آخرین خبر/من حسام هستم، کودکی 10 ساله از عراق، از وقتی یادم میآید هر سال، چند روز مانده به اربعین، خانه پدربزرگ حال و هوای دیگری داشت. پدربزرگم حیاط را آبوجارو میکرد و بعد کنار جاده میرفت تا زائران از راه برسند. وقتی خستهای را میدید، لبخند میزد و میگفت: «قدمتان روی چشم، بفرمائید خانه ما».
ما هم در خانه منتظر بودیم، زائران را ماساژ میدادیم، چای عراقی میریختیم و پذیرایی میکردیم، اما امسال...
امسال اما جای پدربزرگ کنار جاده خالی بود. چند ماه پیش، او برای همیشه از میان ما رفت، تا روستای کوچک ما سرد و تاریک شود. من و برادرم، حسون، دلمان برای صدای پیرمرد و دستهای مهربانش تنگ شده بود. روزی مادرم گفت: «اگر دلتان برایش تنگ شده، راهش را ادامه بدهید.»
صبح اربعین، با چند قابلمه غذا، بطریهای آب و یک سماور کوچک راه افتادیم. کنار جاده در مسیر نجف به کربلا، زائران یکییکی از کنارمان میگذشتند؛ بعضی خسته، بعضی ساکت و بعضی با لبخند. ما آب میدادیم، جای نشستن نشان میدادیم و هر طور بود خدمت میکردیم.
شب، وقتی چراغ موکب روشن شد، ناگهان فهمیدم پدربزرگ چه میدید: خستگی آدمها، بهانهای برای مهربانی بود. او در هر زائر، مهمانی عزیز میدید که مشتاق دیدار حرم امام حسین (ع) بود. آن شب، احساس کردم لبخندش هنوز در موکب موج میزند.
















