13هزار خانواده پس از جنگ 8 ساله عراق با ایران از سرنوشت فرزندان شهید خود بیخبرند

همشهري/ 27سال همه داشتهاش يک قاب عکس طلايي بود، آن اوايل هر وقت خبر آزادي اسرا را در تلويزيون ميديد، آن را همچون نوزادي در آغوش ميکشيد و از اين خانه به آن خانه ميبرد و به آزادگان نشان ميداد تا شايد ردي يا نشاني از او بيابد، سال1381 وقتي تبادل اسرا بين ايران و عراق تمام شد، کارش اين شد که قاب عکس را به سينه بچسباند و در تشييع پيکر شهداي تازه به وطن برگشته، آن را روي دست بالا ببرد تا شايد بتواند گمگشتهاش را در بين آن تابوتهاي مطهر بيجان پيچيده شده در پرچم بيابد. بعدها اما حافظه تهي شده از تصاوير و خاطرات، کمر خم شده زير بار انتظار، دستان نحيف و لرزان و چشمهاي کمسو او را خانهنشين کرد و قاب طلايي همنشين بستر بيماري شد.
4 فرزند داشتند و مجتبي ميوه سرسبد درخت ترد و باريک جوانيشان بود. آن روزگار که همه عزم رفتن و دفاع از وطن داشتند او هم راهي جبهه شد اما بعد از آن عمليات، خيليها برگشتند، زنده يا خفته در خون خود، اما مجتبي هيچگاه برنگشت؛ نه آن وقت نه حتي سالهاي بعد که اسرا به وطن بازگشتند و اين سرگشتگي و حيرت پدر و مادر را در آستانه ميانسالي تکيده و خموده کرد؛ «پدرم 2 سال بعد در تصادف کشته شد اما مادرم ماند و تنهايي اين انتظار را به دوش کشيد. هر پنجشنبه ميرفت مزار شهدا، مينشست کنار مادران شهيد، بالاي سر شهداي گمنام، روبهروي قبر فرماندهان شهيد. ميگفت آنجا دلم آرامتر است ولي وقتي برميگشت خانه، همچنان بغض داشت.»
آسيه خانم حتي يکبار سال78 به مهاباد ميرود، با همان قاب عکس که مجتبي در آن چشم از مادر بر نميدارد، خانه به خانه درها را ميزند، پسر را به ريش سفيدان، زنان همسن و سال مجتبي، دختران جوان و مردان همسن و سال او نشان ميدهد اما هيچکس مجتبي را به ياد نميآورد؛ «حتي تا پيرانشهر، سلماس، اشنويه و سردشت هم رفتيم اما دست خالي برگشتيم، به مادر گفتم شايد مجتبي موقع شهادتش خيلي جراحت و زخم برداشته و دوست ندارد تو او را با آن وضع ببيني اما دلش رضا نميداد. ميگفت مجتبي بچه که بود زياد گم ميشد، به او ياد داده بودم که هر جا من را گم کرد، همان جا بايستد تا من بيايم. حالا هم او يک جا ايستاده تا من پيدايش کنم. اما بالاخره مادرم رفت و هيچ وقت مجتبي را پيدا نکرد.» محبوبه وفايي، خواهر مجتبي وفايي، مفقودالاثر تنها بازمانده اين خانواده است. مرور آن روزهاي پر از انتظار، جستوجو، اميدواري و ياس خط عميقي بر پيشانياش گذاشته. روزهايي که هنوز به سر نيامده و گاهي آوار ميشود روي وجودش.
13هزار خانواده منتظر
جنگ سال67 تمام ميشود اما زخمهايش هنوز روي تن خيليها جامانده، روي تن جانبازاني که گوشه خانه يا آسايشگاه با بيماري دست و پنجه نرم ميکنند. زنان بيوهاي که يکه و تنها بار زندگي را به دوش کشيدند، فرزندان شهدايي که حتي يک تصوير محو از پدرانشان در ذهن ندارند و پدران و مادراني که جاي خالي فرزندشان، حفره عميقي روي قلبشان ايجاد کرده. اينها را سرهنگ ابراهيم رنگين، رئيس ستاد معراج شهداي مرکز ميگويد و آمار مفقودالاثرهاي جنگ تحميلي ايران و عراق را در صفحه رايانهاش مرور ميکند؛ «بيش از 13هزار خانواده داريم که پيکر فرزندانشان را هنوز از جنگ عراق با ايران تحويل نگرفتهاند. البته 6هزار پيکر در همان سالهاي جنگ بهعنوان شهيد گمنام تشييع و تدفين شدند اما 7هزار شهيد همچنان در خاک عراق يا در گورستان اردوگاههاي اسير ايراني دفن شدهاند که بهدنبال تفحص و شناسايي آنها هستيم. ما اين طرف مرز ديگر شهيدي نداريم چون نزديک به 99درصد شهداي دفن شده در خاک ايران شناسايي شدهاند و هر چه هست آن سوي مرزهاست.»
شهيدي با کتاني سفيد
خاطرات سرهنگ رنگين از خانواده رزمندگان مفقودالاثر و شهدا در طول 30سال حضورش در معراج شهدا بيشمار است. مادران و پدراني که نه فرزند جوان و رشيدشان را بلکه فقط يک نشاني و رد پا از او ميخواهند.
برادر شهيد لواساني تماس گرفت که مادرم اصرار شديد دارد که برويم معراج، بچه من بين شهدايي است که تازه تفحص شده و به تهران آمدند. تيم کارشناسي به او ميگويند که نميشود چون اصلا هنوز شناسايي شروع نشده، اما مادر گوشش به اين حرفها بدهکار نبوده که نبوده؛ «آمد اينجا، نشست و پافشاري که من بايد پيکرها را ببينم. گفتيم که يکيدوماه صبر کنيد و اجازه دهيد ما از طريق آزمايشهاي دياناي کار را پيش ببريم. با ناراحتي گفت که چرا نميفهميد بچه من برگشته، به خوابم آمده و گفته نشانياش هم اين است که لباس مشکي و کتاني به تن دارم. توضيح دادم که پسر شما نيروي ارتش بوده و در بين ارتشيها پوشيدن لباس غيرفرم بهطور کل ممنوع است و چيزي که شما ميگوييد ممکن نيست. با اين حال او را برديم سالن معراج تا دلش رضا بدهد و برود. او رفت سر يک تابوت، در آن را باز کرد، ديديم شهيد لباس مشکي و کتاني دارد. مادر حتي از روي بوي استخوان هم بچهاش را شناخت. همه لال شديم.»
ياد فرزندي که رفته و برنگشته
قصه مادران رزمندگان مفقودالاثر فقط چشم انتظاري، دلتنگي، جستوجو و نيافتن نيست. قصه دردانهاي است در اعماق وجود مادر همچون زماني که نطفهاي بود در رحمي تاريک و حيات را از مادر وام ميگرفت. حيات و بودني که حالا فرسنگها دورتر با بندي به قلب مادر گره خورده است؛ «خيلي از مادران و پدران شهدا پير و زمينگير شدند، بسياري از آنها که زنده ماندند، آلزايمر دارند و روزگار رفته را فراموش کردهاند اما فقط يک چيز يادشان مانده و آن فرزندي است که رفته و ديگر برنگشته است. اين کار ما را سخت و دردآور ميکند. اخبار مربوط به تفحص براي خانواده شهدا هنوز حياتي است. کاري هم ندارند که مثلا پيکرهاي شناسايي شده براي جبهه غرب بوده و فرزند آنها در جبهه جنوب مفقود شده. آنها تلفن ميزنند که پسر من در بين پيکرهاي جديد نيست؟ خوب وارسي کردهايد؟ حتي شده يک سر ميآيند اينجا تا مطمئن شوند.»
شناسايي پيکر شهدا از طريق آزمايش دياناي از سال1382 آغاز ميشود و بعد از آن هيچ پيکري بدون نمونهگيري دفن نميشود. همزمان نمونهگيري از خون والدين شهيد و اگر در قيد حيات نبود، فرزندان آنها و درصورت نداشتن فرزند، خواهر و برادرانشان انجام شده است و طي اين سالها بانک اطلاعات ژنتيک همه تهيه شده اما هنوز هم تعداد قابل توجهي از شهدا بهصورت گمنام دفن ميشوند؛ «آمار شهداي تفحص شده در اين سالها بالاست و بررسي دياناي آنها زمانبر است، به همين دليل مجبوريم که آنها را تدفين کنيم تا جواب ارسال شود. البته ما از روي عمليات، منطقه عملياتي، گروهان و دسته و دوستان شهيد ميتوانيم حدس بزنيم که اين پيکر کدام شهيد مفقودالاثر است اما چون اطلاعاتمان کامل نيست، مجبوريم به قانون احترام بگذاريم و شهيد را گمنام به خاک بسپاريم. البته تعدادي از آنها چند سال بعد شناسايي شدند و ما به خانوادهها اطلاع داديم که تعدادشان زياد است.»
بازگشت 2پسرعمو در يک روز
شهيدان حسين و عبدالحسين عربنژاد، 2 پسر عموي شهيد کرماني، مصداق اين شکل از شناسايي هستند. حسين سوم خرداد1361، در روز آزادسازي خرمشهر، شهيد و مفقود ميشود و عبدالحسين در عمليات بيتالمقدس در سال1367. سرهنگ رنگين با تعجب، نحوه شناسايي و تدفين اين 2 را شرح ميدهد؛ «سال1385 بدون اينکه ما از هويت اين 2شهيد خبر داشته باشيم، هر دو در مسجد فائق تهران در يک روز تشييع و تدفين شدند. بعدها که جواب آزمايشها آمد، متوجه شديم که اين مزار 2پسرعمو کنار هم است. شايد براي خيليها باور اين روايتها سخت باشد اما براي ما که معتقديم شهدا زنده و عند ربهم يرزقوناند، اين اتفاقات طبيعي است.»
4دهه از جنگ ميگذرد و هنوز پدران و مادران زيادي چشمانتظار فرزندشان هستند.
آخرين تصوير آنها جواني است که او را در آغوش کشيده، از زير قرآن رد کرده و آب زلال پشت سرش ريختهاند. جواني که غبار قدمهاي رفتهاش هنوز هست اما عطر بازگشتش به مشام نميرسد.

















