1. برگزیده
کتاب

قصه شب/ چشمهایش (بزرگ علوی)- قسمت چهل و چهارم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
قصه شب/ چشمهایش (بزرگ علوی)- قسمت چهل و چهارم
آخرين خبر/ اگر شما هم دوست داريد قبل از خواب کمي داستان بخوانيد، مي توانيد هر شب در همين ساعت با قصه هاي دنباله دار ما در کاشي "کتاب" همراه باشيد. در چند شب آينده کتاب «چشمهايش» اثر «بزرگ علوي» را دنبال خواهيم کرد. براي دانلود قسمت هاي قبل کليک کنيد. ناگهان قيافه پريشان استاد در نظرم جلوه گر شد. احساس کردم که منتظر من است و من بايد به او کمک کنم. ياد حرف سرتيپ افتادم. ديدم در خطر است و هر آن ممکن است که حادثه اي براي او رخ دهد. گفته بود:«آدم ناراحتي است.» مي خواستم فوري به خانه اش بروم. اما ديروقت بود. به علاوه ديگر نمي توانستم شکي داشته باشم. خانه او تحت نظر بود. لازم بود که براي نجات استاد، نه براي مبارزه اي که او در پيش داشت، احتياط کنم. ديگر حالا پس از اين ملاقات با سرتيپ، پس از آن که تقاضاي به اين مهمي من مورد اجابت قرارگرفت واضح بود که من بايد جان استاد را از بلايي که دور سر او پرپر مي زد حفظ کنم. «ساعت يازده شب بود.از يازده هم گذشته بود. به خانه استاد تلفن کردم. هر چه زنگ زدم کسي جواب نداد. ممکن بود که خودش خانه نباشد. او گاهي شب ها ديروقت به خانه مي آمد. گاهي ديروقت به گردش مي رفت. اما چرا آقا رجب جواب نمي داد. دو سه بار تلفن کردم اما کسي جواب نمي داد. ترس عجيبي به من دست داد. يقين کردم که حادثه اي بايد در آن خانه اتفاق افتاده باشد.» ناگهان صداي در خانه آمد. دلم هوري ريخت پايين. اين وقت شب. پرسيدم: «کيست؟» معلوم شد که پيشخدمت هاي هتل دارند مي روند. آيا استاد را گرفته اند؟ بعيد نبود. از آن چه که سرتيپ مي گفت بايد دير يا زود چنين انتظاري را داشت، شکي نيست که شهرباني ردپايي پيدا کرده بود. کوشيدم حوادث را دنبال هم حلقه حلقه زنجير کنم. چند روز پيش دو سه نفر را هنگام پخش بيانيه گرفته بودند.محسن کمال را توقيف کردند. ازاو نشاني خانه اي را مي خواستند که در آن پلي کپي و اوراق چاپ وجود دارد. رييس شهرباني استاد را مرد ناراحتي مي داند و مي گويد:«کلک همه را مي کنم.اين بساط را ورمي چينم.» آيا اين اعلام خطر نبود؟ کاش مي شد همين امشب استاد را خبر کرد. «کم کم خستگي هاي روز و دوندگي هاي پذيرايي مرا داشت بيحال مي کرد. مانند آدم هاي تب دار در زانوهاي خود احساس درد کردم و آشفته و ناراحت خوابيدم. «صبح روز بعد به استاد تلفن کردم. اضطراب من بيهوده نبود. پرسيدم: ديشب چرا کسي پاي تلفن جواب نمي داد؟ گفت: کسي نبود جواب بدهد. پرسيدم: «رجب کجا بود؟» گفت: ديروز عصر او را گرفتند. گفتم: آخر چرا؟ گفت: معلوم نيست. زبانم بند آمد. او حتما احساس کرد. اما خودش را نباخت. براي دلداري من گفت: حتما چيز مهمي نيست. يقينا مرخصش مي کنند. گفتم: فرهاد ميرزا را امروز مرخص مي کنند. من الان مي آيم پيش شما. گفت: خواهش مي کنم تا وقتي که به شما دستور نداده ام، پيش من نياييد. گوشي تلفن را بگذاريد زمين. گفتم:«آخر من با شما کار دارم.» گفت: «مي دانم. اما همين است که گفتم: به هيچ وجه پيش من نياييد. خداحافظ فرنگيس! گوشي را گذاشت و رفت. من مدتي آن را در دست نگهداشته و سرم را به ديوار تکيه داده بودم. قسمت نبود که ديگر او را ببينم. «نه، اين صحيح نيست. يکبار ديگر هم او را ديدم. منتهي اين بار ديگر جرات گفتگو با او را نداشتم. حوادث با چنان سرعتي پيش مي رفت که ديگر از من کاري برنمي آمد. هر چه سعي مي کردم با استاد رابطه اي برقرار کنم، اجازه نمي داد. حتي پاي تلفن هم مقطع و مختصر جواب مي داد و گوشي تلفن را زمين مي گذاشت. اين طرز رفتار او جدا براي من موهن و تحمل ناپذير بود. هر وقت که گوشي تلفن را زمين مي گذاشت، مثل اين بود که مته به جگر من مي گذارند و مي کاوند. تمام روز منتظرش بودم. پهلوي خودم خيال مي کردم که خبري از او خواهد رسيد. پيغامي به من خواهد داد و مرا به خانه خودش دعوت خواهد کرد. حتي يک بار عجز و لابه کنان از او خواستم که در محل ديگري، در خانه يکي از دوستان من بيايد تا آن جا او را ببينم. قبول نکرد. هر آن، حتي در ساعاتي که يقين داشتم و برحسب تجربه مي دانستم که در محلي مشغول انجام کاريست، چشم به راهش بودم. پهلوي خودم مي گفت که به من احتياج دارد و مرا احضار خواهد کرد. خيال مي کردم که کاري که هرگز نکرده است، خواهد کرد و ناگهان بدون علايم قبلي به خانه من خواهد آمد. هر وقت به خانه مي آمدم، با وجودي که مي دانستم، اگر نامه اي براي من رسيده باشد، فضه سلطان روي ميز اطاقم خواهد گذاشت، باز هم وقتي اثري از او نمي ديدم، از بابا و از مادرم و يا از اولين کسي که باش برخورد مي کردم مي پرسيدم که آيا کسي به سراغ من نيامده است؟ کسي نامه اي براي من نياورده است؟حتي نامه هايي که از خارجه برايم مي رسيد، با وجودي که تمبر خارجه داشت، باز مي کردم به اميد اين که نامه اوست و وقتي خط او را نمي ديدم، ناخوانده آن ها را روي ميز مي انداختم و گاهي چندين روز دست نخورده باقي مي ماند. «يک روز فرهاد ميرزا را در خيابان ديدم. او را از روي طرحي که استاد ساخته بود، و از سبيلش شناختم. جلوش را گرفتم و از او احوال استاد را پرسيدم. خشک و بي اعتنا جواب داد:«من شما را نمي شناسم.» گفتم: «من شما را مي شناسم. شما فرهاد ميرزا هستيد. اسمتان هم محسن کمال است.» گفت: اشتباه مي کنيد خانم من فرهاد ميرزا نيستم.» گفتم: من از شما چيزي نمي خواهم. مي خواهم بدانم آقا رجب را مرخص کرده اند يا نه؟ گفت: خانم، اشتباه مي کنيد. من نه شما را مي شناسم و نه آقا رجب را. ازش بيزار شدم. نگاه تحقيرآميزي به او انداختم و بدون يک کلمه عذرخواهي و يا خداحافظي روبرگرداندم و رفتم. پهلوي خود گفتم: «پسره جلنبر ترسو! من نجاتش دادم و حالا واهمه دارد از اين که با من حرف بزند.» «يک ماه در اين حال انتظار روزگار سياهي گذشت. در تمام اين مدت بوم شومي چنگالهاي تيزش را در دل من فرو کرده بود ومن هرچه مي خواستم اين کابوس مهيب را از خود برانم چنگال هاي خونينش را عميق تر در دل من فرو مي برد. دو سه بار تلفن کردم. روزي يک نفر ناشناس جواب داد و گفت: استاد تشريف ندارند. دفعات ديگر، به محض اين که طرف صداي مرا مي شنيد، گوشي را سر جايش مي گذاشت. آخ، بدبختي مي دانيد چه بود؟ همين که نمي توانستم اين رفتار غيرانساني او را با خودم توجيه کنم. آيا از من رنجيده بود؟ درست گفتگوي خود را در آخرين ملاقات با او از خاطرم گذراندم. گفته بود:«فرنگيس عزيز، من از تو نجات فرهاد ميرزا را مي خواهم. به هر قيمتي شده بايد نجاتش بدهي والا او را خواهند کشت. او کسي نيست که چيزي بگويد. زجرکشش خواهند کرد. پرسيدم: به هر قيمتي؟ جوابي نداد واضح تر گفتم: حتي اگر به اين قيمت تمام شود که من تمام عمر خود را به او بفروشم؟....گفته بود: «نه به اين گراني.» براي نجات دوستش حاضر بود که مرا پيش رييس شهرباني بفرستد اما حالا که خودش در خطر افتاده بود، حالا که جانش به مويي بند بود، ديگر نمي خواست مرا ببيند. چه فکر مي کرد؟ فکر مي کرد ممکن است من خودم را محض خاطر او بفروشم يا از فرط ترس جان خود را در آغوش رييس نظميه بيندازم؟ آخ، اگر اين تابلو را با اين چشمها نساخته بود، چنين فکر مي کردم و راحت مي شدم. دنبال يک زندگي راحت و مرفه مي رفتم، و ديگر اين زندگي امروز را نمي کشيدم. همان طوري که سال هاي بعد زندگي کردم. صبح دير وقت از خواب بلند شدم، چايي و شير و تخم مرغ و کره و مربا و ليکور را در تختخواب مي خوردم. دو سه ساعت به شست و شو و آرايش خود مي پرداختم. ظهر ناهار را در يکي از هتل هاي درجه اول پاريس و يا در مهماني هاي بزرگان مي خورديم، بعدازظهر اسب تاخت مي کردم، سوار اتومبيل با سرعت 80 تا 90 کيلومتر در ساعت با همطرازان خود کورس مي گذاشتم و يا در مغازه ها خريد مي کردم. شب باز موقع آرايش بود و مهماني و پذيرايي و خوشگذراني و قمار و شراب و قيافه هاي خندان و فراک و لباس هاي زيبا و ولگويي و ولنگاري. معني و هدف زندگي همين بود. شوهردار مي کردم. تا اين که يک روز در يکي از روزنامه هايي که از ايران مي آمد، خبر مرگش را خواندم و چندي بعد در يک مجله آلماني اين آخرين تصوير استاد با اين چشمهاي لعنتي چاپ شد. از آن روز ديگر همين است که مي بينيد. «بگذاريد آخرش را بگويم و تمام کنم. شما عجب حوصله اي داريد. اگر همين طور ساکت بنشينيد، من يک کتاب مي توانم حرف بزنم. «پس از يک ماه ديگر طاقت نياوردم. بار ديگر سرتيپ را شب به خانه ام دعوت کردم. در طي اين يک ماه اغلب به من تلفن مي کرد. وقتي خانه نبودم از مادرم سراغ مرا مي گرفت. يکي دو بار بدون اطلاع قبلي بعدازظهر به خانه ما آمد. مي نشست و چايي مي خورد و سيگاري مي کشيد و اشاره اي به تقاضايش مي کرد و مي رفت. آن شب همين که فرصت به دست آورد پرسيدم:«خوب، هنوز هم مشغول خدمتگزاري هستيد؟»پرسيد: چطور؟ گفتم:«هنوز هم مردم را مي گيريد؟» گفت: «نه، ديگر نمي گيريم. لانه فساد را پيدا کرديم. پرسيدم: کجا بود؟گفت: يکيش خانه استاد نقاش بود. آرام پرسيدم : کدام استاد نقاش؟ گفت: خودتان را به نفهمي نزنيد. همين استاد، صاحب همين تابلو. شما او را خوب مي شناسيد. از شما هم گزارش رسيده است. شما هم در خانه او آمد و شد داشته ايد. گفتم: من الان يک ماه است که آن جا نرفته ام. سابقا مي رفتم که پرتره مرا بکشد. گفت: پس چطور شد که ما در خانه اش صورت شما را پيدا نکرديم؟ گفتم: براي اين که من دو سه بار رفتم و چون از کارهايش خوشم نيامد، حوصله ام سر رفت و ديگر نرفتم. ناتمام ماند. مگر خانه اش را تفتيش کرديد؟ گفت: خانه اش را تفتيش کرديم و هر چه مي خواستيم پيدا کرديم. مختصر اين که سر کلاف به دستمان آمد. خودش را هم گرفتيم، مردکه مزور عجيبي است. هنوز يک کلمه حرف ازش نتوانسته ايم درآوريم... «نمي خواهم به شما بگويم که چه حالي به من دست داد. همين قدربدانيد که وقتي صحبت به اينجا کشيد، با وجودي که خود را براي بدترين خبرها آماده کرده بودم، ديگر خود را باختم. رنگم پريد و نزديک بود تشنجي به من دست دهد. اما سرتيپ مودب تر از آن بود که اضطراب مرا به رخم بکشد. دندان روي جگر گذاشتم. آرام نشستم. سيگار کشيدم. ليکور و قهوه خوردم و به آن چه رييس شهرباني مي گفت گوش مي دادم: ادامه دارد