آخرین خبر/روزگاری بازرگانی ثروتمند در کوچه به بهلول دانا رسید و با احترام و ادب فراوان پرسید: «ای بزرگوار، چه کالایی بخرم تا سود زیادی نصیبم شود؟» بهلول به او گفت: «آهن و پنبه بخر.» مرد رفت، آهن و پنبه خرید، در انبار گذاشت و پس از چند ماه با قیمتی عالی فروخت و سود سرشاری به جیب زد.
مدتی گذشت و بازرگان دوباره بهلول را در بازار دید؛ اما اینبار چون مغرور شده بود، با بیاحترامی و لحنی تمسخرآمیز فریاد زد: «آهای بهلول دیوانه! اینبار چه بخرم تا باز هم پولدار شوم؟» بهلول با خونسردی نگاهش کرد و پاسخ داد: «پیاز و هندوانه!»
مرد با شتاب تمام سرمایهاش را پیاز و هندوانه خرید و انبار کرد. طولی نکشید که همهی بارها گندید و سرمایهاش بر باد رفت! بازرگان با خشم پیش بهلول دوید و فریاد کشید: «این چه مشورتی بود؟ نابود شدم!»
بهلول لبخندی زد و گفت: «بار اول با ادب و دانایی صدایم کردی، من هم با عقل پاسخت را دادم؛ اما بار دوم با توهین و نادانی با من حرف زدی و من هم پاسخی از جنس همان رفتار به تو دادم.» مرد سرافکنده شد و فهمید احترام گذاشتن به دیگران، احترام به خودمان است.
















