ایرانسرا/ سفر ترش و شیرین به شهر لواشک ایران

منبع
برترين ها
بروزرسانی
برترين ها/ يک تکه لواشک را تصور کنيد. تکه‌اي به بزرگي کف دست. کنارش هم چند آلو بخارا و مقداري هم آلوچه که همه برق مي‌زنند. لواشک را برداريد و لوله‌اش کنيد. کمي نمک بپاشيد و يک گاز کوچولو بزنيد. به آرامي مشغول جويدنش شويد. يکي از آلوها و مشتي از آلوچه‌ها را هم برداريد. حالا ديگر دهان‌تان پر شده است از مزه‌هاي ترش و شيرين و ملس لواشک و آلوي بخارا و آلوچه‌ها‌. چه احساسي داريد؟ اين‌روزها اگر مسافر زميني مسير مشهد باشيد، از نيشابور که بگذريد تا حدود 30 کيلومتر دائما همين احساس را خواهيد داشت؛ همان‌قدر که با فروشنده‌ها و باغدارهاي شهرها و روستاهاي همان حوالي مواجه مي‌شويد. کساني که بساطي از محصولات کشاورزي چون خربزه و انواع صيفي‌جات کنار جاده راه انداخته‌اند. البته که در بين همه محصولات،‌ ورق‌هاي آويزان شده‌ طلايي و قهوه‌اي‌رنگ لواشک بيش از همه توجه مسافران اين وقت از سال اين مسير را به خود جلب مي‌کنند. مسافراني که تابلوي شهر خَرو را مي‌بينند و بي‌اعتنا، از کنارش عبور مي‌کنند. شهري ديدني که دليلي ندارد با عنواني چون ماسوله‌ شرق معرفي شود. شايد همان خرو کافي باشد تا هم‌چنان بکر و سلامت باقي بماند. شهري که اين روزها و تا اواخر شهريور، پشت بام همه ساختمان‌هايش رنگ ديگري به خود مي‌گيرد. رنگ لواشک، آلوچه و آلو. هر شهر يک مزه بيشتر استان‌ها و شهرهاي ايران علاوه‌بر داشتن اماکن تاريخي و ديدني، خوردني‌هاي‌ منحصر‌به‌فردي دارند و وقتي اسم شهري را مي‌شنويم ناخواسته ياد خوردني يا مزه‌اي مي‌افتيم. مثلا اصفهان ما را به ياد انواع گز و شيريني مي‌اندازد، کاشان به ياد پشمک، بجنورد شکر‌پنير، بيرجند عناب، شيراز مسقطي، سمنان کماج و ملاير شيره انگور، با اين حال نام بعضي از شهرها و مزه‌هاي‌شان به دلايل مختلف آنقدرها که بايد شهره نيست. مثل نيشابور. گره زدن اسم اين شهر با يک خوردني يا مزه‌ آسان نيست اما اگر اهل غذا و خوردني باشيد، حتما مي‌دانيد بهترين ريواس کشور را نيشابور دارد و شايد الآن ياد شربت ريواس افتاده باشيد. ديگر خوردني منحصر‌به‌فرد نيشابور که چه بسا اسمش را تا به حال نشنيده باشيد «مگسي» است. ميوه‌اي با طعمي نزديک به طالبي اما بسيار شيرين‌تر و آب‌دار‌تر با پوستي که شباهتي به طالبي ندارد. هنگام انتخاب مگسي به هيچ عنوان نبايد نگران بود و عجيب است هر انتخابي با چشمان بسته نيز بسيار خوشمزه است. حوالي شهر نيشابور، شهر ديگري نيز وجود دارد که نامش باوجود اينکه سهم خاصي در کشاورزي خراسان و حتي کشور دارد، مغفول مانده است. شهر خَرو که آلو بخارايش معروف‌تر از خودش است. نام اين شهر آنقدر ناشناس مانده که حتي درست خواندنش به فتحه روي حرف اول نياز دارد. چند بام و يک هوا در مسير زميني رسيدن به مشهد بعد از سبزوار، به نيشابور مي‌رسيم که اگر نخواهيم در اين شهر توقف داشته باشيم کمتر از 130 کيلومتر تا مشهد راه داريم. هر چند که چقدر حيف است به نيشابور برسيم و وارد شهر نشويم و سراغي از مقبره خيام، عطار و کمال‌الملک مسجد چوبي نگيريم، حتي براي چندمين بار. چقدر حيف است به نيشابور برسيم و سري به بازار قديمي‌اش و حجره‌هاي فيروزه‌فروشي نزنيم. به هرحال با کمي فاصله گرفتن از نيشابور با تابلوي شهرها و روستاهايي مواجه مي‌شويم که باوجود جذاب بودن اسم‌شان-مثل در‌بهشت و آهوان و بوژان- مسافر يا بازديدکننده‌اي ندارند اما درباره خَرو وضعيت کمي متفاوت است. شايد دروهله اول از اينکه گردشگر و بازديدکننده زيادي ندارد و دنج است خوشحال شويم؛ همين‌طور از اينکه نامش را خيلي‌ها تا به حال نشنيده‌اند. چراکه اگر نامش مثل روستاي «زيارت»‌استان گلستان دهان به دهان چرخيده بود حالا خانه‌هايي با قدمت بيش از صد سال، ديگر وجود نداشتند. شهر خرو از چهار محله ساحل برج، شهرک امام رضا، خرو سفلي و خرو عليا تشکيل شده است و براي رسيدن به بافت قديمي و باغ‌هاي خرو، بايد حدود شش کيلومتري از جاده اصلي فاصله گرفت. تا رسيدن به شهر خرو و باغ‌ها و گذر از بلوار امام‌رضا(ع) هيچ فکر نمي‌کنيد در انتهاي اين مسير با ديدن فضايي متفاوت غافلگير شويد؛ فضايي که هر مخاطبي را از زندگي شهري باوجود ديدن بشقاب ماهواره روي بعضي پشت بام‌ها دور مي‌کند. بام‌هايي که اغلب با تيرهاي چوبي و نه با تيرآهن و آجر و سيمان، سقف خانه‌ها شده‌اند. سقف براي خانه‌هايي با ديوارهاي کاهگلي که عمر بعضي از آنها به چند نسل قبل باز مي‌گردد. چهار اتفاق گرچه ماجراي خوردني‌هاي خرو، مهم‌ترين بهانه‌ سفر به اين ديار است اما اين منطقه بهار و پاييز و حتي زمستاني ديدني دارد. همان زماني که جوان‌تر‌ها سراغ ريواس‌هاي بينالود مي‌روند و نشان مي‌گذارند تا با آمدن بهار برداشت کنند اما بهار و پاييز خرو، حال و هواي خاصي دارد؛ وقتي طبيعت رنگ مي‌گيرد و شکوفه‌ها، اين منطقه را خوشبو مي‌کنند. با وجود اين حجم درخت در خرو مي‌شود حدس زد هر نابلدي بهترين عکس‌هاي زندگي‌اش را در پاييز خرو خواهد گرفت چرا که هر قابي يک عکس ديدني خواهد شد با وجود هزاران رنگ. خرو گرچه از لحاظ معماري اتفاقي شبيه ماسوله است اما خوشبختانه به يک مکان گردشگري تبديل نشده و بسياري از مردم از وجود چندين آبشار بسيار زيبا در اين محل مطلع نيستند تا بروند و همه جايش را يادگاري بنويسند. چشمه‌علي، دالان سرپوشيده، رباط شاه عباسي، آتشگاه و چندين غار از ديگر ديدني‌هاي خرو هستند که ديدن همه آنها نيازمند صرف وقتي بيشتر از يک روز است. چه بهتر! علاقه‌مندي به ديدن همه اينها بهانه خوبي براي اجاره کردن يک خانه روستايي است تا آسمان شب و ستاره‌هايش را نزديک‌تر از هر وقت ديگر بشود ديد. براي ما که شب را در نيشابور مانديم ديدن آسماني با آن همه ستاره چه هيجان‌انگيز بود وقتي که در بالاترين نقاط شهر تهران هم نمي‌شود چشمک زدن ستاره‌ها را ديد چه رسد به عبور شهاب. چه خوش شانس بوديم در زمان اقامت‌مان که هم‌زمان با شهاب‌باران بود تا از ديدن آن همه شهاب به وجد بياييم و فکر کنيم سال ديگر کمي ديرتر به خرو بياييم و همانجا هم چند شبي بمانيم. به آسمان که نگاه مي‌کردم و شهاب‌ها را دنبال، فکر کردم کاش بشود کمي مثل مردم خرو به زندگي نگاه کرد و به همين‌طور به آسمان. مثل همه پيرمرد و پيرزن‌هايي که جلوي در خانه‌ها در آرامشي غريب نشسته بودند و در جواب سلام يک بفرماييد هم مي‌گفتند. بي‌شيله پيله و چشم و دل سير از دنيا. بوي زندگي و مهرباني از همان ابتداي ورود به خرو، قبل از رسيدن به ميداني که خيلي هم شبيه ميدان نيست، هر تازه‌واردي مي‌تواند با ديدن درختان آلو و گردو غافلگير شود. مگر مي‌شود؟ درختاني پربار که محصول‌شان کاملا در دسترس است اما کسي حتي دستش را به سمت‌شان دراز نمي‌کند تا بخواهد بداند که رسيده‌اند يا نه. چه جواب خوبي مي‌دهد صاحب مغازه‌اي دور همان ميدان که همه چيز براي فروش دارد؛ از نمد و چرخ نخ‌ريسي گرفته تا انواع لواشک(لواشک آلوچه، لواشک زردآلو، لواشک قطره‌طلا) در بساطش پيدا مي‌شود:«اينجا هنوز روستاست. روستايي جماعت نگاهش بيشتر از شهري‌ها به آسمان است و حواسش است که خدا دارد او را مي‌بيند.» اين ميدان ايستگاه تاکسي‌هايي است که مسافران را به نيشابور مي‌برد و بر‌مي‌گرداند. با ماشين، کمي بالاتر هم مي‌شود رفت اما بهتر است همين جا توقف کنيم و باقي مسير را پياده برويم. خيلي طول نمي‌کشد که مسير آسفالت تمام مي‌شود و باور ديدن خانه‌هايي که مي‌تواني نگران نوع ساخت‌شان باشي، سخت مي‌شود. مسير خاکي پاکوب شده شيب‌دار مي‌شود و خيال زمستان‌هاي پر از برف کوچه‌ها چقدر جذاب و نگران‌کننده است. حتما برف اين مسيرها يخ مي‌زند و دانش‌آموزان چه سخت مي‌روند و باز‌مي‌گردند. به بالاترين نقطه مسير که برسي خانه‌ها و سقف‌هاي آن طرف خرو را خواهي ديد که در سينه‌کش دره، همه به هم چسبيده‌اند. هنوز سقف‌ها به خود رنگ نگرفته‌اند. کمي جلو‌تر پيرمردي را که مشغول کندن پوست آلوهاي پيش‌رس است، مي‌بينيم. يک سلام کافي است تا دعوتت کند به چاي. در خانه‌اش باز است؛ مثل اغلب خانه‌ها. که درشان اگر هم بسته باشد با يک تکان کوچک باز مي‌شود. از پيرمرد سراغ لواشک‌ها را مي‌گيريم که مي‌گويد زود آمده‌ايد. شهريور بياييد. کمي آن‌طرف‌تر هم همسرش مشغول کار است. پوست آلوها را مي‌گيرد و روي سبدهاي چوبي بزرگي مي‌چيند. پيرمرد مي‌گويد، اينها آلوهاي پيش‌رس هستند و هنوز محصول روي درخت است. همسرش وقتي اجازه مي‌گيريم از او عکاسي کنيم در دنياي خودش است. حتي نگاه‌مان نمي‌کند. نگاهش گاهي به سمت طرف ديگر خرو است گاهي هم به سبد آلو. مي‌شود حدس زد چقدر خاطره داشته باشد از زندگي در خرو و آدم‌هايي که در همه اين سال‌ها ديده است. وقت خداحافظي، پيرمرد يک‌بار ديگر دعوت به پذيرايي مي‌کند؛ شام بمانيد. وقتي دور مي‌شويم جمعي از زنان يک خانه را مي‌بينيم که آنها هم مشغول پوست کندن آلوها هستند که مرتب روي سبدها چيده مي‌شوند تا به زودي خورش اسفناج را با وجودشان تکميل کنند يا مزه‌اي براي شربت خاکشير سفره افطارهاي ماه رمضان شوند. مرد دستي تکان مي‌دهد و از آن پايين مي‌گويد بفرماييد چاي، تازه دم کرده‌ايم. در جوابش مي‌گوييم خدا قوت. دعوتش را قبول مي‌کنيم و از زندگي در خرو مي‌پرسيم. با آقارضا که چهار برادر و دو خواهر دارد و مثل اغلب مردم خرو کشاورز است و چند گوسفند هم دارد،‌ گپ مي‌زنيم:«کار کشاورزي سخت است و بعضي جوان‌ها ميلي به کار سخت ندارند. ترجيح مي‌دهند بروند شهر کار ديگري کنند. نيشابور يا مشهد.» آقا رضا مي‌گويد همه که نبايد دکتر يا مهندس شوند. کشاورزي هم شغل است. درآمدش هم بد نيست و روزگار با آن مي‌گذرد. او که براي خريد، هر از گاهي به نيشابور يا مشهد رفت و آمد دارد مي‌گويد: «مردم روستا خيلي قانع هستند. به چيزهايي که شما شهري‌ها فکر مي‌کنيد و دل بسته‌ايد فکر نمي‌کنند.» بعد از خوردن چاي از خانواده آقا رضا جدا مي‌شويم. در مسير کوچه‌هاي خرو يکي از همسفرهاي‌مان مي‌گويد چند سال قبل در يکي از روستاهاي استان اصفهان، يک روز صبح وقتي مردم از خانه بيرون مي‌زنند مي‌بينند هيچ دري کلون و گل‌ميخ ندارد. همه را کنده بودند اما در خرو، دو کلون زنانه و مردانه درها سرجاي‌شان است تا خوشحال شوم از اينکه پاي دزدان ميراث به اين روستا باز نشده است. آفتاب کمرنگ شده و خودش را مخفي مي‌کند. فکر مي‌کنم طلوع آفتاب هم در خرو بايد به همين زيبايي باشد. با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد