نماد آخرین خبر
  1. برگزیده
ورزشی

کار خداپسندانه عقاب آسیا

منبع
جام نيوز
بروزرسانی
جام نيوز/ بمب روحيه که وارد شد بيمارستان به هم ريخت. هر کس مي‌خواست با عقاب آسيا عکس بياندازد. بهار پايتخت و روزي با طعم آفتاب و گرما. تقويم تعدادي از کودکان اين شهر درندشت ديروز به ثبت ثانيه‌هايي پر از حلاوت مشغول بود. به بهانه مقدمات سي و هشتمين نشست کافه فوتبال، جمعي از اهالي فوتبال راهي بيمارستان مرکز طبي کودکان در خيابان دکتر قريب شده بودند. صادق درودگر، عزيزالله محمدي، حسن روشن، محمد پنجعلي، مجيد حسيني کنگاني و شيدا دهداري (دختر زنده ياد پرويز دهداري) به آنجا رفته بودند تا براي سي و هشتمين گردهمايي کافه فوتبال که قرار است ۲۰ خرداد با مسابقه فوتبال کودکان تحت درمان در آن بيمارستان همراه باشد برنامه ريزي کنند. کودکاني که به گفته رييس بيمارستان هر کدام به دليل يک بيماري در آنجا بودند و همه عاشق فوتبال. قرار بود با ديدن فوتبالي‌ها سوپرايز شوند و البته همه حضار با ديدن يک چهره محبوب سوپرايز شدند. در که باز شد مردي بلند بالا با لبخندي دوست داشتني در قاب در ظاهر شد. احمد رضا عابدزاده به همراه پسرش امير و همسرش آمده بودند که گل لبخند را بر لب اين کودکان بنشانند. بمب روحيه که وارد شد بيمارستان به هم ريخت. هر کس مي‌خواست با عقاب آسيا عکس بياندازد. مي‌خواست با او حرف بزند و خاطره‌هايش را رج بزند. احمدرضا ميان آن جمعيت فقط مي‌خنديد. از آن دست خنده‌هاي ويران کننده‌اي که دلت را مي‌کشاند به ملبورن تا همه آنچه از فوتبال و هيجان را به ياد داشته‌اي در کسري از ثانيه مرور کني. احمدرضا قبل از ديدن بچه‌ها براي هماهنگي وارد سالني مي‌شود که ديگر مدعوين هم آنجا هستند. با همه احوالپرسي مي‌کند و سر به سر عزيزمحمدي مي‌گذارد که من بخواهم با شما به برزيل بيايم چه کار بايد کنم؟ بعد به رييس بيمارستان مي‌گويد يکدست لباس پزشکي به من بدهيد مي‌خواهم با شکل و شمايل دکتر‌ها به ديدن بچه‌ها بيايم. حسن روشن ميان حرف او مي‌پرد و مي‌گويد احمد جان تو را اينجا آورده‌اند که با‌‌ همان تيپ خودت به ديدن بچه‌ها بروي اگر قرار به دکتر اوردن بود که خودمان دکتر فتح الله‌زاده را داشتيم! شوخي و خنده‌هاي احمد رضا تمامي ندارد. شيدا دهداري براي گرفتن عکس با او و امير و همسر عقاب به گوشه سالن مي‌رود. احمدرضا دختر پرويز دهداري را نمي‌شناسد و همسرش او را معرفي مي‌کند. قدر‌شناسي و احترام به استاد را مي‌شود در آن لحظه ديد. احمدرضا از جا برمي خيزد و به گرمي با او احوالپرسي کرده و از وي عذر مي‌خواهد. او رو به حضار مي‌گويد: «من هر چه دارم از پرويز خان است. فوتبال ما نمي‌تواند او را فراموش کند» کم کم نوبت ديدار با کودکان فرا مي‌رسد. شيدا دهداري لباس و شلوارهاي ورزشي تهيه کرده که مهمانان به دست مي‌گيرند تا به کودکان بدهند. درب سالن که باز مي‌شود بچه‌ها با ديدن مهمانان و به خصوص عابدزاده جيغ مي‌کشند. صحنه جالبي است. انگار باورندارند او را از نزديک مي‌بينند. نوبت معرفي که مي‌رسد هر کس خودش را معرفي مي‌کند و نوع بيماريش را هم مي‌گويد. يکي ديابتي است، يکي مشکل کليوي دارد و... بعد ميکروفن به احمدرضا مي‌رسد مي‌گويد: «من هم احمدرضا عابد‌زاده هستم. مثل شما‌ها يک بيماري سخت را گذرانده‌ام. خدا گاهي اوقات دوست دارد صداي بنده‌هايش را بشتود به آن‌ها يک بيماري مي‌دهد تا بيشتر با هم حرف بزنند.» حرف هاي صميمانه احمدرضا بغض حضار را به دنبال داشت. همه به نوبت حرف زدند. دختر پرويز دهداري از مشکل کليوي پدرش حرف زد و اينکه هيچ بيماري نمي‌تواند مانع از ورزش شود. حرف‌ها که تمام مي‌شود همه براي عکس گرفتن جمع مي‌شوند. حالا خانواده‌ها هم آمده‌اند و بازار عکس گرفتن‌ها داغ است. احمدرضا که تا چند دقيقه قبل اصرار داشت عجله دارد و بايد به يک قرار کاري برسد حالا ميان کودکان نشسته و حتي موبايلش را هم به همسرش مي‌دهد تا از او و آن بچه‌هاي دوست داشتني عکس يادگاري بگيرد. وقتي وارد زمين فوتبال مي‌شوند ماجرا جالب‌تر مي‌شود. محمد پنجعلي يک طرف و احمد رضا هم کاپيتان يک تيم ديگر است. بازيکنان خود را از ميان بچه‌ها انتخاب مي‌کنند. صداي خنده‌هاي احمدرضا همه را متوجه خود کرده است. پا به توپ مي‌شود، دريبل مي‌زند با پنجعلي کري مي‌خواند و همه را به وجد آورده است. اويي که اصرار داشت بايد به يک قرار کاري برسد حالا همسرش آن قرار را به او يادآوري مي‌کند و او مي‌گويد: «مي‌رويم؛ دير نمي‌شود. بگذار با بچه‌ها بازي کنيم.» پنجعلي يک گل مي‌زند و کلي کري مي‌خواند. احمدرضا دست بردار نيست. امير عابدزاده را صدا مي‌زند و او رادرون دروازه قرار مي‌دهد. بعد ناگهان چشمش به کودک بيماري مي‌افتد که روي ويلچر کنار خانواده‌اش نشسته. احمدرضا آمد، بوسه‌اي به صورت آن کودک زد و ويلچرش را به دست گرفت و وارد زمين شد. توپ را ميان چرخ‌هاي ويلچر قرار داد و در ميان جيغ و شادي کودک ويلچر نشين به سمت دروازه رقيب حرکت کرد. حالا ديگر کسي جلو دار عقاب نيست. او توپ و ويلچر را با هم به تور مي‌رساند و گل مساوي را ثبت مي‌کند. شادي کودک ويلچر نشين و خنده‌هاي در هم آميخته او احمدرضا زيبا‌ترين تصوير روز است. بازي که تمام مي‌شود بازهم احمدرضا را مي‌شود ميان جمعيت ديد. غزلواره‌اي از عشق با قافيه‌هايي از جنس خنده‌هاي عقاب. بچه‌ها همه او را صدا مي‌زنند. با نام کوچک «احمدرضا» و او انگار همه قرار‌هايش را فراموش کرده و تاب دل کندن از آن جمع معصومانه را ندارد.