خلاصه داستان کتاب «مد و مه» نوشته ابراهیم گلستان

منبع
بروزرسانی
خلاصه داستان کتاب «مد و مه» نوشته ابراهیم گلستان

وينش/ کتاب مد و مه از نظر خود نويسنده مي‌تواند مانيسفت او باشد و معتقد است اگر مي‌خواهيد از ابراهيم گلستان چيزي بخوانيد مد و مه را بخوانيد و به حرفي که در آن هست توجه کنيد. اين مجموعه داستان شامل سه داستان «از روزگار رفته حکايت»، «مد و مه» و «در بار يک فرودگاه» است که در سال ۱۳۴۸ منتشر شده اما داستان‌ها درفاصله سال‌هاي ۴۵ تا بهار ۴۸ نوشته شده است. پس از مرگ فروغ اين  مجموعه منتشر شده و بعد از انقلاب فقط داستان از روزگار رفته حکايت اين مجموعه داستان مجوز گرفت؛ داستاني که روايت يک پسر در يک خانه بزرگ و اشرافي و دلبستگي‌اش به لله‌اي  است که دارد و هر روز او را  تا مدرسه مي‌برد و مي‌آورد. روايت خاطراتي که از زبان يک پسر نوجوان، آن هم سال‌ها پس از مرگ «بابا» يا همان «مش اصغر» روايت مي‌شود، بستري است براي آن که تاريخ گذار از سنت را اندکي فراتر ببينيم. تاريخ ظلمي که به ندارها و حقارتي که به زيردستان مي‌شد. هنگامي که  کلاه‌ به جاي شال و دستار جايگزين مي‌شود يا هنگام حمله به تهران در کنار حامله کردن دختر کلفت از  سورچي و يا چشم زدن و نفرين کردن. نثري روان که مي‌تواند همه جزييات  دو  زندگي را به طور موازي در آن سال‌ها بگويد. پسري که هنوز متفرعن نشده، هنوز از کتک خوردن افراد زيردست گريه مي‌کند، از دايي‌اش که با رشوه به عضويت مجلس درمي‌آيد خوشش نمي‌آيد و بي‌پناهي زنان آن دوران را دقيق توصيف مي‌کند. معلوم هم هست که نويسنده درگير مسايل سياسي است. در مد و مه اتفاق ديگري مي‌افتد، با وجود اين‌که راوي يکي از کارمندان  رتبه‌دار و بدون زن شرکت نفت است، زندگي ديگران برايش مهم است. عباس و قزي و مرد بي نام عباسي که شب‌ها هنگام برگشت روي دست وارونه راه مي‌رود با نيشخندي احمقانه و دندان زرد و پاي برهنه، که هر روز از قالب‌هاي يخ خانه‌هاي همسايه مي‌دزدد و مي‌گذارد روي جيره کارمندان و آرزويش داشتنِ دوچرخه‌اي است که نصفِ پولش را کارمندان به او دادند و بقيه‌اش را جور مي‌کند و مي‌خرد و با همان دوچرخه آنچنان تصادف مي کند که امکان جدا کردن پيکرش نيست. قزي زني که لال و لقوه اي است با موهاي بريده و زبر و دست و پايي که ناقص است و رعشه‌هاي مدام دارد و صحنه کتک خوردنش در ميدان شهر از مردي گدا صفت در ذهن راوي حک شده است.  شخصيت ديگر مردي است زير سي سال که در آرزوي اختراع دوچرخه‌اي است که بتواند از شط رد شود.

اما داستان «در بار يک فرودگاه»  همانطور که از نامش پيداست، يک روايت از يک مرد صاحب بار است. او که در فرودگاه هر روز شاهد رفت و آمد مسافران است، اين بار با مردي روبرو مي‌شود که مدام مي‌خواهد با او آشنا دربيايد. مدام از او مي‌پرسد آيا او  را در عراق و در ميانه جنگ نديده است؟ کدام جنگ، مشخص نيست؛ يک جنگي. اما مرد صاحب بار هيچ وقت عراق نبوده است، بيشتر شرق آسيا بوده است، سنگاپور و … . در خلال همين رابطه، همين سوال و جواب است که ما در فضاي داستان قرار مي‌گيريم. در فضاي تنهايي آدم‌ها، درفضاي آنان که مي‌آيند و مي روند، چه دختربچه هايي باشند که همراه راهبه‌ها مي‌آيند چه مردان وزناني که عجله دارند به پرواز برسند. اما آن مرد انگار قرار است بماند، انگار مي‌خواهد بماند و به آن در روبرويي که باز و بسته مي‌شود خيره شود. مانند مرد صاحب بار که زندگي‌اش آنجاست.  

به پيج اينستاگرامي «آخرين خبر» بپيونديد
instagram.com/akharinkhabar