آخرین خبر/ روزی روزگاری، شیری در جنگلی زندگی میکرد که هر روز به شکار میرفت. حیوانات جنگل که از این وضع خسته شده بودند پیش شیر رفتند و گفتند: «اگر قول بدهی هر روز فقط یک حیوان را بخوری، ما خودمان یکی را نزد تو میفرستیم.»
شیر قبول کرد. چند روز گذشت تا اینکه نوبت به خرگوش باهوش رسید. خرگوش با اینکه میترسید، نقشهای کشید. روزی موعود عمداً دیر به لانهٔ شیر رسید. شیر گرسنه و عصبانی غرید و گفت: «چرا اینقدر دیر کردی؟»
خرگوش گفت: «در راه، شیری دیگر جلوی مرا گرفت و گفت که پادشاه واقعی جنگل خودش است!»
شیر از شنیدن این حرف خشمگین شد و فریاد زد: «مرا پیش او ببر! میخواهم نشانش بدهم چه کسی پادشاه است.» خرگوش او را کنار چاهی برد و گفت: «او داخل همین چاه پنهان شده است.»
شیر به درون چاه نگاه کرد. تصویر خودش را در آب دید. خیال کرد شیر دیگری آنجاست. غرش کرد و صدای غرش خودش در چاه پیچید. شیر که از شدت خشم عقلش را از دست داده بود، به داخل چاه پرید تا رقیبش را شکست دهد و دیگر بیرون نیامد.
خرگوش با خوشحالی به جنگل برگشت و ماجرا را برای حیوانات تعریف کرد و همه فهمیدند که همیشه زور بازو برنده نیست؛ گاهی یک فکر هوشمندانه میتواند مشکلی بزرگ را حل کند.
خرگوش باهوش و شیر مغرور
1405/08/03 - 22:22
1.2K
1405/08/03 - 22:22
















