برگی از تاریخ/ عشق ناپلئون و ژوزفین و ماجرای طلاقشان

منبع
بروزرسانی
برگی از تاریخ/ عشق ناپلئون و ژوزفین و ماجرای طلاقشان
شگفتي هاي تاريخ/ همسر سابق او در سال ۱۷۹۴ اعدام شد. بيوه ي او چند ماهي را در زندان گذراند ولي کم کم به فردي نزديک شده که در آينده تمام قدرت فرانسه در دستان او خواهد بود. او به افرادي مانند پائول باراس و ژان لمبرت تالين نزديک مي شد. ماري زني بسيار جذاب و عشوه گر بود و مردان را اغوا مي کرد. او به معشوقه ي اصلي باراس تبديل شد و شايعات زيادي از روابط او با مردان منتشر مي شد. در همين زمان ها بود که او افسر جوان و بسيار خجالتي به نام ناپلئون بناپارت را ملاقات کرد. ناپلئون شش سال از او کوچک تر بود. مدتي بعد آنها در پاريس باهم ازدواج کردند. ولي بعدها ايرادات قانوني بسياري به اين ازدواج وارد شد. شاهد اين ازدواج بسيار جوان بود و عروس نيز سن خودش را چهار سال کمتر اعلام کرده بود. او زمان ازدواج ۳۳ سال داشت اما خودش را ۲۹ ساله جا زده بود. او همچنان تاريخ تولد و آدرس محل سکونتش را نيز اشتباه داده بود. بعد از ارداوج ناپلئون به ايتاليا لشگر کشي کرد و در آنجا فتوحات و موفقيت هاي بسيار زيادي را به دست آورد. همسر او با ديدن اين موفقيت ها سعي کرد همسرش را خوشحال و راضي نگه دارد. آنها در سال ۱۸۰۴ و توسط پاپ وقت و در يک کليساي کاتوليک دوباره به عقد هم درآمدند. عقد آنها درست يک روز قبل از تاج گذاري ناپلئون اتفاق افتاد. پيش خدمت ماري گفته بود که اين زن ديوانه وار عاشق ناپلئون بود و او را بسيار دوست مي داشت. متاسفانه ماري نتوانست براي او فرزندي به دنيا آورد. ناپلئون سالها در شک بود که آيا او را طلاق دهد يا نه. ماري مي دانست که هيچ زني نمي تواند جاي او را براي همسرش بگيرد. در سال ۱۸۰۷، بار ديگر ناپلئون به ايتاليا لشگر کشي کرد. روزهاي بعد از رفتن ناپلئون بدترين روزها براي ماري بود. او در نبود همسرش بسيار غميگن بود و بيشتر اوقات اشک مي ريخت. اقوام او در دربار سعي مي کردند که او را با زهر مسموم کنند تا بتوانند از دست او خلاص شوند. در سال ۱۸۰۹ و زماني که ناپلئون ميخواست به جنگ با اتريش برود، ماري خودش را بر روي ارابه ي امپراتور انداخت و از او خواهش کرد که او را نيز به جنگ ببرد. او ماري را در استرازبورگ تنها گذاشت و به سراغ معشوقه ي ديگرش رفت. کنتس والوسکا زني بود که ناپلئون سعي داشت که او برايش فرزندي به دنيا آورد. داستان آنها در ماه نوامبر همان سال کم کم به انتها نزديک مي شد. ناپلئون به معشوقه اش گفت که قصد دارد او را طلاق دهد. صداي شيون او از همه ي جا کاخ به گوش مي رسيد و از شدت ناراحتي داشت دق مي کرد. او غش کرد و ناپلئون و ساير مردان او را اتاقش بردند. او در چهاردهم دسامبر اعلام کرد که قصد دارد از ملکه جدا شود. او اعلام کرد که او زني بسيار شجاع بود و در تمام مدت به فرانسه خدمت کرد. او از اين جدايي بسيار احساس تاسف کرد و براي او آرزوي موفقيت و زندگي بهتري کرد. زماني که نامه ي طلاق به دست ماري رسيد، او با دستاني لرزان و اشکبار آن را خواند و به شدت گريه مي کرد. او اوراق طلاق را امضا کرد. او با تمامي دارايي ها و خدمه اش از کاخ امپراتور رفت. در آوريل همان سال، ناپلئون با دختر پادشاه اتريش ازدواج کرد. او براي امپراتور فرانسه يک پسر به دنيا آورد. او همچنان به همسر سابقش عشق مي ورزيد و برايش پول مي فرستاد. او در منطقه اي در خارج از پاريس زندگي مي کرد. او در سن ۵۰ سالگي و بر اثر بيماري قلبي درگذشت. زماني که خبر مرگ او را به ناپلئون دادند او بلند گفت: “او مرا واقعا دوست داشت. اينطور نبود؟”