اعتماد/ روز اول مدرسه می‌روم ختم همکلاسی دوره دبستانم ،حس غریبی است که عین وزنه‌ای کوچک و فلزی به پایم گیر کرده و با خودم این‌طرف و آن‌طرف می‌کشم .
همین هم هست که بیرون مسجد می‌ایستم و نگاه می‌کنم به خیل آدم‌های سیاه‌پوشی که به سمت در ورودی می‌روند و پای بی‌قرارم را مهار می‌کنم که عین پرنده‌ای پرپر می‌زند و می‌خواهد بگریزد .
بعد اما کم‌کم سروکله بقیه همکلاسی‌ها پیدا می‌شود ،یکی‌یکی می‌رسند و قدم سست می‌کنند و با نگرانی  این‌طرف و آن‌طرف را نگاه می‌کنند و انگار به سختی از در مسجد می‌گذرند ،لابد همه‌مان می‌ترسیم که مرگ همین دور وبر باشد و دست دراز کند و بگیردمان .
گمانم کیارستمی عزیز جایی گفته بود که ما خیال می‌کنیم مرگ برای دیگران است و همین نجاتمان می‌دهد ، لابد چون تجربه مرگ دیگران را داشته‌ایم و تجربه مرگ خودمان را نداریم ،جمله‌هایش را دقیق یادم نیست ،اما توی دلم می‌گویم که واقعاً در شناخت حال آدمیزاد استاد بوده و خودم را هل می‌دهم که وارد مراسم شوم .
توی مراسم اما بچه‌های کلاس ما گوش تا گوش نشسته‌اند ،همان‌طور که روی نیمکت‌ها می‌نشستیم و مادر همکلاسی‌مان ایستاده و نگاهمان می‌کند ،همان‌طور که یک‌وقتی نگاهمان می‌کرد ،بعد اما زندگی در خنده‌های ریزریز و احوال‌پرسی‌هایمان می‌آید به مراسم ختم و توی گوش من انگار می‌گوید راه برو و من دوباره بی‌قرار می‌شوم و بچه‌ها را دیده و ندیده ،می‌زنم به کوچه این قدر می‌دوم که دیگر نمی‌دانم به کجا رسیده‌ام.
بعد اما کسی می‌گوید انار و کسی می‌خندد وبرمی گردم می‌بینم مردی سر میدان ونک انار می‌فروشد و یک وزنه کوچکی هم دارد که گمانم وقت‌هایی که کار ندارد می‌گذاردش توی جیب شلوار گشاد و بزرگش،درست عین همان وزنه ای که خیال می کردم به پای من وصل است ،دارم این‌ها را خیال می‌کنم که می‌شنوم مرد می‌گوید خانم پاییز آمده انار بخر ،می‌گویم انارهایت سفیدند آقا ،این را که می‌گویم غیرتی می‌شود و چاقویی را از یک جیب گنده دیگر درمی‌آورد وانار را پوست می‌کند و یک تکه می‌گذارد توی دستم ،سرخ است و ترش است و بوی شهرهای دور دارد .
بعد من می‌گویم انار مال کجاست که می‌خندد و می‌گوید انار همین دور و بر است خانم ،باور کنید این یکی مال خودتان است و بعد می‌گوید انار شما را می‌برم برای مردم شهر خودم و برایتان انگور می‌آورم ،همین طوری قشنگ می‌شود دیگر و بعد هم یک‌دانه انگور هم می‌گذارد کف دستم ،انگار نه انگار ساعت‌ها راه رفته‌ام ،اشک ریخته‌ام و یا حتی از مرگ گریخته‌ام ،زندگی وسط میدان ونک یقه‌ام را می‌چسبد و من کلی انار ترش می‌خرم وبرمی گردم خانه و بوی پاییز تا درگاه خانه یک‌جوری تعقیبم می‌کند انگار قرار است از مرگ نجاتم بدهد .

قسمت قبل:

به پیج اینستاگرامی «آخرین خبر» بپیوندید
instagram.com/akharinkhabar