ماهنامه نزديک/ قرار گفتگو با قاسم جعفري را در پرديس تئاتر شهرزاد گذاشتيم. مکاني که اين شبها ميزبان هفت نمايش متنوع از هنرمندان مختلف است. فيلمساز پرکار تلويزيون در اواخر دهه 70 و اوايل دهه 80 که پرمخاطبترين سريالهاي تلويزيوني در سالهاي اخير، اين روزها بهشدت نسبت به مديريت حاکم در صدا و سيما معترض است و متهم رديف اول اين اتفاق را عزتالله ضرغامي ميداند. ديگر علاقهاي به کار در تلويزيون ندارد و ترجيح ميدهد علايقش را در سينما دنبال کند.
گفتگوي ما يک شب قبل از سفر او به گواتر سيستان و بلوچستان (جايي که قرار است بخش اعظم لوکيشنهاي فيلم سينمايي جديدش باشد) در پرديس تئاتر شهرزاد انجام شد؛ او بهرغم اينکه ميگويد تئاتر را دوست دارد و از تماشاي آن لذت ميبرد، اما تمايلي به کارگرداني در اين حوزه ندارد.
چه اتفاقي افتاد که تلويزيون درست در زماني که با حجم قابل توجهي از رقباي رسانهاي رو به رو بود، يکي از موفقترين سريالسازانش را از دست داد و شما ممنوع الکار شديد؟
اين مسئله قبلا هم براي من اتفاق افتاده بود. در سالهاي ابتدايي دهه80 بعد از ساخت خط قرمز و شب آفتابي، من به همراه 11 نفر ديگر (از جمله آقاي صالح علا، شجاع نوري، مرحوم اينانلو، مرحوم عليقلي، مسعودرسام و ...) ممنوعالکار شديم. يک گزارش در روزنامه کيهان منتشر شد و ما را متهم به طرح توطئه کردند که چمداني پر از دلار به ايران آمده و ما هم به واسطه همين پول فيلم ضد نظام ساختيم! اين طور شد که مرا در اوج و بر مبناي يک اتهام اثبات نشده يک سال و نيم ممنوع الفعاليت کردند.
يعني بر اساس همان گزارش کيهان؟
هم اين گزارش و هم اعتراف فردي که....زنش مهرانگيز کار مهمتر از خودش بود... ولش کن. بگذريم.
اين ممنوع الکاري دوم که طولاني مدت هم شده چطور رخ داد؟
ما در اصل مورد ظلم خودمان واقع شدهايم. منظورم ظلمي است که در حق ما شد. از طرف انسانهاي ناداني که هيچ شناختي از رسانه نداشتند و نادانترين آنها هم شخصي بود به نام عزتالله ضرغامي که از همان ابتدا اشتباهي بود و در حد و اندازه آن جايگاه نبود.
در زمان آقاي لاريجاني ايشان با منِ فيلمساز در دفترش جلسه ميگذاشت و درباره سريال خط قرمز با من حرف ميزد و بحث ميکرديم. اختلاف من با آقاي ضرغامي هم از همين جا شروع شد. ابتدا در زمان ساخت سريال «از نفس افتاده» که مربوط به روزهاي انقلاب57 بود با هم به مشکل خورديم و بعد هم به خاطر عدم پخش تيزرهاي فيلم سينمايي «دختران» نامهاي اعتراضي به ايشان نوشتم که شما با محدود کردن ما و گرفتن امکان رقابت، ما را حذف کرديد و طراحي شما باعث شد که خيلي ازفيلمسازان ما بدون هيچ رقابتي عرصه را به رقباي آنورمرزي واگذار کنيم. من آن نامه را به عنوان پدردختراني ازجمله دخترخودم شهرزاد نوشتم که فيلم دختران ساخته من باموضوع دختران درآستانه بلوغ اکران شده بود. جنگي را تصور کنيد که بدون هيچ مبارزهاي خودتان را نابود کنيد. ما شديم مثل غواصاني که دست و پايشان را بستند و زنده به گورشان کردند. بعد از اين نامه که انعکاس گستردهاي داشت، رسما ممنوعالکار شدم.
يکي از مشکلات سازمانهاي دولتي از تلويزيون گرفته تا سينما اين است که با تغيير يک مدير تغييري در شرايط به وجود نميآيد و معمولا همان مسير قبلي ادامه پيدا ميکند. چطور ميان دوره لاريجاني و ضرغامي اين قدر فرق قائليد؟
مديران دوره لاريجاني خطمشي و برنامهريزي بهتري داشتند. فرهيخته بودند، درک رسانهاي داشتند، اهل مطالعه بودند و فيلم ميديدند. اما مديران بعد از آنها لياقت مديريت و درک درستي از رسانه نداشتند! مديران فعلي اصلا نميدانند اتاق فکر چيست!؟ هيچ ايده و فکري از خودشان ندارند. فيلمساز ايده را ميبرد. اگر خوششان بيايد اول شرط گذاشته و خودشان شريک کار ميشوند و بعد حمايت ميکنند و ميسازند و اگر خوششان نيايد کنارش ميگذارند. اتاق فکري وجود ندارد تا بررسي کند چه موضوعاتي نياز امروز جامعه است.
کارکرد تلويزيون در زمان لاريجاني به اين شکل بود که بازخورد جامعه را تحويل مخاطب ميداد و مديران، هم به فضاي جامعه آگاه و هم دورانديش بودند. خلاصه بگويم که امروز تلويزيون ما نهتنها دانشگاهي که حضرت امام به رسالت آن اشاره مي کرد نيست که از اخبار آن تا برنامههاي تلويزيوني همگي کهنهاند.
به نظرم کمي تند ميرويد. در دوره ضرغامي هم سريالهاي موفقي مثل در چشم باد، مختارنامه، يوسف پيامبر، وضعيت سفيد و ... داشتهايم.
اساس تمام اين سريالهايي که نام برديد در دوره آقاي لاريجاني گذاشته شد به جز «وضعيت سفيد». من منکر استثناهايي مثل کار خوب حميد نعمتاله نيستم، ولي چنين مجموعههايي بيشتر حاصل استعداد و خلاقيت فردي است و نه يک برنامهريزي هدفمند و هوشمندانه. لطمهاي که ضرغامي به تلويزيون زد جبرانناپذير است.
ولي من همچنان فکر ميکنم شما غلو ميکنيد و آش ضرغامي اين قدرها هم که شما ميگوئيد شور نيست.
ما با همه وجود و با پوست و گوشتمان کار ميکرديم، ولي امروز بدون اينکه قصد توهين به ديگر فيلمسازان را داشته باشم، کار در تلويزيون يک جور کاسبي شده و خبري از کار هنري نيست. فيلمسازي را ميشناسم که با افتخار ميگويد اصلا فيلمنامه نميخواند و با يک بازيگردان وچنددستيارسالي دو سه کار تلويزيوني ميکند. به همين دليل است که هنوز هم بعد از سالها که مسافري از هند بارها و بارها از تلويزيون پخش شده، مردم همچنان پاي تکرار آن مينشينند و تماشايش ميکنند.
شما ببينيد سيروس مقدم که روزگاري سريالهاي خوبي ميساخت، امروز مثل يک سريدوز کار ميکند. برايش فرقي ندارد پايتخت بسازد يا ميکائيل!؟ هر چه باشد ميسازد! قصهاي را به او ميدهند و او هم مثل يک بساز و بفروش آن را ميسازد. بسياري از سريالهاي اين سالها به نظرم اصلا نيازي به کارگردان ندارند. مثل يک جوک بامزه گفته و به سرعت فراموش ميشوند
همان زمان که سيروس مقدم پليس جوان را با هزينه ميلياردي ساخت، من خط قرمز را با 80 ميليون ساختم و بدون اينکه سوپراستاري داشته باشد، پربينندهتر از آن شد. در جشن سالگرد تاسيس شبکه 3 که بهترينهاي هرسال را را انتخاب کردند ما 9 جايزه به انتخاب مردم گرفتيم و پليس جوان تنها جايزه بهترين بازيگر زن را براي خانم مريلا زارعي برد. علتش هم اين بود که سريال من بازيگر اصلي زن نداشت وگرنه جايزه آن هم نصيب ما ميشد!
بين دوران ضرغامي، سرافراز و علي عسگري فرقي نميگذاريد
سرافزار بهدرستي فهميد که آدم اين جايگاه نيست و رفت، به همين دليل شايسته تقدير است. همين که فهميد نميتواند تغييري به وجود بياورد به جاي اينکه ده سال بماند، در همان سال دوم ترجيح داد برود. اين حرکت خيلي قابل احترام است.
صحبت از «مسافري از هند» شد که پخش مجدد آن تازه به پايان رسيده است. به نظر شما چه مولفهاي باعث اين همه استقبال شد که حتي خبر پخش مجدد آن هم در قالب يک خبر در روزنامهها و فضاي مجازي منتشر شد؟
«مسافري از هند» حاصل ممنوعالکاري من بعد از خط قرمز است. بعد از اين اتفاق مدتي در هند زندگي کردم. يک روز بعدنمازظهرکه از مسجد بيرون آمدم از مترجمم که فردي هندو مذهب بود پرسيدم چرا در اينجا مسجد و کليسا و معبد همه در کنارهم قراردارند. پرديب چوهان جملهاي را از گاندي نقل کرد که خدا نوک قله است و اديان الهي راههاي مختلف رسيدن به خدا هستند. اين جمله (که من در مسافري از هند به کار بردم) ايده ابتدايي ساخت اين مجموعه شد.
ما آمديم و در بستر يک قصه عاشقانه و بر اساس اسطورههاي هندي (راما و سيتا) مسلماني شناسنامهاي را نقد کرديم و گفتيم مسلماني تنها به شناسنامه و اسم نيست و مسلمان واقعي نياز به کشف و شهود دارد. سعي کرديم اين شعار را همراه با شعور براي مخاطب ارائه کنيم و بگوييم بايد راجع به دينمان تحقيق کنيم تا مسلمان واقعي باشيم.
بعد از يک فيلم پرشور و هيجان جوانانه در فضاي سرسبز شمال، ساخت يک سريال آپارتماني مثل مسافري از هند ريسک نبود؟
تا به حال در عمر حرفهايام حتي يک بار هم اتفاق نيفتاده که فيلمنامهاي را کامل تحويل بگيرم و آن را بسازم. همه کارهايم را خودم از صفر تا صد انجام دادهام. بالطبع چنين کاري به دل مينشيند. هيچ وقت علاقهاي به تکرار نداشتهام. به همين خاطر هم موفقترين کارهايم «خط قرمز»، «مسافري از هند» و «کمکم کن» نه از لحاظ موضوع و نه از لحاظ فرم و ساختار هيچ ارتباطي به هم ندارند.کارهايي بوده که درفرم کلي شبيه خط قرمزياآثارديگرم باشدومن ترجيح دادم آن کارگرداني سريال را به ديگري بسپارم مثل تب سرد ياپول کثيف و...وخودم درمقام تهيه کننده درکنارکارباشم، معتقدم اگر با برنامهريزي و ايدههاي خلاقانه فيلم وياسريال بسازيم و براي سليقه مردم احترام قايل باشيم حتما موفق ميشويم. اين چيزي است که امروز در تلويزيون وجود ندارد. هنوز فيلمنامه نوشته نشده، بر اساس يک طرح و ايده ابتدايي بازيگر انتخاب ميکنند.
گفتيد مسافري از هند حاصل ممنوعالکاري شما بود. يعني اگر ممنوعالکار نشده بوديد، مسافري از هند را نساخته بوديد؟
بله، اگر ممنوعالکار نميشدم مسافري از هند ساخته نميشد. کلا ممنوعالکاري براي من پيامدهاي خوبي داشته است.
اين اتفاقات خوب شامل شرايط امروز شما هم ميشود؟
بله. اين روزها بيشتر در کنار خانوادهام هستم، به بچههايم ميرسم، سفر ميروم و دنيا را ميگردم. گاهي در زندگي نشانههايي ميبيني که حس ميکني چقدر خوب است که يک وقتهايي (که براي من الان درتلويزيون نزديک يک دهه شده) ممنوعالکار بشوي! ولي وقتي کلي نگاه ميکني، حسرت ميخوري که چرا در دورهاي که مثل يک سرباز کاردان و حرفهاي همه چيز را بلد بودي و آداب مبارزه را آموخته بودي و نوبت حضورت در خط مقدم بود، تو را محدود کردند.
امروز وقتي ميبينم چه فراوانند کساني که تنها بر اساس نياز مالي با تلويزيون کار ميکنند، واقعا تأسف ميخورم. من هميشه سعي کردهام بهروز باشم، فيلم ببينم و کاري را انجام بدهم که چيزي به من اضافه کند، ولي وقتي ميبينم پيشنهادات همه سفارشي شدهاند ترجيح ميدهم اين کارها را کارگردانهاي ديگري که خيلي هايشان دستياران خودم بوده اند انجام دهند.
«مسافري از هند» يک سريال با مضمون کاملا ديني بود، اما در زمان خودش رويکرد جديدي داشت. اين مسئله برايتان حاشيه درست نکرد؟
در زمان ساخت مسافري از هند چندين بار به مراکز مختلف احضار شدم که در باره محتواي سريال پاسخگو باشم. از قسمت چهارم احضار شدم که چرا اين دختر هندي(سيتا) ميگويد من مسلمان نميشوم! ميگفتم اين يک سريال است. ابتدا بايد چالشي را ايجاد کرد. در قسمتهاي بعدي همين فرد با تحقيق و مطالعه، مسلماني ما را نقد ميکند و ميگويد که مسلمان واقعي کيست؟ اين اتفاقات براي «تب سرد» هم که من تهيهکنندهاش هم بودم به نحو ديگري رخ داد. حتي در مورد «خط قرمز» ميگفتند که تو با سريالت جوانها را به فرار از مملکت تشويق ميکني و...
شما با «کمکم کن» پايهگذار سريالهاي ماورايي در تلويزيون بوديد. در دوره ضرغامي ساخت اين سريالها در تلويزيون رونق داشت. چرا ناگهان ساخت اين مجموعهها متوقف شد؟
اولين دليل بيبرنامگي و نداشتن سواد رسانهاي مديران تلويزيون بود و دليل دوم خود سريالهايي بودند که با الگو گرفتن از «کمکم کن» ساخته شدند. مثلا «او يک فرشته بود» هم در محتوا و هم در ساخت از آنچه در «کمکم کن» ساخته بوديم و مدنظرمان بود، منحرف شد و ديگر کار به جايي رسيد که آقايان عطاي کار را به لقايش بخشيدند. يادم است که «کمکم کن» در آخرين ماههاي حضور لاريجاني در تلويزيون تصويب و ساختش شروع شد..
حضور عليرضا برازش-مشاور مذهبي سريالهايتان- را چقدر در موفقيت فيلمهايتان دخيل ميدانيد؟
نقشي نداشتند. ايشان جزو اشتباهات زندگي من بود، چون تنها در حوزه کتاب و نشر آدم فرهيختهاي بود. من اولين بار در مسافري از هند از ايشان استفاده کردم، آن هم به سفارش جناب صافي مدير و موسس شبکه سه. وي در حد اينکه چند کتاب و چند آيه قرآن را به ما معرفي کنند در سريال حضور داشتند.
اينکه ميگفتند هنگام پخش «کمکم کن» در قم با طلبهها به گفتگو نشسته و مانع از گسترش انتقادات به سريال شدهاند، درست است؟
اصلا اين طور نيست. ما خودمان ندانسته او را بزرگ کرديم تا جايي که به يکباره مديريت شبکه يک سيما بدون هيچ پشتوانهاي به ايشان سپرده شد. گويا مجددا الان هم مدير شبکهاي هستند! ايشان هيچ شناخت و درکي از مقوله فيلم و سينما نداشت. ميتوانست دو صفحه فيلمنامه را بخواند و بگويد مثلا دايي رامين چه کتابي را به سيتا معرفي کند. يادم هست در زمان پخش سريال که ماه رمضان بود، آقاي پورحسين مديروقت شبکه دوم سيما يک شب در ميان زنگ ميزد که امشب برويد مسجد ارگ. ميگفتم چرا؟ ميگفت حاج منصور ديشب يک مقدمه آمده و امشب ميخواهد نسخه سريال را بپيچد! ميرفتيم آنجا و آقاي ارضي بالاي منبر از ما تعريف ميکرد و ميگفت امشب فلاني و بهماني آمدهاند. شب بعد مدير شبکه ميگفت برويد برنامه مجلس حداديان. ما ميرفتيم آنجا. آقاي حداديان که شب قبل عليه سريال صحبت کرده و گفته بود که تلويزيون چرا وارد اين حريمها ميشود، وقتي ما وارد خروجي يادگار امام شديم دوستانشان با دو موتور1000 ما را اسکورت کردند و حميدگودرزي نقش اول سريال را بردند بالاي منبر! به ما شام مطبوعي هم دادند و نفري يک سکه هم هديه مثلا!
چرا مثل برخي از همکارانتان به شبکه نمايش خانگي نرفتيد؟
علاقهاي به کار در شبکه نمايش خانگي نداشتم، چون احساس ميکردم بايد از چيزهايي بگذرم.
چه چيزهايي؟
براي فروش يک دي وي دي بايد به تماشاگر باج ميدادم.
يعني حسن فتحي در شهرزاد به تماشاگر باج داده؟
شنيدم که شهرزاد 1 سريال خوبي بود، اما ديديد که شهرزاد 2 چه فاجعهاي شد. مسلما در ادامه وضع بدتر هم مي شود. احساس کردم در شبکه نمايش خانگي به تکرار ميافتم و به همين خاطر هم با اينکه پيشنهاد کارداشتم، قبول نکردم.
از مجموعههاي شبکه نمايش خانگي مجموعهاي را دوست داشتهايد؟
«دندون طلا» کار خوب و شريف و ارزشمندي بود که متاسفانه ديده نشد.
کار کمال تبريزي چطور؟
فاجعه بود.
عاشقانه چطور؟
چند قسمت ابتدايي را ديدم. به نظرم باج دادني که دربارهاش حرف زدم اينجا اتفاق افتاد. سازندگان اين مجموعه به خاطر جذب مخاطب مجبور شدند حريمهايي را بشکنند که با توجه به شناختي که از برخي آنها دارم ميدانم که خودشان هم اعتقادي به آن نوع بيبند و باري در روابط ندارند.
يعني نقدتان به محتواي سريال هست؟
بله. شما خودتان نقد نداريد؟
من که نبايد جواب بدهم! فيلمنامه عاشقانه را دوست صميمي شما عليرضا کاظمي پور نوشته است.
نهتنها عليرضا که منوچهر هادي هم از دوستان عزيز و قديمي من است و کارش را با خود من شروع کرده؛ ولي من هيچ وقت فيلمي مغاير با اعتقاداتم نميسازم. من روي بنيان خانواده تاکيد دارم و به همين خاطر نميتوانم ارتباطات نامشروع يا مسئلهدار را نشان بدهم و خيلي چيزهاي ديگر که متاسفانه در اين نوع سريالها به وفور ديده ميشود. من نميتوانم در فيلمم نشان بدهم که دختري با دوست پسرش به شمال ميرود، چون فرداروز دخترم به من ميگويد وقتي توي فيلمت هست چرا مرا منع ميکني؟ رطب خورده نميتواند منع رطب کند. فيلمي نبوده که با آرمانها و چهارچوبهاي زندگي شخصي من مطابق نبوده باشد و آن را ساخته باشم.
بنابراين تفاوت چنداني بين شبکه نمايش خانگي و تلويزيون نميبينيد و هر دو را ناموفق ميدانيد.
شبکه نمايش خانگي ظرفيتهاي خيلي خوبي دارد که متاسفانه تا امروز به دليل عدم سياستگذاري صحيح آن طور که بايد از آنها استفاده نشده است. مجموعهاي بود که آقايي به نام نجفي ساخته بود. اسمش يادتان هست؟
آسپيرين؟
آره، ديدهايد؟
دو قسمت اولش را ديدم.
من ميگويم آدم يا کاري را نبايد بکند و يا اگر کرد بايد درست انجام بدهد. چه اتفاقي ميافتد که چنين مجموعههاي بيسر و تهي ساخته ميشوند؟ غير از نياز مالي است؟ کمال تبريزي چرا بايد «ابله» را بسازد؟ آن هم براي جايي که فقط مخاطب عام دارد.
سريال «شب آفتابي» هم خيلي حرف و حديث داشت؛ زندان زنان در رسانه ملي و کتاب حماسه حسيني شهيد مطهري و ...
نبش قبر ميکنيد شما هم... يادش به خير... بله «شب آفتابي» به اين دليل که براي اولينبار در تلويزيون به شکل جدي و پروپيمان به زندان زنان ورود کرده بود دچار مشکل شد و حتي به اين هم ايراد گرفتند که چرا اين خانم(رزيتاغفاري) کتاب حماسه حسيني شهيد مطهري را ميخواند. بعد از آن هم ديگر تلويزيون هيچ وقت وارد آن فضاها و گنگهاي زنانه نشد. البته اين سريال، مشکل فيلم «زندان زنان» منيژه حکمت را که دو سال از ساختش ميگذشت حل کرد.
چطور؟
گويا خانم حکمت رفت اعتراض کرد که وقتي در تلويزيون زندان زنان را نشان ميدهند، چرا فيلم من بايد توقيف باشد؟
دوست داريد کاري براي اولين بار توسط شما انجام شود؟ خيلي روي اين اولين بار تاکيد ميکنيد.
بله، من علاقه زيادي به ورود به فضاهاي نو و تازه دارم. در سريال «غريبانه» اگر يادتان باشد براي اولين بار (باخنده) صحنه اعدام را با جزييات نشان دادم. آن زمان برخلاف امروز، واقعا فکر ميکرديم. براي «کمکم کن» به دهها مدل نمايش برزخ فکر کرديم. چيزي که الان اصلا معنا ندارد! يادم است اولينبار احسان خواجهاميري را به واسطه معرفي افشين يداللهي عزيز آوردم و اولين ترانهاش را براي کار من خواند. بماند که خيليها اولينبار جلوي دوربين فيلم و سريالهاي من رفتهاند و شکرخدا امروز جزو بهترينها هستند.
اگر بخواهم درباره سريالهاي شما صحبتم را جمعبندي کنم، دو مولفه مثبت و يک مولفه منفي دارند. معرفي چهرههاي جديد و جوان که تقريبا در تمام سريالهاي موفق شما وجود دارد و تنوع فضاهايي که کار کردهايد از ويژگيهاي مثبت سريالهاي شما هستند؛ اما به نظرم پيامهاي مد نظرتان را خيلي گلدرشت بيان ميکرديد.
مشکل امروز بسياري از فيلمسازان ما اين است که نميدانند براي چه مديومي کار ميکنند. وقتي داريم در باره مديوم تلويزيون حرف ميزنيم بايد به مخاطب عام توجه کنيم.
اين همان باج دادني نيست که گفتيد به خاطرش به شبکه نمايش خانگي نرفتيد؟
نه باج دادن نيست. باج دادن يعني پايين آوردن سطح کيفي کار. حرفم اين است که وقتي براي مديوم تلويزيون کار ميکنيد، بايد براي خلق جذابيت براي تماشاگر از همه عناصري که داريد بهترين استفاده را ببريد. اتفاقا همين بار آخر وقتي سريال «مسافري از هند» را دوباره بعد گذشت 15 سال از ساخت ديدم، فکر کردم در چند صحنه ميتوانستم از تماشاگر گريه بگيرم، ولي اين کار را نکردم.
سريالي هم داشتيد که به هر علتي موفق به ساختش نشده باشيد؟
قرار بود در لبنان سريالي بسازم که کاري عاشقانه-سياسي بود. حتي با چند کمپاني خوب سوري و لبناني مذاکرات جدي داشتيم و حضور عمرشريف در سريال قطعي بود، اما به خاطر اختلافي که با آقاي ضرغامي پيش آمد ساختش منتفي شد. طرح و ايده ابتدايي سريال «وفا» که با نام «غريبه در شام» نوشته و تصويب شده بود مال من بود. من و کاظميپور مدتي در سوريه و لبنان بوديم و پيشتوليد سريال «غريبه در شام» را آغاز کرديم، ولي به خاطر نگاه مديران وقت، ساخت آن عملي نشد و فيلمنامه را از ما گرفتند و با همان نام آقاي لطيفي آن را ساخت و در زمان پخش به «وفا» تغيير نام داد. در طول اين سالها بارها پيشنهاد ساخت خط قرمز2 و مسافري از هند2 را دادهاند، اما من قبول نکردهام، چون به نظرم کار ابلهانهاي است. آخرين سريالي که از من البته به عنوان تهيهکننده در تلويزيون پخش شد «جاودانگي» بود که موضوعش زندگي شهيد تندگويان بود و صفر تا صدش در وزارت نفت و با بودجه آنها توليد شد، اما آن قدر در شبکه سه دچار مميزي و مشکلات مختلف شد که در نهايت چيزي از سريال باقي نماند.
فيلمهاي سينمايياي که ساختهايد بهجز «بازنده» و «مجنون ليلي» همگي در گيشه شکست خوردند و فروش بسيار پاييني داشتند. چه اتفاقي ميافتد که کارگرداني که سريالهايش بالاي 90% تماشاگر دارند، در سينما شرايطش اين قدر متفاوت است؟
من اين ادعا را قبول ندارم. اتفاقا فکر ميکنم تنها فيلمم که با فروش بالا کمتر از تصورم در گيشه موفق بود «مجنون ليلي» باشد.
چطور؟ «ماه مهربان» و «گرگ و ميش» و «دختران» و «پروانگي» فيلمهاي موفقي بودند؟
«ماه مهربان» اولين فيلمم در سينما بود که موافقم يک شکست مطلق بود، چون مخاطبش کودک و نوجوان بود و در گروه سينماهاي کودک اکران و بعد ازمدتي که فيلمها را در اين گروه نابودکردند، اساسا گروه اکرانش جمع شد، اما اکثر فيلمهاي من بازگشت اقتصادي قابل توجهي داشتند و به سود رسيدند. مثلا «گرگ و ميش» را فکرکنم با 70 ميليون ساختم و فيلم 400 ميليون بازگشت اقتصادي داشت. «دختران» هم فيلم موفقي بود و در جشنواره کودک و نوجوان جايزه بهترين فيلم آن دوره وجايزه منتقدان راگرفت و ....
منظورم سود و بازگشت سرمايه نبود. تعداد مخاطبان فيلمهايتان را پرسيدم. به نظرم در سينما بهنوعي بلاتکليفيد! نه مثل يک فيلمساز گيشه فيلمهاي پرفروش ميسازيد و نه يک فيلمساز محبوب منتقدان هستيد که ستايشهاي آنها فروش پايين فيلمهايتان را جبران کند.
اصلا يکي از دلايلي که در سينما کمتر کار ميکنم همين است. زماني با شرق مصاحبه کردم و تيتر زدند که او مهره مار دارد. من هنوز مهره مارم را در سينما پيدا نکردهام. يکي از علتهايش هم اين است که خيلي پراکنده کار کردهام. از تلويزيون که بيرون آمدم، مثل طفلي بودم که از مادرش جدا شده است و سريع شروع کردم به فيلمسازي. اول گفتم فيلم سياسي بسازم. بعد فيلم جادهاي را دوست داشتم و «گرگ و ميش» را ساختم. بعد گفتم فيلم تجاري بسازم و گفتم گلزار و حامد بهداد و الناز شاکردوست بيايند. بعد ديدم دائماً نميشود اين جوري فيلم ساخت و گفتم فيلمي را بسازم که دوست داشته باشم و «دختران» را ساختم. بعد فرصتي برايم فراهم شد که چهار سال پي درپي رفتم حج واجب و ديدم کسي در باره حج فيلم نساخته و تصميم گرفتم درباره اين موضوع فيلم بسازم.
يک فيلم هم به نام «سپيد و سياه» داريد که از سال 88 تا کنون توقيف است.
«سپيد و سياه» يک «کندو»ي امروزي است که به همراه خانم پريسا شمس و با همفکري و مشورت مجيد رضابالا آن را نوشتم و کار بهشدت اجتماعي و تاثيرگذاري بود که اگر اکران ميشد شايد ميتوانست سرنوشت هنري مرا عوض کند. يک روز جواد شمقدري مرا صدا زد و گفت اين چه فيلمي است که ساختهاي؟ تغييراتي در فيلم انجام بده تا اکران شود. فيلم 107 دقيقهاي را به 74 دقيقه رساندم، ولي باز هم پروانه نمايش ندادند. الان هم با توجه به تغييراتي که در نوع ارتباطات و شبکههاي اجتماعي به وجود آمده فيلم کهنهاي است. جمعبندي حرفم اين است که کارهاي پراکندهاي که کردم باعث شد مثل تلويزيون موفق نشوم.
گيشه سال 89 بسيار تحت تاثير اتفاقات سال 88 بود. دوگانه اخراجيها و جدايي نادر از سيمين که تا آخر سال به شکلهاي مختلف ادامه داشت فرصت ديده شدن اين فيلم شما را ميداد؟
هيچ شکي ندارم که اگر فيلم بدون مميزي اکران ميشد مي توانست فضاي دو قطبي آن زمان را بشکند.
«پروانگي» هم شکست خيلي بدي در گيشه خورد و از آخر، سوم شد. چرا اين اتفاق افتاد؟
فيلم غريبي است «پروانگي». قرار بود بهروز وثوقي در فيلم بازي کند. با او مفصل صحبت کرده بودم، فيلمنامه را خوانده و موافقت کرده بود. ما آن قدر با بهروز حال کرديم که اسم قهرمان اصلي قصه را هم بهروز گذاشتيم. من و آقاي نوروزبيگي در پاريس بوديم و پيشتوليد کار را آغاز کرده بوديم که يک روز آقاي شمقدري زنگ زد و گفت نميتوانيد از بهروز وثوقي در فيلم استفاده کنيد و مرا در برابر عمل انجام شده قرار داد. هيچ انتخاب ديگري هم جز سعيد راد نداشتيم که اصلا گزينه خوبي نبود و حضورش به فيلم خيلي ضربه زد. البته «پروانگي» بيشتر يک فيلم تجربه گرا بود که اگر امروز قرار بر اکران داشت، قطعا در گروه هنر و تجربه اکران ميشد.
جريان فيلم عطش چه بود؟ فيلمي که در نيمه کار رهايش کرديد و خود آقاي فرحبخش فيلم را ساخت.
حسين فرحبخش آنطور که شنيدهام آدم بدي نيست، اما نوع تفکر نداشتهاش نماد ابتذل در سينماي ايران است و دومين نفر به فاصله خيلي خيلي زياد از او قرار دارد. به نظرم بعدها که خيلي هم دير نيست بعنوان نماد ابتذال(يا داراي مبتذلترين نگاه) بعد از انقلاب در سينماي ايران از محمدحسين فرحبخش نام خواهند برد. تنها افتخارش اين است که فيلمهاي قبل از انقلاب را نعل به نعل کپي ميکند. من فيلمنامه «گروگان»(اصغر هاشمي) را به يکي از شرکاي آن فيلم، خانم منيژه حکمت، فروختم و دورادور با دفتر آنها آشنايي داشتم. بعد ازموفقيت سريال «خط قرمز» پيشنهاد همکاري به من داد که فيلمنامهاي از عليرضا بذرافشان به نام «خواب برفي» (آن زمان اصلا حرفي از عطش نبود) را به آنها دادم. رفتيم پروانه ساخت گرفتيم و به بنياد فارابي رفتند که وام بگيرند.
اقا فرحبخش که هميشه گفته حتي يک ريال هم وام دولتي نگرفته و صددرصد با هزينه شخصي فيلم هايش را ميسازد.
خب ايشان راههاي وام گرفتن را بلد است.
در فارابي چه اتفاقي افتاد؟
آقاي اربابي که مديربخش فرهنگي بود با فيلمنامه موافقت نکرد و بهرغم اينکه پروانه ساخت داشتيم قرار شد به فيلمنامه جديدي فکر کنيم و من گفتم بروم سراغ فيلم ديگري که جلال دري برايم نوشته بود ولي آقاي فرحبخش گفت نه ديگر وقت گذاشتهايم و اگر اين جوري کار را رها کنيم ضرر ميکنيم. کار را شروع کرديم و پيمان معادي بعد از موفقيت «آواز قو» مشغول نوشتن متن جديدي براساس فيلم جنگل آسفالت شد. تيم خوبي هم بوديم، ولي از يک جايي فرحبخش در بخش کارگرداني دخالت کرد و من گفتم که حق دخالت در فيلم را ندارند. در نهايت هم بهرغم اينکه نزديک به 85 درصد فيلم را فيلمبرداري کرده بوديم، تصميم گرفتم کنار بکشم. گفتم حتي اگر يک پلان را کس ديگري گرفت، اسم من بهکلي حذف شود و خدا را شکر که اين اتفاق باعث شد که فرحبخش هم فکر کرد ميتواند فيلم بسازد و اين جوري فيلمساز شد.
شما که فيلمهاي متنوعي ساختهايد، چرا فيلم جشنوارهاي نساختهايد؟
«گرگ و ميش» را ساخته بودم. يک شب منزل يکي از دوستان که جزو آدمهاي تاثيرگذار آن فيلم بود نمايش خصوصي داشتيم، مرحوم کيارستمي و خانم پخشکننده بينالمللي فعال آن دوران و چند نفر ديگر هم آنجا بودند. به من گفتند امسال اين فيلم را بفرستيم براي جشنواره کن. فقط دو پلان به آن اضافه کن تا ديده شود و جايزه بگيرد. گفتند در يک اتاق چند پلان با فضاي تاريک و روشن ميگيريم که انگار کوپه قطار است و دو شخصيت اصلي فيلم دارند به سمت تهران برميگردند. روناک يونسي و خاطره حاتمي خوابيدهاند که دست خاطره ميافتد دور گردن روناک و دست روناک دور گردن خاطره، يعني يک جوري بعد کشتن مرد قصه به همجنسگرايي ميرسند. قبول نکردم، چون دوست ندارم مثل پازل و معادله حرکت کنم.
حرکت بر اساس پازل و معادله يعني چي؟
يعني جوري فيلم بسازي که جايزه بگيري.
يعني شما به جوايز بينالمللي خوشبين نيستيد؟
من اين سبک فيلمسازي را دوست ندارم.
يعني با سينماي کيارستمي و فرهادي مخالفيد؟
براي فرهادي احترام قايلم، اما سينماي ما فيلمسازان بهتر از فرهادي زياد دارد. فرهادي از نظر من فقط فيلمسازي است که قواعد بازي رو خوب بلد است و ميداند چه چيزي را کجا و چطور بسازد.
فروشنده و جدايي نادر از سيمين را ديدهايد؟
جدايي نادر از سيمين را دوست نداشتم. فروشنده را هم که وقتي قصهاش را متوجه شدم، نديدم و حس خوبي نداشتم.
از فيلم هاي فرهادي فيلمي هست که دوسش داشته باشيد؟
شهر زيبافيلم شريف و قابل احترامي است.
از سريالهاي شما در تلويزيون خيلي کپي شده. در سينما هم شده که اين اتفاق بيفتد؟
کلا در طول فعاليتم دو تلهفيلم براي دلم ساختم. يکي به نام «نبش قلب» با بازي اسماعيل خلج که خانم آبيار از روي آن شيار143 را نوشت و ساخت. اعتراض نکردم، تابه حال هم جايي نگفتهام چون برايم مهم نبود. سکانس کليدي فيلم شيار143 که رويارويي مادر با استخوانهاي پسرش هست، از فيلم من برداشت شده و من خوشحالم که فيلمي ساختم که کپي آن اين قدر ديده شد و مورد توجه قرار گرفت. کافي است عنوان «نبش قلب» راسرچ کنيد اتفاقا مازيار فلاحي يکي از اولين و بهترين ترانههايش راروي اين فصل خوانده است.
در پايان گفتگو چند اسم را ميگويم نظرتان را بگوئيد. مسعود کيميائي؟
هيچ وقت نتوانستم با او ارتباط برقرار کنم و فيلمهايش را دوست داشته باشم.
بهروز افخمي؟
فيلمسازياش بهتر از مجريگري اوست.
رخشان بني اعتماد؟
ارزشمندترين فيلمساز ايراني
محمدرضا گلزار؟
يک بازيگر حرفهاي. سوپراستار
شهاب حسيني
دوست خوب
خانه سينما؟
هيچي! خنثي
جوادشمقدري؟
نه فيلمساز است، نه مدير.
ايوبي؟
اصلا از او شناخت ندارم.
محمود احمدينژاد؟
دروغگوي کوچک.
بازار