نماد آخرین خبر

داستانک/ مجسمه سازی با چشم

منبع
خراسان
بروزرسانی
داستانک/ مجسمه سازی با چشم
خراسان/ مي گويند در زمان هاي دور، پسري بود که به اعتقاد پدرش هرگز نمي توانست با دستانش کار با ارزشي انجام دهد. اين پسر هر روز به کليسايي در نزديکي محل زندگي خود مي رفت و ساعت ها به تخته سنگ مرمر بزرگي که در حياط کليسا قرار داشت خيره مي شد و هيچ نمي گفت! روزي شاهزاده اي که از کنار کليسا عبور مي کرد پسرک را ديد که به اين تخته سنگ خيره شده است و هيچ نمي گويد. از اطرافيان در مورد پسر پرسيد. به او گفتند که او چهار ماه است هر روز به حياط کليسا مي آيد و به اين تخته سنگ مرمر خيره مي شود و هيچ نمي گويد. شاهزاده دلش براي پسرک سوخت. کنار او آمد و آهسته به پسرک گفت: جوان به جاي بيکار نشستن و زل زدن به اين تخته سنگ، بهتر است براي خود کاري دست و پا کني و آينده خود را بسازي. پسرک در مقابل چشمان حيرت زده شاهزاده، مصمم و جدي به سوي او برگشت و در چشمانش خيره شد و محکم و متين پاسخ داد: من همين الان در حال کار کردن هستم! و بعد دوباره به تخته سنگ خيره شد. شاهزاده از جا برخاست و رفت... چند سال بعد به شاهزاده خبر دادند که آن پسرک از آن تخته سنگ يک مجسمه باشکوه از حضرت داوود (ع) ساخته است. مجسمه اي که هنوز هم جزو شاهکارهاي مجسمه سازي دنيا به شمار مي آيد. آن پسر، «ميکلانژ» نابغه مجسمه سازي دنيا بود.ترجمه: امير رضا آرميون