آخرین خبر/تصور کن چشمهایت هیچ تصویری نبینند و گوشهایت هیچ صدایی نشنوند؛ سکوت و تاریکی مطلق! این دنیای دختر هفتسالهای به نام «هلن» بود. او به خاطر یک بیماری در نوزادی، نه میتوانست چیزی ببیند و نه حرفهای دیگران را بفهمد. به همین خاطر زود کلافه میشد و همهچیز را به هم میریخت؛ تا اینکه معلمی جوان و صبور به نام «آن سالیوان» وارد زندگیاش شد.
آن سالیوان میدانست درون این دختر، ذهنی پر از کنجکاوی پنهان شده، اما راهی برای ارتباط پیدا نمیشد. یک روز بهاری، خانم معلم دست هلن را گرفت و به حیاط برد؛ درست کنار تلمبه آب سنگی. دست چپ هلن را زیر دهانه تلمبه گرفت و با دسته آهنی شروع به پمپ زدن کرد. آب زلال و یخ روی پوست هلن جاری شد.
در همان ثانیه، خانم معلم روی کف دست راست هلن، با انگشتانش حروفی شبیه نقشه کشید: «آ - ب».
ناگهان نگاه هلن میخکوب شد. بدنش لرزید. در آن لحظه شگفتانگیز، جرقهای در سر هلن روشن شد: این خنکی که روی دستم میریزد، یک «اسم» دارد! او با هیجان روی زمین نشست، خاک باغچه را لمس کرد و دست معلمش را کشید تا نام آن را هم بنویسد. آن روز، هلن ۳۰ کلمه یاد گرفت و بعدها نویسندهای بزرگ شد.
سرسختی و امید، تلمبه آبی ساخت که تاریکی دنیا را کنار زد. اگر تو جای هلن بودی، اولین کلمهای که دوست داشتی کشف کنی چه بود؟
قصه دختر 7 سالهای که دنیا را تکان داد
1405/07/18 - 13:45
5.6K
1405/07/18 - 13:45
















