آخرین خبر/ آن‌شرلی دخترکی کک‌مکی است که موهای سرخی دارد و در یتیم خانه بزرگ شده است. او باهوش است، قوه‌ی تخیل بی حدومرزی دارد و با امید و پشتکار و مهربانی‌های ساده‌اش ، سعی می‌کند زندگی جدیدی را آغاز کند. هر چند برای ورود به این دنیای تازه باید سختی‌های بسیاری را پشت سر بگذارد، ولی آینده در نظرش آن‌قدر زیبا و امید بخش است که برای رسیدن به آن ، با هر مشکلی کنار می‌آید و با هر شرایطی سازگار می‌شود. مجموعه‌ی آنی شرلی شامل 8کتاب با نام‌های آنی شرلی در گرین گیبلز، آنی شرلی در اونلی، آنی شرلی در جزیره، آنی شرلی در ویندی پاپلرز، آنی شرلی در خانه‌ی رویاها، آنی شرلی در اینگل ساید ، دره‌ی رنگین کمان و ریلا در اینگل ساید می‌باشد. کارتون آن یکی از جذاب ترین انیمیشن های دوران کودکی است.
 رمان آنی شرلی در گرین گیبلز اثر ال ام مونتگمری
ادامه داستان

 داینا بدون آنکه بتواند تعادلش را حفظ کند ، ایستاد . بعد دوباره نشست و سرش را میان دست هایش گرفت و با صدای گرفته ای گفت : من .. من حالم بد است ...من .... من ..... باید به خانه بروم .
آنی با پریشانی گفت : نه ، بدون نوشیدن چای امکان ندارد به خانه بروی . همین الان آماده اش می کنم . همین حالا می روم و چای می آورم.
داینا با لحنی مضحک اما مصمم گفت : باید به خانه بروم .
آنی با خواهش و تمنا گفت : حداقل بگذار برایت شام بیاورم . بنشین کمی کیک میوه و مربای گیلاس بخور . اگر کمی روی کاناپه دراز بکشی حالت جا می آید . کجایت درد می کند؟
داینا گفت « باید به خانه بروم . و این تنها حرفی بود که از دهانش بیرون آمد . آنی بی جهت التماس می کرد .
او با لحنی اندوه بار گفت : تا به حال نشنیده بودم مهمان بدون نوشیدن چای به خانه برود . آه ! داینا ! ممکن است واقعا آبله گرفته باشی ؟ اگر این طور باشد ، خودم می آیم و از تو پرستاری می کنم. روی من حساب کن . هرگز تو را تنها نمی گذارم . اما دلم می خواست برای نوشیدن چای می ماندی . کجایت درد می کند ؟
داینا گفت : سرم بدجوری گیج می رود .
او واقعا نامتعادل راه می رفت . آنی در حالی که از شدت ناامیدی اشک در چشمانش حلقه زده بود ، کلاه داینا را آورد و او را تا پشت نرده های حیاط بری همراهی کرد . بعد ، تمام راه را تا گرین گیبلز گریه کرد و در خانه هم با غصه ، بقیه شربت تمشک را در داخل کمد گذاشت . سپس در حالی که همه ی ذوق و شوقش را از دست داده بود ، برای متیو و جری چای آماده کرد .

روز بعد ، یکشنبه بود . از صبح تا شب مثل سیلاب باران می بارید و آنی نتواسنت پایش را از گرین گیبلز بیرون بگذارد . بعد از ظهر روز دوشنبه ، ماریلا برای کاری او را به خانه ی خانم لیند فرستاد . بعد از مدت کوتاهی آنی در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت ، دوان دوان به خانه برگشت . خودش را داخل آشپزخانه پرت کرد و با گریه و زاری روی کاناپه افتاد . ماریلا با ترس و تردید پرسید : چه اتفاقی افتاده ، آنی ؟ ؟ امیدوارم دوباره به خانم لیند بی احترامی نکرده باشی .
هیچ جوابی از آنی شنیده نشد . او با شدت بیشتری به گریه و زاری اش ادامه داد... .
_آنی شرلی ! وقتی از تو سوالی می کنم باید جواب بدهی . همین . درست بنشین و بگو چرا گریه می کنی .
آنی با چهره ای غصه دار نشست و با صدای لرزانی گفت : خانم لیند امروز به دیدن خانم بری رفته بود و خانم بری خیلی عصبانی بوده .او گفته که روز شنبه من داینا را مسموم کردم و او را با وضعی شرم آور به خانه فرستادم. او گفته که من یک دختر کوچولوی بد جنس و بی ادبم و دیگر هرگز ، هرگز به داینا اجازه نمی دهد با من بازی کند . آه ! ماریلا! غم همه ی وجود مرا فراگرفته .
ماریلا که خشکش زده بود ، به محض آنکه توانست حرف بزند ، گفت : داینا را مسموم کردی ؟ آنی ! تو عقلت را از دست داده ای یا خانم بری ؟ مگر به داینا چه دادی ؟
آنی با ناله گفت : فقط شربت تمشک . ماریلا هرگز فکر نمی کردم شربت تمشک کسی را مسموم کند ، حتی اگر مثل داینا سه لیوان بزرگ پر بنوشد . آه ! او خیلی ....خیلی ... حالش بد شده بود ! ولی من نمی خواستم او را مسموم کنم .
_سر در نمی آورم!
ماریلا این را گفت و به طرف کمد اتاق نشیمن رفت . داخل کمد ، چشمش به یک بطری افتاد . همان موقع یادش آمد که بطری شربت تمشک را داخل زیرزمین گذاشته است نه در کمد.
او با آن بطری به داخل آشپزخانه رفت و در حالی که علی رغم میل باطنی اش عضلات صورتش جمع شده بود ، گفت : آنی ! تو واقعا در خرابکاری استعداد داری . تو به جای شربت تمشک شربت دیگری به داینا داده ای . خودت متوجه تفاوت آنها نشدی ؟ 

 آنی گفت : من اصلا از آن نچشیدم . فکر کردم شربت تمشک است . می خواستم از مهمانم پذیرایی کنم . داینا بدجوری حالش بد شد و باید به خانه می رفت . خانم بری به خانم لیند گفته که او بدجوری مسموم شده بوده . وقتی مادرش از او پرسیده که چه اتفاقی افتاده ، او به طرز احمقانه ای خندیده و بعد ساعت ها به خواب رفته. مادرش فهمیده که او مسموم شده . او تمام دیروز به شدت سردرد داشته . خانم بری خیلی عصبانی است . او به هیچ عنوان باور نمی کند که من عمدا این کار را نکردم .

ماریلا گفت : فکر میکنم بهتر بود او داینا را به خاطر پرخوری و نوشیدن سه لیوان پر ، تنبیه می کرد ؛ چون به هر حال نوشیدن سه لیوان پر از هر چیزی ، حتی اگر شربت تمشک باشد ، انسان را مریض می کند . خوب این داستان ، دست آوریز خوبی برای کسانی است که همیشه مرا به خاطر درست کردن آن شربت دارویی سرزنش می کردند اگر چه من از سه سال پیش دیگر از آن شربت درست نکرده ام . من آن بطری شربت را برای مواقع ناخوشی نگه داشته بودم .
کافی است . کافی است بچه ! گریه نکن . اجازه نمی دهم کسی تو را سرزنش کند ، هرچند به خاطر این اتفاق خیلی متاسفم.
آنی گفت : باید گریه کنم . قلبم شکسته . انگار حتی ستاره های آسمان هم با من سرجنگ دارند . من و داینا برای همیشه از هم جدا شده ایم . آه ! ماریلا ! زمانی که ما سوگند وفاداری خوردیم ؛ یک لحظه هم تصور چنین روزی را نمی کردم .
_چرند نگو ، آنی ! خانم بری وقتی بفهمد تو تقصیری نداشته ای ، حتما تصمیمش را عوض می کند . گمان کنم او فکر کرده تو این کار را برای خنده و شوخی انجام دادی. بهتر است امروز عصر به آنجا بروی و جریان را برایش تعریف کنی.
آنی آهی کشید و گفت : من جرئت ندارم با مادر زخم خورده ی دانیا رو به رو شوم . شاید بهتر باشد خودت بروی ، ماریلا ! تو بزرگتری و ممکن است او به حرف هایت بیشتر توجه کند .
ماریلا احساس کرد پیشنهاد آنی عاقلانه است و گفت : بسیار خوب ، می روم . دیگر گریه نکن ، آنی ! همه چیز درست می شود .
زمانی که ماریلا داشت از اورچرداسلوپ برمی گشت ، دیگر آنقدر خوشبین نبود . آنی منتظرش بود و با دیدن او به طرف ایوان دوید و با تاسف گفت : آه ! ماریلا ! از صورتت معلوم است که بی فایده بوده . خانم بری مرا نبخشید ؟
مریلا با خشونت گفت : واقعا که خانم بری بی منطق ترین زنی است که تا به حال دیده ام . من به او گفتم که چه اشتباهی پیش آمده و تو مقصر نبوده ای ، اما او اصلا حرفم را باور نکرد . بعد موضوع را به آن شربت کشید و اینکه من همیشه ادعا می کنم هیچ ضرری به بدن نمی رساند . من هم گفتم آن شربت چیزی نیست که بشود سه لیوان پر از آن را پشت سر هم خورد و اگر من چنین بچه ی شکمویی داشتم ، حتما تنبیه اش می کردم .
ماریلا با دلخوری وارد آشپزخانه شد و دختر کوچولوی آشفته و پریشان حال را پشت سرش در ایوان تنها گذاشت .
همان موقع آنی مصمم و با اراده ، بدون آنکه لباس گرمی بپوشد در هوای تاریک و روشن و سرد پاییز به راه افتاد. از میان مزارع شبدر های پژمرده خودش را به پل رساند و از بیشه زار صنوبر ها که نور ماه آن را روشن می کرد ، گذشت. خانم بری با شنیدن چند ضربه ی آهسته ، در را باز کرد و چشمش به آنی افتاد که با لب های بی رنگ و چشمان مشتاق و ملتمس اش به او نگاه می کرد .

او اخم هایش را در هم کشید . خانم بری زنی با تعصبات قوی بود و خشم و نفرتش به قدری پا برجا و ماندنی بود که به راحتی از دلش بیرون نمی رفت . او پیش خودش فکر می کرد که آنی عمدا و از روی بدخواهی داینا را مسموم کرده است و دیگر می ترسید اجازه دهد دختر کوچکش با چنان بچه ای دوستی و ارتباط نزدیک داشته باشد . او به تندی گفت : چه می خواهی ؟
آنی دست هایش را به هم قلاب کرد و گفت : آه ! خانم بری ! لطفا مرا ببخشید . واقعا نمی خواستم که .... که .. داینا را مسموم کنم . چطور ممکن است ؟ فکرش را بکنید شما یک دختر کوچک یتیم اید که دو انسان مهربان سرپرستی شما را به عهده گرفته اند و در تمام دنیا فقط یک دوست صمیمی دارید . فکر می کنید بتوانید از روی عمد ، او را مسموم کنید ؟ من فکر کردم آن بطری ، شربت تمشک است . من واقعا تصور کردم آن بطری شربت تمشک است . آه! خواهش می کنم نگویید که دیگر اجازه نمی دهید داینا با من بازی کند . با این کار شما همه ی زندگی مرا با هاله ای از غم ، تیره و تار می کنید .
جملات آنی می توانست در یک چشم به هم زدن ، قلب مهربان خانم لیند را نرم کند ، اما نه تنها هیچ اثری روی خانم بری نگذاشت ، بلکه او را بیش از پیش آزرده خاطر کرد . او به کلمات بزرگتر از سن آنی و ژست غم انگیزش شک کرده بود و تصور می کرد آنی دارد او را مسخره میکند ؛ بنابراین با لحنی سرد و بیرحمانه گفت: به نظر من تو دختر مناسبی برای دوستی با داینا نیستی . بهتر است به خانه بروی و رفتارت را اصلاح کنی .
لب های آنی شروع به لرزیدن کرد ند . او ملتمسانه گفت : اجازه بدهید فقط یکبار دیگر داینا را ببینم و با او وداع کنم
_داینا با پدرش به کارمودی رفته .
خانم بری این را گفت ، به داخل خانه برگشت و در را بست.
آنی با یاس و ناامیدی به خانه برگشت و به ماریلا گفت : آخرین امیدم به باد رفت . با پای خودم به دیدن خانم بری رفتم و او به شکل توهین آمیزی با من برخورد کرد . مارلیا به نظر من او زیاد زن با تربیتی نیست . دیگر به جز دعا خواندن ، کاری از دستم برنمی آید که البته به نتیجه ی این کار هم چندان امیدوار نیستم ؛ چون گمان نمی کنم خود خدا هم بتواند با زن لجوجی مثل خانم بری کنار بیاید .
ماریلا با لحن سرزنش آمیزی گفت : آنی ! تو نباید این طوری حرف بزنی و سعی کرد میل به خندیدن را که با شرمندگی احساس می کرد روز به روز بیشتر در وجودش رشد می کند ، خاموش کند .
اما آن شب وقتی جریان را برای متیو تعریف کرد ، از ته دل به کار های آنی خندید . وقتی ماریلا قبل از خواب سری به اتاق زیرشیروانی زد و متوجه شد آنی آن قدر گریه کرده تا خوابش برده است ، نشانه های غیر معمولی از دلسوزی در چهره اش نمایان شد و در حالی که یک حلقه مو را از صورت خیس آنی کنار می زد ف زیر لب گفت : کوچولوی بی نوا بعد خم شد و گونه ی سرخ او را بوسید .
ادامه دارد....

قسمت قبل:

به پیج اینستاگرامی «آخرین خبر» بپیوندید
instagram.com/akharinkhabar