خراسان/ بز و گوسفندي با هم ميرفتند. به جويي رسيدند، گوسفند از روي جوي جستي زد. دنبه او بالا رفت، بز خنديد و فرياد کشيد: «آ... تو را برهنه ديدم!»
گوسفند غمگين شد. روي بر گرداند و گفت: «اي بي انصاف من سالهاست تو را برهنه ميبينم و نميخندم و طعنهاي به تو نميزنم. تو پس از عمري که يکبار مرا چنين ديدهاي، لب به سرزنش و تمسخر من ميگشايي؟»
چون لئيمي با هزاران عيب و عار
روز و شب بر خلق عالم آشکار
بيند اندک عيبي از صاحب کرم
بر نيارد جزبه طعن و لعن دم
برگرفته از «بهارستان جامي»
بازار