کودکانه/ روزي بود، روزگاري بود. يک دسته از گنجشک ها در صحرايي زندگي مي کردند و در زير بته هاي علف تخم گذاشته بودند و جوجه در آورده بودند. يک فيل هم در آن صحرا زندگي مي کرد و يک روز که فيل مي خواست برود لب رودخانه آب بخورد سر راهش چند تا از جوجه هاي گنجشک را زير پاي خود له کرد. گنجشک ها خبر دار شدند و خيلي غصه دار شدند و هر يکي چيزي گفتند. يکي گفت «سرنوشت اينطور بوده» يکي مي گفت «چاره اي نيست بايد بسوزيم و بسازيم» يکي گفت «دنيا هميشه پر از بدبختي است» ولي يک گنجشک که بيش از همه دلدار بود و اسمش کاکلي بود گفت: «من هيچکدام از اين حرفها را قبول ندارم. من مي گويم صحرا جاي زندگي است و خيلي هم خوب است ولي زندگي بايد حساب داشته باشد و فيل نبايد جوجه هاي گنجشک را لگد مال کند.» گنجشک ها گفتند: «خوب، نبايد بکند ولي حالا مي کند، ما بايد جاي خودمان را عوض کنيم و برويم يک جايي که فيل نباشد.» کاکلي گفت: «اين که نمي شود. پس هر کسي تا يک دشمن داشت فرار کند برود جاي ديگر؟ اين صحيح نيست، ما بايد از حق خودمان دفاع کنيم، اينجا وطن ماست و ما بايد آن را از شر دشمن حفظ کنيم. چرا ما جاي خودمان را عوض کنيم؟ فيل راه خودش را عوض کند!» گنجشک ها گفتند: «حرف حسابي است ولي چه کسي مي تواند اين حرف را به فيل بزند؟» کاکلي گفت: «همين ماها، مگر ما حق زندگي نداريم؟ مي رويم به فيل اخطار مي کنيم که حق ندارد توي اين بته زار بيايد.» گفتند: «خوب، اگر فيل قبول نکرد و اگر لج کرد و بد ترش کرد آنوقت چه کار بايد کرد؟» کاکلي گفت: «اگر فيل حرف حسابي را قوبل نکند بلايي بر سرش بياورم که در داستان ها بگويند. حرف ما حسابي است و همه خلق خدا از ما طرفداري مي کنند.» گنجشک ها خنديدند و گفتند «تو چرا اين حرف هاي بزرگ را مي زني، ما که نمي توانيم با فيل در بيفتيم.» ک کاکلي گفت: «چرا، اگر همه با هم متحد باشيم مي توانيم. فيل که هيچي، از فيل گنده ترش هم اگر ما زور نشنويم نمي تواند به ما زور بگويد.» گفتند: «ما حاضريم، تو بگو چه کار کنيم.» کاکلي گفت: «بگذاريد من اول بروم اتمام حجت کنم و حرفم را به فيل بزنم. اگر قبول کرد که دعوا نداريم، ولي اگر قبول نکرد آن وقت نشانش مي دهيم که «پشه چو پر شد بزند پيل را» کاکلي پرواز کرد و آمد پيش فيل و گفت: «اي فيل، تو امروز وقتي مي رفتي آب بخوري و از بته زار رد شدي چند تا از جوجه هاي ما را زير پايت لگد مال کرده اي، اين را مي داني يا نمي داني؟» فيل گفت: «چه فرقي مي کند که بدانم يا ندانم؟» کاکلي گفت: «فرقش اين است که اگر نمي دانستي و نفهميدي اين بدي را کرده اي از حالا بدان در حق ما ظلم شده، ولي اگر فهميده اي و ميداني مسأله ديگري است.» فيل گفت: «اهه، مثلا حالا چه شده، دنيا که بهم نخورده!» کاکلي گفت: «دنيا بهم نخورده ولي اگر همه در باره هم بدي کنند دنيا بهم مي خورد. خودت هم مي داني و مي فهمي. اين است که آمده ام خواهش کنم ديگر در بته زار ما نيايي، اينجا محل زندگي ماست.» فيل گفت: «آنجا راه من است که بروم آب بخورم.» کاکلي گفت: «خوب، دنيا بزرگ است، از يک راه ديگري برو که کسي پا مال نشود.» فيل گفت: «پا مال هم بشود عيبي ندارد، صدتا گنجشک هم ارزش يک فيل را ندارد ولي فيل فيل است.» کاکلي گفت: «البته فيل بزرگ است ولي جان ما هم براي خودمان شيرين و عزيز است و تو اگر درست فکرش را بکني و انصاف داشته باشي حق نداري که اين حرف را بزني. همان طور که تو دلت مي خواهد خودت و بچه هايت راحت باشيد ما هم مي خواهيم راحت باشيم. آيا تو خوشت مي آيد که کسي بيايد خانه ات را خراب کند و بچه هايت را در بدر کند؟» فيل گفت: «هيچ کس زورش به من نمي رسد، من فيلم و هر کاري دلم بخواهد مي کنم.» کاکلي گفت: «اشتباه نکن که اگر انصاف در کار نباشد همه کس زورش به همه کس مي رسد. تو اين هيکل خودت را نگاه نکن. زندگي فقط با عدالت و دوستي شيرين است وگرنه ما هم مي توانيم به تو اذيت برسانيم. شاعرهم گفته: «دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد.» فيل گفت: «اصلا مرا ببين که به تو گنجشک نادان جواب مي دهم. فضولي هم موقوف، علف زار هم مال من است.» کاکلي گفت: «اي فيل، لج بازي نکن، حرف من حسابي است و همه مي دانند خودت هم مي داني. من آمدم از تو خواهش کردم، بيا و بر ما رحم کن و بر خودت هم رحم کن و از راه ديگري برو وگرنه به ضرر خودت تمام مي شود و بلايي بر سرت بياوريم که در داستان ها بنويسند. فيل گفت: «همين که گفتم. هرکاري هم که از دستتان بر مي آيد برويد بکنيد.» کاکلي گفت: «بسيار خوب، حالا که تو با اين هيکل بزرگ از اذيت کردن گنجشک ها خجالت نمي کشي ما هم مي دانيم چکار کنيم.» کاکلي برگشت آمد پيش گنجشک ها و داستان را گفت و گفت حالا بايد آماده شويم و فيل را از ميان برداريم. گنجشک ها گفتند: «بله، فيل را بيچاره مي کنيم. پوستش را مي کنيم. ولي راستي، ما که زورمان به فيل نمي رسد!» کاکلي گفت: « چرا مي رسد، ذره ذره، قدم به قدم دنبال کار را مي گيريم و مي رسيم، حق با ماست. اولين قدم را خودمان بر مي داريم، در قدم بعد از قورباغه ها کمک مي گيريم.» گنجشک ها خنديدند و گفتند: «کمک قورباغه ديگر تماشا دارد. قورباغه ها که خودشان صدتا صدتا زير پاي فيل خرد و حاکشير مي شوند!» کاکلي گفت: «من همه فکرهايش را کرده ام، البته ما نمي توانيم با فيل بجنگيم. هزارتا گنجشک هم زورش به يک فيل نمي رسد، ولي فيل پرواز بلد نيست و نمي تواند روي هوا ما را پامال کند، ما بايد همه پرواز کنيم و ناگهان همه با هم بر سر فيل بريزيم، از چپ و راست و جلو و عقب حمله کنيم و هرکس دستش رسيد و توانست، زخمي به چشم فيل بزند. همينکه فيل نابينا شد بقيه اش آسان است. تا وقتي اين کار درست نشده هيچ کس حق ندارد آرام بگيرد. شروع کنيم.» حمله گنجشک ها شروع شد، اطراف فيل را گرفتند و تا فيل آمد به خودش بجنبد، چشمش را درآوردند. ديگر فيل جايي را نمي ديد. گنجشک ها جمع شدند و گفتند. «خوب، حالا بدتر شد، فيل غضبناک شده و تمام علف زار را پامال مي کند.» کاکلي گفت: «نه، فيل حالا هيچ جا را نمي بيند، تشنه هم هست و حالا نوبت کمک قورباغه هاست.» کاکلي قورباغه ها را صدا زد و داستان بي انصافي فيل را شرح داد. قورباغه ها گفتند: «ما مي دانيم، ما خودمان هم از فيل در عذابيم.» کاکلي گفت: «پس به ما کمک کنيد. نصف کار را ما درست کرديم نصف ديگرش در دست شماست، مطابق اين نقشه عمل کنيد.» کاکلي دستور داد قورباغه ها جمع شدند و آمدند جلو فيل و شروع کردند قورقور صدا کردن. فيل تشنه بود، با خود گفت هرا قورباغه هست آب هم هست. چون چشمش نمي ديد شروع کرد به پيش رفتن. قورباغه ها هم هي قورقور کردند و رفتند تا به يک چاله بزرگ رسيدند که خيلي گود بودو کمي آب باران در آن جمع شده بود. آنها از دو طرف چاله مي رفتند و قورقور مي کردند. فيل هم به هواي آب پيش مي رفت تا اينکه بر لب گودال رسيد و در چاله افتاد و ديگر نتوانست از چاله بيرون بيايد. و گنجشک ها و قورباغه ها راحت شدند. آنوقت کاکلي به فيل گفت: «اين سزاي کسي است که انصاف ندارد و به جان مردم رحم نمي کند و ديگران را کوچک مي شمارد. حالا اينجا باش تا من بروم همان طور که گفتم بدهم قصه گنجشک و فيل را در داستان ها بنويسند.»