آخرين خبر/ روزهاي آخر تابستان را با داستان خاطره انگيز آنشرلي همراه ما باشيد.
آن‌شرلي دخترکي کک‌مکي است که موهاي سرخي دارد و در يتيمخانه بزرگ شده است. او باهوش است، قوه‌ي تخيل بي حدومرزي دارد و با اميد و پشتکار و مهرباني‌هاي ساده‌اش ، سعي مي‌کند زندگي جديدي را آغاز کند. هر چند براي ورود به اين دنياي تازه بايد سختي‌هاي بسياري را پشت سر بگذارد، ولي آينده در نظرش آن‌قدر زيبا و اميد بخش است که براي رسيدن به آن ، با هر مشکلي کنار مي‌آيد و با هر شرايطي سازگار مي‌شود. مجموعه‌ي آني شرلي شامل 8کتاب با نام‌هاي آني شرلي در گرين گيبلز، آني شرلي در اونلي، آني شرلي در جزيره، آني شرلي در ويندي پاپلرز، آني شرلي در خانه‌ي روياها، آني شرلي در اينگل سايد ، دره‌ي رنگين کمان و ريلا در اينگل سايد مي‌باشد. کارتون آن يکي از جذاب ترين انيميشن هاي دوران کودکي است.
 رمان آني شرلي در گرين گيبلز اثر ال ام مونتگمري

 متيو با تعجب متوجه شد که از آن وضع راضي است.او هم مثل همه ي آدم هاي کم حرف از آدم هاي پرحرفي که کار خودشان را مي کردند واز او انتظار هم صحبت شدن نداشتند ،خوشش مي آمد . اما هرگز فکر نمي کردکه از مصاحبت با يک دختر بچه هم لذت ببرد.از نظر او زن ها واقعا موجودات غيرقابل تحملي بودند و دختر بچه ها هم از آنها بدتر بودند، زيرا هميشه با ترس و احتياط از کنارش مي گذشتند و طوري زير چشمي نگاهش مي کردند که انگار انتظار داشتند او همان موقع دهانش را باز کند و آنها را ببلعد. آن دخترها بچه هايي بودند که با آداب و رسوم اونلي تربيت شده بودند، اما اين کوچولوي کک مکي با بقيه فرق داشت. با اينکه براي ذهن کند متيو تحمل حرف هاي دخترک کمي سخت بود ،اما احساس مي کرد که از وراجي هاي او لذت مي برد .بنابراين با همان کم رويي هميشگي گفت :آه !هرچقدر دوست داري حرف بزن ، من ناراحت نمي شوم
واي!!! خيلي خوشحالم ، فکر ميکنم من و شما درکنار هم روزهاي خيلي خوبي خواهيم داشت . خيلي خوب است که آدم براي کسي حرف بزند که از حرف هاي او خوشش بيايد و دائم نگويد که بچه ها فقط بايد تماشا کنند و صدايشان درنيايد . تا حالا حداقل يک مليون بار اين جمله را شنيده ام . درضمن ،مردم به من مي خندند، چون عادت دارم حرف هاي گنده بزنم . اگرتوي سرت فکر هاي بزرگي باشد ،مجبوري براي بيان کردن آن ها حرف هاي گنده بزني ، اين طور نيست ؟
متيو گفت : خوب ، راستش به نظر منطقي مي آيد
خانم اسپنسر مي گفت که احتمالا زبان من به هيچ جا بند نيست و در دهانم معلق مانده.اما اين طور نيست .اتفاقا يک طرفش محکم به جايي چسبيده . خانم اسپنسر گفت که اسم محل زندگي شما گرين گيبلز است . من درباره ي آنجا همه چيز را از او پرسيدم. او مي گفت که دور تا دور آنجا پر از درخت است . خبر خيلي خوبي بود .من عاشق درخت هايم .در يتيم خانه فقط چند درخت ضعيف و ريزه ميزه وجود داشت که دورشان چيز سفيدي مثل حصار کشيده بودند. آن درخت ها هم مثل يتيم ها بودند .هروقت نگاهشان مي کردم ، گريه ام مي گرفت و به آنها مي گفتم: آه، کوچولوهاي
بيچاره ، اگر شما هم در يک جنگل بزرگ کنار بقيه درخت ها بوديد و خزه هاي نرم دور ريشه هايتان مي پيچيدندو يک جويبار از نزديکتان مي گذشت و پرنده ها روي شاخه هايتان مي خواندند ، مي توانستيد بيشتر رشد کنيد . اين طور نيست ؟اما اينجا امکانش را نداريد . من کاملا درکتان مي کنم .درخت هاي کوچولو امروز که آنها را ترک مي کردم، دلم گرفت . آدم به بعضي چيزها زود وابسته مي شود ،اين طورنيست ؟ راستي نزديک گرين گيبلز جويبار هم هست ؟فراموش کردم از خانم اسپنسر بپرسم .
خوب بله ، يک جويبار درست از پايين خانه رد مي شود .
عالي شد ، هميشه آرزو داشتم نزديک جويبار زندگي کنم .ولي فکر نمي کردم به آرزويم برسم .روياها معمولا به واقعيت تبديل نمي شوند ، اين طور نيست ؟چقدر خوب بود روياها واقعي مي شدند ،نه؟ من الان تقريبا خوشحالم ولي کاملا خوشحال نيستم چون..............خوب به نظر تو اين چه رنگي است؟
او انتهاي يک دسته از موهاي بافته شده ي بلند و براقش را از روي شانه ي لاغرش بلند کرد و جلو چشم متيو گرفت.متيو عادت نداشت در مورد رنگ موهاي خانم ها نظر بدهد ،اما پاسخ اين مورد کاملا مشخص بود ،اوگفت :
قرمز است ،نه؟!
دختر موهايش را رها کرد و چنان آه عميقي کشيد که گويي مي خواست غم و غصه همه ي زندگيش را از اعماق وجودش خارج کند .سپس با لحني غمزده گفت: بله، قرمز است. حالا فهميديد چرا نمي توانم کاملا خوشحال باشم.
هيچ کدام از کسايي که موي قرمز دارند نمي توانند کاملا خوشحال باشند . چيزهاي ديگري مثل کک مک ها ،چشم هاي سبز و بدن پوست و استخواني برايم چندان اهميتي ندارند .آنها را مي توانم در خيالاتم طور ديگري تصور کنم مي توانم تصور کنم صورتي به زيبايي برگ گل دارم و چشمانم سورمه اي رنگ و درخشان اند.اما نمي توانم به موهاي قرمزم فکر نکنم .همه ي تلاشم را کردم پيش خودم گفتم که حالا موهاي من سياه اند ،سياه پرکلاغي.اما درتمام مدت مطمئن بودم که آنها قرمز اند .اين موضوع دل مرا مي شکن و باعث مي شود که هميشه غصه بخورم.توي يک رمان داستان دختري را خواندم که غصه اي داشت .اما،مشکل او موهاي قرمزش نبود.موهاي او طلايي و موج دار بودند و آنها را روي جبين مرمرينش مي ريخت. تو مي داني جبين مرمري يعني چه ؟هيچوقت نتوانستم معني آن را بفهمم.
متيو که کمي گيج شده بود ،گفت : خوب ، راستش نمي دانم .
او احساس مي کرد که روي همان چرخ و فلکي نشسته است که يکبار در کودکي دوستش با اصرار او را سوار آن کرده بود .
-خوب هرچه که باشد حتما معني خوبي مي دهد .چون آن دختر زيبايي آسماني داشت .تا به حال خودت را با زيبايي آسمان تصور کرده اي ؟
متيو اعتراف کرد : خوب راستش، نه هرگز
_من اغلب اين کار را مي کنم ، به نظر تو کدام يک بهتر است :زيبايي آسماني ،هوش سرشار يا رفتار فرشته گونه؟
_خوب راستش ، من نميدانم .

_ من هم همين طور ، هيچوقت نمي توانم تصميم بگيرم کدام يک بهتر است .البته چندان تفاوتي هم ندارد، چون به هر حال من هرگز نمي توانم هيچ يک از آنها را داشته باشم.خانم اسپنسر مي گويد
که........واي ! آقاي کتبرت! واي! آقاي کاتبرت! واي! آقاي کاتبرت!
مسلما چيزي که خانم اسپنسر گفته بود ،آن نبود.به علاوه دخترک از درشکه پايين نيفتاده و متيو هم کارخارق العاده اي نکرده بود .آنها فقط از پيچ جاده گذشته و وارد اونيو)خيابان(شده بودند.
به مکاني که مردم نيو بريج به آن اونيو مي گفتند ،جاده اي چهارصد يا پانصد متري بود که سقف گنبدي شکلي از شاخه هاي درختان تنومند سيب داشت .آن درخت ها را سالها پيش کشاورز غريبه اي کاشته بود .شکوفه هاي معطر درختان نيز چون سايه باني سفيد ،ديواره هاي آن گنبد را زينت داده بودند .زير شاخه ها ،ذارت موجود درهوا با نور ارغواني شامگاه مي درخشيدند . در دوردستها سرخي غروب چون پنجره اي به نظر مي رسيد که در انتهاي راهروي کليسايي به روي دشتي از گل هاي سرخ گشوده مي شد.
به نظر مي آمد آن همه زيبايي زبان دخترک را بند آورده بود .او به پشتي صندليش چسبيده بود ، دستانش را به هم قلاب کرده وبا وجد و سرور به شکوه آن گنبد سفيد رنگ ،خيره مانده بود .حتي وقتي آنها جاده ي اونيو را پشت سر گذاشتند و در امتداد سراشيبي تندي به نيوبريج نزديک شدند،دخترک همچنان ساکن و مجذوب تماشاي مناظر گذران اطرافش شده بود که در غروب زيباي خورشيد ، با شکوهي خيره کننده از جلوي چشمانش مي گذشتند . آنها در سکوت ، روستاي کوچک و شلوغ نيوبريج رادر حالي پشت سرگذاشتند که سگ ها به طرفشان پارس مي کردند،پسربچه ها به دنبال درشکه مي دويدند و مردم از روي کنجکاوي از پنجره ها به بيرون سرک مي کشيدند. آنها پنج کيلومتر را پشت سر گذاشته بودند ولي دخترک هنوز ساکت بود.معلوم بود مي تواند به سکوتش نيز مانند حرف زدنش با جديت ادامه دهد .
بالاخره که متيو فکر مي کرد دليل حرف نزدن طولاني دخترک را کشف کرده است ،گفت:به نظر خسته و گرسنه مي آيي،راه زيادي نمانده . فقط يک و نيم کيلومتر تا مقصد فاصله داريم .
دخترک آه عميقي کشيد ،از خيالاتش بيرون آمد و ومانند کسي که شگفتي هاي اطرافش روحش را به تسخير درآورده است،به متيو نگاه کرد و گفت :آه ،آقاي کاتبرت، آنجايي که از ميانش رد شديم ،آن فضاي سفيد رنگ اسمش چه بود؟
متيو پس از مکث کوتاهي گفت: فکر مي کنم منظورت اونيو باشد ،جاي قشنگي است .
قشنگ ؟؟؟!! آه قشنگ اصلا کلمه ي مناسبي نيست . حتي زيبا هم نمي تواند به درستا آنجا را توصيف کند .فوق العاده بود . فوق العاده .آنجا جايي بود که حتي در خيال هم نمي شد بهتر از آنجا را تصور کرد....بعد دستش ر روي سينه اش گذاشت و گفت : با ديدن آن منظره درد خوشايندي را درقلبم احساس کردم .آقاي کاتبرت شما تا به حال دچار چنين دردي شده ايد ؟
خوب راستش چنين چيزي يادم نمي آيد .
اما من هميشه با ديدن هر زيبايي شاهانه اي ، دچار همين حس مي شوم ولي اسم همچين مکان عاشقانه اي نبايد اونيو باشد .خيلي بي معني است .بهتر است به آنجا بگويند .....بگذاريد ببينم.........جاده ي سفيد شادماني .....به نظرت جالب نيست ،من هرگاه از اسم شخص يا مکاني خوشم نيايد در ذهنم برايش نام جديدي پيدا مي کنم . مپلا اسم يکي از دخترهاي يتيم خانه هپزيبا جنگينز بود ،ولي من هميشه اورا با نام روزاليا دوير تصور مي کردم . ممکن است مردم به آنجا اونيو بگويند اما براي من هميشه جاده ي سفيد شادماني خواهد بود .واقعا يک و نيم کيلومتر بيشتر تا خانه نمانده ؟ هم خوشحالم و هم ناراحت . ناراحتم چون درشکه سواري لذت بخشي بود و من هميشه به خاطر تمام شدن چيزهاي خوشايند غصه مي خورم . ممکن است اتفاق بهتري بيوفتد ، اما هرگز نمي شود از اين بابت مطمئن بود. حتي بعدا هم نمي شود با اطمينان گفت که اتفاق بعدي خوشايندتر بوده، ولي خوشحالم که به زودي به خانه مي رسيم. مي داني من تاجايي که به خاطر دارم هرگز يک خانه ي واقعي نداشته ام.فکر رفتن به يک خانه ي حقيقي ،مرا دچار همان دردخوشايند مي کند.واي ! چقدر خوب است !

آنها از يک سربالايي عبور کرده و در ابتداي سراشيبي در حرکت بودند. پايين سراشيبي آبگيري مي درخشيد که به خاطر طولاني و مواج بودنش بيشتر به يک رودخانه شباهت داشت . پلي دو طرف آبگير را به هم وصل مي کرد . سراسر آبگير تا جايي که کمربند زردرنگي از تپه هاي ماسه اي آن را از خليج تيره رنگ جدا کرده بود ،درهاله اي از رنگ هاي متنوع زعفراني سرخ؛ سبز روشن و ترکيبي از ساير رنگ هاي چشم نواز فرورفته بود.زير پل ، آبگير به طرف بيشه زاري از درختان کاج و افرا جريان مي يافت وزير سايه هاي رقصان آنها آرام مي گرفت.درختان آلوي جنگلي نيز کنار آبگير مانند دخترکان سفيد پوشي بودندکه براي ديدن تصوير خود در آب ،روي پنجه ي پابلند شده بودند.از آن سوي آب ،صداي آواز حزن انگيز و شيرين قورباغه ها به گوش مي رسيد.در انتهاي سراشيبي، خانه ي کوچک وخاکستري رنگي از ميان يک باغ سيب سربرآورده بود.با اينکه هوا هنوز تاريک نشده بود ،پشت يکي از پنجره هايش چراغ روشني ديده مي شد.متيو گفت: آنجا آبگير بري است .

قسمت قبل:

به پيج اينستاگرامي «آخرين خبر» بپيونديد
instagram.com/akharinkhabar