آخرین خبر/امروز توی گرمای زیاد، کنار بابا و مامان و خواهر کوچکم آمده بودم برای تشییع مردی که همه میگفتند خیلی به گردن این مردم حق دارد یعنی رهبر شهید ایران.
اول فکر میکردم فقط یک مراسم بزرگ است، اما وقتی چشمم به موج جمعیت افتاد، یکدفعه انگار از خواب بیدار شدم. اول و آخر این موج جمعیت معلوم نبود؛ همه آرام و غمگین آمده بودند، خیلیها اشک میریختند. همانجا با خودم گفتم آدم باید طوری زندگی کند که وقتی میرود، مردم با دلشان برایش عزاداری کنند.
در بین جمعیت، پیرمردهایی را دیدم که با کمر خمیده و قدمهای آرام آمده بودند، انگار دلشان نگذاشته بود در خانه بمانند. بعضیها هم با آب خنک و هندوانه از مردم پذیرایی میکردند؛ بیادعا و مهربان، انگار میخواستند سهمی در این بدرقه داشته باشند. مادرهایی را هم دیدم که دست بچههای کوچکشان را گرفته بودند و آرام آرام پیش میآمدند.
در آن لحظات حس کردم مشهد امروز فقط یک شهر نبود؛ یک قلب بزرگ و متحد بود که آمده بود با مردی بزرگ وداع کند؛ وداعی تاریخی به وسعت یک اقیانوس غم و عشق.
اقیانوسی از احساس در مشهد
1405/04/18 - 15:15
1.4K
1405/04/18 - 15:15
















