دنياي تصوير/ نوآگوردون، نويسنده آمريکايي، در سال هاي 1986،1992 و 1995 سه رمان نوشت که به «سه گانه خانواده کول » معروف است. کتاب اول با عنوان «پزشک» داستان رابرت کول، پسري يتيم در شهر لندن در قرن يازده ميلادي است. کتاب دوم با عنوان «جادوگر قبيله» ماجراي مهاجرت دکتر رابرت جادسون کول از اسکاتلند در قرن نوزدهم به بوستون و سپس به ميان سرخپوستان ايالت ايلينوي آمريکاست. در کتاب سوم، «قضيه انتخاب» خانم دکتر رابرتا ژاندارک کول، جراحي در بوستون در قرن بيستم آمريکاست.
دکتر کول کتاب دوم از نوادگان رابرت کول کتاب اول است و دکتر کول کتاب سوم از نوادگان دکتر کول کتاب دوم. شرايط اقليمي و تاريخي هر سه داستان چنين است: اولي به حرفه پزشکي در قرون وسطي مي پردازد دومي به پزشکي در زمان جنگ داخلي آمريکا و سومي به ابعاد اخلاقي عمل سقط جنين در جوامع مدرن امروزي اما وجه مشترک هر سه داستان يک چيز است: اعضاي خانواده کول داراي استعداد ماوراءالطبيعي نهفته اي در پيشگويي مرگ مدتي قبل از وقوع آن هستند و همين موضوع آنان را به حرفه پزشکي علاقمند مي کند. خوانندگان سه کتاب (به گواهي نظرات درج شده در سايت آمازون) اتفاق نظر داشته اند که قدرت اين سه رمان نوآگوردون به ترتيب انتشارشان کمتر شده است يعني «پزشک» زيباترين کتاب و «قضيه انتخاب» ضعيف ترين آن هاست . براي بررسي فيلم «پزشک» محصول سال 2013 ابتدا لازم است خود داستان کتاب «پزشک» مرور شود تا علت محبوبيت کم نظير کتاب آشکار شود. داستان کتاب از اين قرار است:
در لندن سال 1020 راب کول پسر بزرگ خانواده اي با چندين فرزند است . نگهداري او پس از مرگ والدين اش به يک آرايشگر ( که در آن زمان اعمال بسيار بدوي جراحي را نيز انجام مي دادند) سپرده مي شود. او به راب ترفندهاي معرکه گيري و سواد ناچيزش از علم پزشکي ر آموزش مي دهد. به دنبال درگذشت آرايشگر، راب همچنان شيفته علم پزشکي است.طبيبي يهودي به او مي گويد که پيشرفته ترين علم روز در ميان مسلمانان و در سرزمين پارس آموزش داده مي شود و پزشکي به نام ابن سينا سرآمد پزشکان روزگار است. اما از بخت بد راب کول مسيحي، دوري راه اروپا تا پارس و اين حقيقت که مسلمانان به مسيحيان اجازه تحصيل علم در سرزمين هاي خود را نمي دادند احتمال تحصيل او در مکتب ابن سينا را تقريبا غيرممکن مي کرد از طرفي يهوديان در سرزمين پارس آزاد بودند اما در اروپا مورد اذيت و آزار بودند. بنابراين راب از لندن تا قسطنطنيه را به عنوان مسيحي سفر مي کند و بعد ظاهر خود را در آن جا به شکل يهوديان در مي آورد و به همراه تاجران يهودي وارد سرزمين پارس مي شود.
او به اصفهان مي رسد به طور تصادفي با شاه ملاقات مي کند موفق مي شود وارد کلاس درس طب شود و نزد ابن سينا آموزش ببيند. اصفهان در آن زمان شهري جنگ زده و طاعون زده بود که خود براي کول نقش يک ميدان عملي را براي يادگيري فنون پزشکي بازي مي کرد. نهايتا راب فارغ التحصيل مي شود و آموزش ديگر جويندگان علم طب را برعهده مي گيرد. پس از مدتي ابن سينا از دنيا مي رود و اصفهان به دست شاه ديگري تسخير مي شود. راب به همراه همسر و فرزندانش در حالي که شهر غارت مي شد از اصفهان مي گريزند و به انگلستان باز مي گردند. به هنگام بازگشت از شدت ناداني پزشکان انگليسي در مقايسه با ميزان پيشرفتگي علم در ايران به شگفت مي آيد و در نهايت نااميدي با خانواده اش به اسکاتلند مي رود تا در آن جا به طبابت مشغول شود.
بامطالعه کتاب «پزشک» به وضوح آشکار مي شود که عنصر تعيين کننده داستان، مقايسه علم اروپا در قرون وسطي با علم ايران در همان دوه و برجسته کردن ميزان عقب ماندگي اروپا در مقابل ايران است. در اين داستان راب کول نماينده استعاري اروپا (خام ،جوان ، نادان و ناپخته) و ابن سينا مظهر استعاري پارس (دانشمند، باتجربه، دورانديش و عاقل) است. اما در زبان سينما مي توان با تغييرات بسيار کوچک و ظريف با يک نما، با يک صدا، کل مفهوم را واژگونه کرد مي توان با يک جمله يا يک نگاه طوري عمل کرد که در يک صحنه جاي آدم خوبه و آدم بده تعويض شود و تماشاگر به اين نتيجه برسد که همه چيز صحنه سازي بوده و گول ظاهر اوليه داستان را خورده است.
از ترفندهاي باستاني داستان نويسي اين است که حريف بسيار قدر و قدرتمند توصيف شود تا غلبه قهرمان داستان بر حريف در ذهن خواننده يا تماشاگر امري بزرگ تلقي شود. به عبارتي ديگر هر قدر حريف يا دشمن در داستان ضعيف توصيف شود تلاش قهرمان براي غلبه بر او ناچيزتر مي نمايد و اهميت وجودي قهرمان زير سوال مي رود.
در نسخه سينمايي پزشک به کارگرداني فيليپ اشتولز، کارگردان آلماني، در تصوير کردن عظمت تمدن ايراني و عقب ماندگي تمدن اروپا، نهايت وفاداري به کتاب ديده مي شود. تماشاي ورود راب کول به سرزمين پارس و ديدن عظمت عمارت ها و وسعت علم روز در کلاس هاي درس آن زمان، براي هر ايراني اي غرور آفرين است. هر چند که فيلم از ديالوگ نويسي ضعيف رنج مي برد اما حداقل اين تضاد تصويري ميان ايران و اروپا به خوبي نمايش داده شده است. ولي بعد اتفاقاتي مي افتد که در خود رمان پزشک نيست و ورق برمي گردد. در بخشي از فيلم طاعون شهر اصفهان را فراگرفته است. زحمات و تحقيقات ابن سينا با بازيگري بن کينگزلي و شاگردانش براي محدود کردن رشد اپيدمي بيماري در شهر به نتيجه نمي رسد. در نهايت راب کول در مي يابد که موش ها عامل پخش طاعون در شهر هستند. او اين موضوع را به ابن سينا اطلاع مي دهد و با نابودي موش ها طاعون نيز ريشه کن مي شود.
عقربي در کفش زني رفته، کف پايش را نيش مي زند به طوري که پاي او دچار قانقاريا مي شود. هيچ کس حتي خود اين خانم بعد از چند روز متوجه چنين عارضه وخيمي نمي شود و وقتي راب کول و ابن سينا زن را معاينه مي کنند ابن سينا نيز از اين علايم واضح غافل مي ماند. اين راب کول است که نابودي پاي زن و محل اختفاي عقرب در کفش او را به ابن سينا گوشزد مي شود.
با توجه به اين که ظاهرا تشريح جسد در آن روزگار ممنوع بوده راب کول مخفيانه جنازه اي را باز مي کند و از آناتومي داخل بدن آگاه مي شود. بعدها که شاه دچار آپانديسيت مي شود راب کول با دانشي که از تشريح جسد آموخته جراحي او را بر عهده مي گيرد و ابن سينا همچون دستيار اتاق عمل کنار او مي ايستد و از او پزشکي مي آموزد.
و نهايتا دردناک ترين صفحه فيلم، خودکشي ابن سينا بعد از فتح و غارت اصفهان است. و نهايتا دردناک ترين صحنه فيلم خودکشي ابن سينا بعد از فتح و غارت اصفهان است. راب کول وقتي اين موضوع را مي فهمد که ديگر کار از کار گذشته و ابن سينا زهر را سر کشيده است و در اين جاست که راب کول جوان ابن سيناي پير و حکيم را سرزنش مي کند که چرا دست به چنين کاري زده است. بدين ترتيب،چرخه تصوير کردن ابن سينا به عنوان مردي ضعيف النفس و ناپخته که بايد توسط جواني کمتر از نصف سن خود ملامت شود کامل مي گردد.