آخرین خبر/روزی ملانصرالدین و پسر کوچکش تصمیم گرفتند همراه الاغشان به سفر بروند؛ ابتدا ملا سوار الاغ شد و پسر پیاده راه افتاد. رهگذران پچپچ کردند: «عجب پدر خودخواهی! خودش راحت نشسته و پسر بچهاش را پیاده راه انداخته!» ملا فورا پایین آمد و پسرش را سوار کرد. عابران این بار با سرزنش گفتند: «عجب پسر بیادبی! پدر پیرش پیاده راه میآید و خودش لم داده است!»
هر دو گیج و درمانده شدند. تصمیم گرفتند هر دو سوار شوند. صدای اعتراض مردم بلند شد: «وای بر شما! حیوان بیپناه زیر بار له شد، رحم ندارید؟» چارهای نماند؛ هر دو پیاده راه افتادند. این بار هم مردم خندیدند و گفتند: «عجب آدمهای نادانی! الاغ دارند اما پیاده زیر آفتاب راه میروند!»
ملانصرالدین ایستاد، نگاهی به پسرش انداخت و لبخند تلخی زد. فهمید راضی کردن همه مردم دنیا محال است. دستبهکار عجیبی شد و برای اینکه به رفتار مردم اعتراض کند الاغ را روی شانههایش گذاشت و راه افتاد! مردم از تعجب شاخ درآوردند. ملا با صدای بلند گفت: «مردم عزیز! دهان آدمها را هیچوقت نمیشود بست. پس کاری را بکنید که مطمئنید درست است!»
















