رفته بودم دکتر ...

منبع
عکاس خونه
بروزرسانی
رفته بودم دکتر ...
عکاس خونه/ ارسالي از کرمعلي ... رفته بودم دکتر ... مردک ديوانه مثل من شاعر بود ... گفت حالت خوب است ؟ من از او پرسيدم دکتري آيا تو ؟ رنگ رخساره ي من ، حالت چهره چطور ؟ برق چشمانم چي ؟ همگي نرمال است ؟ گفت حالت خوش نيست ... دفترش را باز کرد ، نسخه را آغاز کرد ... صبح ها يک غزل ناب بخوان ، ظهرها قبل اذان يک دو بيتي کافي است ... عصرها سعدي و حافظ که بخواني با دو فنجان چاي يا قهوه ترک ... قبل تاريکي روز ، رنگ رخساره عوض ميگردد ، حالت چهره ولي دست تو نيست ... عاشقي آيا مرد ؟ دکتر از من پرسيد ... من نگاهش کردم و نميدانستم پاسخ سخت سوال ساده را ... گفت قبل از خواب بايد بنويسي هر شب و به موسيقي ايراني اصل گوش جان بسپاري ، جان مريم خوب است يا بهار دلکش ، کلا آثار بنان هم عاليست ... برق چشمانت هم ساده درمان ميشود ، دوستانت را ببين ، گل بگو گل بشنو و به انديشه ي پنهان درونت ، هديه کن يک گل سرخ و کمي دورتر از باغچه ي خانه ي خود ، تک درختي تو بکار و حواست باشد که رهايش نکني ، نگذاري که بگيرد آفت ... من کمي گيج شدم ، دکتر اما خنديد ، به گمانم فهميد ، من ديوانه چو او ، شاعري در به درم که اگر صبح شود يا نسيمي بوزد و دعايي نکنم ، يا که خورشيد سلامم بکند و جوابي ندهم ، بي گمان ميميرم ... نسخه را برداشتم ، مو به مو و خط به خط پيش رفتم تا شعر ... پيش رفتم تا دوست ... پيش رفتم تا گل ... دو سه روزي که گذشت ، حال من بهتر بود ... تو چرا غمگيني ؟ تو مگر شعر نميخواني دوست ؟ صبح ها يک فنجان غزل تازه ي سعدي قبل خواب ، شعر نو از سهراب ، شک نکن يار عزيز ، کمتر از يک هفته ، دهد اين نسخه جواب ... نسخه باشد از من ، از تو يک همت ناب .... ( مسعود معظم جزي )
"مخاطبان گرامي آخرين خبر؛ براي ارسال تصاوير؛ لطفا در صفحه عکاسخونه؛ آيکون دوربين در بالاي صفحه را انتخاب نموده و تصوير خود را ارسال فرماييد."