشينان همه تا بّن دندان مسلح. مهي به فشردگي رنگ روغني که تازه بر تخته شستي نشانده ييم. مه راستين ، اما ، از ژرفاي دره ي " وُن داربّن" سّرخوران مي آيد و کنار ديوار ،  شيلات زير درختان پير، بر رودخانه، ما را در ميان ميگيرد. حتي توکاي سياه نيز بر آن شاخه ي نزديک ديده نميشود؛ اما صداي آواز اليکايي از دور مي آيد. قطره هاي ناپيداي مه پوست صورت تو را براق نيکند.

برادرت، ناگهان، انگار که بي هيچ دليلي، فريادي شادمانه و غول آسا بر ميکشد، نعره يي غريب، که يک گله گاو را مي رُماند. گاوها، برادرت را بد نگاه ميکند. عسل، روي لباس سّرخ گلدار دخترک خفته در زنبيل، روسري سرخ گلدار مي انداز تا مبادا گاوهاي خشمگين، به دخترک حمله کنند. من ميخندم. برادرت مي آيد، با زنبيل ماهي هايش.
- چه شد؟ چرا آنطور نعره کشيدي؟
- مار شادي ، ناگهان، مرا گزيد خواهر جان!
- شادي از اينکه هنوز زنده يي؟
- زنده ام، اينجايم، در جنگلي از درختان وُن، کنار سرداب رود، نزد شما، و نزد مردمي که دوستم دارند و کساني که مرا به دژخيمان نسپردند.
ما ميخنديم. ما آرام و عاشقانه مي خنديم. برادرت بلند ميخندد. بگذار اين لحظه ي عظيم آسودگي را تجربه کند.
من او را لو نداده ام. من هيچ برادري را به سلاخان نسپرده ام.گاوها گاوند که بد نگاه ميکنند. تو اما هنوز در انديشه آن بيست و سه روز هستي که تاب آوردم، و آن دو ماهي که هرگز درباره اش چيزي از تو نپرسيدم و نخواهم پرسيد.

- حکايت رفته است بانوي خوب آذري من! ديگر به آن تاريک خانه سرک نکشيم.
_ مستاجران عاشق، بارها به آن تاريکخانه بازگردانده خواهند شد. مگر تو نگفته يي، گيله مرد کوچک؟ 

برادرت نگاه ميکند. براي خود، حق مشارکت نميبيند. همين بس که به سلاخان سپرده نشد.
 عسل ميگويد: در "رودبارُک" معلمي ميکنيم، و آهسته آهسته، مقدمات يک جنگ کوهستاني را فراهم بياوريم. 

ارتش شاه، تيمسارهاي خسته ي عياش قمارباز، هرگز به اين ارتفاعات نخواهند آمد، گيله مرد! بيا ديگر برنگرديم
به جايي که هر نگاهي، بوي تعفنِ نگاه يک مامور را دارد، نميشود؟
- نميشود. تا شکنجه هست، هيچ نقطه يي ازجهان اَمن نيست. آن مرد، با دل بستني استوار به اينکه در لحظه هاي مصيب تنهايشان نخواهيم گذاشت، آنگونه با اطمينان

ميگفت: "عاشقان، هرگز تنها نخواهند ماند" ميگفت، براي آنکه تنهايش نگذاريم، نه براي آنکه يک اصل طبيعي مادي ابدي را گفته باشد. باز، راه مُد ه که فکر مه مصنوعي به سر
وقتت بيايد، و باز، حصاري نرم از تخيل آسودگي.نه...ما آمده ييم چند روزي اينجا بمانيم تا ريه هايمان بي فشار نفس کشيدن را به خاطر بياورد. از اينجا به دامنه ي ساوالان تو خواهيم رفت و چند روزي پدرت را شاد خواهيم کرد. يک کندو عسل، به قدر يک قطره محبت شيرين نيست. شبها دور آتش، حلقه خواهيم زد و سيب زميني هاي را در
خاکستر داغ داغ، برشته خواهيم کرد. گلپر اصل. نمک نرم. من دوست دارم که يک دسته گل کوچک کوتاه قد صحرايي براي پدرت ببرم. اين بار، فقط براي خودش.

(خاطره: دخترک! قلبت را به من بسپار! تنهايي،پيرم کرده است.)
- هاه! با يک دسته گّلک مرا شاد ميکند.
- آقا! همه اش اين دسته گل کوتاه نيست. عشق هم هست. ايمان، سخت تر از آهن آبديده. من-گيله مرد کوچک- بيست و سه روز در اتاق زير پله بودم و پسرتان را لو ندادم.کم است؟
پدرت گرچه بسيار تنومند است و عاميانه حرف ميزند و با دست غذا ميخورد، ناگهان چنان لطيف نگاه ميکند که گويي نرمترين پُر دنيا را به صورت قلبن کشده است؛ و ناگهان در وسط گلها مينشيند-نشانده ميشود، به زانو در مي آيد- و گريه سر ميدهد، و تو اشک ميريزي، و برادرت، و من...
انسان، اينقدر خشن، اينقدر لطيف؟
اينقدر رحيم،اينقد بي ترحم؟
اين چيست که ساخته يي و پرداخته يي خداي من؟
 آيا آن پير قباديان راست نگفت که: همه ي فتنه ها از توست، اما جرات سرزنش کردنت در من نيست ؟

ادامه دارد...

نويسنده: نادر ابراهيمي

قسمت قبل:

به پيج اينستاگرامي «آخرين خبر» بپيونديد
instagram.com/akharinkhabar

آخرین خبر | داستان شب/ یک عاشقانه آرام- قسمت دوم