1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

قصه شب/ زندان زنان آمریکا- قسمت چهاردهم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
قصه شب/ زندان زنان آمریکا- قسمت چهاردهم
آخرين خبر/ سرگذشت هيجان انگيز و متاثر کننده زني که در اثر يک اتفاق راهي زندان مي شود و پيش آمدهايي که او را از مسير درست زندگي اش جدا مي سازد...
اثر: وين سنت ج بارنز
قسمت قبل بعد از اينکه سرو صدا ها افتاد و همه به خواب رفتند. الويز هم سلولي من با صدايي آهسته و يوا ش يوا ش شروع به تعريف از وضع داخلي حصار خاکستري کرد. خوب اگه آدم زرنگ باشه وازهمين اول بدونه که قاپ چه کسي را بدزده و به چه کسي نزديک بشه کار چندان بدي نيست و مسلما بد هم نخواهد گذشت. همه جوره راحتي ، کار ساده و غذاي خوب دراختيارت خواهد بود . حال بهت ميگم که چطوري موفق بشي و بتوني توناز و نعمت بيفتي . خوب،بچه جون همين حال پاشو و از تخت پر پايين ، تا اولين درسو ياد بگيري. در اين ضمن دست برد ، ازميان موهاي سر ش يک سنجاق سر بيرون کشيد وبا مهارت تمام آنرا در سوراخ کليد قفل درب سلول جا داده،به طرز مخصوصي پيچاند. درب سلول درمقابل چشم هاي حيرت زده من به راحتي باز شد. گفت: خوب، درس اولت وياد گرفتي. با اين سنجاق کار ما از لحاظ احتياج به رفتن توالت هنگام خواب برطرف ميشه ، و مجبور نمي شويم اجبارا از اين لگنچه کثيف و بو گندوي زير تخت استفاه کنيم در نتيجه هر وقت خواستيم توالت بريم ، بي سر و صدا در را باز مي کنيم، مي رويم و فوري برميگرديم.خوب البته ميداني که اين کار مجاز نيست و کاملا برخلاف قوانين زندانه. پس بايد سعي کني يواشکي و مثل سايه بري و يواشکي برگردي که کسي تو را هم به يکي از پرستارهاي کشيک شب برخوردي ، نبينه . ولي زيادهم ناراحت نبا ش اگر احيان معمو ال چيزي نمي گن ولي با چندتا فحش حسابي سر حالت مي آورند،همين و بس. آنشب تا ساعتها بعد از ساعت خاموشي و خواب ، تا وقتي که ساعت بزرگ ديواري زندان دوازده ضربه محکم به عنوان اعلم نيمه شب را نواخت ،خوابم نبرد و بيداربودم از بيخوابي تصميم گرفتم بلند شوم و حقه اي را که از الويز آموخته بودم امتحان کنم . يک سنجاق را ازميان موي سرم بيرون کشيدم و با همان اسلوبي که او يادم داده بود داخل جاي کليد چرخاندم درب به راحتي بازشد. با احتياط تمام راه افتادم . پس از رسيدن به مسترا ح هم ،چون نمي خواستم توجه کسي را جلب کنم . کليد چراغ را نزدم . زيرا پرستار کشيک شب را همان نزديکي ها ديده بودم. از طرفي با تابيدن نور قوي مهتاب ، از ميان ميله هاي پنجره هاي بالاي توالت ،همه جا بقدر کافي روشن بود، ونيازي به چراغ نداشت. هنوز درست درتوالت جابه جا نشده بودم که صداي باز شدن آهسته درب توجهم راجلب کرد .اولش ترسيدم که شايد پرستارشب باشد . ولي بعد متوجه شدم که اشتباه کرده ام ،يکي از محکومين جوان و سربه هواي زندان بود ،از وضع ظاهر ش معلوم بود که کمي دستپاچه و نگرانست بوي عطر مليمي که استعمال مرده بود ،در داخل توالت پيچيد. موهاي سر ش کمي درهم ريخته و آشفته بود . لباسش کمي چرو ک خورده و نامرتب بود و هنوز بعضي جاهاي آن نيمه بازو موفق به مرتب نمودن آن نشده بود . يواشکي صدا کردم: تو را به خدا،تا حال کجا بودي؟ اولش يکه خورد و روي پاهايش بلند شده و گفت: واي خدايا ، منو ترسوندي ! هيچي بيرون بودم رفته بودم بيرون . به چشمانش خيره شده ،حيرت زده و با حالت ناباوري به او گفتم : دست وردار، حال به منم کلک ميزني؟ جواب داد: ميخواي باورکن ميخواي باور نکن ولي باورکن جدي من بيرون بودم. پرسيدم: آخه چطوري چه جوري خارج شدي؟ مگر ممکنه؟ در حاليکه داشت زيپ دامنش را بال مي کشيد و لباسهاي خود رامرتب مي کرد، دست برد و کليد چراغ را زد و همه جا را روشن کرده و راه افتاد. ضمن راه يواشکي گفت: اگه به کسي نميگي کليد اين کارها سايه است فهميدي سايه. هنگاميکه به سلول برگشتم،الويز هنوز بيدار ومنتظر من مانده بود.جريان زن زنداني جواني را که در توالت ديده بودم را براي او تعريف کرده،از او پرسيدم منظور از کلمه سايه که او در موقع رفتن چند بار برزبان اورده چيست؟ الويز سري تکان داده گفت:سايه هوم،سايه جالبترين،غير معمولي ترين؛عجيب ترين شخصيت اينجاست.کسيکه تمام کارهاي زير جلکي ومحرمانه زندان بدست او انجام مي شه،خوتو هم بچشم خودت اونو ديدي. پرسيدم:کجا؟ گفت:سايه همون دختر خوشگله لباس قهوه اي بود که قبل از ورود ملکه زندان بسالن،جريان ورود لونو اطلع داده وهمين عصري ،حال يادت اومد؟ گفتم:«اها بله .بله.» گفت:البته قضيه اونهم خيلي جالبه.رفتار ش مثل يک دختر رويايي،يا يک شبح يا پري واينجوري پيز هاست.در ضمن هم زيبا وهم خو ش هيکله.بطويکه هرکس از ديدنش لذت ميبرهدرست پنج سال پيش هنوز بيست ويکسالش تمام نشده بود که به جرم دستبرد به فروشگاه ها ،محکومش کردند وبه اينجا فرستادنش،اينطور که شايعه از فاميل هاي خيلي سرشناس وکله گنده هم هست.بدبختي زندگيش.از موقع طلق وجدايي پدر ومادر شروع شده از ان پس کم کم بوسيله دوستان ناباب،وارد کارهاي جنائي وغير قانوني شده،خاصه دختر به اين ملوسي،يک تبهکار حسابي از کار درامده ،از همان روز اوليکه وارد شد،زيبايي خداداد ش جلب توجه ملکه زندان را نمود واونو بخود ش نزديک کرد،تا جائيکه در حال حاضربعنوان معاون ودستيار مدير و همه کاره اصلي زندونه .هر کاريکه تو اين حصار خاکستري انجام بشه،سرنخش بدست اونه.واسطه نزديک به ملکه زندان ،خلصه روي تمام اقدامات وکارها سايه انداخته وزمام کارها رو بدست پراقتدار خود ش گرفته مثل خوب وارده که چه جوري با معتادين تا کنه فيا چه رقمي مواظب اونا باشه.وبه چه طريقس کمي اونارو ازاد بذاره تا هرطور شده بجبره روزانه خودشون برسند.ودر ضمن اونارم نالوطي گري نکرده واصل اسم ماهي پنج دلار کمک هزينه خودشو نمي اورند.از اي نراه پول خوبي هرماه گير ش مياد.اخه ميدوني جونم،تعداد معتادين اين زندون يکي و دوتا نيس.خوب با اين حساب صد وپنجاه تا پنج دلار ،خودت جمعشو بزن ببين ماهي چقدر ميشه هر کسي که اينجا وهرچي خواسته باشه،سايه خانم در اختيار ش ميذاره و واسش فراهم ميکنه.هرجور غذايي هر رقم دود ودمي ،هرنوع مشروبي ،با هر رقم مواد مخدري ،در ضمن از بيکاري واينجور کاراهم راحت راحتش ميکنه فحتي اگر دلش خواسته باشه،هرچند وقت يکبار هم،به وسيله خروج موقت اونو از اينجا بمنظور هواخوري ،گرد ش وصرف غذا در مهمانخانه اي که چند کيلومتر بيشتر تا اينجا فاصله نداره جور ميکنه.اخر سر هم اگر بتوني باها ش جور بياي ،حتي وسيله فرار از زندونم پيش پات ميذاره البته يادت باشه که گفتم ، هر کدوم از اين کار ها يک نرخ داره و بسته به اهميت کاريکه خواسته باشي نرخها فرق ميکنه . بهر حال اينهم براي خود ش يک رقم شغل ، از همين شغلهاي انحصاري و پر امتيازه ، که تو اين دنياي پر هرج و مرج گاهي همينجوري به بعضي ها داده ميشه . خوب اگه سايه اين کار ها رو انجام نده ، خانم مديره زندان از کجا مياره اينجوري خرج کنه و مثل يک پرنسس بگرده حقوق تنها ش که کفاف يکصدم اين بريز و بپاشها رو هم نميده . جونم نون تو همين زد و بند هاست و کسي بوي دهنشو نمي فهمه . مثل ريگ پول خرج ميکنه . داخل آپارتمانش هم مثل سالن موزه لندن ميمونه هميشه پشت ماشين سواري آخرين مدل خودشه ، ماه تا سال هم کسي اونو اينجا نمي بينه . تمام کار ها ش بدست سايه انجام ميشه و هر جا که سر بزني سايه را اونجا مي بيني . گفتم که پس اينجور ، واي واي واي . دارم ديوانه ميشوم پس چرا اداره امور زندانها تا بحال باين خلافکاريهايش رسيدگي نکرده و پي بموضوع نبرده ؟ چطور تا بحال کسي پيدا نشده که گزار ش اوضاع هرج و مرج و بلبشو اينجا رو بمقامات بال تر بده ؟ حال فرض مي کنيم زندانيها وسيله ندارند و نميتوانند گزار ش بدهند ، ولي پرستار ها چطور ؟ چرا در اينمدت اونها کاري نکردند . گفت : تمام پرستار ها و کارمندان اين زندان ، کاملا از اوضاع اطلع دارند ، ولي هيچکس جرئت جيک زدن نداره . واي بحال اون زنداني يا کارمند زندانيکه که يک وقتي گزارشي بده ، يا انتقاد و شکايتي بکنه تنها راه نجاتش اينه که هر طور شده فرار کنه و جان خودشو از دست اين جلد ها در ببره . در غير اينصورت پرنسس اونو بصليب و چهار ميخ ميکشه . هر گاه يکي از زندانيها هم بر فرض ، بهر وسيله که شده شکايتي براي هيئت مديره امور زندانها بفرسته ، يا در مواقع باز ديد هاي سالي يک يا دو بار آنها ، حرفي بهشان بزند ، همه اونها نه تنها توجهي بشکايتش نمي کنند ، بلکه بحرفهاي او خواهند خنديد و مشخره ا ش خواهند کرد . با شنيدن اين تفصيلت کمي بوضع اين زندان آشنا شدم و حد و مرز خودم را دانستم . چند روز خود را کامل اين موضوعاتي که الويز در اول مراقب بودم . چشمهاي باز کرده بودم مورد آنها صحبت ميکرد حقيقت دارد يا نه . و رفته رفته به من ثابت شد که سايه خيلي بيشتر از آن چيز هائيکه درباره ا ش شنيدم قدرت و نفوذ دارد . ا ساعت شش بود که هر دوي ما دست و رو شسته و لباس پوشيده آماده صبح فردا ، تقريب خروج از سلول بوديم . زيرا قبلا با همان حقه اي که بلد بوديم درب سلول را بوسيله يک سنجاق باز ، به توالت و دستشويي رفته و برگشته ، حال منتظر صداي زنگ زندان بوديم . زنگ بصدا در آمد . در ها را باز کردند و يکدفعه تعداد سيصد زنداني چون سيل يا مثل ميليونها ديوانه زنجير گسيخته ، بيرون ريختند . هر کس سعي ميکرد زود تر از سايرين خودشرا به توالت معدود زندان برساند . من و الويز که خيالمان راحت بود ، يوا ش يوا ش بسمت دستشوئي براه افتاديم در بين راه ، الويز گفت : راستي الينور يادت باشد وقتي دوباره بسلول برگشتيم جاي سوزنيکه به بازوت زدم نشونم بدي ، تا بهت بگم چکار کني چون اينجوريکه دستگيرم شده هنوز هم مثل سابق کار و بار معتاد ها تو اين زندان روبراس . بهتره يکدفعه ديگر آمپولتو تجديد کنم و اين مرتبه به يک جاي ديگرت فرو کنم تا درست و حسابي جايش بمونه . پس از برگشت بسلول همين کار را هم کرد . ساعت هفت و نيم صبح بود و تا اين موقع دو نفري ، روي لبه تخت پائين نشسته و با هم صحبت ميکرديم . بعد از اينکه زنگ صبحانه بصدا در آمد از جا بلند شديم و بسمت نهارخوري راه افتاديم. يکدفعه موجي از محکومين زن چون امواج کف آلود و خشمگين آبشار نياگارا، شتابا از سلولها بيرون ريخته و در ميان راهرو سرپله ها، همه جا بهم تنه زده و فشار آورده، هرکسي سعي داشت زودتر راه خود را باز کرده و پيش برود. صداي تلق تلوق برخورد ظروف غذا و بقلويها نيز جنجالي بپا کرده بود. اينها بي ادب ترين، بي ملحظه ترين، وحشي ترين و خشن ترين زناني بودند که تا آن تاريخ ديده يا شنيده بودم. رفتار آنها مثل قبيله اي از جنايتکاران سيار و خانه به دو ش يا کولي هاي سرگردان بي تمدن و بي تربيتي بود که پاي بند هيچ اصولي نباشند. موها ژوليده و کثيف، چشمهاي في کرده ، صورتها نشسته، ناخنها بلند و با همين حالت وحشيانه همديگر را هل داده، يا با آرنج به پهلوي هم زده، هر کدام بدون هيچگونه رعايت و نزاکتي ، مثل جانوري وحشي از سر و کول هم بال رفته، هر کسي سعي داشت هر طور شده راهي براي خود باز کند تا زودتر و جلوتر از سايرين به ناهارخوري برسد. در اين ميان همه پرستارها بسرپرستي خانم مرگان، سعي داشتند هرطور شده جلو اين مهارگسيختگي و بي نظمي را گرفته، تل ش مي کردند تا شايد موفق شوند آنها را برديف، پشت سر هم قرار داده، بصورت صف مرتبي بطرف ناهار خوري هدايت کنند. ولي سعي آنها بي ثمر بود به هيچ وجه کسي توجهي بدستور آنها نميکرد. در نتيجه آنها هم موفق نمي شدند. فکر مي کنم در آن موقع، با آن حالت عصيان زدگي و وحشيگري که من در انها ديدم، حتي يک مسلسل چي هم قادر نميشد بوسيله رگبار مسلسل جلوي اين بي بند و باري و رفتار وحشيانه اين زنان محکوم و تبهکار را بگيرد. با يک نظر باين وضع، پي بردم که منظور رييس زندان قبلي، از فرستادن من باين زندان چه بوده. او مي خواسته با اعزام من بميان اين قوم وحشي و ديوانه، بمن بفهماند که معني زندان حقيقي چيست تا قدر زندان قبلي را بدانم. من و الويز به کمک هم، هرطور بود داخل ناهار خوري شده، گوشه يکي از نيمکت ها جايي براي خود دست و پا کرديم. در يک چشم به هم زدن بطوري سالن پر شده بود که جاي تکان خوردن نبود. يکي از محکومين که کمک آشپز شده بود شورباي آبگوشت مانندي را که از آرد جو و گوشت کوبيده تهيه شده بود داخل سالن کرد. ضمنا يک کتري بزرگ قهوه هم در کنار چهارچرخه محل غذا گذاشته بود. غذا تقسيم شد. همه بسرعت مشغول خوردن بودند. من و الويز مشغول خوردن بوديم و غذاي خود را تمام نکرده بوديم که يکنفر با خشونت تمام از شانه من و الويز گرفته تکان داد. برگشتيم اخنم مرگان بود، دستور داد بلند شويد، اونجا بايستيد. نگاه کرديم چند نفري از رفقاي سي نفري همسفر ما، کنار ديوار ايستاده بودند. تعدادي هم زندانيان سري بعد در کنار آنها ديده ميشدند. خانم مرگان بيکي از پرستارها دستور داد: اين زندانيها جديد رو ببر جلو دفتر. پشت سرپرستار بطرف دفتر مدير زندان حرکت کرديم. پس از رسيدن، يک نفر منشي زن، قبل از هر سوالي ، اسم و فاميل و کليه مشخصات ما را يادداشت کرد. علاوه بر پرسيدن مشخصات، پرسشهايي هم در مورد معتاد بودن يا نبودن ميکرد. مثل مي گفت: معتادي؟" آيا چيزي از مرفين و بساطهاي ديگر همراه داري؟ وقتي نوبت به من رسيد، جواب دادم" بله معتادم. بعد از چند دقيقه دوباره خواندن اسامي به ترتيب شروع شد تا دوباره نوبت بمن رسيد. يکي از زندايها که کمک منشي بود بطرف من امده گفت: از اين طرف خواهش مي کنم. پست سر او وارد يکي از اطاقهاي عقبي دفتر زندان شدم. اين اطاق کامل تزيين شئه و مفرو ش، خيلي تر و تميز و مرتب بود. پشت يکي از ميزها، که گلدان پرگلي در يک گوشه آن قرار داشت، دختر بلوند و موطلايي زيبايي نشسته بود. در اولين نگاه او را شناخته، فهميدم خود ش است. بله زن بانفوذ زندان يعني سايه جدا زيبايي و طر ح چهره و هيکل قشنگش تو چشم مي زد. بيش از اندازه با وقار و متين و خوددار بود سه چهر نفر زنداني ديگر هم قبل از من وارد شده و آنجا ايستاده بودند. با بلند کردن سر زيباي خود ش چشمم به يک جفت چشم کامل آبي سير روشني تلقي کرد که تا آن موقع نظير ش را نديده بودم. اگر درست دقت مي کردي، در ميان اين چشمهاي زيباي فيروزه اي رنگ، چند حالت در عين حال متفاوت ديده مي شد. زيبايي، ملطفت، لياقت، پشتکار، سنگدلي و سرسختي، مليمت، دلسوزي، جبر، فشار، ديکتاتوري، صلح، صفا، اطمينان و اعتماد. جدا مجذوب و هيپنويزم اين مخلوق شگفت اور شده بودم. با لبخندي مليح و مليم پرسيد: شما هم معتاديد؟ جواب دادم بله. گفت: ولي از قيافه شما معلوم نيست که معتاد باشيد.( هنگام صحبت چشمهاي مغناطيسي پرنفوذ ش آني از من منفک نميشد). ادامه داد: بعلوه پرونده شما چيزي د راين باره نشان نميده. بجاي جواب جاي آمپول هايي را که الويز به بدنم فرو کرده بود نشان دادم. گفت: خيلي خوب، فعل با شما کاري ندارم. ميتوني همونجا بشيني تا بعد. با دست بطرف زندانياني که هر کدام قبل روي يک صندلي نشسته بودند اشاره کرد. چند نفر محکوم ديگر وارد شدند حال روي هم جمع ما به ده نفر رسيده بود. منکه به کلي مجذوب شخصيت و قيافه او شده بودم هرچه سعي مي کردم، نمي توانستم يک لحظه چشم از اين زن جادويي بردارم. دوباره صدا کرد: خانم براون. از جا بلند شدم. پرسيد آشپزي بلديد؟ گفتم بله. گفت: هيلي خوب سرآشپز ما نياز به يکنفر کمک داره. بفرماييد تو آشپزخانه. خودتونو به خانم گيلفويل معرفي کنيد. بلند شدم نشاني آشپزخانه را از الويز گرفته خودم را با انجا رسانيدم. در آنجا سراغ خانم گليلفويل را گرفتم. از ميان آبدارخانه يکنفر با لحن بسيار خودماني و دوستانه اي جواب داد: بله جونم، کيه، من اينجام. بفرماييد تو، خوب چه فرمايشي داشتيد؟ وقتي داخل شدم چشمم به يک زن ايرلندي سرخ رو، با وقار و بانزاکتي افتاد که خيلي چاق و چله و گرد و قلمبه بود. عينا مثل يک بشکه قل قل ميخورد. ضمن معرفي خودم گفتم که بدستور چه کسي آمده ام. گفت: عيب ندارد. حال بگو ببينم از آشپزي چيزي سرت ميشه؟ مثل تا حال بيسکوييت پختي؟ خيلي محکم جواب دادم: بله خانم، اختيار داريد. فکر مي کنم بتوانم بخوبي کليه دستورات شما را اجرا کنم. گفت: آفرين، پس امروز من گرفتارم و کمي در بيرون کار دارم. خوب شد شما اومدي. يک کمي بيسکوييت براي شام بچه ها بپز. حتما ميدوني که تعداد کل سيصد نفره، و براي هر نفر هم بايستي دو تا بيسکويت تهيه کني. گفتم: چشم فکر مي کنم بتونم. يکدفعه برگشت، چشمهاي خودشرا بروي من گشاد کرده و با غر ش ناراحت کننده اي فرياد کشيد: چي گفتي، فکر مي کني، فکر مي کنم چيه. بايد حتما اين کارو انجام بدي، چون اگر نتونستي بيسکويتها رو بموقع حاضر کني، اون وقت واي بحالت. گفتم: چشم خيالتون راحت باشه. سري تکان داده گفت: هوم.... حال شد. بعد خود ش رفت و مرا با اينهمه کار تنها گذاشت. وحشت کرده بودم با خود مي گفتم اين چه غلطي بود که کردم. سيصد تا بيسکويت. خدايا چرا دروغ گفتم. من که تا بحال بکلي نحوه پختن بيسکويت را نديده و حتي نمي دانم چطوري بيسکويت درست ميکنند. آخر چه جوري قادر به تهيه اينهمه بيسکويت خواهم شد. واي برمن، اصل از کجا شروع کنم؟ چطوره اول از خمير و جونه گيري شروع کنم. زيرا اينرا مي دانم که خمير ش حتما نبايستي زياد سفت باشد. وقتي خمير ش درست شد. ديگر فکر نمي کنم پختنش اينقدرها سخت باشد. عيب ندارد شايد موفق بشوم يکجوري سر و ته قضيه را بهم بياورم. از همه اينها گذشته، اين محکوميني که من ديدم اصول خوب و بد بيسکويت برايشان زياد فرق نمي کنه. آنهم کسانيکه، اين غذاهاي کثيف و بو کرده، پرکرم و حشره را مي خورند و به انها عادت دارند، حال هم از خوردن بيسکويت دست پخت من، هرجور هم بد باشه، نه تنها لذت خواهند برد. بلکه خيلي هم ممنون و خوشحال خواهند شد. فورا به انبار خواربار مراجعه کرده رسيد دادم و دو کيسه آرد تحويل گرفته به آشپزخانه آوردم. آنها را داخل يک طشت بزرگ خالي کرده با خود گفتم خيلي خوب، فکر مي کنم اين دو تا کيسه کامل براي سيصد عدد بيسکويت کافي باشه بعد نگاهي به آردها کرده پيش خود تخمين زدم که براي چربي، فکر نمي کنم بيش از نيم کيلو پيه خوک لزم داشته باشم. پس نيم کيلو هم پيه خوک با آن مخلوط کردم يک پاتيل هم آب روي آن خالي کرده شروع به ماليدن و بهم زدن و خمير کردن آن کردم. خيالم بکلي مغشو ش و ناراحت بود. در حاليکه بتنهايي دست بکاري زده بودم که تا به حال کوچکترين سابقه و تجربه اي از آن نداشتم. با اين همه کار و کوشش و تقليي که با شتاب و عجله تمام، در داخل آشپزخانه و آن هواي گرم و طاقت فرسا انجام ميدادم، اندک اندک عرق از پيشاني و سر وصورتم شروع به جاري شدن کرد، مرتبا به داخل خمير درحال تهيه ميريخت. منکه نه فرصت پاک کردن اين عرقها را داشتم و نه قادر به آن بودم، زيرا هر دو دستم تا بالي بازوها، خميري شده بود. سرانجام بهر جان کندني بود، خمير لعنتي را تهيه کرده، پاتيل خمير را روي يکي از ميزهاي بزرگ آشپزخانه سرگردانده، شروع به بريدن کلوچه هايي به اندازه لزم براي هر بيسکويت کردم. کم کم روي همه چيز و همه جاي آشپزخانه روي صندليها، روي ديگها و طشتهاو ظروف بزرگ، روي ميزها، خلصه همه جا، پر زا کلوچه و بيسکويت خام شده بود و مرتبا شمار ش کلوچه ها را تجديد ميکردم و مکرر مي شمردم. تا اينکه بالخره تعداد ششصد کلوچه و بيسکويت درست و آماده شد. ولي وقتي به کپه خمير باقيمانده در روي ميز نگاه کردم، يکه خوردم مثل اينکه اصل خمير دست نخورده مانده بود. خلصه اينهمه خميريکه من تهيه کرده بودم. تکافوي هزارها بيسکويت ديگر را داشت. بکلي دست پاچه شده بودم با خودم گفتم، بهتر است قبل از هر کار اول فکري جهت از بين بردن اين همه خمير اضافي بکنم سپس دست بکار پختن بيسکويت شوم. بلند شدم و اينطرف و آنطرف گشتم تا بالخره بشکه بزرگ آشغالها را پيدا کرده، بسرعت کلبه خمير باقي مانده را بداخل بشکه سرازير کرده مقداري از آت و آشغالهاي ديگر آشپزخانه را هم بروي آن ريخته، برگشتم تا بفکر پختن بيسکويت ها بيفتم. پس از جستجوي زياد، ماهيتابه بزرگي گير آوردم کف آنرا پر آز کلوچه هاي بيسکويت کرده، داخل فر قرار دادم. بعد از چند دقيقه يادم آمد که پودر مخصوص پخت ( بيکينگ پودر ) به آنها نزده ام. قلبم بشدت شروع به تپيدن کرد. ديدم کار از کار گذشته و ديگر خيل دير شده، هيچ چاره اي ندارم. گفتم پناه بر خدا، بادا باد هرطور هست شروع به پختن مي کنم .شايد هم همينجوري چيز بدي از کار درنيايد. مرتب مواظب بيسکويت هاي داخل اجاق گاز بودم تا ببينم کي عمل مي آيد و درست مي شود. ولي هرچه صبر کردم ديدم که نه ور مي آيد و نه سرخ مي شود. ظاهرا هرچه بيشتر مي ماند، سفت تر و کوچکتر مي شد. منکه اطلع نداشتم که اين بيسکويت لعنتي ، تا چه مدت بايستي داخل فر بماند، از طرفي مي ترسيدم اگر بيش از اينهم حرارت ببيند مبادا بسوزد. لذا مرتبا ماهيتابه را خارج کرده بيسکويت ها را معاينه، دوباره داخل فر ميگذاشتم. و باز هم هرچه بيشتر مي ماند سفت تر و کوچکتر مي شدند تا اينکه بنظر خودم فکر کردم حال ديگر کامل برشته و قهوه اي شده. سپس آنها را برداشته و چشيدم. واي واي . ديدم مثل يک تخته بي مزه، و مثل يک پاره آجر سفت و سخت شده است. ترس و وحشت سراپاي مرا فرا گرفته بود. با خود ميگفتم واي خداي من آخر اين کار بکجا خواهد کشيد و چه خواهد شد؟ و وقتي خانم سرآشپز برگردد چه جوابي مي توانم باو بدهم. همه بيسکويت ها را مثل يک تل رويهم انباشته و منتظر مسئولين تقسيم غذا شدم، تا سر برسند و زودتر آنها را ببرند و خيال مرا راحت کنند. ادامه دارد... با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد
آخرین خبر | قصه شب/ زندان زنان آمریکا- قسمت چهاردهم