آخرین خبر/ آدم ها کتاب میخوانند تا با آن از دنیایی که در آن زندگی میکنند فراتر روند، بیشتر بدانند و بیشتر تجربه کنند. گاهی کسی که کتاب میخواند، مخصوصا آنهایی که پایانشان خوش است، میخواند و با شخص اول در غم و رنج و ناراحتی اش شریک میشود و در نهایت خوشبختی اش را هم مزه میکند.

اما گاهی یک کتاب، تنها با عنوانش، شاید باعث شود این بار نه با همذات پنداری، که تنها با کتاب خواندن احساس خوشبختی کرد. این که میتوان تنها در کنار نشست کتاب خواند، یک فنجان قهوه نوشید، و خوشبخت بود.

داستان کتاب از زبان زنی پاریسی به نام دایان روایت می‌شود که براثر حادثه‌ای، شوهر و دخترش را از دست می‌دهد. همین اتفاق کافی است تا دایان را گوشه نشین و منزوی کند. آدمی در غم تنهایی را ترجیح میدهد یا ترحم را؟ دایان نیز برای اینکه از ترحم نزدیکانش فرار کند، تصمیم می‌گیرد به شهری در ایرلند برود.


مارتن نقطه شروع این سفر را اینگونه توصیف میکند.
((در اتاق کار کالین نشسته بودم، اطلسی جلوی چشم‌هایم باز بود و نقشه‌ی ایرلند را از نظر می‌گذراندم. چطور گورم را زیر آسمان خدا انتخاب کنم؟ کجا می‌توانست آرامش و آسودگی لازم را برایم به همراه داشته باشد تا بتوانم با کالین و کلارا تنها باشم؟ هیچ شناختی از این کشور نداشتم و نمی‌توانستم نقطه‌ سقوط را انتخاب کنم؛ بنابراین، چشم‌هایم را بستم و انگشتم را برحسب اتفاق روی نقشه گذاشتم. یکی از چشم‌هایم را باز کردم و سرم را جلو بردم. قبل از این‌که انگشتم را برای دیدن نام جایی که انتخاب کرده بودم بردارم، چشم دیگرم را هم باز کردم. دست سرنوشت کوچک‌ترین آبادی ممکن را برایم انتخاب کرده بود؛ آنقدر که نام آن به‌سختی روی نقشه قابل خواندن بود. مولرانی. من به مولرانی کوچ می‌کردم.))

مولرانی زندگی او را دگرگون میکند و این سفر شاید نقطه آغازی برای زندگی جدید دایان باشد.

مارتن‌ـ‌لوگان در این کتاب، با تکیه بر تحصیلات دانشگاهی خود، کوشیده است نشان دهد که ماتم تا چه اندازه می‌تواند انسان را ویران کند. با این‌حال او در پایان داستان ثابت می‌کند که در پسِ هر سیاهی‌ نوری می‌درخشد؛ نوری از جنس امید.

آدمهای خوشبخت کتاب میخوانند و قهوه مینوشند، کتابی پر فروش و موفق در بازار بی رونق این روزهای کتاب ایران شده است.

 
منبع: darniko.com

به پیج اینستاگرامی «آخرین خبر» بپیوندید
instagram.com/akharinkhabar