آخرین خبر/ چون به بصره رسیدیم، از برهنگی و عاجزی به دیوانگان ماننده بودیم و سه ماه بود که موی سر باز نکرده بودیم و می‌ خواستم که به گرمابه روم، باشد که گرم شوم که هوا سرد بود و جامه نبود و من و برادرم هر یک به لنگی کهنه پوشیده بودیم.
خورجینکی که کتاب در آن می‌ نهادم بفروختم و از بهای آن درهمی چند در کاغذ کردم که به گرمابه‌ دان دهم تا باشد که ما را کمی بیشتر در گرمابه بگذارد.
چون آن درهم‌ ها پیش او نهادم، در ما نگریست.
پنداشت که ما دیوانه‌ ایم و نگذاشت که ما به گرمابه برویم.
از آنجا با خجالت بیرون آمدیم و به شتاب برفتیم.
کودکان بر درِ گرمابه بازی می‌ کردند، پنداشتند که ما دیوانه‌ ایم.
در پی ما افتادند و سنگ می‌ انداختند.
ما به گوشه‌ ای شدیم و به تعجب در کار دنیا می‌ نگریستیم.
پس مرا در آن حال با مردی پارسی که اهل فضل بود آشنایی افتاده بود و او را با وزیر مُلک اهواز صحبتی بود.
احوال مرا نزد وزیر باز گفت.
چون وزیر بشنید، مردی را با اسبی نزدیک من فرستاد که چنان که هستی برنشین و نزد من آی.
من از بد حالی و برهنگی شرم داشتم و رفتن، مناسب ندیدم.
نامه‌ ای نوشتم و عذرخواهی کردم.
در حال، سی دینار فرستاد که این را بهای جامه دهید.
از آن دو دست، جامه‌ نیکو ساختیم و روز سوم به مجلس وزیر شدیم.
مردی ادیب و فاضل و نیکو منظر و متواضع دیدم و متدین و خوش‌ سخن.
بعد از آن که حال ما نیک شده بود، روزی به در آن گرمابه شدیم.
چون از در برفتیم، گرمابه‌ بان و هر که آنجا بودند همه بر پای خاستند و بایستادند و دلاک و قیم درآمدند و خدمت کردند و به وقتی بیرون آمدیم و در آن میانه حمامی به یاری گفتی این جوانان آنان اند که فلان روز ما ایشان را در حمام نگذاشتیم و گمان می‌ بردند که ما زبان ایشان ندانیم.
من به تازی گفتم که راست می‌ گویی، ما آنیم که پلاس پاره بر پشت بسته بودیم.
آن مرد خجل شد و عذرها خواست.

منبع: سفرنامه‌ ناصرخسرو

ما را در کانال «آخرین خبر» دنبال کنید