جایگاه فقهی و حقوقی زن از دیگاه علامه طباطبایی در تفسیر المیزان
مهرخانه
بروزرسانی
مهرخانه/ قرآن فصلالخطاب مشکلات و راهحل دشواريهاي حيات بشري در تمام اعصار و امصار است. با مراجعه به قرآن ميتوان پاسخ بسياري از سردرگميها را يافت، به شرط دانستن علم آن؛ و بهترين راهحل علمآموزي قرآن، رجوع به تفاسير است و يافتن تفسير آيات و شأن نزول آنها. در اين بين علامه طباطبايي به عنوان يکي از مهمترين مفسران شيعي معاصر مورد توجه است؛ خصوصاً اينکه بيشترين مباحث در مورد زن را در تفسير ايشان ميتوان ديد. از اين رو بر آن شديم تا در سالگرد ارتحال ايشان به عنوان يکي از بزرگترين مفسران تاريخ معاصر، و به دنبال مبحث گذشته که به جايگاه انساني و اجتماعي زن پرداخته شده بود، به بعد ديگري از حيات فردي و اجتماعي زن بپردازيم و جايگاه فقهي و حقوقي او را از منظر قرآن و تفسير الميزان مورد بحث و مداقه قرار دهيم.
الف- امور فردي
اسلام باعث شد تا ديد جامعه و حتي اديان گذشته نسبت به زن تغيير کند. جايگاهي که اسلام براي زن به عنوان فردي مستقل از مرد قائل بود، باعث شد تا وجود زن به رسميت شناخته شده و ارزش و جايگاه او ديده شود. «اسلام بيان مىکند که زن نيز مانند مرد، انسان است و هر انسانى چه مرد و چه زن، فردى است از انسان که در ماده و عنصر پيدايش او دو نفر انسان نر و ماده شرکت و دخالت داشتهاند، و هيچيک از اين دو نفر بر ديگرى برترى ندارد، مگر به تقوا، همچنان که کتاب آسمانى خود ميفرمايد: "يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثى، وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا، إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ". اي مردم، ما شما را از دو جنس زن و مرد آفريديم و شعبه شعبه و قبيله قبيله قرار داديم، به راستي که گراميترين شما نزد خداوند، با تقواترينتان است. (سوره حجرات، آيه 13) » (تفسير الميزان، ج2، ص406) در اين ديدگاه زن نيز در انجام وظايف ديني و واجبات همان قدر مسئول است و نتيجه خواهد ديد، که مرد؛ "أَنِّي لا أُضِيعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْکُمْ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثى، بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ." من عمل هيچ عملکنندهاي را ضايع و بىنتيجه نميگذارم؛ چه مرد و چه زن، بعضى از شما از بعضى ديگر هستيد. (سوره آل عمران، آيه 195) يعني خداوند متعال، نه تنها زن و مرد را از يک نوع و يک جنس آفريده است، که عمل هردو نزد خداوند مانند هم مورد محاسبه قرار ميگيرد و هر دو مانند هم از نتيجهاي متناسب با عملشان برخوردار خواهند شد؛ مساوي و مانند هم (سوره نحل، آيه 97- سوره مومنون، آيه 40- سوره نساء، آيه 124)؛ چراکه در اين ديدگاه "کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِينَةٌ"، انسان، اعم از زن و مرد، در گرو عمل خويش است. (سوره مدثر، آيه 38)
تمام اينگونه برخوردها، سخنان، توقعات، توصيهها و وعدهها برخلاف چيزي بود که قبل از ورود اسلام نسبت به زن اعمال ميشد؛ چه در ميان جامعه سنتي قبيلهاي و چه در ميان جامعه سلطنتي و چه ميان مؤمنان ساير اديان. «درباره زن دو طرز تفکر وجود داشت؛ يکى اينکه زن را انسانى در سطح حيوانات بىزبان ميدانست، و ديگر اينکه او را انسانى پست و ضعيف در انسانيت ميپنداشت؛ انسانى که مردان، يعنى انسانهاى کامل، در صورت آزادى او از شر و فسادش ايمن نيستند، و به همين جهت بايد هميشه در قيد تبعيت مردان بماند، و مردان اجازه ندهند که زنان آزادى و حريتى در زندگى خود کسب کنند. نظريه اول با سيره اقوام وحشى و نظريه دوم با روش اقوام متمدن آن روز مناسبتر است.» (ج2، ص404)
و اين تفاوت ديدگاهها، مسئلهاي بود که علامه بر آن تکيه داشته و موجب فخر و برتري کامل اسلام نسبت به تمام تفکرات مادي و تحريفشده ديني ميدانستند و به طور مفصل و طي چندين صفحه ذيل آيات 228 تا 242 سوره بقره به طور مشروح بدان پرداختهاند. (ج2، ص393)
ب- خانواده
اولين مکاني که براي هر انساني تعريف ميشود و بدان تعلق دارد، خانواده است. اسلام در خانواده براي زن جايگاه ويژهاي قائل است؛ چه پيش از تولد، چه در هنگام کودکي، چه پس از ازدواج و چه در زمان مادري. نقشهايي که براي زن تعريف شده است، نقشهايي حساس و تأثيرگذار است. زن در موقعيت دختر بودن هم مورد سفارش اسلام و پيامبرصلي الله عليه و آله وسلّم است و در هنگام ازدواج نيز توصيههاي فراواني بر انتخاب دختر شايسته شده است که به طور غيرمستقيم الگوي يک زن نمونه را ارائه ميدهد؛ زني که کمالش در خوب همسرداري و تربيت فرزند است، زني که زمامدار امور خانه و خانواده است و تربيت نسل آينده به عهده اوست.
تمام اين عزت و احترام به زن، در شرايطي است که «در هيچ تاريخ و نوشته قديمي چيزى که حکايت از احترام و اعتنا به شأن زن کند، نخواهيم يافت، مگر مختصرى در تورات و در وصاياى عيسى بن مريمعليه السّلام که بايد به زنان مهربانى کرد و تسهيلاتى براى آنان فراهم نمود. اما اسلام، يعنى آن دينى که قرآن براى تأسيس آن نازل گرديده، در حق زن نظريهاي ابداع کرده که از روزى که جنس بشر پا به عرصه دنيا گذاشت تا آن روز چنين طرز تفکرى در مورد زن نداشت. اسلام در اين نظريه خود، با تمام مردم جهان در افتاد و زن را آنطور که هست و بر آن اساسى که آفريده شده، به جهان معرفى کرد؛ اساسى که به دست بشر منهدم شده و آثارش نيز محو گشته بود.» (ج2، ص405)
و بر اساس همين نظريه اسلام است که «خداوند در قرآن صريحاً بىاعتنايى به امر زنان را نکوهش نموده، از آن جمله ميفرمايد:"وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ کَظِيمٌ، يَتَوارى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ، أَ يُمْسِکُهُ عَلى هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرابِ، أَلا ساءَ ما يَحْکُمُونَ." هرگاه يکى از آنان اطلاع حاصل ميکند که خداوند دخترى به او داده، صورتش شروع به سياه شدن ميکند و اين در حالى است که مالامال از خشم است و خود را از شرمسارى، از مردم پنهان نموده، فکر ميکند آيا پيه و روغن اين ذلت را بر خود بمالد و دخترش را نگهدارد و يا براى رهايى از اين ننگ، او را زنده زنده در خاک کند؟، آگاه باشيد که در اين طرز تفکر سخت خطا کردهاند. (سوره نحل، آيه 59)» (ج2، ص408) و در جاي ديگر ميفرمايد: "وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ، بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ". روزي که از دخترکان زنده به گور شده خواهند پرسيد که به کدامين گناه کشته شدهاند؟! (سوره تکوير، آيه 9) و شايد بايد ريشه اين اقدامات سختدلانه را براساس همان طرز تفکر غالبي که در ميان تمام جوامع پيش از اسلام رواج داشت، اينگونه تعبير کرد که «مردان در چنين مواقعى تصور ميکردند که اين دختر به زودى بزرگ خواهد شد، و ملعبه و بازيچه جوانان قرار خواهد گرفت، و اين خود نوعى غلبه مرد بر زن است، آن هم در يک امر جنسى که به زبان آوردن آن مستهجن و زشت است، در نتيجه ننگ زبانزد شدنش به ريش پدر و خاندان او ميچسبد. و همين طرز تفکر، عرب جاهليت را واداشت تا دختران بىگناه خود را زنده زنده دفن کنند.» (ج2، ص408) البته اين رفتار، رفته رفته با تکرار اين آيات و الگو شدن نحوه برخورد پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله وسلّم با دخترشان و آموزش اصحاب، کمرنگ تر شد.
بعد ديگر زندگي، ازدواج است. «خداى تعالى در کتاب کريمش بيان کرده که مردم همگى و بدون استثنا، چه مردان و چه زنان، شاخههايى از يک تنه درختند و اجزا و ابعاضى هستند براى طبيعت واحده بشريت، و مجتمع در تشکيل يافتن، محتاج به همه اين اجزاست؛ همان مقدار که محتاج جنس مردان است، محتاج جنس زنان خواهد بود، همچنان که فرمود:" بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ." همه از هميد. (سوره آل عمران، آيه 195)» (ج4، ص405)
در مسئله ازدواج نيز اسلام بناي جديدي را نشان داده است؛ بنايي که در آن زن از حقوق انساني خود برخوردار است. در نتيجه ميتوان گفت: «زن از برکت اسلام مستقل به نفس و متکى بر خويش گشت، اراده و عمل او که تا ظهور اسلام گره خورده به اراده مرد بود، از اراده و عمل مرد جدا شد و از تحت ولايت و قيمومت مرد در آمد، و به مقامي رسيد که دنياى قبل از اسلام با همه قدمت خود و در همه ادوارش، چنين مقامي به زن نداده بود. مقامي به زن داد که در هيچ گوشه از هيچ صفحه تاريخ گذشته بشر، چنين مقامي براى زن نخواهيد يافت و اعلاميهاى در حقوق زن همانند اعلاميه قرآن که ميفرمايد: "فَلا جُناحَ عَلَيْکُمْ فِيما فَعَلْنَ فِي أَنْفُسِهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ." گناهي بر شما نيست که هر چه ميخواهند، درباره خودشان به طور شايسته انجام دهند (و با مرد دلخواه خود، ازدواج کنند)، (سوره بقره، آيه 234) نخواهيد جست.» (ج2، ص414) اين نهايت ارزش و احترام اسلام نسبت به زن است، در شرايطي که «عرب براى زن نه استقلالى در زندگى قائل بود و نه حرمت و شرافتى، بله حرمتى که قائل بود براى بيت و خاندان بود، زنان در عرب ارث نميبردند، و تعدد زوجات آن هم بدون حدى معين، جايز بود، همچنان که در يهود نيز چنين است.» (ج2، ص404)
«اساس رفتار مردان با زنان عبارت بود از غلبه قوى بر ضعيف و به عبارت ديگر هر معاملهاى که با زنان ميکردند براساس قريحه استخدام و بهرهکشى بود. اين روش امتهاى غيرمتمدن بود، و اما امتهاى متمدن علاوه بر آنچه که گفته شد اين طرز تفکر را هم داشتند که زن انسانى است ضعيفالخلقه، که توانايى آن را ندارد که در امور خود مستقل باشد، و نيز موجودى است خطرناک که بشر از شر و فساد او ايمن نيست و چه بسا که اين طرز تفکرها در اثر اختلاط امتها و زمانها در يکديگر اثر گذاشته باشند.» (ج2، ص404)
«کلمات زن و ضعف و خوارى و پستى نه تنها در نظر مردان، بلکه در نظر خود زنان نيز مثل واژههاى مترادف و چون انسان و بشر شده بود، با اينکه در معانى متفاوتى وضع شده بودند... اگر به فرهنگ محلى امتها مراجعه کنى، هيچ امتى را نخواهى يافت، نه امتهاى وحشى و نه امتهاى متمدن، که مثلهايى سارى و جارى در باره ضعف زنان و خوارى آنان، در آن فرهنگ وجود نداشته باشد. ... و اين به تنهايى براى اهل تحقيق کافى است که بفهمد جامعه بشرى قبل از اسلام چه طرز تفکرى درباره زن داشته است، و ديگر حاجت ندارد به اينکه سيرهنويسان و کتب تاريخى فصل جداگانه و يا کتابى مختص به دادن آمارى از عقائد امتها و ملتها در مورد زنان نوشته باشند، براى اينکه خصال روحى و جهات وجودى هر امت و ملتى در لغت و آداب آن امت و ملت تجلى ميکند.» (ج2، ص405)
و اسلام در برابر تمام اين انديشهها و افکار و رفتار پوچ و نادرست و ناديدهگرفتنها، به صراحت زن را لباس مرد و مرد را لباس زن بيان ميکند؛ "هُنَّ لِباسٌ لَکُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ." (سوره بقره، آيه 187) «اين خود استعارهاى است لطيف که با انضمامش به جمله: "أُحِلَّ لَکُمْ لَيْلَةَ الصِّيامِ الرَّفَثُ إِلى نِسائِکُمْ ..."، لطافت بيشترى به خود ميگيرد، چون انسان با جامه، عورت خود را از ديگران ميپوشاند، و اما خود جامه از نظر ديگران پوشيده نيست، همسر نيز همينطور است، يعنى هر يک ديگرى را از رفث به غير ميپوشاند، ولى رفث خودش به او ديگر پوشيده نيست، چون لباسى است متصل به خودش، و چسبيده به بدنش.» (ج2، ص64) گويا يک تن واحدند که به سبب ازدواج تکميلکننده يکديگر شدهاند؛ و از مردان ميخواهد که "وَ عاشِرُوهُنّ بِالْمَعْرُوفِ." با زنانتان به نيکي و معروف معاشرت کنيد. (سوره نساء، آيه 19)
«و اين حکم عمومي منافات با اين معنا ندارد که هر يک از دو طايفه زن و مرد خصلتى مختص به خود داشته باشد، مثلاً نوع مردان داراى شدت و قوت باشند، و نوع زنان طبيعتاً داراى رقت و عاطفه باشند، چون طبيعت انسانيت هم در حيات تکوينى و هم اجتماعيش نيازمند به ابراز شدت و اظهار قوت است، و هم محتاج به اظهار مودت و رحمت است، همچنانکه نيازمند به آن است که ديگران نسبت به او اظهار شدت و قوت کنند و هم اظهار محبت و رحمت نمايند، و اين دو خصلت دو مظهر از مظاهر جذب و دفع عمومي در مجتمع بشرى است.
روى اين حساب دو طايفه مرد و زن، از نظر وزن و از نظر اثر وجودى، با هم متعادلند؛ همچنانکه افراد طايفه مردان با همه اختلافى که در شؤون طبيعى و اجتماعى دارند، بعضى قوى و عالم و زيرک و بزرگ و رئيس و مخدوم و شريفاند، و بعضى ديگر ضعيف و جاهل.» (ج4، ص405) از اينجاست که بحث قواميت پيش ميآيد.
ج- قواميت
براساس آنچه که گفته شد «اسلام بين زن و مرد از نظر تدبير شؤون اجتماع و دخالت اراده و عمل آن دو در اين تدبير، تساوى برقرار کرده، علت آن نيز اين است که همانطور که مرد ميخواهد بخورد و بنوشد و بپوشد، و ساير حوايجى که در زنده ماندن خود به آنها محتاج است به دست آورد، زن نيز همينطور است، و لذا قرآن کريم ميفرمايد: "بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ." شما زنان و مردان از جنس همديگريد. (سوره آل عمران، آيه 195) پس همانطور که مرد ميتواند خودش در سرنوشت خويش تصميم بگيرد و مستقلاً عمل کند و نتيجه عمل خود را مالک شود، زن نيز چنين حقى را دارد بدون هيچ تفاوتي: "لَها ما کَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اکْتَسَبَتْ." سود و زيان کارش، عايد خودش ميشود. (سوره بقره، آيه 286)» (ج2، ص409)
اما با وجود تمام اين تساويها و اشتراکات ظاهري، «خداى تعالى در آفرينش زن دو خصلت قرار داده که به آن دو خصلت، زن از مرد امتياز پيدا ميکند؛ اول اينکه: زن را به منزله کشتزارى براى تکون و پيدايش نوع بشر قرار داده، تا نوع بشر در داخل اين صدف تکون يافته و نمو کند، تا به حد ولادت برسد، پس بقاى نوع بشر بستگى به وجود زن دارد، و به همين جهت که او کشتزار است، مانند کشتزارهاى ديگر احکامي مخصوص به خود دارد و با همان احکام، از مرد ممتاز ميشود.
دوم اينکه: از آنجا که بايد اين موجود، جنس مخالف خود يعنى مرد را مجذوب خود کند، و مرد براى اين که نسل بشر باقى بماند به طرف او و ازدواج با او و تحمل مشقتهاى خانه و خانواده جذب شود، خداوند در آفرينش، خلقت زن را لطيف قرار داد، (ج2، ص409) تا با جمال و کرشمه خود و با مودت و رحمت خويش دل مردان را به سوى خود جذب کنند،(ج4، ص343) و براى اينکه زن مشقت بچهدارى و رنج اداره منزل را تحمل کند، شعور و احساس او را لطيف و رقيق کرد، و همين دو خصوصيت، که يکى در جسم اوست و ديگرى در روح او، تأثيرى در وظائف اجتماعى محول به او دارد. (ج2، ص409) پس زنان رکن اول و عامل اصيل اجتماع انسانيند. (ج4، ص343)»
در حقيقت ميتوان گفت: «بعضى از فضلهاى خداى تعالى فضل اختصاصى به يکى از اين دو طايفه است، بعضى مختص به مردان و بعضى ديگر مختص به زنان است... اين قسم فضيلت، فضلى است از خدا که به هرکس بخواهد ميدهد، و لذا در آخر آيه ميفرمايد: "وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ." همواره از خدا فضل او را بخواهيد. (سوره نساء، آيه 32)؛ و دليل بر آنچه ذکر کرديم آيه شريفه: "الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ." مردان سرپرست و نگاهبان زنانند.(سوره نساء، آيه 34)» (ج2، ص409)
«کلمه (قوام) که در اين آيه آمده از ماده قيام، به معناى اداره امر معاش است.... چون تدبير امور مالى يعنى حفظ آن، و تبديلش و سودکشى از مال، سر و کارش با روح تعقل بيشتر است، تا با روح عواطف رقيق و احساسات لطيف،» (ج4، ص341) خداوند سرپرستي مالي زنان را بر عهده مردان نهاده است.
اين سخن و جايگاهي که براي مردان برشمرده شد، «نه اينکه مراد از آن کرامت واقعى و فضيلت حقيقى در اسلام يعنى قرب به خداى تعالى باشد، چون از نظر اسلام برترىهاى مادى و جسمي که جز در زندگى مادى مورد استفاده قرار نميگيرد و تا وقتى که وسيله بدست آوردن مقامات اخروى نشود، هيچ اهميتى ندارد، (و اگر از اين جهت مورد نظر قرار گيرد ديگر فرقى بين آن و امتيازات خاص زنان نيست، آنهم وسيله است، اين هم وسيله است، همچنانکه اگر وسيله قرار نگيرد نه آن فضيلت است و نه اين).» (ج4، ص344)
شايد بايد گفت که قيموميت مرد بر زنش به اين نيست که از اراده زن و تصرفاتش در آنچه مالک آن است، سلب آزادي کند و اينکه استقلال زن را در حفظ حقوق فردي و اجتماعي او و دفاع از منافعش را سلب کند. پس زن همچنان استقلال و آزادي خود را دارد، هم ميتواند حقوق فردي و اجتماعي خود را حفظ کند و هم ميتواند از آن دفاع نمايد.
اما در اين ميان تقسيمبندياي هم صورت گرفته است، «اسلام در وظائف و تکاليف عمومي و اجتماعى که قوامش با يکى از اين دو چيز يعنى تعقل و احساس است، بين زن و مرد فرق گذاشته، آنچه ارتباطش به تعقل بيشتر از احساس است (از قبيل ولايت و قضا و جنگ) را مختص به مردان کرد، و آنچه از وظائف که ارتباطش بيشتر با احساس است تا تعقل مختص به زنان کرد، مانند پرورش اولاد و تربيت او و تدبير منزل و امثال آن، آنگاه مشقت بيشتر وظائف مرد را از اين راه جبران کرده که: سهم ارث او را دو برابر سهم ارث زن قرار داد، (معناى اين در حقيقت آن است که نخست سهم ارث هر دو را مساوى قرار داده باشد، بعداً ثلث سهم زن را به مرد داده باشد، در مقابل نفقهاى که مرد به زن ميدهد).» (ج2، ص415) يعني «تجهيز مرد به نيروى تعقل و دفاع، و تجهيز زن به عواطف و احساسات، دو تجهيز متعادل است، که به وسيله آن دو کفه ترازوى زندگى در مجتمع که مرکب از مرد و زن است متعادل شده است.» (ج4، ص342)
د- ارث
«ازآنجايى که قانونگذار قوانين اسلام، خداى تعالى است همه مىدانيم که اساس قوانينش (مانند قوانين بشرى) بر پايه تجارب نيست که قانونى را وضع کند و بعد از مدتى به نواقص آن پى برده ناگزير لغوش کند، بلکه اساس آن مصالح و مفاسد واقعى بشر است، چون خدا به آن مصالح و مفاسد آگاه است.» (ج2، ص393) اما يکي از مواردي که به نظر ميرسد حقوق زن در اسلام پايمال شده و با مردان مساوي نيست، مسئله ارث است؛ چنانچه خداوند تبارک و تعالي در قرآن ميفرمايند: "يوصِيکُمُ اللَّهُ فِي أَوْلَادِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيينِ فَإِنْ کُنَّ نِسَاءً فَوْقَ اثْنَتَينِ فَلَهُنَّ ثُلُثَا مَا تَرَکَ وَإِنْ کَانَتْ وَاحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ." حکم خدا در حق فرزندان شما اين است که پسران دو برابر دختران ارث برند، پس اگر دختران بيش از دو نفر باشند، فرض همه دو ثلث (دو سوم) ترکه است و اگر يک نفر باشد، نصف. (سوره نساء، آيه 11) آيه شريفه بطور صريح و مستقل متعرض ارث مردان نشده، بلکه به اين نحو متعرض ارث زنان شده؛ و تعبير "لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ" براي اين است که اشاره کرده باشد به اينکه رسوم جاهليت (که ارث بردن زنان را ممنوع ميدانست) در اسلام باطل شده است... ارث زن را اصل در تشريع قرار داده و ارث مرد را به طفيل آن ذکر کرده تا مردم براى فهميدن اينکه ارث مرد چه مقدار است محتاج باشند به اينکه به دست آورند ارث زن (يعنى دختر ميت) چه مقدار است، به مقايسه با آن دوبرابرش را به پسر ميت بدهند؛ و کانه بطلان اين رسم و نيز حکم خدا يعنى ارث بردن زنان را يک حکم معروف وانمود کرده. (ج4، ص327) اين اولين نکته و امتياز اسلام در مورد ارث زن است.
نکته دوم اينکه علامه معتقدند هرچند خداوند مرد را از اين نظر بر زن فضيلت و برترى داده که سهم ارث او دو برابر زن است، اما در برابر زن را نيز از اين نظر بر مرد فضيلت داده که خرج خانه را از گردن زن ساقط کرده است. (ج2، ص410) در حقيقيت، «اين محروميتها را از اين راه تلافى کرد که نفقه، يعنى هزينه زندگى را به گردن پدر و يا شوهرش انداخته، و بر شوهر واجب کرده که نهايت درجه توانايى خود را در حمايت از همسرش به کار ببرد، و حق تربيت فرزند و پرستارى او را نيز به زن داده است.» (ج2، ص411)
اين نکته آنقدر اهميت دارد که آيه "فَانْکِحُوا ما طابَ لَکُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تَعْدِلُوا فَواحِدَةً." (سوره نساء، آيه 3) را امام صادقعليه السّلام مربوط به نفقه دانستهاند که ميفرمايد: با زنان پاک ازدواج نماييد، دو يا سه يا چهار همسر، اگر نميتوانيد نفقه چند همسر را بطور مساوى بدهيد به يک زن اکتفاء کنيد. (ج5، ص173)
اين نظريه کلى نتيجه ميدهد که اسلام تمامي اموال و ثروت موجود در روى زمين را به دو قسم تقسيم کرده؛ يکى ثلث، و يکى دو ثلث؛ زنان دنيا يک ثلث ثروت دنيا را داشته باشند، و مردان دنيا دو ثلث آن را. البته اين تنها از نظر داشتن و تملک است، وگرنه اسلام نظير اين نظريه را در مصرف ندارد، زيرا اسلام مصارف زنان دنيا را به گردن مردان دنيا نهاده و دستور داده که در همه امور راه عادلانه و ميانه را بروند، و اين دستور کلى اقتضا ميکند که مردان در مصرف، تساوى بين خود و زنان را رعايت کنند، و نتيجه اين جهات سهگانه اين ميشود که زنان دنيا در يک ثلث از مال دنيا مستقلاً و بدون دخالت مرد تصرف کنند، و در يک ثلث ديگرش با نظر مرد تصرف کنند، پس زن در دو ثلث مال دنيا تصرف ميکند و مرد در يک ثلث آن. گواينکه زنان برحسب يک نظريه عمومى، مالک ثلث ثروت دنيايند، ولى بر حسب آنچه در خارج واقع ميشود در دو ثلث اموال دنيا تصرف ميکنند، (براى اينکه يک ثلث آن ملک خود آنان است، و يک ثلث ديگر هم نيمي از دو ثلث مردان است، که به مصرف ايشان ميرسد، چون گفتيم مخارج زنان به عهده مردان است) و زنان در يک ثلث سهم خود مستقل در تصرفند و تحت قيمومت دائمي يا موقت مردان نيستند، مردان هم مسئول تصرفات آنان نيستند، البته اين تا زمانى است که آنان آنچه درباره خود ميکنند بطور پسنديده باشد. (ج4، ص362) پس نه مرد بايد آرزو کند که اى کاش خرج خانه به عهدهام نبود، و نه زن آرزو کند که اى کاش سهم ارث من برابر برادرم بود. (ج2، ص410)
ه- تعدد زوجات
يکي ديگر از شقوق استقلال زن، امر ازدواج است. همانطور که گذشت، در ازدواج زن نيز مانند مرد آزاد است و اختيار داشته و از حق انتخاب برخوردار است. اما مسئلهاي که در اين بين به عنوان تفاوت ميان زن و مرد مطرح ميشود، امري است که در قرآن به آن تصريح شده است و آن مسئله تعدد زوجات است؛ عملي که خداوند تنها به مردان اجازه انجام آن را داده است.
مسئله چندهمسري و تعدد زوجات، امري نبود که اسلام آن را باب کرده باشد تا به خاطر آن مورد شماتت و عيبجويي قرار بگيرد؛ بلکه «انسان از قديمالايام و در بيشتر امتهاى قديم چون مصر و هند و فارس و بلکه روم و يونان نيز تعدد زوجات را سنت خود کرده بود،» (ج4، ص291) بهطوري که در روم و يونان آن دوره (ج2، ص401) «و در ميان اعراب جاهلي نيز تعدد زوجات آن هم بدون حدي معين جايز بود، همچنانکه در يهود نيز چنين بود.» (ج2، ص402) «مثلاً يهوديان و اعراب، گاه ميشد که با ده زن و يا بيست زن و يا بيشتر ازدواج ميکردند. در حقيقت اسلام قانون ازدواج با يک زن را تشريع و با بيشتر از يک همسر، يعنى تا چهار همسر را در صورت تمکن از رعايت عدالت در بين آنها، تنفيذ نموده؛» (ج4، ص291) و به صورت قانونمند ارائه داده است.
از طرف ديگر «شهوت جنسى مردان معادل است با شهوتى که در يک زن، بلکه دو زن و سه زن وجود دارد؛» (ج4، ص298) و از اين روست که «طبيعت و خلقت به مردان اجازه داده تا از ازدواج با يک زن فراتر رود و بيش از يکى داشته باشد و اين معقول نيست که طبيعت، نيروى توليد را به مردان بدهد و در عين حال آنان را از توليد منع کند، زيرا سنت جارى در علل و اسباب اين معنا را نميپذيرد.» (ج4، ص296) اين بدان معناست که «دين اسلام بر اين معنا عنايت دارد که حداقل و واجب از مقتضيات طبع و مشتهيات نفس ارضا گردد، و احدى از اين حداقل، محروم نماند و به همين جهت اين معنا را مورد نظر قرار داده که شهوت هيچ مردى در هيچ زمانى در بدن محصور نشود و وادارش نکند به اينکه به تعدى و فجور و فحشا آلوده گردد.» (ج4، ص298)
با اين وجود «طبيعت چنين موقعيتى را در اختيار همگان قرار نداده و طبعاً بيش از يک زن داشتن، جز براى بعضى از مردان، فراهم نميشود. اسلام نيز که همه دستوراتش مطابق با فطرت و طبيعت است، چهار زن داشتن را بر همه مردان واجب نکرده، بلکه تنها براى کسانى که توانايى دارند، جايز دانسته (نه واجب) آن هم در صورتى که بتوانند بين دو زن و بيشتر به عدالت رفتار کنند.» (ج4، ص297)
اما «در تجويز تعدد زوجات اين اثر هست که شدت حرص مرد را شکسته و تسکين ميدهد، چون به قول معروف: هر آنکس که از چيزى منع شود به آن حريص مىگردد. و چنين کسى همي جز اين ندارد که پرده منع را پاره و ديوار حبس را بشکند و خود را به آنچه از آن محرومش کردهاند، برساند. و مردان نيز در مورد تمتع و کامگيرى از زنان چنين وضعى دارند؛ اگر قانون، او را از غير همسر اولش منع کند، حريصتر ميشود، ولى اگر قانون به او اجازه گرفتن همسر دوم و سوم را بدهد، هر چند بيش از يک همسر نداشته باشد، عطش حرصش فرو مينشيند و با خود فکر ميکند که براى گرفتن همسر ديگر راه باز است و کسى نميتواند جلوي مرا بگيرد، اگر روزى خود را در تنگنا ببينم از اين حق استفاده خواهم کرد.» (ج4، ص298)
از طرف ديگر علامه معتقدند که «تربيت دينى در اسلام زن را بگونهاى بار ميآورد که هرگز از اعمالى نظير تعدد زوجات ناراحت نگشته و عواطفش جريحه دار نميشود.» (ج4، ص293) چون مشاهده ميکنيم «در جامعه اسلامي و ساير جامعههايى که اين عمل را جايز ميدانند، زنانى که بر سر زنان اول شوهر ميکنند، با رضا و رغبت خود زن دوم يا سوم يا چهارم شوهر ميشوند، و اين زنان، زنان همين جامعهها هستند و مردان آنها را از جامعههاى ديگر و به عنوان برده نميآورند و يا از دنيايى غير اين دنيا به فريب نياوردهاند و اگر ميبينيم که اين زنان به چنين ازدواجى تمايل پيدا ميکنند به خاطر عللى است که در اجتماع حکمفرما است و همين دليل روشن است بر اينکه طبيعت جنس زن امتناعى از تعدد زوجات ندارد و قلبشان از اين عمل آزرده نميشود، بلکه اگر آزردگىاى هست از لوازم و عوارضى است که همسر اول پيش ميآورد، زيرا همسر اول وقتى تنها همسر شوهرش باشد، دوست نميدارد که غير او زنى ديگر به خانهاش وارد شود، زيرا که ميترسد قلب شوهرش متمايل به او شود و يا او بر وى تفوق و رياست پيدا کند و يا فرزندى که از او پديد ميآيد با فرزندان وى ناسازگارى کند و امثال اينگونه ترسهاست که موجب عدم رضايت و تألم روحى زن اول ميشود نه يک غريزه طبيعى.» (ج4، ص294) که اگر غريزه بود زن غربي «که از قرون متمادى تا کنون عادت کرده به اينکه تنها همسر شوهرش باشد و قرنها اين معنا را در خود تلقين نموده، يک عاطفه کاذب در روحش جايگير شده و آن عاطفه با تعدد زوجات ضديت ميکند؛» وقتي از ارتباطات شوهرش با زنان همسايه آگاه ميشود، هيچ ناراحت نميشود. پس ميتوان مدعي شد اين عاطفهاى که امروز در ميان زنان متمدن پيدا شده، عاطفهاى تلقينى و دروغين است. (ج4، ص293)
با وجود تمام آنچه که گفته شد و علامه به تفصيل بيشتري بدان پرداختهاند، در انتها ميفرمايند: «در اين ميان راههاى دينى و مشروع ديگرى است که با به کار بستن آن، زن ميتواند شوهر خود را ملزم سازد که زن ديگرى نگيرد و تنها به او اکتفا کند.» (ج4، ص297)