آخرین خبر/پشت هر ماجرایی، درسی برای عاقل شدن ما پنهان است. روزی مسافری غریب که میخواست به سفری کوتاه برود، کیسه طلاهایش را به یک عطار سرشناس امانت داد. اما وقتی برگشت، عطار با پررویی توی چشمهایش نگاه کرد و گفت: «کدام طلا؟ من اصلاً تو را نمیشناسم!»
مسافر بیچاره گریان پیش بهلول دانا رفت و از او کمک خواست. بهلول که میدانست آدمهای طمعکار همیشه در دام حرص خودشان میافتند، نقشهای زیرکانه کشید. او صندوقچهای زیبا را پر از شیشهخورده و برادههای بیارزش آهن کرد و در آن را محکم بست.
روز بعد بهلول با صندوقچه وارد دکان عطار شد و گفت: «ای مرد امین! میخواهم این صندوق پر از جواهرات شاهی را چند روزی پیش تو امانت بگذارم.» درست در همین لحظه، مسافر هم وارد دکان شد و دوباره طلاهایش را خواست.
عطارِ طمعکار که چشمش به صندوقچه بزرگ جواهرات افتاده بود، با خودش گفت: «اگر الان طلاهای این مسافر را ندهم، بهلول فکر میکند دزدم و صندوق بزرگ را به من نمیدهد!» پس فورا کیسه طلای مسافر را با احترام پس داد. به این ترتیب، بهلول با یک صندوقِ خالی از ارزش، طمع مرد خطاکار را شکست داد تا به ما یادآوری کند که طمع، همیشه چشمِ عقل را کور میکند.















