خراسان/ از این هفته در کاشی دخترونه، زنونه از خاطره‌های بامزه خانم‌ها خواهیم گفت. شما خانم های عزیز هم می‌توانید خاطره‌های بامزه و تجربه‌های شیرینی را که در زندگی برایتان پیش آمده، برای ما و دوستانتان به اشتراک بگذارید.

خاطره اول:
* بچه که بودیم خونه‌مون رو گذاشتیم واسه فروش و این قدر مشتری می اومد و می‌رفت که دیگه خسته شده بودیم. با برادر کوچک ترم تصمیم گرفتیم بریم تو کمد دیواری تا بازدید کننده‌ها بیان و برن. خلاصه خانومه این دفعه برخلاف همه اونایی که تا قبل از این اومده بودند، با توجه به شانس زیبای من گفت ببخشید عمق کمد دیواریا چقدره و بماند که من و داداشم پشت مانتوهای مامانم قایم شدیم و خانومه در رو باز کرد و دستش رو تا ته کمد آورد و از جلوی دماغ ما رد کرد تا عمق کمد رو بفهمه و من و داداشم دیگه نتونستیم خودمونو کنترل کنیم و پخی زدیم زیر خنده و با بدبختی اومدیم بیرون.

خاطره دوم:
* یک خاطره از دوست نزدیکم بگم، دوستی داشتم چند سال قبل حدود 20 سال داشت که براش خواستگار اومده بود. خونه‌شون از این خونه‌های قدیمی بود که وسط سالن یک در بزرگ چوبی داشت. می‌گفت مامانم همیشه اون در رو می‌بست و از اون‌جا به عنوان اتاق استفاده می‌کردند. خلاصه پشت اون در هم رخت خواب چیده بودن. دوستم از در دیگه رفته بوده توی اون اتاق و از روی کنجکاوی از رخت خواب‌ها بالا رفته بوده تا خواستگارها رو ببینه که یک دفعه در باز می‌شه و دوستم با رخت خواب‌ها می ا‌فته وسط سالن جلوی مهمون‌ها... دیگه هیچی؛ شد اون چیزی که نباید می‌شد... خواستگارها رفتن و پشت سرشون رو هم نگاه نکردن!

خاطره سوم:
* چند روز پیش رفته بودم دکتر. وقتی مریضی می اومد بیرون دکتر زنگ می‌زد به منشی که نفر بعدی رو بفرسته داخل. منم سرم تو گوشی و حسابی فکرم درگیر بود. دکتر زنگ زد و من ناخودآگاه پاشدم و گفتم من درو باز می‌کنم! یک دفعه خودم پوکیدم از خنده و مطب رفت رو هوا. تا وقتی نوبتم شد هر بار دکتر زنگ می‌زد همه به من نگاه می‌کردن و می‌گفتن شما در رو باز می‌کنید؟



ما را در کانال «آخرین خبر» دنبال کنید