آخرین خبر/ زری خانم که طلاق گرفت ،همه می گفتند از غصه می میرد ،اما نمرد ،تب کرده بود یک ماه وتوی خواب راه می رفت،ماه بعدش هم عین طوطی کوکی خنده داری بی وقفه حرف می زد ،جوری که خیال می کردی اگر دهانش را ببندد ،نفسش تمام می شود و می رود آن دنیا.
مامان می گفت طفلک فشارکلمه دارد وآن وقت ها گوگلی هم نبود که بروم ببینم این فشارلعنتی کلمه چی هست که نصف دوستان مادرم دارند و یکی شان را هم به این روز انداخته،مامان هم اصلا اهل جواب دادن درست ودرمان نبود ،بیشتر وقت ها در جواب چرا گفتنم فقط ادایم را درمی آورد وبعد با یک حالت غریبی رو به من می گفت :مامان چرا ؟ 
من هم البته سریع تسلیم می شدم،ازهمان بچگی فهمیده بودم که بعضی از سوال ها جواب ندارند و گاهی وقت ها بزرگترها دوست دارند یک حرف هایی بزنند که خودشان هم دلیلش را نمی دانند و اگر بپرسی چرا،خیلی پشیمان می شوی،گرچه خودمانیم ،جواب اکثر سوال های من اغلب همین بود ،کمی سکوت و کمی خنده و بعد هم اغلب همان جمله همیشگی که به موقع خودت می فهمی .
قصه زری خانم را البته به موقع که نه ،سالها بعد ازماجرای جداییش فهمیدم،توی سی سالگی خودم شاید ،وقتی همسن و سال همان روزهای مامان و زری خانم بودم و خیال می کردم به زودی از درد می میرم که البته نمردم ،فقط  توی خواب راه می رفتم ،غذا از گلویم پایین نمی رفت وبغض هی می آمد بالا وهی می خواست از توی گوش و گلویم بیرون بپرد وبعد هم فشار کلمات نگفته تب سنگینی آورده بود برایم وبالاخره یک روز صبح وقتی با تب و گریه از خواب بیدار شدم برای اولین بار حال عجیب زری خانم را فهمیدم.
نمی دانم چی شد که آن روز یادم افتاد که مامان می گفت :زری خانم هم طلاق گرفت اما نمرد ،این را دائم مثل ضرب المثل می گفت،یعنی اگر فلانی نمرد، دیگرهیچ کس نمی میرد ،آخرهمه می دانستند زری خانم یک جور دیگری عاشق است،می گفتند حتی نفس های مردش را هم می شمرد،اصلا خودش چندبار برای در و همسایه تعریف کرده بود که شب با ترس از خواب بیدار شده و زنده بودن مرد را امتحان کرده است،خودمانیم بعد هم البته یک روز، دست از پا دراز تر آمده بود دم درخانه ما و خودش را انداخته بود روی صندلی آشپزخانه و یک جوری گریه کرده بود که خیال می کردی به زودی توی اشک های خودش غرق می شود.
مامان زیاد اهل سین جیم کردن آدم ها نبود،توی همان فنجان های آبی سفالی که بعد ازمرگ زودرسش بین خودمان تقسیم کردیم ،برای زری خانم قهوه ترک ریخته بود وقهوه را با یک دانه بیسکوئیت گذاشته بود روی میزآشپزخانه وبعد پرسیده بود :چی شده و زری خانم هم جواب داده بود :هیچی،همیشه می دانستم من را دوست  ندارد،اما امروز چیزی خورده توی سرم . 
نمی دانم زری خانم کی فهمیده بود که مرد دوستش ندارد،من اما از روز اول ازدواجم می دانستم ،به هرحال چنین چیزی هیچ وقت خبرخیلی جدیدی نبود ،گرچه وقتی برای اولین بار باورش کردم ،درست مثل زری خانم انگار چیزی توی سرم خورد،افتادم کف آشپزخانه وخرد وخاکشیر شدم ودیگر لابد جمع کردنم حتی با جارو خاک انداز خارجی مامان هم  امکان نداشت.
منظورم همان جاروی دسته نقره ای قشنگی است که سالهای سال ،مامان گوشه آشپزخانه گذاشته بود وهمه ما ،همیشه ،آرزو داشتیم ،یک بار ،فقط یک بار توی دست بگیریمش ولااقل یک دانه عدس را با پرزهای نرم وتمیزش از کف آشپزخانه برداریم .
شاید برای همین هم بود که وقتی زری خانم فنجان آبی سفالی را روی زمین انداخت و دسته فنجان پرید یک جایی زیر میز،من آن طوردویدم وجاروی مامان را برداشتم ،گمانم این آخرین فرصت دست زدن به گنج مامان بود که همه زن های همسایه حسرتش را می خوردند .
می گویم آخرین فرصت چون آن روزهم مامان جارو را از دست من گرفت ،بعد هم خودش فنجان لب پر شده را از روی زمین برداشت وگذاشت روی کابینت و بعدهم جارویش را با احترام و دقتی که خیلی کم دیده بودم ،دوباره کنار دیوارگذاشت ،درست مثل انجام مناسکی زنانه وغریب که هیچ بچه ای از آن سردر نمی آورد.
بعدهم البته با چشم هایی که به قدر دوتا نلبکی باز شده بودند و خبراز حوادث تلخ می دادند،جوری نگاهم کرد که دیگر نتوانستم بپرسم چرا،گرچه یادم هست زری خانم پرسید چرا،هرچند این را ازخودش می پرسید ،چون نمی دانست چرا فنجان را انداخته .
یادم نیست مامان به زری خانم جواب درستی داده باشد ،شاید گفته بود چون تب داری ،یا شاید داری خوابگردی می کنی یااصلا جوابی نداده بود،این یکی محتمل تر است چون بیشتر وقت ها حوصله نداشت جواب ما را بدهد،همیشه همین طور بود ،قشنگ و بی حوصله ،یادم هست در عین بی حوصلگی آن فنجان شکسته رابا چسب اوهو چسبانده بود وگذاشته بود جایی بین بقیه فنجان هایش و وقتی که خودش مرد و ما وسایلش را تقسیم کردیم ،همین شکسته ترینشان به من رسید ،به قول خواهرم همان که قصه داشت ....

ادامه دارد...

برگرفته از مجله کرگدن

به پیج اینستاگرامی «آخرین خبر» بپیوندید
instagram.com/akharinkhabar